
شاهرخ حسنزاده
در ادبیات سیاسی معاصر ایران، واژگان و مفاهیم، فراتر از ابزارهای توصیفی عمل میکنند و به میادین منازعه برای کسب مشروعیت، حذف دیگری و تثبیت هژمونی تبدیل شدهاند. یکی از کلیدیترین و در عین حال چالشبرانگیزترین این مفاهیم، گزاره "احزاب یا جریانهای سیاسی سراسری" در ایران است. در گفتمان مسلط سیاسی، اعم از حاکمیت و بخش عمدهای از اپوزیسیون، این اصطلاح به عنوان یک واقعیت عینی و بدیهی پذیرفته شده است. با این حال، تحلیل جامعهشناختی و تاریخی نشان میدهد که این مفهوم، بیش از آنکه بازتابدهنده واقعیت کثرتگرای جامعه متنوع ایران باشد، سازهای ایدئولوژیک و مرکزگرا است که فعالیتهای سیاسی احزاب ملی با مطالبات مشخص را به بیراهه میکشاند. در این نوشتار، استدلال میکنیم که گزاره "جریان سراسری" چگونه در خدمت بازتولید تقابلهای کاذبی چون "مرکز/پیرامون" و "ملی/تجزیهطلب" عمل میکند و چطور با اتکاء به انحصار زبانی، به ابزاری برای هویتزدایی از نوع فعالیت و حقوق ملل تبدیل شده است.
ریشه تاریخی شکلگیری احزابی که خود را سراسری نامیدهاند، به دوران پهلوی اول و آغاز پروژه ملتسازی مدرن بازمیگردد. دولت مدرن در ایران بر پایه الگوبرداری از مدل فرانسوی "یک دولت، یک ملت، یک زبان" بنا شد؛ مدلی که تمرکزگرایی شدید اداری و فرهنگی را به عنوان لازمه حفظ بقای سیاسی تلقی میکرد. در پی این دگرگونی ساختاری، جریانهای سیاسی که در پایتخت متولد شدند و از حزب توده و جبهه ملی در گذشته تا جریانهای چپ، راست مدنی، اصلاحطلب و اصولگرا پس از انقلاب ۱۳۵۷ ـ این پیشفرض مرکزگرا را به ارث بردند و بدون در نظر گرفتن ساختار کثیرالمله و چندزبانه جامعه ایران، فرض کردند که کل جغرافیای سیاسی کشور دارای مطالبات و اولویتهای یکسانی است که الزامات آن تنها توسط نخبگان مرکز تعریف میشود. در این نگاه، تکثر زبانی و ملیتی به عنوان خردهفرهنگهای فرعی یا در بدترین حالت به عنوان تهدیدهای امنیتی علیه یکپارچگی نگریسته شدند.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، یک جریان یا حزب زمانی میتواند صفت سراسری یا فراگیر را یدک بکشد که واجد پیوندهای ساختاری عمیق با تمام جغرافیای تحت ادعای خود باشد. با این حال، تحلیل پدیدارشناسانه احزاب موسوم به سراسری در ایران، عدم انطباق فاحش آنها را با این شاخصها نمایان میسازد.
در وهله اول، پایگاه رأی، تعداد اعضا و بدنه سازمانیافته این سازمان یا جریانهای مدعی سراسری، عمدتاً اندک و به طبقه متوسط شهری در تهران و چند کلانشهر مرکزی محدود میشود. این جریانها در مناطق غیرفارس، از جمله کوردستان، بلوچستان، آذربایجان، احواز و ترکمنصحرا، فاقد نفوذ ساختاری و فعال از بطن جامعه هستند. ثانیاً، ترکیب نخبگان سیاسی، اعضای رهبری و شورای مرکزی این احزاب به شدت نامتقارن است؛ حضور نخبگان ملتهای غیرفارس یا کاملاً منتفی است یا به شکلی ویترینی و تشریفاتی، مشروط به هضم شدن در هویت مرکزگرا است.
در نهایت، در مانیفست و برنامههای سیاسی این احزاب که بخشی از آنها چند ده نفری عضو دارند و خود را سراسری میخوانند، مسائلی بنیادین همچون رفع تبعیض سیستماتیک ملی، حق آموزش به زبان مادری، تمرکززدایی ساختاری و نظام فدرالی، یا گنجانده نمیشوند یا به عنوان مطالبات ثانویه در ذیل مفاهیم کلی دموکراسیخواهی عمومی و حقوق بشر به آیندهای نامعلوم حواله داده میشوند.
این گسست ساختاری، با یک مهندسی واژگان دقیق در خدمت گفتمان مرکزگرا تکمیل میشود. اصطلاح جریان سراسری پیوندی ارگانیک با زنجیرهای از واژگان هژمونیک مانند "تمامیت ارضی" و "تجزیهطلبی" دارد؛ مفاهیمی که ابزارهای مهندسی گفتمان برای حفظ موازنه قوا به نفع مرکز هستند. جریانهای مستقر در مرکز با نامیدن خود به عنوان سراسری، به فعالیت خود مشروعیت کلان و ملی میبخشند. در نقطه مقابل، این گفتمان تلاش دارد احزاب و جریانهای متعلق به ملتهای غیرفارس را با برچسبهایی چون قومی، محلی و منطقهای تعریف کند. این نامگذاریهای تعمدی، سیاست واقعی و عقلانی را منحصر به مرکز جلوه داده و مطالبات پیرامون را به عنوان اقداماتی انحرافی، ضدملی یا تحریکشده توسط عوامل خارجی معرفی میکند.
