
د. مجید حقی
در جغرافیای سیاسی معاصر ایران، واژگانی چون «اتحاد»، «یکپارچگی» و «هویت ملی» همواره مفاهیمی مقدس شمرده شدهاند. اما در پس این مفاهیم، قرائتی خاص از قدرت نهفته است که هرگونه تنوع و کثرت را بهمثابه تهدیدی امنیتی تلقی میکند. واکنش اخیر جریان «پهلوییسم» به انسجام و همگرایی احزاب کوردستانی، بار دیگر این پرسش بنیادین را پیش کشیده است: چرا جریانی که مدعی ملیگرایی است، از اتحاد بخشی از ساکنان همان جغرافیا به هراس میافتد؟ پاسخ را نباید در تاکتیکهای سیاسی روز، بلکه باید در ژنتیک فکری این جریان، یعنی پیوند میان «ایرانشهری تکبعدی» و «شاکلههای فاشیسم کلاسیک» جستوجو کرد.
فلسفه «یک ملت، یک رهبر» و مسئله حذف دیگری
در اندیشه سیاسی قرن بیستم، فاشیسم بهعنوان ایدئولوژیای شناخته میشود که بر وحدت ارگانیک ملت، تمرکز قدرت در رهبر و نفی تکثر سیاسی و فرهنگی تأکید دارد. در نظامهای فاشیستی شکلگرفته تحت رهبری آدولف هیتلر در آلمان و بنیتو موسولینی در ایتالیا، مفهوم ملت به هویتی یکدست تقلیل یافت و هرگونه تفاوت قومی، زبانی یا سیاسی بهمثابه تهدیدی علیه «وحدت ملی» تعریف شد.
شعار «یک ملت، یک رهبر» بیانگر منطقی بود که در آن تکثر نه یک واقعیت اجتماعی، بلکه انحرافی خطرناک تلقی میشد. در چنین چهارچوبی، «دیگری» یا باید در فرهنگ رسمی حل میشد یا حذف میگردید. این منطق در تجربه آلمان نازی به سرکوب نظاممند مخالفان، طرد گروههای اجتماعی و در نهایت به فاجعه هولوکاست انجامید؛ جنایتی سازمانیافته که طی آن میلیونها یهودی و دیگر گروههای هدف قربانی سیاستهای نژادپرستانه دولت شدند.
اشاره به هولوکاست در این بحث، نه برای همسانسازی شتابزده تاریخی، بلکه برای یادآوری یک هشدار بنیادین است: هر ایدئولوژی مبتنی بر «خلوص هویتی» و انکار دیگری، اگر با تمرکز کامل قدرت دولتی همراه شود، میتواند به اشکال خطرناک طرد، سرکوب و خشونت ساختاری منجر شود. تجربه اروپا در سده بیستم نشان داد هنگامی که دولت خود را تجسم یک هویت ناب بداند و تکثر را تهدید تعریف کند، مسیر بهسوی نقض گسترده حقوق انسانها هموار میشود.
در چنین زمینه تاریخی و فکری جهانی بود که پروژههای ملتسازی اقتدارگرایانه در نقاط مختلف جهان شکل گرفتند؛ از جمله در ایران. با به قدرت رسیدن رضا میرپنج (رضا شاه پهلوی)، روندی سازمانیافته برای بازتعریف هویت ملی آغاز شد؛ روندی که بر قرائتی خاص از ایرانشهریگری، تمرکزگرایی سختگیرانه و یکسانسازی فرهنگی استوار بود. این الگوی ملتسازی، در سطح نظری با مدلهای اقتدارگرای دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ همزمانی داشت؛ دورهای که دولتهای متمرکز میکوشیدند با حذف یا حاشیهرانی تنوعات داخلی، «ملت واحد» بسازند.
