
امیر باباخانی
فاشیسم نوعی ایدئولوژی اقتدارگراست که بر قدرت مطلق، خشونت و رهبری کاریزماتیک تأکید میکند. این ایدئولوژی با ساختن «دشمنان خیالی» ــ اغلب از میان اقلیتها، روشنفکران و مخالفان ــ عقلانیت انتقادی و آزادی را نفی میکند و بهجای آن، هیجان، خشم و غرور کاذب ملی را برای اطاعتپذیر کردن تودهها به کار میگیرد.
از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، فاشیسم را میتوان «دیکتاتوری تروریستیِ عریانِ عناصر ارتجاعی، شونیستی و امپریالیستیِ سرمایهٔ مالی» توصیف کرد. این تعریف نشان میدهد که فاشیسم صرفاً یک رژیم سیاسی نیست، بلکه ابزاری است که سرمایهداریِ در بحران برای حفظ سلطهٔ خود به کار میگیرد. تروتسکی نیز فاشیسم را متکی بر «خردهبورژوازیِ دیوانهشده، تودههای دکلاسه و لومپنپرولتاریا» میداند؛ نیروهایی که سرمایهداری برای سرکوب طبقهٔ کارگر از آنها بهره میبرد.
در سنت مارکسیستی کلاسیک، لمپنیسم ــ برگرفته از مفهوم «لمپنپرولتاریا» ــ به لایههایی اطلاق میشود که به دلیل فقدان پیوند پایدار با تولید، سازمانیافتگی طبقاتی و موقعیت تثبیتشده در ساختار اقتصادی، در وضعیت دکلاسه قرار دارند. این موقعیت اجتماعیِ ناپایدار، آنان را در معرض رفتارهای هیجانی، فرصتطلبانه و گاه خشونتآمیز قرار میدهد. در این چارچوب، مسئله نه «ماهیت» افراد، بلکه شرایط عینیِ زیست اجتماعی آنهاست.
از همین رو، در تحلیل مارکسیستی، بسیج این لایهها معمولاً نه بر پایهٔ آگاهی ساختاری و تحلیل انتقادی، بلکه از طریق شعار، تحریک عاطفی و جهتدهی خشم اجتماعی صورت میگیرد. به دلیل نبود پیوند ارگانیک با سازمانهای کارگری یا نهادهای جمعی پایدار، این قشر میتواند بهآسانی در پروژههای اقتدارگرا یا ارتجاعی به کار گرفته شود.
مارکس لمپنپرولتاریا را «طبقهٔ خطرناک» یا «لاشههای پوسیدهٔ جامعه» مینامد که میتواند به ابزار نیروهای ارتجاعی بدل شود. به باور او، این قشر ــ شامل اراذل، قماربازان و عناصر حاشیهای ــ در به قدرت رسیدن لویی بناپارت نقش مؤثری ایفا کرد. این تحلیل بر فقدان آگاهی طبقاتی در میان لمپنپرولتاریا تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه شرایط ساختاری میتواند آنان را بهآسانی در خدمت رژیمهای اقتدارگرا قرار دهد.
در نگاه نخست، ممکن است ارتباط مستقیمی میان فاشیسم و لمپنیسم دیده نشود، اما از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، فاشیسم از لمپنیسم بهعنوان ابزار سرکوب، ارعاب و نمایش قدرت بهره میگیرد. این پیوند متکی بر شرایط اجتماعی و ساختاریای است که در آن بخشهایی از لمپنپرولتاریا به آسانی بسیج میشوند و در عمل پرسشگری انتقادی کمرنگ میگردد و آمادهٔ مشارکت در خشونت سازمانیافته میشوند. در مقابل، لمپنیسم در چارچوب فاشیسم تجربهٔ معنا، هویت و نقش تاریخی مییابد و از این طریق در تثبیت سلطهٔ اقتدارگرا مشارکت میکند.
