کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

ایران به عنوان تهدیدی در سیاست خارجی آمریکا از منظر سازه‌انگاری

21:55 - 7 اسفند 1404

دیلان هردی

از ابتدای سال ۲۰۲۶، در پی وقوع اعتراضات گسترده و کشته شدن شمار زیادی از مردم به دست جمهوری اسلامی ایران، ایالات متحده آمریکا نیروی نظامی گسترده‌ای را به سوی مرزهای ایران به حرکت درآورده است. این اقدام هم‌زمان با گفتمان مقامات آمریکایی، به‌ویژه دونالد ترامپ، صورت گرفته است که برخلاف عرف معمول سیاسی، از «تغییر رژیم» سخن می‌گویند. با در نظر گرفتن تاریخ بیش از چهار دهه روابط پیچیده میان این دو کشور، اشتباه نخواهد بود اگر بگوییم تهدید به تغییر رژیم و اعزام نیروی نظامی تنها به اعتراضات و سرکوب مردم مربوط نیست، بلکه ریشه در تصویری دارد که طی چندین دهه گذشته از ایران در ذهن سیاستمداران آمریکایی شکل گرفته است.

برای درک این تصویر و چگونگی شکل‌گیری آن — تصویری که باعث شده آمریکا نیروی عظیمی برای حمله یا اعمال فشار بر ایران جابه‌جا کند و احتمال وقوع جنگ را افزایش دهد — لازم است سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران را از منظر «سازه‌انگاری» (Constructivism) تحلیل کنیم. این رویکرد فراتر از چارچوب مکاتب کلاسیک مانند «رئالیسم» و «لیبرالیسم» حرکت می‌کند. اگرچه مکاتب کلاسیک نادرست نیستند، اما برای تحلیل کامل سیاست خارجی کشورها کافی نیستند و دیدگاهی محدود ارائه می‌دهند.

مکتب رئالیستی، روابط بین‌الملل را تنها از دریچه قدرت و اقتدار می‌نگرد و منافع ملی یک کشور را بر پایه قدرت تعریف می‌کند. به باور رئالیست‌ها، در جامعه جهانی، دولت‌ها نه تنها بازیگران اصلی هستند، بلکه توسط یک حکومت یکپارچه نمایندگی می‌شوند که آن نیز توسط یک رئیس‌جمهور اداره می‌شود. از منظر رئالیسم، سیاست خارجی هر کشور مستقل از سیاست داخلی است و توسط رئیس کشور به عنوان فردی «خردمند و عقلانی» هدایت می‌شود. رئیس‌جمهور یا رهبر، بر اساس منافع کشورش و بدون توجه به افکار عمومی، می‌کوشد برای هر تصمیم تمام هزینه‌ها و منافع را بسنجد تا بیشترین سود و کمترین زیان حاصل شود. از این رو، سیاست خارجی بر سیاست داخلی تقدم دارد.

مکتب رئالیستی معتقد است اگر سیستم داخلی دولت‌ها به صورت سلسله‌مراتبی و عمودی باشد، سیستم جهانی به صورت آنارشی (هرج‌ومرج بین‌المللی) و افقی است که در آن قدرت هر کشور جایگاه و موقعیت آن کشور را تعیین می‌کند. بر این اساس، دولت‌ها ناچارند خود را قدرتمند سازند یا دست‌کم برای برقراری موازنه قوا تلاش کنند. برای این منظور، دو گزینه پیش رو دارند: یا به یک کشور قدرتمند بپیوندند، یا علیه یک کشور قدرتمند ائتلاف تشکیل دهند.

از این دیدگاه، سیاست خارجی ایران و آمریکا، به‌ویژه در خاورمیانه، در تضاد کامل با یکدیگر قرار دارد. آمریکا به عنوان یک ابرقدرت، سیاست خارجی خود را در درجه نخست برای حفظ برتری جهانی و در درجه دوم برای تثبیت موازنه قوا در خاورمیانه تدوین می‌کند. دلیل آن نیز این است که منافع ملی آمریکا در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی با ظهور یک قدرت منطقه‌ای همچون جمهوری اسلامی که متحدان منطقه‌ای مانند اسرائیل و کشورهای حوزه خلیج فارس را تهدید می‌کند، در تضاد است.

این دیدگاه معتقد است که ایران به دنبال تحمیل هژمونی خود بر خاورمیانه است: نخست از طریق نفوذ بر شیعیان کشورهای مسلمان و دوم از طریق حمایت از برخی گروه‌های اسلامی علیه جایگاه آمریکا و دولت اسرائیل. متحدان منطقه‌ای آمریکا، به‌ویژه اسرائیل، با حمایت واشنگتن برای تشکیل جبهه‌ای علیه مداخله‌های ایران تلاش می‌کنند. این ائتلاف حول منافع مشترک شکل گرفته و بدون در نظر گرفتن نوع رژیم سیاسی کشورها یا روابط گذشته آن‌ها، به‌ویژه در مسئله فلسطین، سازماندهی شده است.

