کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

عزیز شیخانی: فلج‌شدگی کامل رژیم؛ پایان کار نزدیک است / بخش دوم

18:06 - 19 دی 1404


مصاحبه: حسن شیخانی

عزیز شیخانی، کارشناس روابط بین‌الملل و سیاست جهانی، در بخش دوم این گفتگو وضعیت جمهوری اسلامی را بحرانی و فلج توصیف می‌کند. او می‌گوید رژیم توان اداره کشور و مقابله با بحران‌ها را از دست داده و نشانه‌های پایان کار روزبه‌روز آشکارتر می‌شوند. شایان ذکر است، این مصاحبه پیش از آغاز اعتراضات اخیر انجام شده است.

 

به نظر می‌رسد ایران در «وضعیت تعلیق» قرار دارد و «ناتوان از تصمیم‌گیری به‌هنگام» است، این وضعیت را چگونه توضیح می‌دهید.

نظام سیاسی ایران و در رأس آن خامنه‌ای، امروز در یکی از سخت‌ترین و بحرانی‌ترین مقاطع تاریخ خود قرار گرفته‌اند. ارکان این سیستم از آغاز تا امروز، در طول چند دهه، نشان داده‌اند که توان پاسخگویی به مطالبات مردم و حل بحران‌های بنیادین را ندارند. زنجیره‌ای از بحران‌های عمیق در حوزه‌های اقتصادی، سیاست، اجتماع، امنیت، مشروعیت مردمی، روابط بین‌الملل و حتی دفاعی، ساختار سیستم و در کل، روند تصمیم‌گیری را فلج کرده است. جمهوری اسلامی، در نتیجه سیاست‌های غلط، ضدمردمی، ضد آزادی‌های فردی و جمعی و بی‌توجهی به محیط زیست و رفاه عمومی، به نقطه‌ای رسیده که نه راه بازگشت دارد و نه توان حرکت به جلو. دوران فرصت‌ها به پایان رسیده و امواج سهمگین بحران‌های چندلایه بر سر نظام، رهبران و حتی بنیادهای آن سنگینی می‌کنند. ضعف ریشه‌ای در نبود دموکراسی و عدم پاسخگویی در برابر ملت، فضای کنونی را شکل داده و جامعه را در باتلاق بی‌کفایتی ولایت فقیه فرو برده است.

این سیستم با تحقیر قدرت مردم و ایجاد نهادهای موازی برای رقابت ناسالم در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی، عملاً قدرت تصمیم‌گیری حکومتی را مختل کرده است. از یک سو پراکندگی قدرت و از سوی دیگر قبضه آن در دست فردی سالخورده و حلقه محدود بیت رهبری، توان تحلیل واقعیت‌ها و اتخاذ تصمیمات به‌موقع را از رژیم سلب کرده است. سیاست‌های غلط داخلی و خارجی، همراه با سرکوب و سلب آزادی‌های اساسی، میدان دید رهبران این نظام را محدود کرده و آن‌ها را از درک ضرورت تغییرات بنیادی عاجز ساخته است.

قدرت در شکل نامشروع و چندلایه خود، مانع همفکری و همکاری مؤثر شده و در بطن خود بحران‌های ترکیبی را انباشته است. ساختار غیردموکراتیک ایران توان عبور از مراحل بحرانی و اتخاذ تصمیمات حیاتی را ندارد. جمهوری اسلامی در ذات خود فاقد ظرفیت اصلاحات اساسی است و مدیران آن اراده توافق سیاسی و پاسخگویی در برابر رویدادها را ندارند. فرهنگ قدرت‌طلبی، میل به کنترل جامعه و حتی ذهنیت‌ها، مدیران و مسئولان را دچار رکود کرده است. ترس از تغییرات بنیادی در سیاست، اداره کشور، ایدئولوژی و نگرش نسبت به خواسته‌های ملت، آن‌ها را در باتلاق توهمات گرفتار کرده است.

امروز وضعیت تعلیق و ناتوانی در تصمیم‌گیری، کل نظام سیاسی را فلج کرده و سیاست‌های رژیم صرفاً برای حفظ قدرت و ادامه بقاست. ماندگاری کنونی سران رژیم بیش از هر چیز نتیجه نبود آلترناتیو قدرتمند و مورد اعتماد عمومی است، وگرنه این نظام در آزمون‌های مشروعیت مردمی و هنر سیاست‌ورزی بارها مردود شده است. موقعیت فعلی، نشانه آشکار درماندگی سیستم حاکم است؛ سیستمی که در زندگی روزمره مردم، چه در فضای داخلی و چه در روابط با کشورهای دیگر و روابط بین‌المللی، نشانه‌های مرگ محتوم خود را فریاد می‌زند.

