کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

مهندسی معکوس جامعه‌پذیری جنگ در ایران

14:15 - 5 فروردین 1405

عادل درخشانی

چگونه جنگی که قرار بود ابزار بقای نظام باشد، در حال نابودی آن است؟

در علوم سیاسی گفته می‌شود دولت‌ها در زمان جنگ تلاش می‌کنند جامعه را در یک فرایند «جامعه‌پذیری جنگ» قرار دهند؛ یعنی مردم را به گونه‌ای تربیت کنند که جنگ را نه صرفاً یک فاجعه، بلکه دفاع از کشور را ضرورتی تاریخی و حتی یک وظیفه اخلاقی بدانند. این فرایند از طریق رسانه، آموزش، نمادهای فرهنگی و بسیج اجتماعی شکل می‌گیرد. در این چارچوب، جنگ تبدیل می‌شود به ابزاری برای تولید همبستگی ملی و تقویت مشروعیت سیاسی.

رژیم اسلامی ایران در دهه نخست حیات خود توانست چنین پروژه‌ای را تا حد زیادی با موفقیت پیش ببرد. جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بستری فراهم کرد که حکومت بتواند به جز در کوردستان، جامعه ایران را در برابر یک دشمن خارجی بسیج کند. دفاع از وطن، فرهنگ شهادت و مقاومت در برابر دشمن، جنگ را به ستون اصلی هویت سیاسی نظام تبدیل کرد. نسل بزرگی از جوانان در همین چارچوب تربیت شدند و نهادهایی مانند بسیج، مساجد و شبکه‌های تبلیغاتی حکومت به ابزارهای قدرتمند جامعه‌پذیری جنگ تبدیل شدند.

اما نکته‌ای که کمتر به آن توجه می‌شود این است که در اغلب کشورهایی که از دل جنگ‌های بزرگ عبور می‌کنند، پس از پایان جنگ یک روند متفاوت آغاز می‌شود: تلاش برای ترمیم روانی جامعه. دولت‌ها، نهادهای مدنی و نظام آموزشی می‌کوشند جامعه را از سایه‌های روانی جنگ بیرون بکشند. هدف آن است که خاطره جنگ به تدریج به تاریخ سپرده شود تا جامعه بتواند به سوی بازسازی، توسعه و زندگی عادی حرکت کند. از اروپا پس از جنگ جهانی دوم گرفته تا بسیاری از کشورهای دیگر، سیاست رسمی در دوره پساجنگ معمولاً کاهش نظامی‌گری در فرهنگ عمومی و درمان زخم‌های روانی جامعه است.

اما مسیر رژیم جمهوری اسلامی دقیقاً برعکس بود.

چهار دهه پس از پایان جنگ ایران و عراق، بخش قابل توجهی از توان تبلیغاتی و فرهنگی حکومت صرف ابدی کردن نوستالژی جنگ شد. به جای آنکه جامعه از فضای جنگی فاصله بگیرد، تلاش شد جنگ به بخشی دائمی از حافظه سیاسی نسل‌های جدید تبدیل شود. پروژه‌هایی مانند کاروان‌های «راهیان نور» با هزینه‌های بسیار گسترده، سفرهای سازمان‌یافته نسل جوان به مناطق جنگی، تولید بی‌وقفه فیلم‌ها، سریال‌ها، سرودها و برنامه‌های رسانه‌ای درباره جنگ، همه در راستای همین هدف طراحی شدند: زنده نگه داشتن دائمی فضای جنگ در حافظه اجتماعی.

دستگاه پروپاگاندای رسمی طی چهار دهه تقریباً هیچ‌گاه اجازه نداد جنگ به یک واقعه تاریخی تبدیل شود. جنگ باید زنده می‌ماند، بازتولید می‌شد و هر نسل تازه‌ای نیز در همان فضای عاطفی و ایدئولوژیک قرار می‌گرفت. به این ترتیب، جنگ هشت‌ساله نه به عنوان یک خاطره تلخ ملی، بلکه به عنوان منبع دائمی مشروعیت سیاسی حفظ شد.

