کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

انسداد دانایی و بحران بازنمایی در پروژه‌ی دولت-ملت ایرانی (تبارشناسی فروپاشی اپیستمه‌ی ایرانی)

12:48 - 29 آذر 1404

شاهو حسینی

پروژه‌ی دولت-ملت ایرانی، از دوران مشروطه تا شکل‌گیری جمهوری اسلامی، در نگاه نخست تصویرگر مدرنیته، عقلانیت و توسعه‌ی سیاسی است. با این حال، این تصویر تنها سطح ظاهری واقعیت را می‌پوشاند؛ زیرا بنیاد این پروژه بر اپیستمه‌ای استوار بود که به‌جای فهم جامعه‌ی متکثر، «وحدت» را به‌عنوان پیش‌فرض عقلانیت سیاسی تحمیل می‌کرد.

اپیستمه نه صرفا مجموعه‌ای از باورها، بلکه شبکه‌ای از دانایی است که امکان تولید دانش، حقیقت و مشروعیت را شکل می‌دهد. از این منظر، مقاومت‌ ملت‌ها، بحران فهم دولت نسبت به جامعه و فروپاشی مشروعیت، پیامدهای درونی همان اپیستمه‌اند که از ابتدا تفاوت را طرد کرده بود.

این نوشتار مدعی است که شکست پروژه‌ی دولت‌-ملت ایرانی نه معلول ضعف‌های اجرایی یا فشار عوامل خارجی، بلکه نتیجه‌ی ساختار درونی اپیستمه است. اپیستمه‌ای که وحدت را بنیادین می‌داند، از طریق منطق طرد، انسداد و بحران بازنمایی، زمینه‌ی فروپاشی خود را فراهم می‌کند. این تحلیل نشان می‌دهد که هر سیستم دانایی که تفاوت را حذف کند، خود را در معرض نابودی قرار می‌دهد.

اپیستمه و دانایی ایرانی

برای درک اپیستمه‌ی ایرانی، سه محور بنیادین قابل شناسایی است:

۱. فرض وحدت به‌ مثابه ضرورت عقلانی: در این اپیستمه، کثرت به‌عنوان تهدید فهمیده می‌شود و وحدت تحمیلی، شرط عقلانیت سیاسی و مشروعیت حکمرانی تلقی می‌شود. در واقع، چنانچه شناخت نیروهای فعال در طبیعت و جامعه شرط فهم واقعیت باشد، در اپیستمه‌ی ایرانی، کثرت اساسا دیده نمی‌شود یا تنها به‌عنوان تهدیدی برای وحدت تلقی می‌گردد.

۲. تاریخ‌سازی خطی و مرکزگرا: تاریخ در اپیستمه‌ی ایرانی به‌مثابه روندی خطی و یکپارچه بازنمایی می‌شود. تفاوت‌ها یا در خود حل می‌شوند یا حاشیه‌ای می‌شوند. این بازنمایی خطی، سازوکار تولید تضادهای نهفته است؛ تضادهایی که در نهایت با فروپاشی مشروعیت و ظهور مقاومت‌های اتنیکی بازتاب می‌یابند. این نشان می‌دهد که تاریخ‌نگاری نه صرفا روایت گذشته، بلکه ابزاری برای نظم‌بخشی به گفتمان قدرت است.

۳. زبان فارسی به‌مثابه زبان حقیقت: زبان فارسی تنها وسیله‌ی ارتباط نیست، بلکه زبان حقیقت و عقلانیت سیاسی است. دیگر زبان‌ها و گفتمان‌های اتنیکی از این منظر، به حاشیه رانده می‌شوند و بازنمایی واقعی و مشروعیت سیاسی برای آن‌ها امکان‌پذیر نیست. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که بیانگر محدودیت ادراک و زبان است؛ زیرا زبان، نه فقط ابزار، بلکه سازنده‌ی امکان دانایی و حقیقت است.

