
آریز محمدی
بحث از «بینالمللی شدن مسئله کوردستان» معمولاً با دو سادهسازی همراه است: نخست این تصور که ضعف کوردها در عرصه رسانه و دیپلماسی علت اصلی عدم بهرسمیتشناسی است؛ و دوم این برداشت که مسئله کوردستان را میتوان در سطحی صرفاً حقوق بشری یا فرهنگی توضیح داد. هر دو رویکرد، مسئله را از ماهیت اصلی آن—یعنی یک مسئله سیاسی-ملی در دل نظم دولتمحور خاورمیانه—خارج میسازند.
مسئله کوردستان در بنیان خود، مسئله یک ملت است که در فرآیند شکلگیری نظم پس از امپراتوریها در خاورمیانه، از حق تعیین سرنوشت محروم شد و در چند واحد سیاسی تقسیم گردید. با این حال، در منطق نظام بینالملل، «داشتن حق» بهتنهایی به معنای «تبدیل شدن به یک سوژه سیاسی بهرسمیتشناختهشده» نیست. نظم جهانی نه بر اساس تجویزهای اخلاقی، بلکه بر توازن قدرت، منافع ژئوپلیتیکی و معیارهای متغیر مشروعیت سیاسی عمل میکند.
از این منظر، مسئله کوردستان در یک دوگانه تاریخی گرفتار بوده است: از یک سو استمرار یک واقعیت ملی و اجتماعی انکارناپذیر، و از سوی دیگر عدم تثبیت آن بهعنوان یک واحد سیاسی قابل شناسایی در سطح بینالمللی. نتیجه این وضعیت، تقلیل مداوم کوردها به «مسئله امنیتی» یا «ابزار موقت ژئوپلیتیکی» بوده است؛ نه یک کنشگر سیاسی پایدار.
در کنار این عامل بیرونی، یک ضعف درونی نیز قابل توجه است: ناپایداری در صورتبندی سیاسی مسئله. سیاست کوردی در مقاطع مختلف یا در سطح بیان حداکثری هویت باقی مانده، یا در تلاش برای همخوانی کامل با ادبیات جهانی، از صراحت در تعریف مسئله ملی خود فاصله گرفته است. در حالی که در سیاست بینالملل، آنچه شنیده میشود نه صرف «حق»، بلکه «صورتبندی قابل ترجمه و قابل چانهزنی از حق» است.
بهاینترتیب، مسئله کوردستان نه صرفاً مسئله فقدان حمایت خارجی، بلکه مسئله فقدان تثبیت یک گفتمان سیاسی پایدار و قابل انتقال در سطح نظام جهانی است. هر پروژه سیاسی که نتواند مسئله خود را به زبان قابل فهم برای نظم بینالملل تبدیل کند، حتی در صورت برخورداری از عمق تاریخی، در حاشیه ساختاری باقی میماند.
از این منظر، باید میان «امر ملی کورد» و «بهرسمیتشناسی بینالمللی آن» تفکیک کرد. امر ملی، بهعنوان یک واقعیت تاریخی-اجتماعی، قابل انکار نیست؛ اما تبدیل آن به یک واحد سیاسی شناساییشده، تابع منطق قدرت و ساختار نظم جهانی است. اینجاست که مسئله کوردستان از سطح یک مطالبه هویتی به سطح یک مسئله در نظم منطقهای و بینالمللی ارتقا مییابد.
در سطح کلان، مسئله کوردستان را نمیتوان جدا از بحران نظم سیاسی خاورمیانه فهم کرد. نظم دولت-ملت در این منطقه با فرسایش تدریجی مشروعیت، بحران نمایندگی و تداوم منازعات هویتی مواجه است. در چنین بستری، مسئله کوردستان نه یک استثنا، بلکه یکی از نمودهای این بحران ساختاری است.
با این حال، خطای تحلیلی مهم آن است که تصور شود فضای بینالمللی بهطور طبیعی پذیرای روایتهای هویتی است. در واقع، نظام بینالملل تنها زمانی به یک مسئله توجه پایدار نشان میدهد که آن مسئله درون شبکهای از مفاهیم کلان مانند امنیت منطقهای، دموکراسی، مهاجرت، انرژی و ثبات ژئوپلیتیکی قرار گیرد. از این رو، صورتبندی مسئله کوردستان ناگزیر باید از سطح روایت صرف هویتی فراتر رفته و به سطح گفتمانهای ساختاری سیاست جهانی متصل شود.
در سطح داخلی نیز، پراکندگی سیاسی یکی از موانع اصلی تبدیل امر ملی به یک پروژه سیاسی منسجم است. تکثر جریانها اگرچه در ذات خود میتواند نشانه پویایی باشد، اما در غیاب یک افق راهبردی مشترک، به کاهش ظرفیت چانهزنی سیاسی در سطح بینالمللی منجر میشود. بازیگران جهانی معمولاً با واحدهایی وارد تعامل پایدار میشوند که از حداقلی از انسجام نهادی، وضوح اهداف و قابلیت پیشبینی برخوردار باشند.
در نهایت، آینده مسئله کوردستان به میزان قابل توجهی به ظرفیت نهادسازی و تولید دانش وابسته است. حضور در دانشگاهها، مراکز پژوهشی، شبکههای رسانهای و نهادهای سیاستگذاری بینالمللی، صرفاً فعالیتهای مکمل نیستند، بلکه بخشی از فرآیند تولید مشروعیت سیاسی در جهان معاصر محسوب میشوند. تا زمانی که تولید دانش درباره کوردستان عمدتاً بیرونی باقی بماند، چارچوبهای تفسیری نیز بیرون از آن تعیین خواهند شد.
از این منظر، سیاست مدرن برای کوردها صرفاً در میدان تقابل سیاسی خلاصه نمیشود، بلکه در میدان تولید معنا، دانش و روایت نیز جریان دارد. و دقیقاً در همین سطح است که امکان گذار از «مسئله گفتهشده توسط دیگران» به «مسئله تعریفشده توسط خود» شکل میگیرد.