اما تاریخ سیاسی اغلب پر از تناقض‌های ناخواسته است. جامعه ایران امروز جامعه دهه شصت نیست و نسلی که اکنون در مرکز تحولات اجتماعی قرار دارد، تجربه مستقیم جنگ هشت‌ساله ندارد. این نسل همچنین رابطه عاطفی عمیقی با روایت‌های رسمی آن برقرار نکرده است. در عین حال، بحران‌های اقتصادی، شکاف‌های سیاسی و گسترش رسانه‌های مستقل باعث شده‌اند روایت رسمی حکومت از جنگ دیگر تنها روایت موجود نباشد و حتی در حاشیه توجه عموم قرار گیرد.

در چنین شرایطی پدیده‌ای رخ داده که می‌توان آن را «مهندسی معکوس جامعه‌پذیری جنگ» نامید؛ یعنی فرایندی که طی آن، فرهنگی که حکومت برای عادی‌سازی و تقدیس جنگ ساخته بود، اکنون در جهت معکوس عمل می‌کند.

جمهوری اسلامی طی چهل‌و‌هفت سال گذشته فرهنگ جنگ، دشمنی دائمی، شهادت، مقاومت و انتحار را به بخشی از زبان سیاسی روزمره تبدیل کرده بود. اما پیامد ناخواسته این روند آن بود که جامعه به تدریج در برابر خودِ جنگ نیز نوعی مصونیت روانی پیدا کرد. جنگ دیگر آن هراس وجودی دهه شصت را ایجاد نمی‌کند. برای بخش بزرگ و اکثریت جامعه، جنگ به عنوان نقطه‌ای برای تغییرات بزرگ سیاسی و رهایی تصور می‌شود.

به بیان دیگر، فرهنگی که برای تقویت نظام ساخته شده بود، اکنون در حال فرسایش آن است.

در بسیاری از نظام‌های سیاسی، جنگ به طور سنتی باعث شکل‌گیری پدیده‌ای به نام «همبستگی در برابر دشمن خارجی» می‌شود؛ لحظه‌ای که جامعه اختلافات داخلی را کنار می‌گذارد و پشت دولت قرار می‌گیرد. اما این قاعده تنها زمانی عمل می‌کند که دولت از حداقلی از اعتماد اجتماعی برخوردار باشد. اگر شکاف میان حکومت و جامعه عمیق شود، جنگ می‌تواند نتیجه‌ای کاملاً متفاوت داشته باشد: به جای انسجام، شکاف‌ها آشکارتر می‌شوند.

اینجاست که مهندسی معکوس جامعه‌پذیری جنگ خود را نشان می‌دهد. حکومتی که سال‌ها تلاش کرده بود جنگ را به یک فرهنگ تبدیل کند، اکنون با جامعه‌ای روبه‌روست که دیگر واکنش‌های گذشته را نشان نمی‌دهد. اتحاد داخلی در برابر دشمن خارجی جای خود را به پناه بردن به دوست خارجی برای رهایی از چنگال دشمن داخلی داده است.

این تحول نشان می‌دهد که جامعه‌پذیری سیاسی فرایندی یک‌طرفه و دائمی نیست؛ فرهنگی که یک دولت در طول زمان می‌سازد، می‌تواند تحت شرایط متفاوت علیه همان دولت عمل کند. جامعه‌ها ثابت نمی‌مانند؛ آنها تجربه می‌کنند، مقایسه می‌کنند و روایت‌های رسمی را بازتفسیر و سنجش می‌کنند.

جامعه‌ای که چهار دهه در فضای دائمی بحران و دشمنی تربیت شده و درگیر مشکلاتی است که انگار قرار نیست هیچ‌گاه حل شوند، اکنون جنگ را نه پایان، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه از تحولات سیاسی تصور می‌کند.

و شاید مهم‌ترین درس جامعه‌شناسی جنگ همین باشد: هیچ حکومتی نمی‌تواند برای همیشه از جنگ به عنوان ابزار مشروعیت استفاده کند، زیرا فرهنگی که برای بسیج جامعه ساخته می‌شود، دیر یا زود از کنترل سازندگان خود خارج خواهد شد.