از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، این پیوند بین فاشیسم و لمپنیسم برجسته است. تروتسکی تصریح میکند که فاشیسم از «تودههای دکلاسه و لمپنپرولتاریا» برای ایجاد وحشت و سرکوب طبقهٔ کارگر بهره میگیرد. تاریخ نیز این ارتباط را تأیید میکند: در ایتالیا تحت رهبری موسولینی، «سیاهپوشان» متشکل از گروههایی بودند که در شرایط اجتماعی و اقتصادی خاص برای حمله به سوسیالیستها و اتحادیهها بسیج شده بودند. در آلمان نازی، «ارتش طوفانی» عمدتاً از بیکاران، مجرمان و افراد حاشیهای تشکیل میشد که هیتلر برای تثبیت قدرت خود از این شرایط بهره گرفت. حتی در نمونههای معاصر ــ از برخی گروههای شبهنظامی در آمریکای لاتین تا خاورمیانه ــ لمپنپرولتاریا نقش کلیدی در اجرای خشونت سازمانیافته ایفا کرده است.
نکتهٔ محوری دیگر، اشتراک فاشیسم و لمپنیسم در ضدعقلانیت است. از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، فاشیسم از تفکر انتقادی هراس دارد و لمپنیسم در شرایط اجتماعی و ساختاری خاصی نسبت به تحلیل انتقادی ناآشناست. این همپوشانی، پیوند آنها را تقویت میکند. فاشیسم به افراد لمپن هویت میبخشد ــ آنان را «مدافع ملت» یا «سرباز رهبر» مینامد ــ و تجربهٔ حس قدرت و برتریای را که در زندگی روزمره از آن محروم بودهاند، فراهم میآورد. این تجربه، بهصورت غیرمستقیم، مجوزی اخلاقی برای مشارکت در خشونت سازمانیافته ایجاد میکند.
در ایران، چه پیش از انقلاب ۱۳۵۷ و چه پس از آن، این پیوند قابل مشاهده است. از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، فاشیسم ایرانی ــ بهمثابه شکلی از اقتدارگرایی ــ به نیروی خیابانیِ بیپرسش نیاز داشته و دارد؛ نتیجه، بسیج بخشهایی از لمپنپرولتاریا در چارچوب پوششهای ایدئولوژیک و ارزشی بوده است. لمپنیسم ایرانی صرفاً محدود به «لات خیابانی» نیست، بلکه شامل گروههای مذهبی، ایدئولوژیک، اداری و دانشجوییِ بسیجشده نیز میشود. در این چارچوب، خشونت با مفاهیمی مانند دین، ناموس، وطن یا دشمن خارجی چارچوببندی و بهعنوان «تکلیف» یا «دفاع» توجیه میشود.
این ترکیب، ابزار سرکوب اعتراضات را فراهم میکند و با ایجاد رعب، روشنفکران، معترضان، زنان مستقل و اقلیتها را بیاعتبار میسازد و مطالبات ملتهای غیر فارس را سرکوب میکند. در ایران، لمپنیسم صرفاً پدیدهای خودجوش نیست؛ بلکه از سوی ساختارهای قدرت نیز تولید، بازتولید و پاداش داده میشود. از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، این وضعیت شباهت آشکاری به تحلیل مارکس از بناپارتیسم دارد، جایی که لمپنپرولتاریا برای حفظ رژیمهای اقتدارگرای حاکم بسیج میشود.
با این حال، پوپولیسم را نباید با لمپنیسم یا فاشیسم یکی دانست. از منظر تئوری مارکسیستی و تحلیل ساختاری، پوپولیسم بر تقابل «مردم پاک» با «نخبگان فاسد» بنا میشود، مسائل پیچیده را سادهسازی میکند و عمدتاً بر احساسات تکیه دارد. پوپولیسم میتواند در چارچوب دموکراتیک عمل کند و لزوماً ضددموکراسی نیست؛ در حالیکه فاشیسم ذاتاً به اطاعت مطلق و حذف تکثر گرایش دارد. پوپولیسم میتواند چپ یا راست باشد، اما هنگامی که به دشمنسازی، تقدیس رهبر و توجیه خشونت روی آورد، به فاشیسم نزدیک میشود و در این نقطه، لمپنیسم به بازوی اجرایی آن بدل میگردد.
