کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

عزیز شیخانی: فروپاشی دیر یا زود رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی، نیروی جایگزین است/ بخش سوم

14:17 - 24 دی 1404

مصاحبە : حسن شیخانی

در بخش سوم این مصاحبه، عزیز شیخانی، کارشناس روابط بین‌الملل و سیاست جهانی، از عمق نارضایتی عمومی و شکاف حکومت و مردم می‌گوید و تأکید می‌کند که آینده ایران در گرو اتحاد و سازماندهی مردم برای اقدام جمعی است و تغییر بنیادین دیر یا زود تحقق خواهد یافت. شایان ذکر است، این مصاحبه پیش از آغاز خیزش انقلابی اخیر انجام شده است.

 

این انباشت بحران‌ها چه تأثیری بر سطح نارضایتی عمومی و شکاف دولت–جامعه داشته است؟

انباشت بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در طول چهار دهه گذشته، شکاف میان حکومت جمهوری اسلامی و جامعه را به‌طور بی‌سابقه‌ای عمیق کرده است. این شکاف نه‌تنها در سطح اعتماد عمومی بلکه در تمامی ابعاد زندگی اجتماعی و سیاسی مردم آشکار و برجسته است. بحران‌های گوناگون و ناکارآمدی مدیریتی، همراه با سرکوب آزادی‌های فردی و اجتماعی، محدودیت‌های شدید در عرصه‌های فرهنگی و رسانه‌ای، و کنترل شدید فضای عمومی، همگی به شکل‌گیری نارضایتی‌های عمیق در میان مردم منجر شده‌اند. این نارضایتی‌ها در طول سال‌های اخیر به‌صورت اعتراضات پراکنده و گاه گسترده بروز کرده‌اند. جنبش سبز در سال ۱۳۸۸، اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و خیزش گسترده مردم در سراسر ایران در سال ۱۴۰۱، نشان‌دهنده عمق بحران مشروعیت و فاصله فزاینده مردم با نظام حاکم می‌باشند. با این حال، علی‌رغم شدت این نارضایتی‌ها، فروپاشی نظام تاکنون رخ نداده است. یکی از دلایل اصلی این وضعیت، نبود نیروهای آلترناتیو قدرتمند و سازمان‌یافته برای جایگزینی جمهوری اسلامی است. این خلأ سیاسی موجب شده که اعتراضات گسترده نتوانند به یک حرکت هماهنگ و مؤثر برای تغییر رژیم تبدیل شوند و در نتیجه، مردم با وجود نارضایتی شدید، در وضعیت انتظار و سکون باقی مانده‌اند.

عامل مهم دیگری که به بقای جمهوری اسلامی کمک کرده، ترس از تجزیه ایران است. این ترس نه‌تنها در میان حاکمان بلکه در میان بخش‌هایی از اپوزیسیون سراسری، به‌ویژه نیروهای وابسته به قومیت‌های فارس و تاحدی آذری، وجود دارد. این نگرانی به‌عنوان یک مسکن سیاسی عمل کرده و پایه‌های لرزان ولایت فقیه را تا حدی تثبیت کرده است. در مقابل، ملت‌های غیرفارس مانند کوردها، بلوچ‌ها و عرب‌ها بیش از دیگران علیه سیاست‌های ضدمردمی و ضدانسانی رژیم قد علم کرده و مبارزات خود را ادامه داده‌اند. این ملت‌ها با وجود فشارهای امنیتی و سرکوب شدید، تلاش کرده‌اند صدای اعتراضات خود را بلند کنند، اما نبود حمایت گسترده و هماهنگی بین ملت‌های مختلف در سطح ایران، مانع از تبدیل این مبارزات به یک جریان سراسری شده است. در واقع، ترس تاریخی از فروپاشی و تجزیه، به ابزاری در دست حکومت تبدیل شده تا با تحریک احساسات ملی‌گرایانه و تبلیغات گسترده، مشروعیت ظاهری خود را حفظ کند.