نتیجه آنکه، اپیستمه‌ی ایرانی، جامعه‌ی متکثر را پیشاپیش به دو حوزه تقسیم می‌کند: حوزه‌ی مشروع (شامل سوژه‌های فارسی و مرکزیت‌دار) و حوزه‌ی نامشروع (شامل تمامی تفاوت‌ها و کثرت‌های اتنیکی و زبانی).

تبارشناسی اپیستمه‌ی ایرانی

۱. اپیستمه‌ی وحدت‌محور: تفاوت را به‌مثابه تهدید تعریف می‌کند و از طریق طرد آن، مقاومت‌هایی ایجاد می‌کند که بازتاب همان کثرت سرکوب‌ شده‌اند. ناسیونالیسم‌های کوردی، ترکی و عربی، نه عوامل بیرونی بلکه محصولات درونی اپیستمه‌اند. از این منظر، هر اقدام سرکوبگرانه خود نیروهای مقاومت تولید می‌کند. این بازگشت، مشابه تجربه‌ی اگزیستانسیالیستی بیگانگی است؛ سوژه‌ای که انکار شده، با ظهور خود، ساختار سرکوبگر را به چالش می‌کشد.

۲. انسداد دانایی: به معنای ناتوانی دولت در فهم جامعه‌ی متکثر است. اپیستمه تنها با «واحد» سروکار دارد و بنابراین توانایی فهم تفاوت‌ها را ندارد. هر بحران اجتماعی، نه از نظر ماهوی بلکه از منظر دانایی، تهدید یا آشوب تعبیر می‌شود. این محدودیت دانایی در واقع بیانگر این واقعیت است: شناخت ناقص نیروهای فعال، تصمیمات سیاسی ناقص تولید می‌کند و فروپاشی مشروعیت اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

۳. بحران بازنمایی و حقیقت: زبان فارسی به‌مثابه زبان حقیقت، گفتمان‌های اتنیکی را به حاشیه می‌راند. ملت‌های غیرفارس در بازنمایی حقیقت سیاسی و اجتماعی غایب‌اند. این فاصله بین دولت دانا و جامعه‌ی خاموش، بحران مشروعیت ایجاد می‌کند. این روند به‌خوبی نشان می‌دهد که قدرت و دانش همواره با هم پیوند دارند؛ آنچه دیده نمی‌شود، مشروع نیست و آنچه مشروع نیست، نمی‌تواند واقعیت را تغییر دهد یا واقعیتی بنا نهد.

اپیستمه و مقاومت‌های ملی

ارتباط اپیستمه و مقاومت‌های ملی نشان می‌دهد که این مقاومت‌ها محصول طبیعی و درونی نظام دانایی‌اند. برخلاف تحلیل‌های رایج که عوامل اقتصادی، ژئوپلیتیک یا ملی‌گرایی را عامل شکست می‌دانند، تحلیل اپیستمی نشان می‌دهد که مقاومت‌ها پیشاپیش در منطق اپیستمه شکل گرفته‌اند. بدون تردید، هر گفتمانی که تفاوت را طرد کند، خود زمینه‌ی ظهور نیروهایی را فراهم می‌کند که در نهایت موجب فروپاشی آن گفتمان می‌شوند. این همان چرخه‌ای است که می‌توان آن را در بحث نیروها و روابط علت و معلولی دریافت؛ محدود کردن و حذف نیروهای فعال، خود موجب ظهور بحران‌های بزرگ‌تر می‌شود.

فروپاشی مشروعیت و بحران سیاست

منطق طرد، انسداد دانایی و بحران بازنمایی، فروپاشی مشروعیت را به دنبال دارد. جامعه‌ای که حضورش در سطح حقیقت مورد انکار است، نه به دولت اعتماد می‌کند و نه خود را در نظم سیاسی می‌یابد. این فرآیند، مشابه تجربه‌ی اگزیستانسیالیستی بیگانگی است؛ سوژه‌ای که در تجربه‌ی وجود خود نادیده گرفته می‌شود، قادر به مشارکت معنادار در زندگی جمعی نیست. نتیجه، بحران مشروعیت، فروپاشی عقلانیت سیاسی و ظهور مقاومت‌های غیرقابل مهار است.

