کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

انقلاب؛ فرآیندی تدریجی و چندبعدی، نه پدیده‌ای ناگهانی

10:23 - 2 بهمن 1404

شهین زاداحمد

تحول اجتماعی و انقلاب، صرفاً جابه‌جایی قدرت یا تغییر یک رژیم سیاسی نیست؛ بلکه بازآفرینی بنیادهای ذهنی، ارزشی و فرهنگی جامعه است. انقلاب زمانی رخ می‌دهد که مردم نه‌تنها از بدنه‌ی حکمرانی، بلکه از شیوه‌ی زیستن تحمیل‌شده نیز دل‌زده می‌شوند. ایران امروز، پس از نزدیک به نیم قرن حاکمیت دینی و اقتدارگرا، به مرحله‌ای از بلوغ فکری و آمادگی تاریخی برای دگرگونی‌ای عمیق رسیده است. این آمادگی، حاصل تجربه‌های دردناک، آگاهیِ رو‌به‌رشد و پیوند نسل‌های مختلف حول آرمان‌های مشترک است.

از یک‌سو، سرکوب و تبعیض ساختاری مردم را به شناختی نو و انتقادی از ماهیت قدرت رسانده و از سوی دیگر، جهان مدرن با ابزارهای ارتباطی و شبکه‌های آزاد، بستر تازه‌ای برای خروج جامعه از مدار بسته فراهم کرده است. در این میان، مجموعه‌ای از مکانیسم‌های کلیدی، به‌مثابه نیروهای محرک، شتاب‌دهنده‌ی حرکت تاریخی جامعه‌اند.

در بطن هر دگرگونی اجتماعی، نخستین و بنیادی‌ترین عنصر، آگاهی جمعی و روایت مشترک است. آگاهی جمعی لحظه‌ای است که مردم درمی‌یابند وضعیت نابسامان کنونی امری طبیعی یا الهی نیست، بلکه محصول تصمیمات و ساختارهای انسانی است و بنابراین می‌تواند دگرگون شود. در ایران، این آگاهی به‌تدریج از اوایل دهه‌ی ۱۳۸۰ تقویت شد؛ نسل جوان شهری که در فضای مجازی خود را با جهان مقایسه می‌کرد، به تجربه‌ای متفاوت از حقیقت دست یافت. آنان دریافتند که حکومت دینی نه‌تنها پاسخی برای عدالت و اخلاق ندارد، بلکه خود عامل رکود فرهنگی و انسداد سیاسی است.

خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، نماد متبلور این فهم تازه بود؛ ترجمان زنده‌ی آگاهی جمعی که به زبانی انسانی و جهان‌شمول بیان شد. در آن مقطع، مردم دیگر در پی سیاستمدار یا ایدئولوژی خاصی نبودند، بلکه خود به سوژه‌ی تاریخ بدل شدند. این بیداری برگشت‌ناپذیر است، زیرا فرهنگ، هنگامی که در جان جامعه ریشه بدواند، با گلوله خاموش نمی‌شود.

با این همه، آگاهی بدون سازماندهی و شبکه‌سازی نمی‌تواند تداوم یابد. تجربه‌ی قرن بیستم نشان داده است که هر جنبشی، اگر فاقد شبکه‌های افقی، اعتماد متقابل و تقسیم نقش باشد، دیر یا زود فرومی‌نشیند. در جامعه‌ی ایران، اگرچه سرکوب سیاسی مانع شکل‌گیری احزاب و نهادهای مستقل شده، اما نوعی سازماندهی پنهان اما مؤثر در لایه‌های اجتماعی شکل گرفته است: از حلقه‌های دانشگاهی گرفته تا گروه‌های صنفی معلمان و کارگران، از انجمن‌های زنان تا فعالان ملتهای تحت ستم و محیط‌زیستی. این شبکه‌های متداخل، با وجود تفاوت در مطالبات جزئی، در بزنگاه‌های تاریخی به یکدیگر متصل می‌شوند و انرژی سیاسی تازه‌ای آزاد می‌کنند. همان‌گونه که در لهستان، اتحادیه‌ی کارگری «همبستگی» به ستون مقاومت علیه کمونیسم بدل شد، در ایران نیز نهادهای صنفی و مدنی نقش کانون‌های تربیت مدنی را ایفا کرده و به‌تدریج فضای اخلاقی جامعه را دگرگون ساخته‌اند.