بحران‌های موجود تنها محدود به حوزه سیاسی نیستند، بلکه اقتصاد کشور با تورم افسارگسیخته، بیکاری گسترده، کاهش ارزش پول ملی و فساد سیستماتیک درگیر است. در حوزه اجتماعی، شکاف‌های عمیق طبقاتی، مهاجرت گسترده نخبگان و فروپاشی اعتماد عمومی به نهادهای رسمی، جامعه را به سمت بی‌ثباتی سوق داده است. در عرصه بین‌المللی، ایران به دلیل سیاست‌های ماجراجویانه، حمایت از گروه‌های شبه‌نظامی، تروریسم، و ترویج بی‌ثباتی به‌ویژه در منطقه خاورمیانه، در انزوای شدید قرار گرفته و تحریم‌های فلج‌کننده، توان اقتصادی و صنعتی کشور را نابود کرده است.

از منظر فرهنگی و ایدئولوژیک، نظام با تحمیل یک قرائت بسته و غیرقابل انعطاف از دین، نه تنها نتوانسته هویت ملی را تقویت کند، بلکه موجب گسترش بی‌اعتمادی و دین‌گریزی در میان نسل‌های جدید شده است. این وضعیت، همراه با سرکوب آزادی‌های فردی و اجتماعی، جامعه را به سمت اعتراضات گسترده و حتی شورش‌های مدنی سوق می‌دهد. با توجه به شرایط موجود، آینده جمهوری اسلامی در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. سناریوهای محتمل شامل فروپاشی تدریجی، انفجار و شورش‌های عمومی در جامعه، یا گذار به یک نظام جدید از طریق فشارهای داخلی و خارجی است. اما آنچه مسلم است، این نظام در شکل فعلی خود توان ادامه حیات پایدار را ندارد. با گذر زمان، شکاف میان حاکمیت و مردم هر روز عمیق‌تر می‌شود و بنیان‌های مشروعیت سیاسی به‌طور فزاینده‌ای در معرض فرسایش و فروپاشی قرار می‌گیرد.

سران رژیم و مدیران ارشد آن، تحت هدایت بیت رهبری، در انتظار تحولات عمده در سطح منطقه‌ای و جهانی هستند تا شاید این تغییرات به بقای رژیم کمک کند. به بیان دیگر، راهبردهای آنان نه بر پایه ابتکار داخلی، بلکه بر اساس امید به تغییرات احتمالی در مناسبات قدرت‌های بزرگ طراحی می‌شود. شکست‌های پی‌درپی در عرصه داخلی، همراه با کاهش نفوذ و اعتبار رژیم در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای، توان تصمیم‌گیری به‌موقع و مؤثر را از ساختار قدرت سلب کرده است. این وضعیت، رژیم را از یک بازیگر به یک ناظر منفعل در تحولات جهانی تبدیل کرده و عملاً آن را در چرخه انتظار و بی‌عملی گرفتار ساخته است.

 

جنگ ۱۲ روزه چه واقعیت‌هایی را درباره ضعف‌های ساختاری و مدیریتی رژیم ایران در حوزه‌های نظامی و امنیتی آشکار کرد و چه پیامدهایی برای وضعیت رژیم داشت؟

جنگ ۱۲ روزه و پیش از آن، جنگ با عراق و حتی جنگ دائمی رژیم با مردم و آزادی‌های اساسی در کشور، تصویری روشن از ماهیت واقعی نظام و طراحان آن ارائه داد. در هر بحران، به‌ویژه جنگ، توان دفاعی و قدرت تهاجمی دولت‌ها آشکار می‌شود و در عمل، میزان کارآمدی یا ناتوانی در حوزه‌های میدانی، رهبری، مدیریت، اطلاعاتی و روانی برملا می‌گردد. این جنگ نشان داد که رژیم ایران در بسیاری از عرصه‌های اساسی، از جمله امنیتی، اطلاعاتی، نظامی و دفاعی، از ضعف بنیادین رنج می‌برد.

