
د. منصور سهرابی
در مارس ۲۰۲۶، ایران در وضعیتی قرار گرفته که بسیاری آن را بحرانیترین دوران تاریخ معاصر کشور میدانند. همزمانی کشتە شدن علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، با حملات هوایی گسترده به زیرساختهای نظامی و هستهای، شرایطی را ایجاد کرده که در دهههای گذشته بیسابقه بوده است. در چنین شرایطی، نگاهها بیش از هر زمان دیگری به نیروهای مخالف حکومت معطوف شده است. با این حال، واقعیت میدان سیاست نشان میدهد که اپوزیسیون ایران، علیرغم فرصتهای پیشآمده، همچنان در بند شکافهایی است که دهههاست مانع از شکلگیری یک بدیل (آلترناتیو) نیرومند شده است.
میراث تاریخی و ریشههای بیاعتمادی
بنیان شکافهای امروز را باید در وقایع پس از انقلاب ۱۳۵۷ جستجو کرد. پس از سقوط نظام پادشاهی، ائتلاف وسیعی که علیه محمدرضا پهلوی شکل گرفته بود، به سرعت از هم پاشید. رقابتهای خونین دهه ۶۰، سرکوب گسترده احزاب و به حاشیه راندن نیروهای دموکرات و چپ، زخمی عمیق بر پیکره سیاست ایران بر جای گذاشت. این تجربه تاریخی باعث شده که فعالان سیاسی امروز، بیش از آنکه به فکر همکاری باشند، نگران حذف شدن توسط رقبای خود در فردای فروپاشی رژیم باشند. اپوزیسیون ایران مجموعهای از سازمانها و احزاب پراکنده است که هرکدام روایت متفاوتی از عدالت و آزادی دارند و همین تکثر، در غیاب یک فرهنگ گفتوگو، به سدّی در برابر اتحاد تبدیل شده است.
رقابت بر سر رهبری
یکی از جدیترین موانع، نبود یک رهبری واحد یا حتی یک شورای هماهنگی است که مورد وثوق اکثریت جریانها باشد. در حالی که در گذارهای سیاسی موفق جهان، معمولاً یک چتر وسیع سیاسی شکل میگیرد، در ایران هر جریانی سعی دارد مدل خود را به عنوان تنها راه نجات تحمیل کند. بخشی از مخالفان بر ساختارهای افقی و شورایی تأکید دارند، در حالی که بخش دیگر بر این باورند که بدون یک چهره کاریزماتیک، پیروزی ممکن نیست. این بنبستِ رهبری جمعی در مقابل رهبری فردی باعث شده که حتی در بزنگاههای تاریخی، انرژی گروهها صرف خنثی کردن یکدیگر شود.
جریان پهلوی: نوستالژی سلطنت و مانع اتحاد اپوزیسیون
نقش رضا پهلوی به عنوان فرزند آخرین پادشاه ایران غیرقابل انکار است. او با اتکا بر رسانههای بزرگ خارج از کشور و شبکههای حامی در دیاسپورا، بخشی از بدنه ناراضی جامعه را به خود جذب کرده است. طرفداران او مدعیاند که او تنها چهرهای است که میتواند میان نیروهای نظامی و مردم پیوند برقرار کند. با این حال، جریان پهلوی بیش از آنکه به دنبال ایجاد ائتلافی دموکراتیک باشد، عمیقاً درگیر آرزوی بازسازی سلطنت و تمرکز قدرت است. رویکرد حذفی و رادیکال برخی از هواداران تندرو این جریان در فضای مجازی، که هرگونه انتقاد را با برچسب خیانت و بیوطن بودن پاسخ میدهند، عملاً مسیر همکاری با نیروهای جمهوریخواه و احزاب ملتها را مسدود کرده و شکافها را تعمیق میبخشد.
سازمان مجاهدین خلق: میان چالش اعتماد و ظرفیت همکاری
سازمان مجاهدین خلق به رهبری مریم رجوی، از نظر تشکیلاتی و منابع مالی، یکی از گروههای سازمانیافته در میان اپوزیسیون ایران است. آنها دارای شبکهای پیچیده و رسانههای اختصاصی هستند و توانستهاند در برخی محافل سیاسی غربی نفوذ پیدا کنند. با این حال، سوابق این سازمان باعث شده که در میان برخی از گروههای اپوزیسیون، با بیاعتمادی روبرو باشند. هر چند کە این سازمان با اتخاذ رویکرد میانهرو و تمرکز بر همکاری با سایر جریانها، میتواند نقش مؤثری در شکلدهی به یک ائتلاف گسترده ایفا کند. پذیرش تکثر ملی ایران، احترام به خودمختاری محلی و تأکید بر عدم تمرکز قدرت، زمینه مناسبی برای همکاری این سازمان با احزاب ملتهای ایرانی فراهم میآورد و امکان ایجاد یک جبهه هماهنگ دموکراتیک را تقویت میکند.
احزاب کورد: ستون فقراتِ تشکیلاتی و استراتژیک اپوزیسیون
در قلب این فضای پرآشوب، احزاب کورد جایگاهی دارند که وزن آنها را از تمامی گروههای دیگر متمایز میکند. احزاب کوردستان ایران، از جمله حزب دموکرات و دیگر جریانات چپ و مدرن کوردی، نه تنها قدیمیترین نیروهای مبارز علیه جمهوری اسلامی هستند، بلکه تنها جریانی محسوب میشوند که دارای تشکیلات واقعی در داخل کشور، کادرهای سیاسی آموزشدیده و نیروی دفاعی سازمانیافته میباشند.