افزایش نارضایتی عمومی در سال‌های گذشته به دلیل فضای شدید امنیتی و سرکوب گسترده، کمتر توانسته به سطح سراسری و عمومی بدل شود. مردم در جغرافیای دیکتاتوری و نبود آزادی بیان، امکان طرح خواسته‌های خود را نداشته‌اند و نتوانسته‌اند به‌صورت جمعی و متحد در مناطق مختلف علیه سیاست‌های رژیم اعتراض کنند یا جبهه‌ای واحد برای سرنگونی آن تشکیل دهند. از نظر تاریخی، فرهنگی و سیاسی، ملت‌های این سرزمین تجربه عملی کافی برای شکست استبداد و دیکتاتوری نداشته‌اند. نبود فرهنگ همکاری و هماهنگی، همراه با ترس از زور، زندان و تبعید، فرد ایرانی را به شخصیتی چندچهره، ظاهربین و ریاکار تبدیل کرده است. این فرهنگ سیاسی، همچنان به‌عنوان سایه‌ای ترسناک بر زندگی اکثریت مردم حضور فعال دارد و مانع شکل‌گیری یک حرکت جمعی مؤثر می‌شود. حتی در دوره‌های تاریخی پیشین، از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷، فقدان انسجام ملی و نبود نهادهای مدنی قدرتمند، همواره مانع از تثبیت دموکراسی و آزادی شده است. ضعف فرهنگ دموکراسی، فقدان خودشناسی آگاهانه، نبود آزادی‌های واقعی و به‌ویژه عدم تمرین آزادی‌های اساسی در سطح جامعه، موجب شده است که بنیان‌های نقد عقلانی فردی و جمعی دچار اختلال و ناموزونی شوند. این کمبودها نه‌تنها ظرفیت شکل‌گیری گفت‌وگوی سازنده و عقلانی را محدود کرده‌اند، بلکه مانع توسعه فرهنگ مسئولیت‌پذیری و مشارکت سیاسی شده‌اند. این امر، در نهایت به بازتولید ساختارهای اقتدارگرایانه و تضعیف روند گذار به دموکراسی انجامیده است.

یکی از دریچه‌های تنظیم مبارزات مردمی، مهاجرت گسترده و مستمر مردم به خارج از کشور بوده است. با این حال، درصد کمی از این مهاجران عملاً به مبارزه علیه رژیم ادامه داده‌اند. میلیون‌ها ایرانی خارج از کشور، پس از مدتی، از مبارزه دست کشیده و کمترین نقش را در سازماندهی نارضایتی‌ها ایفا کرده‌اند. نبود اپوزیسیون عملگرا، کارآمد و بانفوذ، تغییر وضع موجود را بە تاخیر انداختە است. علی‌رغم نارضایتی شدید از کلیت جمهوری اسلامی، هنوز ترس از آینده سیاسی و تحولات عمده وجود دارد. این وضعیت نشان‌دهنده بحران عمیق در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران است؛ بحرانی که ریشه در دهه‌ها سرکوب، نبود آزادی، و فقدان تجربه دموکراتیک دارد. حتی در میان اپوزیسیون خارج از کشور، اختلافات ایدئولوژیک، رقابت‌های شخصی، و نبود برنامه مشترک، مانع از شکل‌گیری یک جبهه متحد شده است.

در این میان، سران رژیم نیز به مردم اعتماد ندارند. آن‌ها از خواسته‌های واقعی مردم آگاهند، اما از تحقق آن‌ها طفره می‌روند. سران رژیم با استفاده از ابزارهای تبلیغاتی گسترده، تظاهر به دین‌مداری، وطن‌پرستی و ملت‌دوستی سعی دارند که مشروعیت خود را اگر ظاهری هم باشد، حفظ کنند. با این حال، این اقدامات نتوانسته‌اند ناکارآمدی بنیادین نظام را پنهان کنند. مردم دیگر به وعده‌های حکومت اعتماد ندارند و افق مبارزات و تغییر رژیم همچنان تاریک و پرچالش باقی مانده است. آینده سیاسی ایران همچنان مبهم است و بدون ایجاد همبستگی واقعی میان نیروهای داخلی و خارجی، چشم‌انداز تغییر بنیادین بسیار دشوار خواهد بود. اگر نیروهای مخالف نتوانند به یک برنامه مشترک، هماهنگی عملی و سازماندهی مؤثر دست یابند، این وضعیت ممکن است سال‌ها ادامه یابد و مردم همچنان در چرخه انتظار و ناامیدی گرفتار بمانند.

