مصاحبه: شهرام سبحانی
اشاره: به مناسبت دهم فروردین، سالروز شهادت پیشوا قاضی محمد و همراهانش، گفتگویی عمیق و متفاوت با شاهو حسینی، پژوهشگر و فعال سیاسی انجام شده است. این گفتگو برخلاف رویکردهای سنتی که صرفاً به بازگویی حوادث تاریخی میپردازند، تلاش میکند تا از منظری پدیدارشناسانه و هستیشناختی به واقعه ۱۰ فروردین بنگرد.
این گفتگو از آن رو حائز اهمیت است که واقعه ۱۰ فروردین را بهعنوان یک «گسست هستیشناختی» معرفی میکند؛ نقطهای که در آن «کورد بودن» از یک وضعیت تحمیلی به یک «اراده آگاهانه و انتخاب اخلاقی» بدل شد. شاهو حسینی با بهرهگیری از مفاهیم فلسفی، نشان میدهد که چگونه ایدهٔ جمهوری، پس از اعدام فیزیکی رهبرانش، در قالب یک «دال متعالی» در ذهن و زیستگاه کوردستان جاودانه گشت.
آقای حسینی ابتدا با این سوال مصاحبه را شروع میکنم که نمایش قدرت و هویت: میدان «چوارچرا» بهمثابه صحنهای برای نمایش قدرت عمل کرد. آیا این نمایش، برخلاف قصد قدرت مرکزی، موجب شکلگیری «مرکزیت هویتی جدید» و تبدیل ترس به هویت جمعی شد؟
ایدئولوژی بهمثابه نیروی ذهنی بانی و محرک قدرت، در تلاش برای هژمونی و تثبیت مرکزیت خود، قبل از تسلط بر مکان نیاز به تسلط بر ذهن دارد. بنابراین مکان قبل از اینکه پدیداری عینی باشد، تبدیل به پدیداری ذهنی میشود و در این روند، مکان نیز بخشی از دستگاه هویتساز برای ایدئولوژی خواهد بود. (چوارچرا) بهمثابه یک مکان سمبلیک نیز از این قاعده مستثنی نیست. مکانمندی قدرت و تولید مرکزیت هویتی در میدان چوارچرا، در استراتژی قدرت مرکزی، فضایی برای نمایش (بودن) بود تا با حذف فیزیکی رهبران کورد، مرکزیت و محوریت ذهن، آگاهی و اراده کوردی را نابود کند.
اما دقیقاً وقتی قدرت تمامعیار در یک نقطه متمرکز میشود تا شکوه پیروزی خود را با مرگ فیزیکی و تلاش برای مرگ ذهنی دیگری نشان دهد، آن نقطه به مکانی مقدس و نقطه تشکل ذهنی، خودآگاهی تاریخی و تاریخمندی تبدیل میشود. در نتیجه چوارچرا از یک میدان اعدام به یک قطبنما تغییر ماهیت میدهد. ترس که حسی گذرا و فلجکننده است، در گذر لحظات اضطراب میان نابودکنندگی و بودن، در آن لحظه برخورد با قامت استوار رهبران، به مانیفست بودن بدل میشود؛ اضطرابی که به جای فرار، گمگشتی، سرگردانی و سوگواری، موجب آگاهی فرد به هستی، تاریخ، سوژگی و سرنوشت جمعیاش میگردد. اینگونه بود که مرکزیت از پایتخت ایدئولوژیک در تهران، در ذهن، آگاهی و ادراک سوژه کوردی گسست و در محور چوارچرا نه بهمثابه مکان بلکه بهمثابه زیستگاه بودن و هستی کوردی، تقویت و هژمون شد.