مهم‌ترین مرحله در این فرآیند، مشارکت توده‌ای و فراگیر است. هرگاه جنبش از چارچوب یک طبقه یا قشر خاص فراتر رود و سراسر جامعه را دربر گیرد، مشروعیت اقتدار از ریشه فرومی‌ریزد. در تونس، اعتراض یک دستفروش زمانی به انقلاب انجامید که وکلا، کارگران، تحصیل‌کردگان و زنان به میدان آمدند. در ایران امروز نیز جنبش‌ها دیگر محدود به روشنفکران یا نخبگان نیستند؛ مادران دادخواه، کشاورزان، بازنشستگان، کارگران صنایع نفت و فولاد، هنرمندان و ورزشکاران، هر یک به شیوه‌ای در شکل‌گیری جبهه‌ای عمومی علیه تبعیض و سرکوب مشارکت دارند. این همبستگی گسترده، نشانه‌ی ورود جامعه به مرحله‌ای تازه از تحول است؛ مرحله‌ای که در آن قدرت سیاسی از انحصار خارج شده و به زبان ملت بازمی‌گردد.

با این حال، شرط پیروزی و تسریع تغییرات، ایجاد شکاف در درون قدرت است. هر نظام بسته‌ای تا زمانی که وحدت صوری نیروهای نظامی و امنیتی خود را حفظ کند، قادر به تداوم است. اما آن لحظه‌ی تاریخی که در صفوف حاکمان تردید، اختلاف و انشقاق پدید آید، سیستم عملاً دچار فلج امنیتی می‌شود. در انقلاب ۱۳۵۷ ایران، بی‌طرفی ارتش نسبت به مردم به‌منزله‌ی زنگ پایان سلطنت عمل کرد. در رومانی نیز، هنگامی که ارتش از تیراندازی به تظاهرکنندگان سر باز زد، رژیم چائوشسکو ظرف چند روز فروپاشید. امروز نیز افزایش تضاد منافع در میان نهادهای قدرت در ایران، اختلاف بر سر شیوه‌ی سرکوب یا میزان مماشات، و فشار مستمر از پایین، همگی نشانه‌هایی از گسترش این شکاف‌هاست.

عنصر مهم دیگر در مسیر تحول، نافرمانی مدنی است؛ راهبردی که امکان مقاومت بی‌خشونت را فراهم می‌کند و مشروعیت اخلاقی جنبش را تثبیت می‌سازد. نافرمانی به معنای رد اقتدار است، بی‌آنکه به خشونت متقابل متوسل شود. تاریخ معاصر، از گاندی و مارتین لوتر کینگ تا نلسون ماندلا، نشان داده است که این روش می‌تواند از خشونت، کارآمدتر و پایدارتر باشد.

در ایران، موج اعتصاب‌های سراسری کارگران، معلمان و کارکنان دولتی، و نیز کنش‌های نمادینی چون ایستادگی زنان در برابر حجاب اجباری، نمونه‌هایی از نافرمانی مدنی‌اند که دستگاه سرکوب را از درون فرسوده می‌کنند. تحریم نهادها و محصولات حکومتی، عدم همکاری با ساختارهای رسمی و بایکوت رسانه‌های تبلیغاتی، شبکه‌ی قدرت را از اکسیژن اجتماعی محروم می‌سازد.

از سوی دیگر، قدرت نمادها و شعارها در انقلاب‌ها را نمی‌توان نادیده گرفت. شعار زمانی مؤثر است که نه‌فقط عقل، بلکه وجدان و تخیل جمعی را مخاطب قرار دهد. شعار «زن، زندگی، آزادی» محصول آفرینشی فرهنگی بود؛ کوتاه، شاعرانه و جهان‌شمول. این عبارت تجلی سه مفهوم بنیادین انسانی است: کرامت، زیست و آزادی. در چنین شعاری، انسان بودن بر هر عنوان نژادی، مذهبی یا طبقاتی تقدم دارد. از همین رو، این پیام نه‌تنها در خیابان‌های ایران، بلکه در افکار عمومی جهان طنین‌انداز شد و همدلی نیروهای بین‌المللی را برانگیخت.

