
د. منصور سهرابی
پس از بیش از یک ماه جنگ میان ایالات متحده آمریکا و اسرائیل از یک سو و جمهوری اسلامی ایران از سوی دیگر، که خسارات سنگینی بر جای گذاشت و به کشته شدن شماری از مقامهای بلندپایه جمهوری اسلامی از جمله خامنهای انجامید، اکنون گفتوگوهایی موسوم به مذاکرات صلح در اسلامآباد پاکستان در جریان است. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، پس از هفتهها بمباران هدفمند تأسیسات حیاتی نظام ایران و همزمان حملات اسرائیل به مراکز موشکی و اطلاعاتی سپاه پاسداران، سرانجام با یک آتشبس دو هفتگی موافقت کرد تا راهی برای پایان درگیریها و شاید آغازی برای توافقی سیاسی گشوده شود.
در ظاهر، چنین آتشبسی میتواند نشانهای از تمایل به بازگشت به گفتوگو و عقلانیت دیپلماتیک تلقی شود؛ اما نگاهی دقیقتر به ترکیب هیأت ایرانی حاضر در این مذاکرات، تصویر متفاوتی را آشکار میسازد. این هیأت نه چهرهای از صلح، بلکه سایهای از جنگ را با خود حمل میکند. رهبری هیأت با محمدباقر قالیباف است، چهرهای نظامی که سالها در رأس سپاه پاسداران قرار داشت و از او به عنوان مغز متفکر برنامه موشکی ایران نیز یاد میشود. حضور او در رأس یک هیأت صلح، بهسختی میتواند نشانهای از تمایل واقعی به آرامش باشد.
در کنار قالیباف، نام محمد جعفری صحرارودی نیز به چشم میخورد؛ فردی متهم در ترور دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین. حضور او بار دیگر یادآور این واقعیت تلخ است که جمهوری اسلامی نه تنها از سیاست ترور و حذف منتقدان دست برنداشته، بلکه تروریستهای قدیمی را با عناوین رسمی به صحنه دیپلماسی بازگردانده است. چنین ترکیبی، ماهیت مذاکرات اسلامآباد را بهروشنی زیر سؤال میبرد.
نمیتوان هیأتی با چنین سابقه و ترکیبی را هیأت صلح نامید. در واقع، این گفتوگوها بیش از آنکه درباره صلح باشند، تلاشی برای بازسازی چهرهای آسیبدیده هستند؛ تلاشی از سوی حکومتی که در جنگ اخیر ضربات شدیدی دریافت کرده و به دنبال فرصتی است تا از فشار نظامی و اقتصادی بکاهد و نیروهای خود را بازسازمان دهد.
در طول این جنگ، اسرائیل نقشی تعیینکننده ایفا کرد. حملات دقیق و پرشدت ارتش اسرائیل، زیرساختهای موشکی و شبکههای فرماندهی سپاه پاسداران را در هم شکست. این اقدامات در هماهنگی با واشنگتن طراحی شد و بسیاری از چهرههای کلیدی سپاه و ردههای امنیتی از میان رفتند. جمهوری اسلامی، که سالهاست با اتکا به سپاه خود را تکیهگاه قدرت منطقهای مینامید، در عرض چند هفته بخش چشمگیری از ظرفیت نظامی و اطلاعاتیاش را از دست داد. در این شرایط، آتشبس موقت برای تهران بیش از هر چیز یک تنفس استراتژیک تلقی میشود، نه فرصتی برای صلح.
قالیباف و همراهانش در اسلامآباد بهخوبی میدانند که بدون این آتشبس، ساختار نظامی حکومتشان امکان دوام نداشت. اما همانقدر که این آتشبس برای آنها فرصتی حیاتی است، برای جامعه جهانی تلهای سیاسی به حساب میآید. چرا که هرگونه توافق بدون تغییر بنیادین در رفتار و ماهیت سپاه پاسداران، عملاً به احیای همان چرخهای خواهد انجامید که از ویرانههای جنگ دوباره بحران خواهد ساخت.