۱۰ فروردین چگونه مفهوم مرگ را از یک تجربه ترسناک به ابزار بازآفرینی زندگی و آگاهی جمعی تبدیل کرد؟ آیا میتوان این واقعه را نقطهای دانست که تجربه تاریخی کورد وارد مرحلهای فلسفی و اخلاقی شد؟
مرگ لزوماً به معنای انتها، نابودی و پایان نیست، بلکه به معنای کریدوری برای گذار و تبدیلشدگی است؛ تغییر فرم ذهنی، کنشی و عملکردی یک ارگانیسم با تغییر مکان. زیرا با مرگ، مکان نیز نابود نمیگردد بلکه تغییر هویت پیدا میکند. بنابراین با تغییر فرم از مکان بهمثابه زیستگاه مادی به زیستگاه ذهنی، هستی، حضور و بودن در ساختار ادراک، آگاهی و اندیشه تداوم پیدا میکند. در ۱۰ فروردین نیز به همین منوال، مرگ بهمثابه یک پایان بیولوژیکی، به یک شروع ذهنی، معرفتشناختی و اخلاقی تبدیل شد. مرگ اگرچه بهمثابه ژانوس محتوم زندگی گاهی ابزار تهدید، سلطه و هژمونی زور و ایدئولوژی است، اما در شورش آنتولوژیک گفتمان ملیگرایی کوردی، مرگ برای سوژه کوردی مانیفست آگاهی و تجربهکننده زیست کوردی است؛ گفتمان بودن و بقا در برابر ایدئولوژی پانایرانیستی که حامل ابژهگی، استحمار و استثمار است. بنابراین مرگ برای سوژه کوردی نه تحمیلی ناگهانی بلکه انتخابی آگاهانه است، برای گذار به سمت به رسمیتشناختن و آغاز بودن تاریخی. در واقع مرگ آگاهانه برای سوژه کوردی، پروبلماتیزهگر بودن کوردی و کوردانهبودگی است.
آیا حذف فیزیکی رهبران موجب پایان جنبش شد یا «پیشوا» از یک کاراکتر سیاسی گذرا به نماد تاریخی ابدی تبدیل شد؟ این تحول چه محدودیتها و شکستهایی از قدرت توتالیتر را آشکار میسازد؟
توتالیتاریسم و استبداد بهمثابه یک ایدئولوژی بر بنیان ابژکتیویسم، همواره دچار این خطای گفتمانی میشود که حذف فیزیکی به معنای حذف ذهنی و محنایی است. اما رهبران کورد با انتخاب آگاهانه مرگ، از یک کنشگر سیاسی محدود در زمان و مکان به یک «دال متعالی» جاری در تاریخ، ذهن، آگاهی و فهم تبدیل شدند. در واقع خطای استراتژیک ایدئولوژی توتالیتر پانایرانیستی این بود که با گرفتن جان، ایده را رها کرد؛ ایدهای که در جان اسیر و زندانی بود، با مرگ بیولوژیک شروع به زیست ایدهای کرد. بنابراین در ۱۰ فروردین، اگر فرم عینی و ظاهری قدرت کوردی در قالب جمهوری کوردستان و با اعدام فیزیکی رهبران به اتمام رسید، اما زیست کورد و کوردستان بهمثابه ایده، اندیس و ذهن در چارچوب یک دال متعالی در زیستگاه کوردستان شروع شد.
اگرچه عمر جمهوری تنها ۱۱ ماه بود، آیا حیات واقعی آن بهعنوان یک ایده و تجربه تاریخی از ۱۰ فروردین آغاز شد؟ چگونه زمان تاریخی و زمان ایدئال در این واقعه همپوشانی پیدا میکنند؟
اگرچه عمر تقویمی جمهوری کوتاه بود، اما زیست کیفی و ذهنی آن در تمامی لحظات جاری است زیرا ۱۰ فروردین تنها زمان کرونوس (زمان خطی و ساعتی) نبود بلکه لحظه امتزاج و اختلاط زمان کرونوس با زمان کایروس (لحظه سرنوشتساز) ملی و سوژگی کوردی بود. بنابراین با اتمام زمان کرونوس، زمان کایروس به اتمام نمیرسد، بلکه ملیگرایی و سوژگی کوردی بهمثابه سرنوشت و خواست اراده در اندیشه و در مبارزه برای تحقق عینی تداوم خواهد یافت. از اینجاست که جمهوری کوردستان بهمثابه ایده و آرمان زیست ذهنی و پراگماتیستی خود را شروع خواهد کرد.