پشتیبانی جهانی و فشار بین‌المللی نیز از عوامل تسریع‌کننده‌ی هر تحول سیاسی‌اند. در دوران پینوشه در شیلی، پیگیری مستمر مجامع جهانی و سازمان‌های حقوق بشری نقشی تعیین‌کننده در بازگشت دمکراسی ایفا کرد. در ایران نیز طی سال‌های اخیر، رسانه‌های آزاد، شبکه‌های ایرانیان مهاجر، نهادهای حقوق بشری و حتی افکار عمومی در پارلمان‌های اروپا، سهم مهمی در افشای جنایت‌ها و تقویت مشروعیت مبارزات مدنی داشته‌اند. حضور صدای زنان، هنرمندان و روزنامه‌نگاران ایرانی در رسانه‌های جهانی، فشار اخلاقی بر ساختار قدرت را افزایش داده است. در جهانی که مرزهای اطلاعات فروریخته‌اند، رژیم‌های بسته نمی‌توانند از نگاه جامعه‌ی جهانی بگریزند.

با این همه، هیچ انقلابی بدون چشم‌اندازی روشن و برنامه‌ریزی برای آینده به ثمر نمی‌نشیند. سقوط یک رژیم، اگر با الگوی جایگزین همراه نباشد، می‌تواند به خلأ و آشوب بینجامد. تجربه‌ی لیبی، مصر و سوریه نشان داد که خیزش مردمی بدون سازوکار سیاسی و دمکراتیک، دستاوردهای خود را به‌سرعت از دست می‌دهد. در مقابل، کشورهایی چون آلمان شرقی و لهستان با تکیه بر اتحاد، عقلانیت سیاسی و تضمین حقوق انسانی، گذار مسالمت‌آمیزتری را تجربه کردند. برای ایران نیز، تدوین نقشه‌ای ملی بر پایه‌ی سکولاریسم، عدالت اجتماعی و فدرالیسم، نه‌تنها ضرورتی سیاسی بلکه تضمین‌کننده‌ی ثبات آینده است.

در این مسیر، نقش اتحادیه‌ها و نیروهای سیاسی و فرهنگی ایرانی خارج از کشور اهمیت ویژه‌ای دارد. ایرانیان مهاجر در دهه‌های اخیر، حلقه‌ی اتصال میان وجدان جهانی و واقعیت داخلی ایران بوده‌اند. اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های دانشجویی، سازمان‌های حقوق بشری و شخصیت‌های فرهنگی در عرصه‌ی بین‌المللی، بارها امکان رساندن صدای مردم ایران به مراکز تصمیم‌گیری جهانی را فراهم کرده‌اند. آنان با پیگیری حقوق زندانیان سیاسی، برگزاری کمپین‌های جمعی و حتی دادگاه‌های نمادین علیه ناقضان حقوق بشر، وجدان جهانی را بیدار نگه داشته‌اند. افزون بر این، اندیشمندان و دانشگاهیان ایرانی در تبعید با تولید آثار تحلیلی و طرح گفت‌وگوهای مترقی، افق‌های تازه‌ای برای آینده‌ی ایران گشوده‌اند. پیوند زنده و دوسویه‌ی این نیروها با جامعه‌ی داخلی، مانع انزوای جنبش و تسهیل سرکوب آن می‌شود و می‌تواند ستون نگهدار دوران گذار باشد.

در پایان باید گفت که انقلاب پدیده‌ای ناگهانی نیست؛ بلکه فرآیندی طولانی، چندلایه و پیچیده است؛ آمیزه‌ای از درد و آگاهی، عشق و مسئولیت. ایران امروز در میانه‌ی چنین فرآیندی ایستاده است: ملتی زخمی اما بیدار که در دل تاریکی، چراغ آگاهی را روشن کرده است. در چهره‌ی زنان بی‌هراس، در صدای جوانان معترض، در قلم روزنامه‌نگاران تبعیدی و در فریاد مادران دادخواه، آینده‌ای نو قابل مشاهده است؛ آینده‌ای مبتنی بر سکولاریسم، دمکراسی، برابری ملیتی و جنسیتی و عدالت اجتماعی. اگر این مسیر با خرد، همبستگی و امید ادامه یابد، ایران می‌تواند نه‌تنها از سلطه‌ی استبداد مذهبی رها شود، بلکه به الگویی برای رهایی ملت‌های گرفتار در چرخه‌ی اقتدارگرایی بدل گردد. در نهایت، آنچه انقلاب را ممکن می‌سازد نه نفرت از گذشته، بلکه ایمان به توان انسان است؛ ایمانی که امروز در قلب مردم ایران زنده است و به‌سوی روزی حرکت می‌کند که آزادی نه آرزو، بلکه واقعیت روزمره‌ی زندگی باشد.