از منظر رئالیستی، ایران به عنوان تهدیدی برای آمریکا محسوب می‌شود: نخست به این دلیل که یک ایران هسته‌ای و دارای موشک‌های بالستیک می‌تواند موجودیت اسرائیل را به خطر بیندازد و دوم، نزدیک شدن ایران به چین و روسیه می‌تواند قدرت و اقتدار آمریکا را در سطح جهانی به چالش بکشد. تمام این عوامل باعث شده‌اند آمریکا سیاست امنیتی سختگیرانه‌ای در قبال ایران در پیش گیرد. مکتب رئالیستی، به جز دولت، توجه چندانی به نقش دیگر بازیگران سیاسی، چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح داخلی، ندارد و این دقیقاً همان نقطه ضعفی است که مکتب لیبرالیسم از آن انتقاد می‌کند.

مکتب لیبرالیسم، هرچند به‌عنوان دومین نظریه تحلیلی در حوزه روابط بین‌الملل شناخته می‌شود، در اصل نخستین رویکرد بوده است؛ زیرا پیش از ظهور رئالیسم، در چارچوب «ایده‌آلیسم» مطرح شد و پس از نقدهای گسترده، رئالیسم بر تحلیل روابط بین‌الملل غالب گردید. از دیدگاه لیبرالیسم، دولت بازیگری تک‌بعدی و مرکزگرا نیست، بلکه متشکل از مجموعه‌ای از بازیگران داخلی متنوع است که تعامل میان آن‌ها، منافع و سیاست خارجی دولت را شکل می‌دهد. این بازیگران شامل نهادهای دولتی، تصمیم‌گیرندگان، احزاب سیاسی، گروه‌های فشار و سایر کنشگران جامعه هستند.

لیبرال‌ها دولت را صرفاً در چارچوب نمایندگی منافع ملی محدود نمی‌کنند و برخلاف رئالیست‌ها، هیچ هماهنگی خودجوش و پیش‌فرضی میان منافع متفاوت اعضای جامعه نمی‌بینند. در دیدگاه لیبرالی، تصمیم‌گیرندگان تحت فشار گروه‌های مختلف جامعه قرار دارند و هر گروه می‌کوشد بر اساس منافع خود بیشترین تأثیر را بر سیاست خارجی بگذارد. بنابراین، سیاست خارجی بیشتر تحت تأثیر منافع گروه‌هاست تا صرفاً منافع ملی.

بر این اساس، سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران نتیجه تعامل بازیگران داخلی این کشور است. در داخل آمریکا، علاوه بر دو حزب اصلی، مجموعه‌ای گسترده از گروه‌ها و بازیگران سیاسی وجود دارند که بسیاری از آن‌ها ایران را تهدیدی برای منافع آمریکا می‌دانند. این گروه‌ها در تمامی نهادهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حضور دارند و به صورت مستقیم و غیرمستقیم بر سیاست خارجی آمریکا تأثیر می‌گذارند. برای نمونه، جریان‌های محافظه‌کار و نومحافظه‌کار که در هر دو حزب حضور دارند، تضاد ایدئولوژیک عمیقی با ایران دارند. افزون بر آن، ده‌ها گروه ذی‌نفع در حمایت از دولت اسرائیل فعالیت و لابی می‌کنند.

در سطح بین‌المللی نیز، دیدگاه لیبرالی برخلاف دیدگاه رئالیستی، دولت را تنها بازیگر اصلی نمی‌داند و جامعه بین‌الملل را صرفاً به شکل آنارشیک نمی‌بیند؛ بلکه نهادهای بین‌المللی نقشی فعال در تنظیم و جهت‌دهی روابط بین‌الملل ایفا می‌کنند. برای مثال، سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، گروه ۱+۵ و چندین سازمان دیگر در مناسبات میان ایران و آمریکا اثرگذارند. در این زمینه، لیبرال‌ها و رئالیست‌ها هر دو در چارچوب پارادایم «عقل‌گرایی» (Rationalism) طبقه‌بندی می‌شوند؛ پارادایمی که از سوی مکتب «سازه‌انگاری» مورد نقد قرار گرفته است.