از این منظر، باید با احتیاط به اصطلاح مذاکرات صلح نگریست. حکومت ایران در طول دهههای گذشته بارها از دیپلماسی بهعنوان ابزاری برای تنفس و بازسازی نیروهای نظامیاش استفاده کرده است. همانگونه که در پرونده هستهای دیدیم، توافقها نه راهی بهسوی اصلاح، بلکه ابزاری برای خرید زمان بودند. اکنون نیز ظاهراً همان الگو تکرار میشود: گفتوگوهایی که در ظاهر درباره صلحاند، اما در باطن تلاشی برای ماندگاری قدرتی نظامیـامنیتی.
از منظر کوردها، این صحنه بار دیگر یادآور تضاد آشکار میان ادعای مذاکره برای صلح و واقعیت رفتار تهران است. کشوری که رهبران کورد را در میان گفتوگو ترور کرد، امروز با همان چهرهها در لباس دیپلمات بر سر میز مذاکره نشسته است. آیا چنین هیأتی میتواند حامل پیامی برای صلح و اعتماد باشد؟
جنگ اخیر نشان داد که محور قدرت در تهران فروپاشیده و سپاه پاسداران، که سالها ستون این رژیم بود، اکنون به سایهای خسته و زخمی تبدیل شده است. مرگ خامنهای، اگرچه خلأ بزرگی در رأس هرم قدرت به وجود آورده، اما فرصت بازاندیشی را نیز برای نیروهای داخلی و منطقهای فراهم کرده است. با این حال، نشانهای از تغییر بنیادین در رفتار جمهوری اسلامی دیده نمیشود؛ حذف رهبر، لزوماً به تغییر ساختار نمیانجامد، وقتی همان سپاه و همان شبکههای امنیتی هنوز تصمیمگیر واقعیاند.
در چنین شرایطی، گفتوگو با رژیمی که عملاً توسط نهادی تروریستی اداره میشود، نهتنها بیثمر بلکه خطرناک است. هرگونه توافق با چنین ساختاری، در واقع خون تازهای در رگهای همان سیستمی میدمد که دهههاست منطقه را بیثبات نگه داشته است. جامعه جهانی باید به جای مشروعیتبخشی به این نمایش دیپلماتیک، بر پاسخگویی عاملان جنگ و ترور تمرکز کند.
اسرائیل در این جنگ ثابت کرد که نهتنها توانایی فنی و اطلاعاتی بالایی دارد، بلکه آماده است برای مهار ایران دست به اقدام مستقیم بزند. آمریکا نیز در ادامه این مسیر، با ترکیبی از قدرت نظامی و فشار دیپلماتیک تلاش کرد جمهوری اسلامی را به عقب براند. اما اگر نتیجه این فشارها به جای فروپاشی ماشین جنگی ایران، به احیای آن از راه مذاکره بینجامد، همه تلاشها و قربانیان این جنگ بیثمر خواهند بود.
وظیفه نهادهای بینالمللی و نیروهای منطقهای است که مفهوم صلح را از تسلیم در برابر فریب متمایز کنند. صلح واقعی تنها زمانی معنا دارد که عدالت برقرار شود و مکانیزمهای نظامی و تروریستی از قدرت کنار گذاشته شوند. اما چنانچه همان ساختارهای نظامی اکنون در قالب مذاکره بازگردند، نتیجه چیزی جز بازسازی خشونت نخواهد بود.
در پایان، باید گفت مذاکرات اسلامآباد بیش از آنکه نشانی از صلح داشته باشد، ادامه همان سیاست دیرینه جمهوری اسلامی است: استفاده از دیپلماسی به عنوان چتر فریب. در جهانی که تروریستها میتوانند در لباس دیپلمات بر میز مذاکره بنشینند، تنها قربانیاناند که صدایشان خاموش میماند.
آینده خاورمیانه در گرو صداقت است، نه معامله با کسانی که سالهاست میان مذاکره و ترور تفاوتی قائل نیستند.