در نهایت، می‌توان گفت که جمهوری اسلامی با بهره‌گیری از ترس‌های تاریخی، ابزارهای تبلیغاتی، و نبود آلترناتیو قدرتمند، توانسته است به بقای خود ادامه دهد، اما این نوع از بقا قابل اطمینان نیست. نارضایتی عمومی در حال افزایش است و شکاف میان مردم و حکومت عمیق‌تر می‌شود. بحران‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مشروعیت و محیط زیستی روزبه‌روز شدیدتر می‌شوند. اگر این روند ادامه یابد، حتی ابزارهای سرکوب و تبلیغات نیز قادر به حفظ ثبات نخواهند بود. آینده ایران در گرو شکل‌گیری یک جنبش سراسری هماهنگ، ایجاد اعتماد میان نیروهای مختلف، و عبور از ترس‌های تاریخی است. این امر اگرچه دشوار به نظر می‌رسد، اما با توجه به عمق بحران‌ها، دیر یا زود به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر در بین ملت‌های این سرزمین بدل خواهد شد.

 

ـ به نظر می‌رسد رژیم ایران به «بن‌بست» رسیده است. این بن‌بست را چگونه تعریف می‌کنید و چه گزینه‌هایی پیش روی رژیم باقی مانده است؟

جمهوری اسلامی ایران امروز در وضعیتی قرار گرفته که می‌توان آن را بن‌بست کامل نامید. در عمل نه امکان اصلاحات بنیادین وجود دارد، نه توان سرکوب گسترده مانند گذشته، و نه ظرفیت بازسازی مشروعیت ازدست‌رفته. ماندگاری این نظام دیگر از قدرت و هنر رهبران آن نیست، بلکه از نبود آلترناتیو سازمان‌یافته، ترس عمومی از آینده‌ای نامعلوم و نگرانی از خطر تجزیه ایران ناشی می‌شود. این عوامل، به‌طور موقت، رژیم را از فروپاشی و سقوط نجات داده‌اند، اما نمی‌توانند مسیر بقای بلندمدت را تضمین کنند. دوران مصرف این نظام سال‌هاست که به پایان رسیده و ساختار ایدئولوژیک آن، که بر پایه ولایت فقیه بنا شده، ظرفیت تغییرات بنیادین را ندارد. هر اصلاح جدی، به معنای فروپاشی شالوده‌های قدرت است، و همین امر باعث شده رژیم تنها قادر به اصلاحات سطحی و نمایشی باشد.

با گذر زمان، شکاف میان مردم و حاکمیت نه‌تنها ترمیم نشده، بلکه عمیق‌تر شده است. اعتراضات گسترده در سال‌های اخیر نشان داد که نارضایتی‌های سیاسی، اجتماعی و ملی به مرحله انفجار رسیده و مشروعیت سیاسی رژیم به حداقل رسیده است. حتی پایگاه سنتی نظام، یعنی طبقات مذهبی و محافظه‌کار، اعتماد خود را از دست داده‌اند. در کنار این، هزینه‌های سرکوب خیابانی و خاموش کردن مقاومت مردمی بسیار بالاتر از گذشته شده است. هرگونه سرکوب گسترده، خطر تحریم‌های شدیدتر و انزوای کامل را به همراه دارد. رژیم دریافته که هزینه کشتار مردم در خیابان‌ها و خاموش کردن اعتراضات، دیگر مانند گذشته قابل تحمل نیست و هر اقدام خشونت‌آمیز، مشروعیت داخلی و خارجی آن را بیشتر کاهش می‌دهد. در کشوری که از رفاه عمومی، آزادی بیان، حق انتخاب نظام سیاسی و امکان فعالیت آزادانه احزاب سیاسی خبری نیست، هر حرکت اعتراضی مردمی بالقوه می‌تواند به جنبشی فراگیر و گسترده تبدیل شود. جنبشی که نه‌تنها مشروعیت حاکمیت را به چالش می‌کشد، بلکه اعتبار و بنیان‌های نظام را بیش از پیش تضعیف می‌کند. فقدان سازوکارهای دموکراتیک و کانال‌های قانونی برای بیان مطالبات، اعتراضات را از حالت محدود خارج کرده و زمینه‌ساز بحران‌های اجتماعی و سیاسی عمیق‌تر می‌شود.