حملات هوایی و موشکی اسرائیل، نقاط ضعف نیروهای دفاعی رژیم، ساختار اطلاعاتی، فرماندهی، مدیریتی و حتی رهبری را آشکار کرد. آسمان ایران عملاً به روی جنگنده‌های اسرائیلی باز بود و آن‌ها بدون هیچ ترسی در نقاط مختلف کشور عملیات انجام دادند. باید اذعان کرد که توان موشکی رژیم تنها نقطه قوت نسبی آن بود و تا حدی توانست به سران رژیم روحیه موقت بدهد، اما نتوانست واقعیت شکست را پنهان کند. ضعف نیروی هوایی کشور بر همگان آشکار شد، به‌گونه‌ای که حتی سامانه‌های پدافندی و ضدهوایی رژیم عملاً از کار افتاده و بی‌اثر بود. این فروپاشی در توان دفاعی و اطلاعاتی، نه‌تنها آسیب‌پذیری رژیم را از طریق حملات هوایی به اوج رساند، بلکه پیام روشنی از ناتوانی رژیم در حفظ امنیت ملی و پاسخ‌گویی به تهدیدات خارجی به همراه داشت.

کشته‌شدن فرماندهان سپاه و حمله اسرائیل به جلسه سران رژیم، شکاف عمیق میان تبلیغات دروغین و واقعیت نیروهای نظامی رژیم را آشکار ساخت. در طول دو دهه گذشته، جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از موقعیت ژئوپلیتیک خاورمیانه و نفوذ در کشورهای عراق، سوریه، لبنان، یمن و افغانستان، دچار خودبزرگ‌بینی شد و با تبلیغات گسترده، قدرت بازدارندگی را پرقدرت و مؤثر جلوه می‌داد. اما این جنگ نشان داد که با شعار نمی‌توان در برابر تکنولوژی پیشرفته نظامی ایستاد. سیاست‌های غیرعقلانی و ماجراجویانه سران رژیم تنها بحران‌ها را عمیق‌تر کرده و وضعیت کلی کشور، مردم و اقتصاد را بیشتر فلج کرد.

جنگ ۱۲ روزه به همگان اثبات کرد که جمهوری اسلامی در میدان تنها مانده و در معادلات قدرت‌های بزرگ، بیشتر به یک ابزار سیاسی بدل شده تا یک بازیگر قدرتمند منطقه‌ای. این جنگ همچنین ضعف ساختاری نظام ولایت فقیه و بوروکراسی ناکارآمد آن را برملا کرد. پراکندگی نهادهای قدرت، نبود هماهنگی میان ارتش و سپاه، و رقابت‌های داخلی برای مدیریت بحران، کشور را در سایه بی‌نظمی و ناتوانی قرار داد. عدم هماهنگی میان نیروهای نظامی، سیاسی و حتی شخص رهبر، قدرت دفاعی و بازدارندگی را به نوعی از کار انداخته بود.

این جنگ برای مردم ایران و حتی کشورهای همسایه و قدرت‌های جهانی، تصویری روشن از پوسیدگی داخلی رژیم و ضعف دفاعی آن ترسیم کرد. مواجهه مستقیم با اسرائیل به سران نظام فهماند که جنگ‌های نیابتی مقرون‌به‌صرفه‌تر بوده و استراتژی دفاعی و توان تاکتیکی نیروهای رژیم در سطح کلان شکست خورده است. این رویداد، شکاف‌های داخلی را تشدید کرد و اختلافات میان جناح‌های قدرت را به اوج رساند. تجربه تلخ شکست، حاکمیت را به سمت رقابت‌های بیشتر برای بقا سوق داد. پیامدهای این جنگ کوتاه‌مدت برای ولایت فقیه دردآور و درازمدت خواهد بود. کاهش اعتبار ایران در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی، عقب‌نشینی در محور موسوم به مقاومت، و تضعیف جایگاه رژیم از نتایج آشکار این شکست است. در داخل، مردم با صدای بلندتری ناکامی رژیم را فریاد می‌زنند و خواسته‌های خود را آشکارتر بیان می‌کنند. فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی پس از این جنگ افزایش یافته و مشروعیت نظام بیش از پیش تحلیل پیدا کرده است.

