مصاحبە: شهرام سبحانی
اشارە: ایران، با تنوعات ملی و فرهنگی گسترده، همواره صحنهای حساس برای تعامل میان مرکز و پیرامون بوده است. امروزه فاشیسم و جریانهای مرکزگرا بهشدت دموکراسی و حقوق ملل را در این جامعه متکثر تهدید میکنند. در این مصاحبه، دکتر آزاد محمدیانی، تحلیلگر مسائل سیاسی، ریشهها، پیامدها و راهکارهای مقابله با این چالشها را تحلیل میکند و مسیر پیشرو برای حفاظت از حقوق و آزادیهای ملتهای ایران را بررسی مینماید.
آیا فاشیسم در ایران تنها در چارچوب «استبداد مذهبی» خلاصه میشود، یا اینکه ما با نوعی از «فاشیسم ملی/شوونیستی» نیز مواجهیم که ریشهاش به دوران پهلوی بازمیگردد و هماکنون نیز در میان بخشی از اپوزیسیون فارس زنده است؟ تفاوتها و نقاط اشتراک این دو نوع فاشیسم چیستند؟
فاشیسم یکی از ایدئولوژیهایی است که بر بستر اجتماعی خاصی شکل میگیرد، رشد میکند و ساخت مییابد. مهمترین ویژگی اجتماعی که زمینهساز پذیرش چنین ایدئولوژیای است، بحرانهای اقتصادی، یأس اجتماعی ناشی از شکستهای سیاسی، احساس تحقیر جمعی یک ملت یا کشور، نبود ساختارهای مدنی و حزبی مؤثر و در نتیجه تودهای شدن جامعه است.
اگر به زمینههای ظهور فاشیسم در کشورهای متعدد نگاه کنیم، غالباً با چنین شرایطی مواجه بودهاند. فاشیسم آلمان نازی، ایتالیا تحت رهبری موسولینی، اسپانیای دوران فرانکو و شیلی پینوشه، همه و همه از دورههای مشابه اجتماعی، با تفاوتهای جزئی، به چنین ایدئولوژیای رسیدهاند. این کشورها از دورهای از شکست و نابسامانی اجتماعی عبور کرده بودند. فاشیسم در این مدلها پیرامون ناسیونالیسم شکل گرفته است. به زبان سادهتر، ناسیونالیسم کور بر بستر این شرایط اجتماعی، زمینهساز ظهور و رشد فاشیسم است.
ایران نیز در چند دوره شاهد چنین شرایطی بوده است؛ وضعیت آنومیک پس از جنبش مشروطه، بحرانهای عدیده اقتصادی و اجتماعی و شکستهای پی در پی تاریخی دوران قاجار که منجر به تحقیر انسان ایرانی، به ویژه در مرکز کشور، شد، پدیدهای چون رضا خان را زایید. انقلاب ایران در ۱۳۵۷ و متعاقب آن شکست انقلابیون در استقرار نظامی کارآمد و مدیریت ناتوان که خود از اختلافات عظیم طبقاتی دوران محمدرضا شاه عبور کرده بود، زمینهساز فاشیسم مذهبی شد که پیرامون ناسیونالیسم فرهنگی-مذهبی حاکم و نابسامانیهای اجتماعی شکل گرفت و نهایتاً به آنچه امروز شاهد آن هستیم انجامید.
ادامه این شرایط، برنامههای ناکارآمد اقتصادی، عناد با تحزب، سرکوب و کوچک کردن طبقه متوسط، محدود کردن راههای آگاهی، خشونت افسارگسیخته حاکمیت و تحقیر ایرانیان در فضای بینالمللی طی چند دهه گذشته، منجر به بازتولید نوع دیگری از فاشیسم با محوریت ناسیونالیسم فارسگرا و امید به بازگشت به گذشتهای مبهم تاریخی شده است.