داریو باتیستلا تأکید می‌کند که سازه‌انگاری نیازمند پیوند یک معرفت‌شناسی پوزیتیویستی است که معتقد است واقعیت‌های اجتماعی عینی و قابل تحلیل هستند، با یک هستی‌شناسی پساپوزیتیویستی که باور دارد این واقعیت‌ها به شکل بیناذهنی و توسط کنشگران اجتماعی ساخته می‌شوند. سازه‌انگاری از این پیوند برخاسته و با تأکید بر اهمیت ایده‌ها و تأثیر آن‌ها بر باورها، منافع و رفتار کنشگران، خود را نشان می‌دهد.

برخلاف رئالیست‌ها و لیبرال‌ها که عمدتاً بر عناصر مادی تمرکز دارند، سازه‌انگاران معتقدند منافع و هویت دولت‌ها در بستر زمینه‌های تاریخی و اجتماعی شکل می‌گیرند. در حالی که رئالیست‌ها و لیبرال‌ها دولت را تنها کنشگر اصلی روابط بین‌الملل می‌دانند، سازه‌انگاری از این دیدگاه ساده فراتر می‌رود و خود را رویکردی میانه میان رئالیسم و لیبرالیسم معرفی می‌کند. این مکتب از نقش ساختارهای دولت نمی‌کاهد، بلکه بر ایده‌ها و هنجارهایی تأکید دارد که بنیان این ساختارها را تشکیل می‌دهند.

از این منظر، سازه‌انگاران می‌کوشند پیوندی میان «هنجار» و «هویت ملی» به عنوان یک جامعه تصوری برقرار کنند. تنها ایده‌ها، هنجارها و ارزش‌های اجتماعی مشترک هستند که هویت و منافع کنشگران سیاسی را تعریف می‌کنند. به عبارتی، آنچه رفتار دولت‌ها در جامعه بین‌الملل را شکل می‌دهد، واقعیت‌های عینی نیستند، بلکه نحوه درک و نگرش کنشگران نسبت به هویت خود و دیگران است.

از این منظر، سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران، نتیجه و بازتاب دگردیسی تصویری است که آمریکایی‌ها از خود، منافعشان و جمهوری اسلامی ترسیم کرده‌اند. تهدید واقعی برای آمریکا نه سلاح هسته‌ای است — زیرا ایران هنوز چنین سلاحی ندارد — بلکه همان تصویری است که پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ذهن سیاستگذاران آمریکایی شکل گرفته است. به همین دلیل، بریتانیا و فرانسه نیز دارای سلاح هسته‌ای هستند، اما آمریکایی‌ها آن‌ها را تهدید نمی‌دانند، زیرا تصویر این دو کشور نزد آمریکایی‌ها مثبت است.

اگر نزد رئالیست‌ها منافع ملی با «قدرت» گره خورده باشد و نزد لیبرال‌ها به منافع گروه‌های مختلف وابسته باشد، نزد سازه‌انگاران منافع ملی محصول ایده‌ها و باورهای مشترک است. از این دیدگاه، نه تنها هیچ تمایزی میان سیاست داخلی و سیاست خارجی وجود ندارد، بلکه سیاست خارجی بخشی از سیاست داخلی است که صرفاً در خارج از کشور اجرا می‌شود. تحلیل سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران از منظر سازه‌انگاری ما را وامی‌دارد تا «جعبه سیاه» سیاست خارجی آمریکا را بگشاییم و به جای نگریستن از بیرون، آن را از درون درک کنیم تا دریابیم آمریکایی‌ها چگونه به ایران می‌نگرند و در آینده چه نوع سیاستی در قبال این کشور در پیش خواهند گرفت.

همان‌طور که اشاره شد، سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران نتیجه آن تصویر منفی است که آمریکایی‌ها از ایران دارند. این تصویر پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی روز به روز شفاف‌تر شد و دو بعد اصلی دارد: نخست، ایران آن‌گونه که هست؛ دوم، ایران آن‌گونه که لازم است نشان داده شود.

از سال ۱۹۷۹، ضدیت با آمریکا به استراتژی اصلی دولتمردان ایران تبدیل شده است. این دشمنی هسته مرکزی ایدئولوژی دولت ایران را تشکیل می‌دهد و در تدوین سیاست‌های کلی مانند حوزه‌های اقتصاد، روابط خارجی، آموزش و فرهنگ بازتاب می‌یابد. تضاد میان این دو کشور ریشه در اختلافات ایدئولوژیک دارد: از یک سو، جنبش‌های اسلامی ایران که پس از انقلاب قدرت مطلق را در اختیار گرفتند؛ و از سوی دیگر، جریان‌های محافظه‌کار و نومحافظه‌کار آمریکا که هرچند مستقیماً در مرکز تصمیم‌گیری نیستند، اما با تولید گفتمان سیاسی تحت عنوان «تهدید ایران» نقشی کلیدی در شکل‌دهی تصویر ایران در داخل آمریکا ایفا می‌کنند.

