
روژهات موکری
زنی پنجاهوچند ساله از یک شهر کوچک در کوردستان ایران تعریف میکند که هر بار موبایلش شب زنگ میزند، بهشدت دچار تپش قلب میشود. میگوید سالهاست اینطور است؛ از وقتی که برادرش را یک شب بردند و دیگر برنگشت. این زن نه در زندان بوده و نه در بازجویی، اما هنوز آن شب را زندگی میکند. دخترش هم همینطور است؛ دختری که آن شب را ندیده، اما از کودکی یاد گرفته از صدای زنگ تلفن در شب بترسد. هیچکس این ترس را به او آموزش نداده، فقط در هوای خانه جریان داشته و او آن را تنفس کرده است.
در روانشناسی مدرن، یکی از بحثهای مهم این است که تروما فقط در ذهن باقی نمیماند، بلکه در بدن هم ثبت میشود. در همین زمینه، نگاه روانپزشک برجسته بسل ون در کولک Bessel van der Kolk اهمیت ویژهای دارد. او تأکید میکند که بدن فقط همراه ذهن نیست، بلکه خودش حافظه تروما را حمل میکند؛ بدن همه چیز را به خاطر میسپارد. ترومایی که به زبان نیاید، در عضلات، سیستم ایمنی، ریتم قلب و الگوهای تنفس باقی میماند.
در جایی که ترس بخشی از زندگی روزمره شده است، این ردپاها فقط روانی نیستند. خودشان را در بدن هم نشان میدهند؛ سردردهای مزمن، دردهای عضلانی بیدلیل، اختلالات خواب، مشکلات گوارشی و فشار خون بالا در سنین پایین. اینها اغلب نشانههایی هستند از رنجی که فرصت بیان پیدا نکرده است. در چنین شرایطی، پزشکی که فقط بدن را ببیند و از تاریخ اجتماعی و سیاسی بیمار بیخبر باشد، تصویر کاملی از واقعیت بیماری نخواهد داشت.
وقتی از تروما حرف زده میشود، ذهن بیشتر آدمها فوراً به یک حادثه فردی میرود؛ تصادف، مرگ عزیزان یا تجربه شکنجه. اما در کنار ترومای فردی، نوع عمیقتری از زخم روانی هم وجود دارد که فقط یک فرد را درگیر نمیکند. گاهی یک ملت کاملاً درگیر زخمی میشود که سالها در حافظه جمعی باقی مانده و آرامآرام به نسل بعد منتقل شده است؛ چیزی که از آن با عنوان ترومای جمعی یاد میشود.
این نوع تروما معمولاً در جایی شکل میگیرد که خشونت، سرکوب، تحقیر، تبعیض و ناامنی به بخشی دائمی از زندگی روزمره تبدیل شده باشد. در چنین فضایی مسئله فقط چند حادثه جداگانه نیست؛ خود زندگی روزمره به منبع اضطراب بدل میشود و آدمها کمکم یاد میگیرند همیشه منتظر خبر بد باشند، حتی وقتی ظاهر زندگی آرام است. کمکم بدن و ذهن در حالت آمادهباش دائمی قرار میگیرند؛ حالتی که در آن امنیت دیگر یک تجربه واقعی و پایدار نیست.
در کوردستان ایران، سالها فشار سیاسی و امنیتی فقط در سطح حادثه باقی نمانده است. رد آن در روان جمعی دیده میشود؛ در اضطراب دائمی، در خشم فروخورده و در احساس بیپناهیای که در زندگی روزمره جریان دارد. جایی که هر روز خبر بازداشت، اعدام، شکنجه، بیخبری از بازداشتشدگان، کولبران کشتهشده، مهاجرت اجباری، تبعیض اقتصادی، مذهبی و فشار امنیتی تکرار میشود، ذهن و بدن بهتدریج وارد وضعیت آمادهباش دائمی میشوند و حتی لحظههای سکوت هم از تنش خالی نیستند.
کودکی که در چنین فضایی رشد میکند، ناخواسته با همین فضا تربیت میشود. واژههایی مثل زندان، بازجویی، فقر، شکنجه، اعدام، تیراندازی و تحقیر هویتی به بخشی از حافظه اولیه او تبدیل میشوند. حتی اگر خودش مستقیم خشونت را تجربه نکرده باشد، اضطراب را از اطرافیان یاد میگیرد؛ از سکوت پدر، از نگرانی مادر، از فضای سنگین خانهای که در آن خیلی چیزها گفته نمیشود، اما همهچیز فهمیده میشود. پس ترس همیشه با صدا منتقل نمیشود؛ گاهی در سکوت جا میگیرد و همانجا رشد میکند.