کوردستان ایران طی چهار دهه گذشته، همواره کانون مقاومت مدنی و سیاسی بوده است. احزاب کورد با تکیه بر تجربه طولانی خود در مدیریت بحران و سازماندهی تودهای، امروز به عنوان وزنه تعادل در معادلات اپوزیسیون شناخته میشوند. مطالبه اصلی آنها، یعنی فدرالیسم و تقسیم عادلانه قدرت، فراتر از یک خواسته منطقهای، در واقع پیشنهادی برای بازسازی کل ساختار سیاسی ایران است. آنها استدلال میکنند که مرکزگرایی مفرط، چه در قالب شاهنشاهی و چه ولایی، ریشه اصلی بازتولید استبداد در ایران بوده است.
اهمیت احزاب کورد در این است که آنها برخلاف بسیاری از گروههای خارجنشین، قدرت بسیج عمومی در زمینِ واقعیت را دارند. اعتصابات سراسری و هماهنگ در کوردستان، گواهی بر این مدعاست که هیچ تحول سیاسی در تهران بدون جلب رضایت و همکاریِ سیاسیِ این احزاب به نتیجه نخواهد رسید. در واقع، کوردستان نه حاشیه، بلکه یکی از مراکز اصلیِ تصمیمساز برای آینده ایران است و هرگونه ائتلافی که حقوق ملتها و جایگاه ویژه احزاب کورد را به رسمیت نشناسد، از همان ابتدا محکوم به شکست است.
یکی از عمیقترین شکافها، تقابل میان ملیگرایی مرکزگرا و مطالبات ملتها است. بسیاری از نیروهای نزدیک به جریان پهلوی و برخی جمهوریخواهان، هرگونه بحث درباره فدرالیسم یا حقوق زبانی و فرهنگی را تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران میدانند. در مقابل، احزاب کورد و سایر ملل ایرانی معتقدند که تمامیت ارضی تنها از طریق دموکراسی و به رسمیت شناختن تنوع ملی تضمین میشود، نه با سرکوب و انکار هویتها. این سوءظن متقابل باعث شده که رژیم تهران به راحتی از لولوخورخوره تجزیهطلبی برای ترساندن طبقه متوسط و جلوگیری از پیوند میان "مرکز و پیرامون" استفاده کند.
رسانههای اجتماعی و قطبیسازی فزاینده
در سالهای اخیر، پلتفرمهایی مانند ایکس (توییتر سابق) و اینستاگرام به اصلیترین میدان جنگ روایتها تبدیل شدهاند. اگرچه این فضاها ابزاری برای اطلاعرسانی هستند، اما در عین حال به آزمایشگاهی برای ترور شخصیت و گسترش نفرت تبدیل شدهاند. ارتشهای سایبری و کاربران متعصب گروههای مختلف، به جای تمرکز بر نقد حاکمیت، انرژی خود را صرف تخریب رقبای سیاسی میکنند. این فضای مسموم باعث شده که هرگونه تلاش برای گفتوگو میان سران اپوزیسیون در نطفه خفه شود، چرا که هرگونه انعطاف سیاسی در فضای آنلاین به عنوان تسلیم یا خیانت تعبیر میشود.
گذار سیاسی: سقوط رژیم یا طراحی نظام آینده؟
پرسش بنیادین این است: آیا اولویت با سرنگونی است یا توافق بر سر بدیل؟ بخشی از اپوزیسیون معتقد است که باید ابتدا بر سقوط جمهوری اسلامی تمرکز کرد و تصمیمگیری درباره ساختار آینده را به صندوق رأی سپرد. اما احزاب کورد و بخشهای بزرگی از نیروهای دموکراتیک بر این باورند که بدون توافق اولیه بر سر اصولی چون سکولاریسم، فدرالیسم و حقوق بشر، خطر روی کار آمدن یک استبداد جدید یا وقوع جنگ داخلی بسیار بالاست. تجربه کشورهای دیگر نشان داده است که خلأ قدرت بدون وجود یک قرارداد اجتماعیِ محکم، میتواند به فاجعه منجر شود.
انتخاب میان اتحاد یا زوال
اپوزیسیون ایران در سال ۲۰۲۶ در نقطهای ایستاده است که دیگر نمیتوان با شعارهای کلی از کنار واقعیتها گذشت. قدرت گرفتن احزاب کورد و تثبیت جایگاه آنها به عنوان یک نیروی دموکراتیک و سازمانیافته، واقعیتی است که جریانهای مرکزگرا باید با آن کنار بیایند. اتحاد واقعی به معنای ذوب شدن گروهها در یکدیگر نیست، بلکه به معنای پذیرشِ کثرتگرایی و تقسیم قدرت است.
آینده ایران به این بستگی دارد که آیا جریانهای پادشاهیخواه، سازمان مجاهدین خلق، جمهوریخواه و احزاب قدرتمند ملتها (بهویژه کوردها) میتوانند بر سر یک نقشه راه مشترک توافق کنند یا خیر. اگر این نیروها نتوانند به عنوان شرکای برابر دور یک میز بنشینند، حتی در صورت فروپاشی رژیم فعلی، ایران ممکن است وارد دورانی از بیثباتی و درگیریهای داخلی شود. کلید پیروزی در برابر استبداد تهران، نه در پایتختهای خارجی، بلکه در رسیدن به یک پیمان سراسری است که در آن مهاباد، زاهدان ، اهواز و تبریز به همان اندازه تهران در قدرت سهیم باشند.