در دهه ۱۳۱۰ خورشیدی، مناسبات سیاسی و اقتصادی ایران با آلمان نازی گسترش یافت و گرایش به الگوهای دولتسازی اقتدارگرا و نوسازی آمرانه در فضای رسمی کشور مشهود بود. اگرچه ایران بهصورت رسمی وارد اتحاد نظامی با آلمان نشد، اما نزدیکی دیپلماتیک و اقتصادی با حکومت هیتلر و تأکید بر مفاهیمی چون «نژاد آریایی» در ادبیات رسمی آن دوره، بیانگر نوعی همسویی نمادین و گفتمانی بود. استمرار برخی شعارهای هویتمحور مانند «ما آریایی هستیم» در بخشی از جریانهای پهلویگرا نشان میدهد که این صورتبندی هویتی هنوز در لایههایی از آن گفتمان حضور دارد.
در سطح داخلی، سیاستهای رضاشاه بر یکسانسازی فرهنگی متمرکز شد: ممنوعیت پوششهای محلی و تحمیل لباس متحدالشکل، تغییر نامهای جغرافیایی به فارسی، محدودسازی یا ممنوعیت آموزش به زبانهای غیرفارسی و تمرکز کامل قدرت در دولت مرکزی. در این چارچوب، «ملت ایران» عملاً با هویت فارسی تعریف میشد و دیگر ملتها و تنوعات زبانی و فرهنگی به حاشیه رانده میشدند.
تداوم سیاست همسانسازی در دوره پهلوی دوم
این سیاست تمرکزگرایانه ادامه یافت. هرچند در مقاطعی اصلاحات اقتصادی و اجتماعی انجام شد، اما در حوزه مسئله ملتها و تنوع فرهنگی، چهارچوب غالب تغییر اساسی نکرد. مطالبات سیاسی در کوردستان، آذربایجان و دیگر مناطق با رویکردی امنیتی پاسخ داده شد. سرکوبهای سیاسی، محدودسازی احزاب مستقل و در برخی موارد جابهجاییها و تبعیدهای اجباری، شکاف میان دولت و بخشهایی از جامعه را عمیقتر ساخت.
نتیجه چنین سیاستی دستیابی به انسجام پایدار نبود، بلکه انباشت نارضایتی و تضعیف سرمایه اجتماعی را در پی داشت؛ فرآیندی که در نهایت در انقلاب ۱۳۵۷ به نقطه انفجار رسید و جای خود را به نظامی دیگر داد که آن نیز در مسئله تنوع، رویکردی انحصارگرایانه در پیش گرفت.
انگ «تجزیهطلبی» و امنیتیسازی مطالبات
در منطق ایدئولوژیهای تمامیتخواه، هرگونه مطالبه خودگردانی، آموزش به زبان مادری یا اتحاد نیروهای یک ملت درون کشور، بهعنوان تهدیدی علیه «تمامیت ارضی» معرفی میشود. برچسب «تجزیهطلبی» به ابزاری برای بیاعتبارسازی مطالبات مدنی و سیاسی بدل میگردد.
در حالیکه بر اساس منشور سازمان ملل متحد و ماده ۱ «میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی» و «میثاق بینالمللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی»، همه ملتها حق تعیین سرنوشت دارند. این حق لزوماً به معنای جدایی نیست، بلکه شامل مشارکت برابر در ساختار قدرت، حق توسعه فرهنگی و خودگردانی دموکراتیک نیز میشود.
امنیتیسازی این حقوق نهتنها مغایر با تعهدات بینالمللی است، بلکه به دوقطبیشدن جامعه و فرسایش قرارداد اجتماعی میانجامد.
پیوند با جریانهای راست افراطی معاصر
هم جمهوری اسلامی و هم پهلویسم ـ با وجود تفاوتهای ایدئولوژیک و تاریخی ـ در یک نقطه اشتراک دارند: هر دو بر نوعی قرائت انحصاری از هویت جمعی تکیه میکنند که در آن «دیگری» یا باید در چهارچوب تعریف رسمی حل شود یا به حاشیه رانده شود. در این منطق، تکثر نه بهعنوان واقعیت اجتماعی و سرمایه فرهنگی، بلکه بهعنوان مسئلهای قابل کنترل یا تهدیدی بالقوه دیده میشود. تفاوت در پوشش ایدئولوژیک است، اما در سطح ساختاری، گرایش به تمرکز، یکسانسازی و محدود کردن صداهای متنوع قابل مشاهده است.