در چنین شرایطی، گزینه‌های پیش‌روی رژیم محدود و پرریسک هستند. نخستین گزینه، ادامه وضع موجود است. انتخاب این گزینه در ظاهر کم‌هزینه‌ترین راه برای رژیم محسوب می‌شود، اما در نهان خود زمینه‌های سقوط را فراهم می‌کند. این گزینه تنها زمان می‌خرد تا شاید تغییرات در معادلات قدرت در سطح بین‌المللی، تحولات داخل سیستم همچون مرگ رهبر یا تحولات ژئوپلیتیک و منطقه‌ای، به رژیم فرصت دهد قدرت را همچنان قبضه کند. اما این گزینه شکننده است، زیرا هر تغییر در رهبری یا هر حمله نظامی از سوی قدرت‌های خارجی، می‌تواند این تعادل موقت را بر هم زند و رژیم را وارد بحران جدی کند. پایان این گزینه، اگرچه ممکن است با تأخیر رخ دهد، اما در نهایت به فروپاشی ختم خواهد شد. البته در کنار این گزینه اصلی احتمال دارد گزینه فرعی مرتبط با گزینه اول وجود داشته باشد. در صورت مرگ یا ناتوانی رهبر فعلی، ممکن است رژیم برای جلوگیری از بحران، قدرت را به یک روحانی بانفوذ، شورای موقت یا ترکیبی از نهادهای نظامی و روحانی منتقل کند. این اقدام نیز می‌تواند به‌عنوان گزینه‌ای فرعی برای ادامه وضع موجود باشد، اما اختلافات داخلی و نبود مشروعیت، این سناریو را شکننده می‌کند و در نهایت به فروپاشی منجر می‌شود.

گزینه دیگر، آغاز احتمالی اصلاحات سطحی و غیرساختاری می‌باشد. تغییرات و اصلاحات سطحی و ظاهری بیشتر برای «تست نبض جامعه» انجام می‌شود تا تغییر واقعی. این اصلاحات ممکن است شامل تعدیل در سیاست خارجی یا آزادی‌های محدود فردی یا گروهی باشد، اما هدف اصلی آن حفظ قدرت در چارچوب موجود است. سازش با نیروهای اصلاح‌طلب داخلی و حتی برخی از جریان‌های اپوزیسیون خارج از کشور احتمالاً برای جلوگیری از سقوط باشند. چنین اقداماتی نه‌تنها بحران مشروعیت را حل نمی‌کند، بلکه می‌تواند به افزایش انتظارات عمومی و در نهایت تشدید نارضایتی‌ها منجر شود. این مسیر و اقدامات ممکن نیز، حتی اگر موقتاً فشارها را کاهش دهد و بحران را مهار کند، در نهایت به معنی آغاز پایان نظام فعلی می‌باشد؛ چرا که تغییرات اساسی و ساختاری اجتناب‌ناپذیر هستند.

گزینه سوم، پناه بردن به سرکوب حداکثری و امنیتی‌سازی کامل کشور است. سپاه پاسداران ممکن است کنترل کامل قدرت را عملاً در دست بگیرد و یک حکومت نظامی ایجاد کند. رویکردی که شاید ثبات موقت و ظاهری ایجاد کند، اما مشروعیت رژیم را بیش از پیش زیر سؤال می‌برد و خطر مقاومت عمومی و شورش‌های سیاسی و اجتماعی را افزایش می‌دهد. تجربه سال‌های اخیر نشان داده که این سیاست دیگر مانند گذشته مؤثر و کارا نیست، زیرا جامعه ایران به مرحله‌ای رسیده که هزینه‌های سرکوب برای رژیم بسیار سنگین‌تر از قبل شده است. فشارهای داخلی و خارجی و اقتصاد فلج‌شده سبب ایجاد مبارزات خیابانی می‌شوند و عرصه را بر رژیم و سران آن تنگ می‌کنند. این گزینه نیز، حتی اگر برای مدتی رژیم را سرپا نگه دارد، در نهایت به فروپاشی منتهی خواهد شد، زیرا هیچ نظامی نمی‌تواند برای همیشه بر پایه ترس و خشونت دوام بیاورد.