در سطح منطقه‌ای، متحدان ایران در محور مقاومت، از حزب‌الله تا گروه‌های شبه‌نظامی دیگر، با تردید به توان واقعی تهران می‌نگرند. این جنگ نشان داد که ایران نه تنها قدرت برتر منطقه نیست، بلکه در برابر یک قدرت نظامی پیشرفته، کاملاً آسیب‌پذیر است. این واقعیت، محاسبات قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای را تغییر خواهد داد و ایران را از یک بازیگر فعال منطقه‌ای به یک مهره منفعل در معادلات ژئوپلیتیک تبدیل می‌کند.

جنگ ۱۲ روزه نه تنها یک شکست نظامی، بلکه یک شکست راهبردی، سیاسی و روانی برای جمهوری اسلامی بود. این جنگ پرده از واقعیت‌های بسیاری برداشت. نظامی که سال‌ها با تبلیغات و شعار، قدرت خود را بزرگ‌نمایی کرده بود، در برابر آزمون واقعی، ناتوان و بی‌دفاع ظاهر شد. این شکست، آغاز دوره‌ای جدید از بحران‌های داخلی و خارجی برای رژیم است؛ دوره‌ای که ممکن است به فروپاشی تدریجی یا تغییرات بنیادین منجر شود.

شایان ذکر است که اهداف طرف مقابل نیز به‌طور کامل محقق نشد. سامانه موشکی ایران، که تنها ابزار بازدارندگی رژیم محسوب می‌شود، توانست تا حدودی برخی اهداف در خاک اسرائیل را مورد اصابت قرار دهد. استمرار حملات موشکی در جریان جنگ ۱۲ روزه، در واقع نقش پوششی برای شکست راهبرد دفاعی ناکارآمد رژیم ایفا کرد و تلاش کرد ضعف‌های ساختاری را پنهان سازد. با این حال، سیاست بهره‌گیری از نارضایتی عمومی برای براندازی رژیم با شکست مواجه شد و طرح‌های برخی بازیگران داخلی و خارجی در این زمینه به نتیجه مطلوب نرسید. این ناکامی‌ها نشان‌دهنده محدودیت‌های جدی در ظرفیت‌های عملیاتی و راهبردی طرفین و پیچیدگی معادلات ژئوپلیتیک منطقه است.

 

ایران با حوادث پی‌درپی و بحران‌های انباشته روبه‌روست. در حال حاضر کدام بحران‌ها تعیین‌کننده‌تر و حادترند؟

جمهوری اسلامی ایران در شرایطی قرار گرفته که مجموعه‌ای از بحران‌های ساختاری و چندلایه، همچون زنجیره‌ای درهم‌تنیده، موجودیت آن را تهدید می‌کنند. این بحران‌ها نه‌تنها ریشه در ضعف‌های بنیادی نظام دارند، بلکه با گذشت زمان، شدت و گستره آن‌ها افزایش یافته و به مرحله‌ای رسیده‌اند که هیچ راه‌حلی قادر به مهار آن‌ها نیست. برای درک عمق این وضعیت، کافی است نگاهی به تحولات داخلی و خارجی کشور بیندازیم، جایی که بحران‌های مشروعیت، اقتصادی، اجتماعی، امنیتی، سیاست خارجی و محیط ‌زیست، همچون حلقه‌های یک زنجیر، نظام را در محاصره قرار داده‌اند.

بحران مشروعیت جمهوری اسلامی از نخستین روزهای پس از انقلاب آغاز شد. نظامی که با شعار عدالت، آزادی و استقلال روی کار آمد، خیلی زود به یک نظام ناکارآمد، فاسد، سرکوبگر و ضدمردمی دگرگون شد. در دهه نخست، جنگ ایران و عراق و فضای امنیتی، فرصتی برای تثبیت قدرت فراهم کرد، اما این تثبیت بر پایه زور، سرکوب، زندان و تبلیغات بود، نه پذیرش مردمی و اجتماعی. قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه، که نظام را «الهی و ابدی» معرفی می‌کند، از همان ابتدا با پرسش‌های جدی درباره سازگاری با خواست مردم روبه‌رو بود. امروز، پس از چهار دهه، این بحران به نقطه اوج رسیده است. کاهش مشارکت در انتخابات، اعتراضات گسترده، مهاجرت نخبگان، فرار سرمایه‌های انسانی و مادی و بی‌اعتمادی کامل به رسانه‌ها و داده‌های رسمی، همه نشانه‌های فروپاشی مشروعیت هستند. حتی بخش‌هایی از بدنه حاکمیت به ناکارآمدی ساختار اذعان دارند، اما نبود آلترناتیو سازمان‌یافته، ضعف نهادهای دموکراتیک و ترس از تجزیه کشور، تنها عواملی هستند که فروپاشی فوری را به تأخیر انداخته‌اند.

