کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

از نظریه پخش تا جبهه مقاومت (چگونه دکترین صدور انقلاب، بحران امروز جمهوری اسلامی را ساخت)

13:38 - 9 فروردین 1405

عادل درخشانی

برای فهم ریشه‌های بحران امروزِ نظام جمهوری اسلامی، باید از سطح رویدادهای روز عبور کرد و به منطق بنیان‌گذارانه نظام بازگشت. جمهوری اسلامی از نخستین سال‌های استقرار خود، انقلاب ۱۳۵۷ را صرفاً یک تحول داخلی تلقی نکرد، بلکه آن را رخدادی با مأموریت تاریخی و فراملی دانست. این نگاه، «صدور انقلاب» را از یک شعار سیاسی به یک دکترین راهبردی تبدیل کرد؛ دکترینی که قرار بود از مرزهای ایران عبور کند، نیروهای همسو بسازد، نظم‌های سیاسی رقیب را فرسوده کند و در نهایت، زمینه‌ساز شکل‌گیری محیط منطقه‌ای مطلوب برای جمهوری اسلامی شود.
در ادبیات دانشگاهی داخل ایران، یکی از چارچوب‌هایی که برای توضیح این فرایند به کار رفته، «نظریه پخش» است. ابراهیم برزگر در کتاب «نظریه پخش و بازتاب انقلاب اسلامی» (منتشر شده در سال ۱۳۸۲)، دقیقاً از همین چارچوب برای توضیح بازتاب انقلاب ایران در کشورهای مسلمان‌نشین استفاده می‌کند. اصل این نظریه از علوم اجتماعی و جغرافیای انسانی وام گرفته شده و به‌ویژه با نام «تورستن هاگرستراند»، جغرافی‌دان سوئدی، گره خورده است. در این سنت فکری، ایده‌ها، نوآوری‌ها و الگوها از یک کانون آغاز می‌شوند و سپس از طریق شبکه‌ها، مراکز، سلسله‌مراتب و مجاورت‌ها به نقاط دیگر سرایت می‌کنند. در همین راستا، مفهوم "Distance-decay" یا «کاهش اثر با فاصله» نیز مطرح است؛ به این معنا که با افزایش فاصله مکانی و زمانی، اثر اولیه پدیده رو به ضعف می‌گذرد.
زمان، خنثی‌کننده موج‌های انقلابی است. هر انقلاب به‌تدریج از شور آغازین فاصله می‌گیرد و اثرگذاری‌اش در بیرون از مرزها کمرنگ می‌شود. از دل همین نگرانی بود که جمهوری اسلامی طی دهه‌ها کوشید با نهادسازی فرهنگی، آموزشی، تبلیغی و مذهبی، از فرسایش زمانی انقلاب جلوگیری کند. به بیان دیگر، صدور انقلاب فقط یک سیاست خارجی نبود، بلکه پروژه‌ای دائمی برای بازآفرینی مداوم انقلاب بود تا موج اولیه خاموش نشود. اینجاست که پیوند میان گفتمان، رسانه، مناسک، شبکه‌های مذهبی، هیئت‌های عزاداری، آموزش ایدئولوژیک و حمایت مالی از بازیگران همسو معنا پیدا می‌کند.
در این روایت، انقلاب ایران قرار نبود فقط «الهام‌بخش» باشد، بلکه بنا بود بازتاب سیاسی سازمان‌یافته پیدا کند. اگر در دهه نخست، مسئله بیشتر معطوف به دعوت، الگوپردازی و بسیج داخلی برای جامعه‌پذیری سیاسی (به‌واسطه جنگ هشت‌ساله) بود، در دهه‌های بعدی هدف به ساختن هسته‌ها، شبکه‌ها و بازوهای نفوذ تغییر یافت. هدف تنها تأثیرپذیری گروه‌های خارجی از انقلاب نبود؛ بلکه این گروه‌ها باید در ساختار قدرت کشورهای خود نقش می‌گرفتند تا موازنه داخلی را تغییر داده و به لایه‌ای از «عمق راهبردی» ایران تبدیل شوند.
نمونه لبنان، روشن‌ترین تصویر این تحول است. حزب‌الله از یک گروه شبه‌نظامی همسو، به بازیگری تبدیل شد که هم‌زمان دارای نیروی مسلح، نفوذ سیاسی، شبکه خدماتی و ظرفیت تحمیل اراده بر ساختار رسمی دولت است. به همین دلیل سال‌ها تحلیلگران از آن به عنوان «دولت در درون دولت» یاد می‌کردند؛ وضعیتی که در آن حاکمیت رسمی تضعیف می‌شود اما یک بازیگر فرادولتیِ مسلح، قدرت واقعی را در دست دارد. گزارش‌های تازه نیز نشان می‌دهد که با وجود ضربات سنگین سال‌های اخیر، چالش اصلی لبنان همچنان تنش میان دولت رسمی و نیرویی است که حاضر نیست در چارچوب انحصار مشروع دولت تعریف شود.