وصیتنامه پیشوا چگونه زیربنای فکری جنبشهای پس از سقوط جمهوری شد؟ این متن چگونه مانع قطع پیوستگی تاریخی و فرهنگی و ایجاد انقطاع تاریخی گردید؟
وصیتنامه پیشوا صرفاً یک متن سیاسی یا دینی نیست، بلکه یک سند معرفتشناختی است. این متن نقش پل را ایفا کرد تا از گسست تاریخی در ذهن سوژه کوردی در آینده جلوگیری کند. او با تأکید بر ستم ملی بر اتحاد، جلوگیری از تفرق و چنددستگی تأکید دارد. او تلاش میکند با مرزبندی اپیستمولوژیک میان کورد بهمثابه «خود» و فارس بهمثابه «دیگری»، سوژه کوردی را به سوی خودبنیادی، استقلال هویتی و خودبازآیی سوق دهد و از گرفتار شدن در دام هویت برساخته دیگری غیرکورد پرهیز نماید. اتحاد در اندیشه پیشوا بدون شک رمز افتراق معرفتشناختی سوژه کوردی با دیگری غیرکورد است؛ اتحاد در اندیشه قاضی محمد نه یکپارچگی ظاهری و نمایاندن پدیدارهای عینی، بلکه در یکپارچگی ذهنی، منبع آگاهی و فهم کوردانه است. در واقع قاضی محمد با بنیان نهادن مسیری معرفتشناختی در وصیتنامه خویش، گامی بزرگ برداشت تا شکست نظامی و ظاهری از دیگری غیرکورد، تبدیل به شکست روحی، ذهنی و فهمی نگردد. برای او پیوستگی و تداوم نه در قدرت نظامی، بلکه در اتحاد فهمی و معرفتی و در آگاهی به خود کوردی است تا هرگز سوژه کوردی دچار پوچی تاریخی و هستی نگردد.
از منظر فلسفه اخلاق، چگونه پاسخ به اعدام رهبران و تجربه ۱۰ فروردین، حس مسئولیت جمعی و مقاومت اخلاقی را در میان کوردها شکل داد؟ آیا این واقعه الگویی برای «اخلاق جمعی» است یا صرفاً تجربهای سیاسی؟
بهنظر من، ۱۰ فروردین توانست به یک کنش اخلاقی فراگیر در کوردستان در چارچوب ملیگرایی کوردی و سوبژکتیویسم تبدیل شود، زیرا مبارزه در چارچوب ملیگرایی کوردی، هویتخواهی کوردی و سوژگی کوردی بهصورت فراگیر به یک اراده و بهنوعی به یک قانون نانوشته عام و فراگیر تبدیل شد. در واقع جمهوری کوردستان و حمله نظامی به آن و از میان برداشتنش و سپس اعدام رهبرانش، منجر به پدیدار شدن مسئولیت در قابل آزادی بهمثابه یک امر مطلق اخلاقی در جامعه کوردستان گردید. کورد بودن از یک تمایز ظاهری و تمایز در پدیدارهای عینی، تبدیل به تمایز در ذهن، اندیشه، آگاهی و درک و بهنوعی تبدیل به یک مسئولیت و تعهد اخلاقی شد. پیشوا با سپردن خود به محکمه نظامی و جلوگیری از قتلعام مردمش (برخلاف آنچه در آذربایجان روی داد)، آخرین سفارش و مسئولیت و تعهد را به سوژه کوردی انتقال داد و آن مسئولیت و تعهد اخلاقی اینترسوبژکتیو بود، متعهد کردن سوژه کوردی در قبال سرنوشت سوژههای دیگر کورد که در کنار هم بانی ملت کورد و کوردستان هستند. قاضی محمد بانی اخلاق در مقاومت و مقاومت اخلاقی در کوردستان بود؛ یعنی سیاست بر مبنای قدرت، هژمونی و اقتدار که در اندیشه قاضی محمد بخشی از نظام ارزشگذاری فرهنگی شد و به این ترتیب اخلاق و کرامت بر بقا ارجحیت پیدا کرد.
آیا میتوان ۱۰ فروردین را نقطه آغاز جاودانگی ایده جمهوری و آرمانهای آن دانست؟ چه عواملی باعث میشوند یک رویداد کوتاه تاریخی معنایی فراتر از زمان و مکان پیدا کند؟
بهنظر من، ۱۰ فروردین یک گسست هستیشناختی بود که در آن سوژه کوردی از یک ایستایی اجباری و تحمیلی در یک هویت امپریالیستی فراتر رفت و در تلاش برای ظهور یک فاعلشناسی مستقل از کورد به مقام «دایزاین سیاسی» دست یافت؛ یعنی بودنی آگاهانه. بنابراین ایده جمهوری و جمهوری از یک فرم سیاسی و یک ساختار اداری شکننده به یک حقیقت استعلایی تبدیل شد که دیگر اسیر زمان و مکان نیست. اهمیت جمهوری کوردستان و جاودانگی آن به این دلیل بود که توانست «عدم» به معنای نیستی اگزیستانسیالیستی را به «هستن» تبدیل کند و با قراردادن ملت بهمثابه مرز نهایی مقاومت، جمهوری را بهمثابه بخشی از آگاهی جمعی و مکان (امکان همیشگی) بازنمایی و بازتولید کند.