این اختلاف ایدئولوژیک همسو با تفاوت ساختاری دو سیستم سیاسی در این کشورهاست. سیستم سیاسی آمریکا بر پایه دولت مدرن، حاکمیت ملی و لیبرال دموکراسی استوار است و تابع قوانین و مقررات پارلمانی است. در مقابل، سیستم سیاسی ایران بر پایه «امت»، حاکمیت الهی و تئوکراسی شیعی بنیان نهاده شده و از قوانین شریعت پیروی می‌کند. ساختار قدرت در ایران خود را «جمهوری اسلامی» تعریف می‌کند؛ در این سیستم، دولت طبق شریعت اداره می‌شود و حاکمیت نه از آن مردم، بلکه از آن خداوند است. از دیدگاه حاکمان ایرانی، آمریکایی‌ها «مستکبرین» و ایرانی‌ها «مستضعفین» هستند؛ از این رو، همواره در تضاد و تقابل با آمریکا قرار دارند.

در مکتب سازه‌انگاری، به جای مفهوم «امنیت»، از مفهوم «امنیتی‌سازی» (Securitization) سخن به میان می‌آید؛ یعنی امنیتی جلوه دادن یک کنشگر سیاسی و خلق تصویری از آن که مستلزم اتخاذ سیاستی مشخص در قبالش باشد. رفتار ضدآمریکایی ایرانی‌ها نقش محوری در شکل‌گیری گفتمان «تهدید ایران» در ذهن سیاستمداران آمریکایی ایفا می‌کند. اما این رفتار به تنهایی برای اتخاذ سیاست تند کافی نیست، بلکه فرآیند امنیتی‌سازی نیز لازم است.

این فرآیند طی بیش از چهار دهه توسط گروه‌های مختلف در آمریکا، از جمله محافظه‌کاران، نومحافظه‌کاران، اندیشکده‌ها و ده‌ها گروه لابی‌گر بازتولید شده است و تصویری از ایران ارائه می‌دهد که دولت‌های مختلف آمریکا را مستقیماً وارد میدان می‌کند تا دو سیاست اصلی را در قبال ایران در پیش بگیرند: سیاست مذاکره برای وادار کردن ایران به عقب‌نشینی و سیاست نظامی برای تنبیه آن.

از منظر سازه‌انگاری، اگر دونالد ترامپ یا دولتش مذاکره می‌کند یا نیروی نظامی به کار می‌گیرد، این تنها نتیجه یک تصمیم عقلانی آنی نیست، بلکه محصول فرآیندی است که در طول بیش از چهل سال گفتمان «تهدید ایران» را بر پایه واقعیت‌ها و با بهره‌گیری از مکانیسم‌های مختلف — از آثار علمی گرفته تا رسانه و لابی‌گری — بازتولید کرده است. سیاست کنونی دولت ترامپ بر اساس آن تصویر منفی طراحی شده است که از ایران در آمریکا وجود دارد. این تصویر محصول تنها یک دولت نیست و با پایان دوره ریاست‌جمهوری دستخوش تغییر بنیادین نمی‌شود؛ برای هر دو حزب اصلی آمریکا همان تصویر «ایران تهدیدآمیز» پابرجاست. تفاوت تنها در شیوه رفع تهدید است و هر طرف روش خاص خود را دارد.

در خصوص تغییر یا عدم تغییر رژیم ایران، باید به افکار عمومی و سیاست داخلی آمریکا توجه کرد که تا چه حد با تغییر رژیم همراه هستند؛ به‌ویژه آنکه پرونده‌های افغانستان و عراق همچنان نزد افکار عمومی آمریکا شکست محسوب می‌شوند. پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی، این ایده در میان سیاستمداران و کنشگران سیاسی آمریکا وجود داشته است که بقای جمهوری اسلامی برای آن‌ها سودمندتر است: نخست به عنوان اهرمی برای ترساندن کشورهای عربی تا ناچار به اتحاد با اسرائیل شوند و دوم برای فروش مقادیر کلان سلاح به این کشورها در برابر تهدیدات ایران. اما این رویکرد، به‌ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه، نشان داد که حفظ ایران به این شیوه خطر نابودی اسرائیل را به همراه دارد؛ بنابراین ممکن است تغییر دیدگاه در آمریکا به دو راهکار منتهی شود: یا حملات نظامی برای تضعیف توان نظامی جمهوری اسلامی، یا تغییر نهایی رژیم.