کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

آنتروپی انجماد ایدئولوژیک؛ آنتولوژی فرار از سوژه‌گی به دامان پناهگاه

13:00 - 10 اسفند 1404

باوکی  گلارە

در ساحت هستی‌شناسانه‌ی قدرت، آنگاه که اراده‌ی حاکم بر مدار انجماد ایدئولوژیک قفل می‌شود، واقعیتی هولناک رخ می‌دهد: نظام سیاسی از موجودی زنده و پویا به سازه‌ای متصلب و شکننده بدل می‌گردد. اینجاست که قانون دوم ترمودینامیک بر اراده‌ی معطوف به قدرت چیره می‌شود؛ آنتروپی «تمایل ذاتی به فروپاشی» در پس دیوارهای سنگی جزم‌اندیشی انباشته می‌شود تا در نقطه‌ای از زمان به «تکینگی سقوط» برسد.

دیکتاتور در این ساحت نه یک راهبر، بلکه نگهبان یک ایده‌ی منجمد است. او برای گریز از صیرورت مدام تاریخ و مسئولیت سنگین سوژه بودن «به مثابه‌ی موجودی پاسخ‌گو در برابر دیگری» به تاریکی بونکر پناه می‌برد. پناهگاه در اینجا نه یک سازه‌ی تدافعی، بلکه تجسد فیزیکی فرار از سوژه‌گی است. او به دامان بتن می‌گریزد تا از نگاه قضاوت‌گر دیگری «مردم» پنهان بماند؛ چراکه نگاه انسان آزاد، توهم خدای‌گونه‌ی او را در هم می‌شکند و او را به قامت لرزان یک فانیِ خطاکار تقلیل می‌دهد. او در بن‌بست این پناهگاه متافیزیکی، «مطلق» را در لایه‌های سنگی انکار خویش جان می‌دهد. مرگ در انزوا را برمی‌گزیند تا «بت» درونش نشکند و «انسان» بیرون متولد نشود. این فرجام، پیروزی نهایی سکون بر حرکت است؛ جایی که ایدئولوژی در اوج صلبیت به صفر مطلق هستی می‌رسد و در سیاه‌چاله‌ی تنهایی خویش محو می‌گردد.

 

کنش ایدئولوژیک: تکوین «حقیقت صلب» در برابر «واقعیت سیال»

در ساحت هستی‌شناسانه‌ی قدرت، کنش‌های خامنه‌ای در طول دهه‌ها تمرینی مداوم برای تبدیل امر سیاسی به امر قدسیِ غیرقابل مذاکره بود. او از منظر فلسفی در پی توقف زمان بود؛ اراده‌ای برای منجمد کردن صیرورت تاریخ در نقطه‌ای که خود را «نایب حقیقت» می‌پنداشت. در این پیکار، او «حقیقت صلب» خویش را در برابر «واقعیت سیال» جامعه قرار داد.

 

۱. ایدئولوژی به مثابه زره

برای او، ایدئولوژی نه نقشه‌ی راهی برای زیستن، بلکه پوسته‌ای سخت بود. در بیولوژی، موجوداتی با پوسته‌ی سخت از درون نرم و آسیب‌پذیرند و تمام توان خود را در قشر بیرونی متمرکز می‌کنند. هر کنش او «از فتوای منع واردات واکسن تا فرمان سرکوب خیابان» لایه‌ای جدید از بتن و انجماد بر ذهنیت نظام می‌افزود. او به جای ترمیم پیوند با هسته‌ی درونی «جامعه»، لایه‌های محافظ بیرونی را ضخیم‌تر کرد، غافل از آنکه وقتی فشار واقعیت سیال از حد تحمل پوسته فراتر رود، سیستم نه خم می‌شود و نه تغییر می‌کند، بلکه خرد می‌شود.

 

۲. آنتروپی انجماد و فروپاشی صلب

در فیزیک، آنتروپی تمایل ماده به بی‌نظمی است؛ اما در دیکتاتوری، ما با «آنتروپی انجماد» روبه‌رو هستیم. او خود را نه یک زمامدار، بلکه تنها مجرای حقیقت می‌دید و در این نظام فکری، هرگونه انعطاف نه تاکتیکی هوشمندانه، بلکه گناهی وجودی تلقی می‌شد. این انجماد سوژه، سیستم را چنان صلب کرد که هر ترک کوچکی در بدنه‌ی آن به معنای فروپاشی کل سازه بود. او می‌خواست با بتن‌ریزی بر شکاف‌های اجتماعی، جلوی جریان طبیعی تاریخ را بگیرد؛ اما فیزیک رهایی همواره از انجماد ستم نیرومندتر است.

 

۳. آنتولوژی فرار: از سوژه‌گی به دامان پناهگاه

پناهگاه تجسد فیزیکی این معماری ذهنی است؛ غایت منطقی کسی که از مواجهه با «دیگری» وحشت دارد. او برای گریز از مسئولیت سنگین سوژه بودن «یعنی موجودی فانی که می‌تواند اشتباه کند و مورد قضاوت قرار گیرد» به تاریکی بونکر گریخت. پناهگاه جایی است که در آن «واقعیت سیال» خیابان نفوذ نمی‌کند و او می‌تواند تا آخرین لحظه در توهم «حقیقت منجمد» خویش باقی بماند. فرار به پناهگاه، انتحار نمادینِ کسی بود که ترجیح داد زیر تلی از بتن دفن شود، اما با نگاه عریان حقیقت در چشمان مردم روبه‌رو نشود.