در چنین شرایطی سکوت نقش مرکزی پیدا میکند. مادری که آهسته حرف میزند، پدری که همیشه نگران است، و نسلی که یاد گرفته احساساتش را کامل بیان نکند، همگی در حال انتقال اضطراب خاموشاند؛ اضطرابی که نامی ندارد، اما حضورش در رفتار و روابط کاملاً قابل لمس است. نتیجه این وضعیت، شکلگیری ترسی مزمن است که بدون اینکه گفته شود، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
یکی از خطرناکترین پیامدهای این وضعیت، عادی شدن درد است. جامعه کمکم به صدای تیر، مرگ، بیخبری، فضای امنیتی و خبرهای تلخ عادت میکند. عادتی که هیچگاه نشانه بهبود نیست؛ چون زخمی که دربارهاش حرف زده نشود، از بین نمیرود، فقط به لایههای عمیقتر روان منتقل میشود و در آنجا به شکل فرسایش تدریجی ادامه پیدا میکند. به همین دلیل است که در کوردستان ایران با نشانههایی مثل افسردگی، اضطراب، فرسودگی روانی، اعتیاد و خشم پنهان مواجه هستیم. در کنار همه این فشارهای سیاسی، تحقیر هویتی مخربترین نقش را دارد. آدمی که مدام حس کند باید زبان، فرهنگ، تاریخ، مذهب، لباس یا موسیقیاش را پنهان کند، بهتدریج دچار شکاف درونی میشود؛ فاصلهای میان خود واقعی و خودی که اجازه دارد نشان داده شود. این شکاف آرام و بیصدا پیش میرود، اما در طول زمان به خستگی روانی، اضطراب مزمن و احساس بیریشگی تبدیل میشود. کسانی که سالها مجبور باشند بخشی از خودشان را پنهان کنند، معمولاً با نوعی دوپارگی روانی زندگی میکنند که دائماً در تنش است.
با این حال، ترومای جمعی فقط رنج تولید نمیکند. در دل همین تجربههای سنگین، مقاومت هم شکل میگیرد. حافظه تاریخی قوی، حفظ زبان، موسیقی، روایتها و آیینها همه شکلهایی از زنده نگه داشتن هویت هستند. این مقاومت فقط سیاسی نیست؛ روانی هم هست. نوعی تلاش برای اینکه انسان زیر فشار کامل از هم نپاشد و چیزی از خود را حفظ کند.
ترومای جمعی، گاهی به شکل پارادوکسیکال به منبع هویت هم تبدیل میشود. در تاریخ کوردستان، رنج مشترک به یکی از عناصر انسجام جمعی بدل شده است. زبان، موسیقی، شعر و روایتها حامل این حافظه هستند. این نوع مقاومت فرهنگی، خودش شکلی از بقاست؛ نوعی اعلام حضور در برابر فراموشی. اما این وضعیت یک خطر هم دارد: وقتی رنج بخشی از هویت شود، چرخه بازتولید آن هم میتواند ادامه پیدا کند. به همین دلیل، نسل جدید با یک مسئولیت روبهروست؛ هم باید حافظه تاریخی را حفظ کند، هم باید امکان خروج از چرخه تروما را بسازد.
ترمیم این زخمها نه سریع است و نه ساده. این مسیر از شناخت شروع میشود، به روایت میرسد، از سوگواری عبور میکند و در نهایت به بازسازی امید ختم میشود. هیچکدام از این مراحل قابل حذف نیستند.
شکستن سکوت در این میان نقطه آغاز است؛ سکوتی که سالها رنج را در خود نگه داشته است. جامعهای که درباره زخمهایش حرف نزند، امکان عبور از آن را هم از دست میدهد. در این میان نقش نویسندگان، روزنامهنگاران، روانشناسان و هنرمندان نه فقط تحلیل، بلکه شهادت دادن است؛ شهادت به اینکه این رنج واقعی است و دیده میشود.
بعد از آن، ساختن فضاهای امن برای روایت اهمیت پیدا میکند؛ فضاهایی که در آن حرف زدن از اضطراب، سوگ و خشم نشانه ضعف تلقی نشود. در نهایت، هیچ ترمیمی بدون حس عدالت پایدار نمیماند؛ نه به معنای انتقام، بلکه به معنای بهرسمیتشناختن رنج، پذیرفتن مسئولیت و جلوگیری از تکرار همان چرخه.
نسل امروز جامعۀ کوردی در موقعیتی ایستاده که هم بار حافظه زخمی را حمل میکند و هم برای اولین بار ابزار فهم و روایت آن را دارد. شکستن چرخه ترومای نسلی مطمئناً ساده نیست، اما ممکن است؛ زمانی که انسان تصمیم بگیرد درد را بشناسد بدون اینکه اجازه بدهد تمام آیندهاش را تعریف کند.
در نهایت، جامعهای که زخمهایش را بفهمد ضعیف نمیشود؛ برعکس، برای اولین بار شانس واقعی پیدا میکند که از درون ترمیم شود.