گزینه چهارم، توافق بر سر ساختار جدید قدرت است. توافق برای تغییرات ساختاری در سیستم سیاسی، که احتمال دارد از طریق فشار خارجی یا مصالحه داخلی رخ دهد. این گزینه، اگرچه می‌تواند گذار مسالمت‌آمیز را رقم بزند، اما ریسک آن بسیار بالاست، زیرا به معنای پایان نظام فعلی یا تغییرات بنیادین در قدرت و هیکل سیاسی رژیم است. چنین توافقی نیازمند اراده سیاسی و شرایطی است که در حال حاضر در میان رهبران رژیم دیده نمی‌شود. حتی اگر این توافق صورت گیرد، نتیجه آن چیزی جز پایان جمهوری اسلامی نخواهد بود، زیرا تغییر ساختار قدرت به معنای فروپاشی نظام موجود است. این گزینه را می‌توان گذار از ایدئولوژی تفسیر کرد که در نتیجه آن حکومت و سران رژیم بهتر می‌توانند در صحنه روابط خارجه، دیپلماتیک و غیره حرکت کنند. این تغییرات ساختاری یا گذر از چارچوب ایدئولوژی به تغییرات عمده دیگر من‌جمله رشد اقتصادی و قدرت خرید مردم و بهبود و ترمیم مشروعیت داخلی نیازمند است.

گزینه پنجم بحران‌سازی تاکتیکی و تحریک احساسات ملی و مذهبی از جمله گزینه‌های محتمل پیش‌روی حاکمیت است. باید یادآور شد که نظام سیاسی در طول دوران قدرت خود همواره از بحران‌های مختلف تغذیه کرده است. ایجاد بحران‌های قابل کنترل یا حتی بحران‌های بزرگ می‌تواند به یکی از سناریوهای جدی تبدیل شود. سران رژیم به‌خوبی می‌دانند چگونه افکار عمومی را منحرف کرده و حس ملی‌گرایی مردم را تحریک کنند. البته، استفاده از چنین تاکتیک‌هایی خالی از خطر نیست، زیرا رژیم توانایی ورود به جنگ‌های بزرگ و طولانی‌مدت را ندارد. اما در شرایط فعلی می‌تواند بر بحران‌های ساختگی و کنترل‌شده غلبه کند. نکته مهم این است که نتایج تصمیم‌گیری‌های سیاسی و بحران‌های تاکتیکی قابل پیش‌بینی نیستند و ممکن است در وضعیت کنونی ایران، به‌ویژه با توجه به بحران مشروعیت، مشکلات اقتصادی و فشارهای بین‌المللی، به‌سادگی پایه‌های نظام سیاسی را متزلزل کرده و حتی به فروپاشی آن منجر شوند.

در مجموع، هر مسیری که رژیم انتخاب کند، پایان آن با احتمال بسیار زیاد بە نفعش نخواهد بود. حتی اگر برخی تاکتیک‌ها برای حفظ وضع موجود به کار گرفته شوند، این اقدامات صرفاً می‌توانند فروپاشی را به تأخیر بیندازند، نه اینکه از آن جلوگیری کنند. جدا از این، مجموعه‌ای از فاکتورهای داخلی و خارجی بر روند رویدادها، آینده رژیم و گزینه‌های موجود تأثیرگذار خواهند بود. فشارهای اقتصادی، بحران مشروعیت، رشد و آگاهی هویتی در میان ملت‌های گوناگون در کشور، شکاف‌های اجتماعی، و تحولات منطقه‌ای و جهانی، همگی به‌عنوان محرک‌های تغییر عمل می‌کنند.

سران رژیم تحت فشار شدید قرار دارند و نحوه انتخاب آن‌ها و چگونگی تعامل با داخل و خارج تا حدی بر کیفیت تغییرات و گزینه‌های پیش رو مؤثر واقع می‌شود. با این حال، در کلیت امر می‌توان گفت که این نظام آینده‌ای روشن ندارد و مسئله تنها زمان است. تغییرات اساسی اجتناب‌ناپذیر هستند، اما پرسش مهم این است که این تغییرات یا گذار از رژیم با خشونت و بحران گسترده همراه خواهد بود یا با توافق، فشار و مدیریت نسبی؟

واقعیت این است که نظام کنونی دیگر توان بازسازی مشروعیت، ظرفیت اصلاحات واقعی، و قدرت سرکوب بی‌هزینه را ندارد. فروپاشی دیر یا زود رخ خواهد داد، و پرسش اصلی این است که چه نیروهایی و با چه برنامه‌ای جایگزین این نظام خواهند شد. آیا نیروهای جایگزین قادر خواهند بود ساختاری باثبات، فراگیر و مبتنی بر قانون ایجاد کنند، یا کشور وارد چرخه‌ای از بی‌ثباتی و درگیری‌های داخلی خواهد شد؟ این نقطه تعیین‌کننده‌ای است که آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.