کلام پایانی

اپیستمه نه صرفا مجموعه‌ای از باورهای مسلط، بلکه میدان نیروهایی است که تعیین می‌کند چه چیزی قابل گفتن است، چه چیزی قابل اندیشیدن، و چه چیزی اساسا نامرئی می‌ماند. اپیستمه پیش از آن‌که پاسخ بدهد، پرسش‌ها را مهندسی می‌کند؛ پیش از آن‌که حقیقتی را تثبیت کند، مرزهای امکان حقیقت را ترسیم می‌کند. از این رو، دانش، قدرت و مشروعیت نه بیرون از اپیستمه، بلکه درون آن و به‌مثابه‌ی کارکردهای آن شکل می‌گیرند. در چنین چارچوبی، دولت صرفا یک نهاد سیاسی نیست، بلکه تجسد نهادی یک اپیستمه‌ی خاص است؛ اپیستمه‌ای که نظم، وحدت، هویت و عقلانیت را تنها از خلال همسان‌سازی و حذف تفاوت می‌فهمد. «جامعه» در این منطق، نه کثرتی زنده و متکثر، بلکه ابژه‌ای است که باید خوانده، طبقه‌بندی و نرمال‌سازی شود. هر آنچه از این خوانش سر باز زند، نه به‌عنوان امکان دیگر فهم، بلکه به‌مثابه‌ی اختلال، تهدید یا انحراف ظاهر می‌شود.

از این منظر، مقاومت ملت‌ها یا سوژه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده را نباید صرفا واکنشی بیرونی به سرکوب دانست؛ مقاومت، شکاف درونی اپیستمه است، جایی که آنچه طرد شده بود، بازمی‌گردد و منطق دانایی مسلط را از درون بی‌ثبات می‌کند. بحران فهم دولت نسبت به جامعه، نه ناشی از ناآگاهی یا سوءمدیریت، بلکه حاصل وفاداری رادیکال دولت به همان اپیستمه‌ای است که تفاوت را از ابتدا غیرقابل فهم ساخته است.

در نهایت، فروپاشی مشروعیت نیز نه حادثه‌ای ناگهانی، بلکه پیامد اجتناب‌ناپذیر اپیستمه‌ای است که میان خود و واقعیت اجتماعی شکافی ساختاری ایجاد کرده است. وقتی اپیستمه تنها یک صورت از بودن را مشروع می‌داند، هر صورت دیگر ناگزیر به‌صورت مقاومت بازمی‌گردد؛ و هنگامی که مقاومت تکثیر می‌شود، آنچه فرو می‌ریزد صرفا یک دولت نیست، بلکه نظام دانایی‌ای است که دیگر قادر به توضیح جهان خود نیست.

بدون تردید، پروژه‌ی دولت-ملت ایرانی نمونه‌ای از»خودویرانگری دانایی« است. اپیستمه‌ای که وحدت تحمیلی را بنیادین می‌داند، از طریق منطق طرد، انسداد و بحران بازنمایی، کثرت را بازمی‌گرداند و مشروعیت و عقلانیت سیاسی را نابود می‌کند. عبور از اپیستمه‌ی وحدت‌محور و حرکت به سمت سیاست شهروندمدار و بازنمایی‌کننده‌ی کثرت‌ها، نه تنها ضرورتی اخلاقی، بلکه پیش‌شرط بقا و عقلانیت سیاسی است. این مسیر، به سوژه‌های ملی امکان می‌دهد که حضور واقعی خود را تجربه کنند و دولت، مشروعیت خود را از طریق فهم و مشارکت جامعه احیا کند.