در عراق، این الگو شکلی متفاوت اما هم‌خانواده پیدا کرد. پس از ۲۰۰۳ و به‌ویژه پس از جنگ با داعش، شبکه‌های حشدالشعبی و گروه‌های مسلح، دیگر به ابزارهای میدانی محدود نماندند و در ساختار دولت، اقتصاد و امنیت عراق رخنه کردند. مؤسسه «چتم‌هاوس» این وضعیت را نه یک سازمان یکپارچه، بلکه مجموعه‌ای از شبکه‌های قدرت توصیف می‌کند که با ساختار دولت درهم‌تنیده شده‌اند. این همان مرحله‌ای است که «گره نیابتی» به یک «زیست‌جهان شبه‌دولتی» تبدیل می‌شود؛ پدیده‌ای که نه کاملاً بیرون از دولت است و نه درون آن، اما می‌تواند تصمیمات رسمی را محدود، منحرف یا مصادره کند.
در یمن نیز انصارالله مسیری مشابه را در بستری متفاوت پیمود. امروز حوثی‌ها دیگر صرفاً یک گروه شورشی نیستند؛ آن‌ها بر بخش مهمی از جمعیت و قلمرو یمن حکومت می‌کنند. این دقیقاً نقطه‌ای است که پروژه صدور انقلاب از «تأثیر ایدئولوژیک» عبور کرده و به «تولید محیط‌های امنیتی بیرونی» می‌رسد؛ محیط‌هایی که هنگام فشار بر تهران، می‌توانند با استفاده از موشک، پهپاد و ناامن‌سازی دریایی، بخشی از فشار را توزیع کنند.
از این زاویه، «جبهه مقاومت» را نباید صرفاً یک ائتلاف احساسی یا تبلیغاتی دانست. این جبهه محصول فرایندی چنددهه‌ای است: از گفتمان صدور انقلاب به شبکه‌سازی فراملی، از شبکه‌سازی به مسلح‌سازی، و در نهایت به شکل‌گیری بازیگرانی که نفوذی هم‌سنگ یا فراتر از دولت‌های رسمی دارند. گزارش‌های مراکز مطالعاتی مانند CSIS، CFR و Wilson Center نیز همین تصویر را ترسیم می‌کنند: ایران طی چند دهه، شبکه‌ای از بازیگران همسو را ایجاد کرده که هم ابزار نفوذ منطقه‌ای و هم وسیله بازدارندگی نامتقارن هستند.
این پروژه تنها در مشرقِ عربی دنبال نشد؛ در کشورهای دورتری مانند مالزی نیز تلاش برای گسترش نفوذ فرهنگی و شیعیِ نزدیک به ایران، حساسیت‌برانگیز شد. گزارش‌های رسمی دربارۀ آزادی مذهبی در مالزی و تحلیل‌های «مؤسسه خاورمیانه» نشان می‌دهد که دولت مالزی سال‌ها با تشیع به عنوان یک جریان مسئله‌دار برخورد کرده و آن را به نفوذ بیرونی، از جمله نفوذ ایران، پیوند زده است.
در نهایت، تجدیدنظرطلبیِ منطقه‌ای جمهوری اسلامی از دل همین دکترین زاده شد. وقتی یک نظام سیاسی خود را حامل حقیقتی جهان‌شمول بداند، دولت‌های منطقه را نه همسایه، بلکه صحنه‌هایی برای توسعه حوزه نفوذ خود می‌بیند. این نگاه با قرائت شیعی-انقلابی و ایده‌ی «حمایت از مستضعفان» ترکیب شد و به تقویت گروه‌های همسو انجامید؛ بستری که بعدها «محور مقاومت» نام گرفت.
اما این پروژه هزینه‌های هنگفتی داشت. تحلیل‌های جدید «چتم‌هاوس» صراحتاً بیان می‌کنند که راهبرد «دفاع به‌جای» (دفاع در جلو) ایران، که قرار بود تهدیدها را از مرزها دور کند، اکنون به یک بومرنگ راهبردی تبدیل شده است. این سیاست در عراق به تضعیف نهادهای دولتی، در سوریه به تداوم جنگ و در یمن به تعمیق فاجعه‌ای انسانی منجر شد. سیاستی که قرار بود امنیت تولید کند، در بلندمدت منطقه را بی‌ثبات‌تر کرد و بار سیاسی و مالی آن به خود ایران بازگشت؛ تا جایی که اکنون تنش‌های ناشی از آن، گریبان‌گیر مبدأ صدور انقلاب شده است.
در نتیجه، بحران امروز جمهوری اسلامی را می‌توان محصول تناقضی دانست که در بطن دکترین صدور انقلاب نهفته بود: نظامی که می‌خواست با گسترش میدان نبرد، امنیت بخرد، در نهایت در شبکه‌ای از تعهدات فرامرزی و هزینه‌های مزمن گرفتار شد. وضعیت امروز، ریشه در آن تصور آغازین دارد که انقلاب ایران مأموریتی جهانی برای بازسازی نظم منطقه بر اساس خوانشی ایدئولوژیک و آخرالزمانی دارد؛ تصوری که تاکنون بیش از هر چیز، به افول ساختارهای آن انجامیده است.