اقتصاد ایران در وضعیت بحرانی قرار دارد. تورم افسارگسیخته، کاهش ارزش پول ایران، بیکاری گسترده و افت شدید قدرت خرید، زندگی میلیون‌ها ایرانی را به مرز نابودی کشانده است. طبق گزارش‌های رسمی، نرخ تورم در سال‌های اخیر به بالای ۴۰ درصد رسیده و ارزش ریال در برابر ارزهای خارجی سقوطی بی‌سابقه داشته است. این بحران اقتصادی، زمینه‌ساز بحران اجتماعی شده و پایه‌های ثبات سیاسی را لرزان کرده است. فقر، شکاف طبقاتی، بی‌عدالتی در توزیع ثروت و قدرت، افزایش ناآرامی‌ها و اعتراضات مردمی، همه از نتایج این وضعیت هستند. تحریم‌های بین‌المللی، سوءمدیریت مزمن، فساد گسترده و فقدان دانش اقتصادی در میان تصمیم‌گیران، وضعیت را بحرانی‌تر کرده است. مهاجرت نخبگان، فرار سرمایه، و شکاف‌های عمیق اجتماعی، چشم‌انداز آینده را تاریک‌تر می‌سازد. جامعه جوان ایران، با نرخ بالای بیکاری و بی‌اعتمادی به آموزه‌های انقلاب، به کانون اصلی تنش تبدیل شده است. این ترکیب مرگبار، نه‌تنها زندگی روزمره مردم را مختل کرده، بلکه امید به آینده را از بین برده است.

در عرصه سیاست خارجی، جمهوری اسلامی با شکست‌های سنگین روبه‌روست. صدور انقلاب، گروگان‌گیری، حمایت از گروه‌های شبه‌نظامی، گسترش تروریسم دولتی و توسعه برنامه هسته‌ای، ایران را به کشوری منزوی در سطح جهانی تبدیل کرده است. این انزوا پیامدهای سنگینی برای اقتصاد، صنعت، فناوری و تجارت ایران داشته است. وابستگی به روسیه و چین، نه‌تنها راه‌حلی برای خروج از بحران نبوده، بلکه ایران را در موقعیت ضعف و وابستگی بیشتر قرار داده است. امروز رژیم برای ماندگاری، حاضر به امضای قراردادهای تحقیرآمیز و واگذاری امتیازات سنگین شده است. این وضعیت، نه‌تنها استقلال ایران را زیر سؤال برده، بلکه آینده روابط بین‌المللی ایران را به بن‌بست کشانده است.

بحران محیط ‌زیستی در ایران به یکی از چالش‌های حیاتی تبدیل شده است. کمبود آب، آلودگی هوا، تخریب منابع طبیعی، فرونشست زمین و نابودی جنگل‌ها، نه‌تنها سلامت اکوسیستم، بلکه امنیت غذایی و اجتماعی ایران را تهدید می‌کند. سوءمدیریت منابع، نبود برنامه‌های علمی، و استفاده بی‌رویه از سوخت‌های بی‌کیفیت، وضعیت را به مرز فاجعه رسانده است. ادامه این روند، مهاجرت‌های گسترده داخلی و خارجی، تنش‌های اجتماعی، و حتی بحران‌های امنیتی را در پی خواهد داشت. بحران محیط‌ زیست در ظاهر ساده به نظر می‌رسد، اما در عمق خود بذرهای بحران‌های دیگری را همچون تشدید فقر، بیکاری، سلامت جسمی و روانی تا افزایش مهاجرت و ناآرامی‌های اجتماعی کاشته است.