 

۴. فرجام سنگی: جایی که «بت» می‌میرد تا «انسان» متولد شود

مرگ او در پناهگاه، لحظه‌ی برخورد فیزیک سرد ماده با متافیزیک ادعایی قدرت بود. پرونده‌ی او در پناهگاه بسته شد، چراکه دهه‌ها پیش در ذهن خویش بونکری از جزم‌اندیشی ساخته بود. او در جست‌وجوی قدرت مطلق به انزوای مطلق رسید و در نهایت به آغوش همان سنگی بازگشت که عمری کوشیده بود قلب یک ملت را به آن بدل کند. با فروپاشی این «حقیقت منجمد»، انجماد شکست تا سرانجام واقعیت سیال زندگی انسانی فرصت تولد بیابد.

 

شخصیت پارانوئیک: آنتولوژی «قلعه»

شخصیت ایدئولوژیک او بر پایه‌ی یک «دوگانه‌ی آشتی‌ناپذیر» بنا شده بود: خودی/غیرخودی و حق/باطل.

ترس از لرزش بت: در روان‌شناسی اعماق، دیکتاتوری که دهه‌ها از «ایمان» و «نصرت» دم زده، بیش از هر چیز از «ابتذال شکست» هراس دارد. او نمی‌تواند مانند یک سیاستمدار سکولار چمدانش را ببندد و به تبعید برود؛ زیرا مدعی پیوند با «امر مطلق قدسی» است.

پناهگاه به مثابه محراب: فرار به پناهگاه برای او آخرین کنش مذهبی است. او به جایی می‌رود که صدای «ناپاک» معترضان و بوی «عصیان» خیابان به آن نرسد. پناهگاه غایت پارانویای اوست؛ مکانی که در آن «خالص‌سازی» به اوج می‌رسد و او تنها با «سایه‌های وفادار» خویش باقی می‌ماند.

گره مرگ در پناهگاه: انتحار نمادین یک «ایماژ»

مرگ او در پناهگاه، لحظه‌ی برخورد «فیزیک سرد بتن» با «متافیزیک ادعایی قدرت» است.

سقوط سوژه به ابژه: در لحظه‌ی انفجار یا احتضار در بونکر، آن «رهبر شبه‌فرهمند» که خود را فراتر از تاریخ می‌دید، به یک «جرم فیزیکی» در زیر آوار تقلیل می‌یابد. این همان آنتولوژی فرار از سوژه‌گی است؛ او ترجیح می‌دهد زیر تلی از خاک دفن شود، اما با نگاه فاتحانه‌ی دشمن «مردم» روبه‌رو نشود.

بسته شدن پرونده‌ی «هیچ»: مرگ در پناهگاه شهادت نیست، بلکه غیبت نهایی است. او که همواره از پشت شیشه‌ها یا از طریق بلندگوها با جهان سخن می‌گفت، در انتها به سکوت مطلق سنگ بازمی‌گردد. اینجاست که انسان متولد می‌شود؛ نه به دست او، بلکه از مسیر عبور از جنازه‌ی منجمد او.

 

کلام پایانی

مرگ خامنه‌ای در پناهگاه نه یک اتفاق نظامی، بلکه «امضای نهایی هستی‌شناختی» بر پای مقاله‌ی عمرش بود. او در تمام طول حکمرانی‌اش «انسان» را به نفع «ایدئولوژی» و «زندگی» را به نفع «انجماد» ذبح کرده بود. پناهگاه آخرین ایستگاه قطاری بود که ریل‌هایش دهه‌ها پیش با جزم‌اندیشی فرش شده بود؛ حفره‌ای در دل زمین برای کسی که از وسعت آسمان آزادی می‌هراسید.

این فرجام، پیروزی محتوم «واقعیت سیال» بر «حقیقت منجمد» بود. او که می‌خواست زمان را در تقویم خیالی خویش متوقف کند، در نهایت در چگالی مطلق تنهایی خویش فروبلعیده شد. پناهگاه محراب نهایی نیهیلیسم او بود؛ جایی که ثابت شد هرچقدر دیوارها ضخیم‌تر باشند، فریاد تهی‌بودگی درون بلندتر به گوش تاریخ خواهد رسید.

او به آغوش همان سنگی بازگشت که عمری تلاش کرده بود ذهن یک ملت را با آن سیمان کند. با بسته شدن در آن پناهگاه، نه یک رهبر، بلکه یک «توهم منجمد» به خاک سپرده شد تا از خاکستر آن، «انسان آزاد» بی‌هراس از سایه‌های سنگی، در آستانه‌ی تولدی دوباره بایستد.

((پناهگاه، آخرین سنگر موجودی بود که از «بودن» می‌ترسید؛ او در بتن دفن شد تا ثابت شود که زندگی، از هر سازه‌ی نامیرایی، ماندگارتر است.))