در خارج از کشور نیز، نزدیکی جریانهای پهلویگرا با نیروهای راست افراطی اروپایی، به یکی از موضوعات بحثبرانگیز بدل شده است. این نیروها عموماً با مواضع ضد مهاجر، مخالفت با چندفرهنگیگرایی و تأکید بر «ملت خالص» شناخته میشوند. حضور یا حمایت چهرههایی از این طیفها در برخی نشستها و مجامع مرتبط با پهلویگرایان، این برداشت را تقویت کرده است که در سطح گفتمانی، همپوشانیهایی در تأکید بر هویت یکدست و بیاعتمادی به تنوع فرهنگی وجود دارد. چنین همگراییای، حتی اگر با انگیزههای تاکتیکی صورت گیرد، این پرسش جدی را مطرح میکند که پروژه «ملت واحد» در ایران آینده تا چه اندازه با الگوهای حذفکننده و ضد تنوع همسو خواهد بود.
از سوی دیگر، اگر جریانهای دیگر ایرانی ـ از نیروهای چپ گرفته تا جمهوریخواهان میانهرو یا نمایندگان دیگر ملتها ـ همانند احزاب کورد بهسوی همگرایی و تشکیل ائتلافهای سیاسی حرکت کنند، بعید است از واکنشهای تند و تخریبی مصون بمانند. جریانی که با هرگونه تکثر سازمانیافته مسئله دارد، صرفنظر از برچسب «تجزیهطلبی»، با هر اتحاد مستقلی که خارج از چهارچوب هویت رسمی شکل گیرد، برخوردی تقابلی خواهد داشت. حتی اگر نتواند به نیروهای فارسمحور برچسب جداییطلبی بزند، احتمالاً آنان را به برهمزدن «وحدت ملی» یا ایجاد شکاف اجتماعی متهم خواهد کرد.
در نهایت، مسئله اصلی نه صرفاً رقابت سیاسی، بلکه نوع نگاه به جامعه است: آیا جامعه مجموعهای از صداهای متکثر با حقوق برابر است، یا بدنهای یکدست که باید زیر یک روایت واحد سامان یابد؟ پاسخ به این پرسش، مسیر آینده هر پروژه سیاسی را تعیین خواهد کرد.
پهلویسم و خطر برای همبستگی ملی
پارادوکس اصلی آنجاست: جریانی که مدعی حفظ جغرافیای ایران است، اگر بر حذف یا انکار تکثر بنا شود، خود میتواند زمینهساز واگرایی و تنشهای بیپایان شود. تجربه تاریخی نشان داده است که وحدت پایدار از پذیرش تنوع و مشارکت برابر برمیخیزد، نه از یکدستسازی اجباری.
اگر اتحاد احزاب کوردستانی یا هر نیروی سیاسی غیرمرکزی، تحملناپذیر تلقی شود، این نشاندهنده مشکلی عمیق در فهم مفهوم «ملت» است. ملت در جهان مدرن، نه یک هویت تکبعدی، بلکه شبکهای از هویتهای متکثر است که در قالب یک قرارداد اجتماعی مشترک زندگی میکنند.
مسئله صرفاً رقابت سیاسی یا اختلاف تاکتیکی نیست؛ بلکه نزاعی بر سر تعریف ملت و دولت است. رویکردی که ملت را با یک زبان، یک فرهنگ و یک قرائت تاریخی برابر میگیرد، ناگزیر به حذف یا حاشیهرانی دیگران میانجامد. چنین مدلی، چه در قالب سلطنت پهلوی و چه در قالبهای دیگر، با مبانی حقوق بشر و اصل حق تعیین سرنوشت در تعارض است.
اگر آیندهای دموکراتیک برای ایران متصور باشد، آن آینده نه بر مبنای «یک ملت» به معنای یکسانسازی، بلکه بر پایه پذیرش تنوع ملل، تضمین حقوق برابر و بازتعریف قرارداد اجتماعی شکل خواهد گرفت. در غیر این صورت، هر پروژهای که تکثر را تهدید تلقی کند، دیر یا زود جامعه را بهسوی تنشهای عمیق داخلی و خطر ازهمگسیختگی سوق خواهد داد.