در واقع فصل مشترک ظهور و رشد فاشیسم در همه جای دنیا، تودهای شدن جامعه، فقدان آگاهی کافی سیاسی، نبود جامعه مدنی قوی و اعتماد به یک منجی است که وعده نجات جامعه با بازگرداندن شکوه تاریخی را میدهد. این شرایط در سه مقطع ایران نیز وجود داشته است: رضا خان وعده بازگرداندن شکوه تاریخی ایرانیان و دوران طلایی فرهنگ و تمدن ایرانی (که بخشی از آن جعلی و خودساخته بود) را میداد، خمینی وعده احیای شکوه تاریخی دین اسلام را مطرح میکرد و رضا پهلوی در این مقطع تلاش دارد دوران پدر و پدربزرگش را به ایران باستان وصل کرده و شکوه ایران را به عنوان منجی بازگرداند.
در واقع همه برای رهایی از عقبماندگی به دنبال سادهسازی مسائل هستند و تودهای که از فقر آگاهی رنج میبرد و تمرین دموکراسی را در یک جامعه مدنی توانمند نکرده است، ناتوان از تحلیل دقیق مسائل است و نهایتاً تن به چنین رهبریای میدهد.
اصولاً تفاوت فقط در چهرهها و نوع ناسیونالیسمی است که محور شکلگیری این دو نوع فاشیسم قرار میگیرد: ناسیونالیسم فرهنگی-مذهبی و ناسیونالیسم فارسگرا یا مرکزگرا، اما بنیان و مبنا در هر دو یکسان است.
مفهوم «یک ملت، یک دولت، یک زبان» که مبنای فکری جریان مرکزگرا است، چگونه منجر به تولید خشونت سیستماتیک علیه دیگر ملل (کورد، بلوچ، عرب و ترک) شده است؟ آیا میتوان گفت که ذهنیت «ایرانشهری» نوعی فاشیسم مدرن است که خطر آن کمتر از دیکتاتوری کنونی نیست؟
اصل موضوع، نپذیرفتن تنوعات ملی و عدم قبول کثیرالمله بودن ایران است. وقتی این دو اصل مورد پذیرش قرار نمیگیرند، تمام مبانی حقوقی سیستمی که قرار است بنیانگذاری شود، در تعارض با حقوق این تنوعات متکثر ملی و عقیدتی قرار میگیرد. در نتیجه برای برقراری نظمی که در عناد با ماهیت و هویت اصلی ایران و تنوعات آن است، ناچار به اعمال خشونت میشوند؛ زیرا اصولاً تقاضا برای پذیرش این تفاوتها و نرفتن زیر بار این مبانی جدید وجود دارد.
اندیشه ایرانشهری خود یکی از پرپتانسیلترین بسترها برای شکلگیری فاشیسم است، زیرا علیرغم ویژگیهای گفتهشده، این نگرش در تضاد آشکار با مدرنیته غربی است و بر این باور است که اندیشه ایرانی چیزی فراتر و کارآمدتر برای این فرم اجتماعی ارائه میدهد. به عقیده ایرانشهرگرایان، مدرنیته غربی راه را بر نشو و نمای اندیشه ایرانشهری بسته است. شما میتوانید این رگه از مخالفت با مدرنیته را در فاشیسم نیز ببینید؛ فاشیسم خود واکنشی بود به صنعتی شدن، عقلگرایی غربی و تغییر مناسبات اجتماعی غرب در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم.
بنابراین، هم اندیشه ایرانشهری که در لایههای روشنفکری بخشی از ایرانیان وجود دارد و در حال ارائه صورتبندی جدیدی از حکمرانی است، و هم عوامگرایی پهلویگراها، زمینههای قوی شکلگیری فاشیسم ایرانی را فراهم کردهاند. ایران در آستانه تحولی تاریخی مهم قرار دارد که نیروهای فاشیستی تلاش بسیاری میکنند تا این تحولات را به سود خود هدایت کرده و جهتدهی کنند.