لمپنیسم انباشته از خشم است؛ خشمی ناشی از تحقیر تاریخی یا فردی، اما ناتوان از تحلیل ساختاری مشکلات. از منظر تئوری مارکسیستی کلاسیک، فاشیسم به این خشم جهت و دشمن مشخص میدهد («اینها عامل بدبختی تو هستند») و همزمان تجربهٔ احساس برتری را القا میکند («تو جزو نیروهای برتر هستی»). این ترکیب، مجوز اخلاقی برای مشارکت در خشونت سازمانیافته صادر میکند. افراد لمپن، با احساس محرومیت، در چارچوب فاشیسم «قهرمان» میشوند و وجدان فردیشان بهطور موقت خاموش میگردد.
در جمعبندی میتوان گفت: فاشیسم ایدئولوژی سلطه است، لمپنیسم نیروی اجرایی آن، و پوپولیسم پل احساسی میان تودهها و سلطه. فاشیسم و لمپنیسم زمانی شکست میخورند که این سازوکارها در ذهن و رفتار روزمرهٔ جامعه نهادینه نشوند.
راههای مقاومت در برابر چرخهٔ فاشیسم، لمپنیسم و پوپولیسم را میتوان چنین برشمرد:
مقاومت ذهنی
مهمترین شکل مقاومت، پرورش تفکر انتقادی است. مارکس بر اهمیت آگاهی طبقاتی در مقابله با بهرهبرداری از لمپنپرولتاریا تأکید میکند. مکث پیش از واکنش هیجانی، طرح پرسشهایی مانند «این روایت به نفع چه کسی است؟» و حساسیت نسبت به زبان حیوانساز، مطلقگرا و نفرتافکن، از عناصر اساسی این مقاومتاند.
مقاومت اخلاقی روزمره
لمپنیسم با عادیسازی خشونت زنده میماند. نپذیرفتن تحقیر دیگران، همراه نشدن با شوخیهای زنستیزانه یا قوم/ملتستیزانه و ایستادن در برابر زورگوییهای کوچک، نمونههایی از مقاومت مؤثرند. فاشیسم از بیطرفی اخلاقی بهره میگیرد.
مقاومت فرهنگی
طنز هوشمندانه (نه تحقیرآمیز)، ترویج ادبیات، تاریخ و فلسفه و روایت تجربههای انسانی واقعی، اعتبار لمپنیسم را کاهش میدهد. فاشیسم از هنر، اندیشه و طنز هراس دارد و با آن مقابله میکند.
مقاومت جمعی هوشمند
فاشیسم افراد منزوی را ترجیح میدهد. بنابراین، ایجاد شبکههای کوچک اعتماد ــ مانند گروههای مطالعاتی و گفتوگوهای جمعی ــ و تقویت همبستگی میان زنان، کارگران، دانشجویان و اقلیتها و ملتهای تحت ستم اهمیت حیاتی دارد. مخالفت باید دقیق، آرام و پیوسته باشد، نه واکنشی یا لمپنوار. بازتولید تحقیر متقابل، بازی در زمین فاشیسم است.
تجربهٔ تاریخی
تاریخ نشان میدهد که مقاومت نرم میتواند مؤثر باشد: در آلمان پس از جنگ جهانی دوم، آموزش انتقادی تاریخ و حذف نمادهای نفرت فاشیسم را به شرم اجتماعی تبدیل کرد. در جنبش حقوق مدنی آمریکا، مارتین لوتر کینگ با زبان اخلاق ــ نه انتقام ــ نظام نژادپرست را به چالش کشید. در اروپای شرقی دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی، فرسایش آرام اقتدار از مسیر کتاب، شعر، طنز و تئاتر پیش رفت.
در ایران نیز، مقاومت نرم زنان ــ بهویژه در کوردستان ــ نمونهای برجسته است: حرکتی غیرمتمرکز، مبتنی بر بدن و انتخاب فردی و پرهیزکننده از لمپنیسم متقابل که تغییر ذهنی گستردهای ایجاد کرده و خشونت حاکم را رسوا ساخته است.
جمعبندی
در نهایت، مقاومت جمعی روشنفکران، معلمان، روزنامهنگاران و هنرمندان میتواند فاشیسم را با بیاعتباری، شرم اجتماعی و انزوای اخلاقی فرسوده کند. فاشیسم با ضربهٔ صرفاً فیزیکی فرو نمیریزد؛ بلکه با آگاهی، اخلاق و پیوند انسانی متلاشی میشود.