 

چرا جمهوری اسلامی قادر به حل بحران‌ها نیست و بحران‌ها در ایران به‌طور مداوم مزمن و انباشته می‌گردند؟

جمهوری اسلامی ایران از ابتدای شکل‌گیری بر پایه ساختاری غیردموکراتیک و خودکامه بنا شده است. ساختاری که نه تنها توانایی حل بحران‌ها را ندارد، بلکه خود به منبع اصلی تولید بحران‌های پی‌درپی تبدیل شده است. علاوه بر این، رژیم از وجود بحران‌ها تغذیه می‌کند و در سیر بحران‌های متوالی و پی‌درپی بهتر توانسته به حیات خود ادامه دهد. این نظام بر اساس ایدئولوژی مذهبی و اصل ولایت فقیه شکل گرفته که از آغاز، بحرانی و تنش‌زا می‌باشد. در چارچوب نظام ولایت فقیه، قدرت در دستان یک فرد و شبکه‌ای محدود از نهادهای وابسته متمرکز می‌شود و هرگونه نظارت مردمی، پاسخگویی و شفافیت از بین می‌رود. در چنین سیستمی، آزادی بیان و افکار انتقادی نسبت به بنیاد نظام سیاسی و رهبران آن مفهومی ناشناخته است. رسانه‌ها تحت کنترل شدید قرار دارند، احزاب مستقل اجازه فعالیت ندارند و هرگونه نقد جدی با سرکوب مواجه می‌شود. این وضعیت باعث شده مشکلات ساختاری و بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نه تنها حل نشوند، بلکه به دلیل نبود گفت‌وگوی آزاد و فضای نقد، به بحران‌های مزمن و ترکیبی تبدیل گردند.

انتخابات در این نظام نه ابزاری برای مشارکت واقعی مردم، بلکه وسیله‌ای نمایشی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت است. نبود آزادی احزاب و محدودیت شدید بر فعالیت‌های سیاسی، امکان شکل‌گیری رقابت سالم و ارائه راه‌حل‌های کارشناسی را از بین برده است. در طول دهه‌ها، هیچ‌یک از مسئولان نظام حاضر نشده‌اند مسئولیت اشتباهات مدیریتی و تصمیمات غیرکارشناسانه را بپذیرند. این فقدان مسئولیت‌پذیری، همراه با نبود اراده برای اصلاحات، موجب شده بحران‌ها نه تنها حل نشوند، بلکه به شکل پیچیده‌تر و خطرناک‌تر بازتولید شوند. نبود اراده سیاسی مصمم برای حل‌وفصل مشکلات و بحران‌ها، رکن اصلی در ناتوانی برای حل بحران‌های گسترده و حاد ایران است. به عبارت دیگر، ساختار سیاسی این کشور نه مردمی است، نه عقلانی، و نه پاسخگو. این سیستم غیرمعمول و سران بی‌کفایت آن از هرگونه تغییر بنیادین هراس دارند. نظام جمهوری اسلامی به دلیل ماهیت ایدئولوژیک خود، انعطاف‌ناپذیر است و از هرگونه تغییر بنیادین هراس دارد. این ترس از اصلاحات، کشور را در برابر تحولات جهانی و داخلی آسیب‌پذیر کرده است. در نتیجه، ایران توانایی اصلاحات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مدیریتی و حتی در روابط خارجی را ندارد.

پراکندگی مراکز قدرت و وجود نهادهای وابسته به بیت رهبری باعث شده دولت عملاً نقش مؤثری در اداره امور کشور نداشته باشد. این نهادها بخش بزرگی از سرمایه و منابع اقتصادی را در خدمت برنامه‌های خود صرف می‌کنند و فساد گسترده در مدیریت مالی و برنامه‌ریزی، توان ایران برای رفع بحران‌ها را به شدت کاهش داده است. فساد در ایران نه یک مشکل سطحی، بلکه یک پدیده ریشه‌دار در بافت سیاسی و فرهنگی است که در اشکال مختلف در جریان حوادث بروز و ظهور دارد. نبود آزادی در طرح مسائل و تحلیل امور، چه در سطح داخلی و چه خارجی، موجب شده جناح‌های مختلف نتوانند بر سر راه‌حل‌ها به اجماع برسند. اساس این نظام بر تولید بحران‌های پی‌درپی بنا شده است و ساختار بوروکراتیک آن روند تصمیم‌گیری را پیچیده و غیرشفاف کرده، زیرا چارچوب قانونی مشخصی برای حل مشکلات وجود ندارد.