مرکزگرایان همواره تلاش میکنند مطالبات ملل برای حق تعیین سرنوشت را به عنوان «تجزیهطلبی» و «تکهتکه کردن» جلوه دهند. چگونه میتوان این گفتمان را خنثی کرد و اثبات نمود که خود «مرکزگرایی» و «فقدان دموکراسی» عوامل اصلی واگرایی و از هم گسیختگی ایران هستند، نه مطالبات ملل؟
موضوع اساسی در این زمینه، نگرش حاکمان و اپوزیسیون مرکزگراست؛ مخالفت آنها با اصل حق تعیین سرنوشت در واقع مخالفت با حقوق ملی و انسانی تنوعات ملی ایران است. ملل ایران این حق قانونی را مطالبه میکنند و خواهان تعیین سرنوشت خود بر اساس اصول بینالمللی هستند، نه اینکه لزوماً بخواهند تمامیت ارضی کشور را تهدید کنند یا مستقل شوند. البته در بدنه اجتماعی این تنوعات ملی، صداهایی برای استقلالطلبی نیز شنیده میشود که خود محصول نوع برخورد حکومت و مرکزگرایان اپوزیسیون است. بنابراین، این مسئله به «اسم رمز» سرکوب ملتهای ایران تبدیل شده است.
آنچه این تنوعات ملی را به سمت رادیکالیزم ملی یا استقلالطلبی سوق میدهد، عدم پذیرش حقوق قانونی آنهاست که بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر و سایر اسناد بینالمللی به رسمیت شناخته شده است. واقعیت این است که مرکزگرایان باید بدانند ملتهای ایران، بهویژه کوردها، دیگر زیر بار استبدادی نخواهند رفت که در برابر به رسمیت شناخته شدن این حقوق مقاومت کند. در نتیجه، نپذیرفتن این حقوق مساوی است با افزایش واگرایی در ایران و در نهایت به خطر افتادن همان «تمامیت ارضی» که مرکزگرایان مدام بر آن تأکید میکنند. بنابراین، تهدید واقعی برای این تمامیت، نه پافشاری تنوعات ملی بر حقوق اساسی خود، بلکه نگاه حذفی و انکارگرای مرکزگرایان است.
همکاری با اپوزیسیون سراسری مشروط است. آیا جریانهایی که بر «تمامیت ارضی» تأکید دارند و با هرگونه قدرت محلی/اقلیمی مخالفت میکنند، میتوانند متحدی استراتژیک برای آینده ایران باشند، یا تنها به دنبال بازتولید دیکتاتوری در فرم دیگری (قومی/ملی به جای مذهبی) هستند؟
واقعیت این است که این گفتمان بهطور کلی از همه جهات در حال بازتولید استبداد و عدم مدارا با تنوعات ملی، عقیدتی و نظری ایران است. این گروه که مدام بر این اصل پافشاری میکنند، در هیچ زمینه دیگری نیز پتانسیل بروز رفتار دموکراتیک ندارند. اصولاً ایران را قطبی کرده و با این کار سعی در هژمون کردن گفتمان فاشیستی خود دارند. این دسته نه تنها آمادگی پذیرش حقوق ملتها را ندارند، بلکه تنوعات نظری را نیز برنمیتابند و این به معنای بازتولید استبداد تاریخی ایرانی است.
در سالهای اخیر، بخشی از جریانهای سلطنتطلب از احساسات ناسیونالیستی افراطی برای بسیج تودهها بهره میبرند. تحلیل شما از این پدیده چیست؟ آیا این موج پوپولیستی صرفاً واکنشی علیه جمهوری اسلامی است، یا حامل بذر فاشیسمی است که در آینده سرکوب را در دستور کار خود قرار خواهد داد؟
همانطور که در پرسش اول توضیح داده شد، این عوامگرایی سلطنتطلبان هیچ قرابت و صبغهای با یک نظام پادشاهی مشروطه ندارد، هرچند برخی سلطنتطلبان چنین ادعایی دارند. بنیانهای فکری و زمینههای اجتماعی این پوپولیسم، نماد شکلگیری یک سیستم فاشیستی ناسیونالیستی است.