البته در تاریخ معاصر، استثناهایی نیز به چشم میخورد؛ به عنوان نمونه، شورای ملی مقاومت "طرح خودمختاری کوردستان ایران" را تصویب کرده و به حقوق ملتهای دیگر نیز اعتراف رسمی نمودهاند. با این حال، از منظر برخی تحلیلگران سیاسی، این اقدام بیش از آنکه ناشی از تحول عمیق در بدنه ایدئولوژیک مرکزگرا باشد، یک تاکتیک سیاسی بوده است.
بعد حیاتی دیگری که گزاره جریان سراسری را بازتولید و پشتیبانی میکند، انحصار زبانی و ناسیونالیسم مرکزگرا بر پایه یک زبان واحد است. در ادبیات سیاسی و آموزشی ایران و حتی در جریانهایی که خود را سراسری مینامند، زبان فارسی از یک زبان مشترک به ابزاری برای سلطه و هویتزدایی تبدیل شده است. جریانهای سراسری با پذیرش این انحصار، به بازوی فرهنگی مرکزگرایی تبدیل شدهاند. ناسیونالیسم مرکزگرا با تقلیل فرهنگ و زبانهای ملتهای دیگر به واژگانی چون لهجه یا گویش محلی، تلاش میکند اعتبار علمی و تاریخی این فرهنگها را نادیده بگیرد. این نامگذاری تلاش میکند که استفاده و آموزش به این زبانها را نوعی عقبماندگی جلوه دهد، در حالی که زبان مرکز به عنوان تنها زبان علم و سیاست معرفی میشود.
زمانی که یک زبان به عنوان تنها زبان رسمی و مشروع سیاستورزی تحمیل میشود، به طور خودکار نخبگان ملتهای دیگر که تمایل به استفاده از زبان و ادبیات سیاسی خود دارند، از صحنه حذف یا حاشیهنشین میشوند. احزاب سراسری، از این فیلتر زبانی بهرهبرداری کرده و از فعالان ملتها میخواهند که مطالبات خود را در چارچوب مفاهیم و ساختار زبانی مرکز بیان کنند. هرگونه اصرار بر هویت زبانی مستقل به عنوان تعصب قومی یا تهدیدی برای همگرایی ملی جلوه داده میشود.
با غفلت از حق آموزش به زبان مادری و جرمانگاری استفاده از آن، نوعی سیستم ادغام اجباری ایجاد میشود. احزابی که خود را سراسری میپندارند نه تنها برنامه جدی برای پایان دادن به این ستم زبانی ندارند، بلکه با سکوت یا توجیهات حفظ انسجام ملی به تداوم این تبعیض ساختاری کمک میکنند. دموکراسی واقعی بدون تحقق دموکراسی زبانی و به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت فرهنگی ملتها، سرابی بیش نیست.
برخلاف تصور ساختهشده توسط مرکز، واقعیتهای میدانی و تاریخی نشان میدهد که جامعهپذیری سیاسی و وفاداری حزبی در ایران دارای گسستهای عمیق جغرافیایی است. مردم در مناطقی مانند کوردستان، بلوچستان و آذربایجان به جای همذاتپنداری با جناحبندیهای سنتی مرکز، هویت و خواستههای خود را در احزاب ملی خود یافتهاند. این احزاب با پایگاه اجتماعی واقعی، پیشینه مبارزاتی روشن و کادرسازی بومی، وظیفه نمایندگی مستقیم جامعه خود را در برابر تبعیضهای ساختاری بر عهده دارند.
بهعنوان نتیجه، گزاره جریان سیاسی سراسری در ادبیات سیاسی ایران که جریانهای سیاسی ملتهای مختلف نیز ناآگاهانه آن را به نوعی پذیرفتهاند، پدیدهای است که منبعث از جامعهشناسی واقعگرایانه نیست، بلکه ساختاری زبانی، حقوقی و ایدئولوژیک است که هدف آن طبیعی جلوه دادن سلطه سیاسی ـ فرهنگی مرکز و غیرطبیعی جلوه دادن تکثر سیاسی ملتهای ایران است. در غیاب سیستم سیاسی فدرال و عدم اعتراف رسمی به کثرت ملی، زبانی و فرهنگی، هیچ جریانی نمیتواند بدون بازتاب مطالبات ملتها و بدنهای متکثر، مدعی سراسری بودن واقعی شود. واقعیت امروز ایران، واقعیت احزاب ملی ملتهای مختلف است که هر یک در جغرافیای خود فعالیت میکنند و هرگونه همگرایی واقعی در آینده، تنها از مسیر به رسمیت شناختن این تکثر و نقد جدی گفتمان هژمونیک مرکزگرا میگذرد.