یکی دیگر از دلایل ناتوانی در حل بحران‌ها، فقدان افراد متخصص و شایسته در جایگاه‌های کلیدی است. کنترل شدید رهبری و سایه قدرت ولی فقیه هیچ فضایی برای تحلیل علمی و بی‌طرفانه باقی نمی‌گذارد. همه راه‌حل‌ها با معیارهای ایدئولوژیک سنجیده می‌شوند، نه با معیارهای علمی و عقلانی. سنجش همه راه‌حل‌ها با معیارهای ولی فقیه و نگاه آخوندی، بحران‌ها را مزمن کرده و آن‌ها را به بحران‌های ترکیبی و حاد تبدیل نموده است. در مجموع، جمهوری اسلامی نه تنها قادر به حل بحران‌ها نیست، بلکه به دلیل ساختار ایدئولوژیک، تمرکز قدرت، فساد گسترده و نبود آزادی، خود به منبع اصلی بحران‌ها تبدیل شده است. این نظام به جای مدیریت بحران، بحران تولید می‌کند و تا زمانی که تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی و حکمرانی رخ ندهد، چشم‌انداز آینده ایران تاریک و پرچالش خواهد بود. این وضعیت نه تنها زندگی روزمره مردم را مختل کرده، بلکه ایران را در معرض فروپاشی قرار داده است.

چنین به نظر می‌رسد که در نتیجه سیاست غیرعقلانی رژیم، بحران‌های موجود عمیق‌تر، پیچیده‌تر و گسترده‌تر خواهند شد. این بحران‌ها تنها محدود به حوزه سیاست نیستند، بلکه اقتصاد کشور را نیز به ورطه نابودی کشانده‌اند. تورم افسارگسیخته، بیکاری گسترده، کاهش ارزش پول ملی، فرار سرمایه‌ها و مهاجرت نخبگان، همه پیامدهای مستقیم ناکارآمدی ساختار سیاسی و مدیریتی هستند. در کنار این مشکلات، فساد مالی و اداری به شکل سیستماتیک در تمامی سطوح قدرت نفوذ کرده است. نهادهای وابسته به قدرت، منابع ملی را به صورت انحصاری در اختیار گرفته‌اند و هیچ نظارت مؤثری بر عملکرد آن‌ها وجود ندارد. این وضعیت نه تنها موجب نابسامانی اقتصادی شده، بلکه اعتماد عمومی به کلی از بین رفته است. مردم دیگر هیچ امیدی به اصلاحات درون‌سیستمی ندارند، زیرا تجربه چهار دهه گذشته نشان داده که این نظام نه اراده اصلاح دارد و نه ظرفیت پذیرش تغییرات بنیادین.

در عرصه روابط خارجی نیز جمهوری اسلامی با اتخاذ سیاست‌های تنش‌زا و غیرعقلانی، کشور را در انزوای بین‌المللی قرار داده است. تحریم‌های گسترده، محدودیت‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی، نتیجه مستقیم این سیاست‌هاست که نه تنها اقتصاد کشور را فلج کرده، بلکه جایگاه ایران در نظام جهانی را به شدت تضعیف نموده است. در کنار این بحران‌ها، مشکلات اجتماعی نیز روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شوند. شکاف طبقاتی، فقر گسترده، کاهش کیفیت زندگی، بحران‌های زیست‌محیطی و فروپاشی اعتماد اجتماعی، همه نشانه‌های یک نظام ناکارآمد و بحران‌زا هستند. این نظام به جای حل مشکلات، با سرکوب اعتراضات مردمی و محدود کردن آزادی‌ها، تنها بر شدت بحران‌ها می‌افزاید. در چنین شرایطی، آینده ایران در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و اگر تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی رخ ندهد، ایران با خطر فروپاشی اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی مواجه خواهد شد. جمهوری اسلامی نه تنها نتوانسته به وعده‌های اولیه خود عمل کند، بلکه با ایجاد یک ساختار بسته، غیرپاسخگو و فاسد، ایران را از مسیر توسعه و پیشرفت دور کرده است. این نظام به دلیل ماهیت ایدئولوژیک و تمرکز قدرت، هیچ‌گاه قادر به اصلاحات واقعی نخواهد بود و تا زمانی که این ساختار پابرجاست، بحران‌ها ادامه خواهند داشت و هر روز ابعاد جدیدی به خود خواهند گرفت. این واقعیت تلخ نشان می‌دهد که تنها راه برون‌رفت از این وضعیت، تغییرات اساسی و بنیادین در ساختار سیاسی و مدیریتی کشور است. تحقق چنین تغییری بدون فشار اجتماعی سازمان‌یافته، خواست عمومی گسترده، برنامه‌ای روشن و وجود یک جبهه دموکراتیک مسئول متشکل از احزاب و جریان‌های سیاسی مؤثر و مردمی، امکان‌پذیر نخواهد بود.