برخی سلطنتطلبان حتی پنهان نمیکنند که موافق دموکراسی نیستند و معتقدند دموکراسی به درد ایران نمیخورد و ایرانیان نیازی به دموکراسی غربی ندارند؛ بخش عمده آنها ایرانشهرگرایان هستند. بنابراین از دل هیچیک از نحلههای پادشاهیخواه ایران نباید انتظار شکلگیری دموکراسی داشت. این نگاه به حکومترانی در ایران، همان رویه تاریخی است که هر بار به شکلی بروز پیدا میکند؛ حتی جمهوری اسلامی نیز نوعی حکومت فردی بود که هیچ سنخیتی با جمهوریهای مرسوم در تاریخ بشری نداشت و خود نوعی نو از نظام شاهخدایی ایرانی بود که در قالب تئوری ولایت فقیه بروز یافت.
جریانهای مرکزگرا اغلب از «عدم تمرکز اداری» به عنوان جایگزینی برای «فدرالیسم» سخن میگویند. چرا عدم تمرکز اداری کافی نیست و چرا تنها «فدرالیسم ملی-جغرافیایی» میتواند مانع از ظهور مجدد دیکتاتوری و فاشیسم شود؟
در یک جامعه متکثر که مطالباتی برای به رسمیت شناختن تکثر وجود دارد، نمیتوان این مطالبات را نادیده گرفت. اصولاً دموکراسی در یک نظام اجتماعی پلورال زمانی قابل تحقق است که حقوق این تنوعات به رسمیت شناخته شده باشد. هیچ راه دیگری برای دموکراسی وجود ندارد اگر این حقوق مورد پذیرش واقع نشود.
اینکه کدام سیستم غیرمتمرکز و چه نوع دموکراسی بتواند تضمینکننده حقوق این تنوعات باشد، نهایتاً طی یک فرآیند سیاسی و موازنه قوا مشخص خواهد شد.
تاریخ ایران ثابت کرده است که هرگاه مرکز (تهران) قدرتمند بوده، پیرامون (کوردستان و مناطق دیگر) سرکوب شدهاند. آیا استقرار ایرانی دموکراتیک بدون تقسیم واقعی قدرت و ثروت ممکن است؟ یا آنچه مرکزگرایان تبلیغ میکنند تنها «تغییر چهره دیکتاتور» است؟
عدم تحقق دموکراسی، پاسخ ندادن به حقوق ملتها و نادیده گرفتن تنوعات عقیدتی، جنسی و جنسیتی در ایران آینده، هیچ معنیای جز تغییر و جابجایی چهرهها و حکومت ندارد. دموکراسی الزامات مشخصی دارد و بدون رعایت این الزامات نمیتوان انتظار داشت انقلابی مثبت در راستای تحقق دموکراسی و توسعه سیاسی رخ دهد. انقلاب رخ داده، اما اگر ساختارها تغییر نکنند، دوباره همان مسیر قبلی طی خواهد شد.
نیاز اساسی ایران در گام نخست، بازتعریف دوباره این سرزمین بر اساس مطالبات و تعاریف ارائهشده توسط تنوعات مختلف است. قدم دوم، تغییر ساختار حقوقی کشور بر اساس این تعریفها و حقوق این تنوعات است، که ستون اصلی آن توزیع متناسب قدرت و عدالت ثروت میباشد.
اگر سناریوی آینده به سمت تلاش یک جریان ناسیونالیستی افراطی فارس (فاشیست) برای مصادره انقلاب برود، برنامه و استراتژی احزاب سیاسی کوردستان و ایران برای مقابله با این خطر چیست؟ آیا لازم است جبهه ملل تحت ستم (کورد، ترک، عرب، بلوچ) به عنوان سپری در برابر این فاشیسم جدید تقویت شود؟
چارهای جز این نیست؛ زیرا این ملتها در ایران همسرنوشت هستند. ائتلاف و همکاری استراتژیک آنان، قویترین جبههای خواهد بود که در برابر این موج فاشیستی میتواند شکل بگیرد.