
شاهین مدرس
توضیح سردبیر: محتوای این مقاله دیدگاه نویسنده را منعکس میکند و لزوماً بیانگر مواضع کوردستانمیدیا نیست.
مقدمه: ایستادن در اکنون بهمثابه یک گسست
در خوانش والتر بنیامین از تاریخ، آنچه ما «پیشرفت» مینامیم، در واقع توفانی است که ویرانهها را بر هم انباشته و ما را ناخواسته به سوی آینده میراند. فرشتهٔ تاریخ، در تابلوی Angelus Novus، نه به آینده، بلکه به گذشته خیره است؛ به رشتهای از فجایع که هرگز بهدرستی به زبان درنیامدهاند. تاریخ، در این چشمانداز، خطی هموار و آرام نیست، بلکه صحنهای از انباشتِ شکست، فراموشی و بازگشتِ مداومِ امر سرکوبشده است.
تجربهٔ کوردی نیز، اگر بخواهیم آن را صادقانه بفهمیم، چیزی جز این نیست: نه یک روایت خطی از تکامل، بلکه انباشتِ گسستها. کورد بودن، در طول تاریخ مدرن، کمتر بهمثابه یک امر تثبیتشده و بدیهی زیسته شده و بیشتر بهعنوان وضعیتی تاریخی که مدام باید از نو فهمیده، از نو تفسیر و از نو بازساخته شود. از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که «کوردها چه باید بکنند»، بلکه این است که «کورد بودن چگونه در آگاهی ظهور میکند؟»
اینجاست که مفهوم «صهیونیسم فرهنگی و هویتی کوردی» وارد میشود؛ نه بهعنوان یک پروژهٔ ژئوپلیتیک یا برنامهای برای مرزبندیِ تازه، بلکه بهمثابه یک ضرورت پدیدارشناختی. مقصود از این اصطلاح، پیش از هر چیز، بازسازی زبانِ پیوند در میان یک جامعهٔ تاریخی است که تجربهاش در میان مرزها، انکارها، کوچها، سرکوبها و تروماهای متراکم گسسته شده است. اگر تئودور هرتزل امروز برای این پیکرهٔ پراکنده مینوشت، شاید بهجای نقشهها، از ارادهای سخن میگفت که باید پیش از هر چیز در سطح آگاهی شکل بگیرد؛ ارادهای برای تبدیل شدن از «موضوع تاریخ» به «سوژه تاریخ».
۱. بیمکانی در عین حضور: از گتو تا کوهستان
میان تجربهٔ یهودی و کوردی یک همپوشانی بنیادین وجود دارد: زیستن در وضعیت «بیمکانی در عین حضور». این وضعیت به معنای آن است که یک جمع انسانی، هرچند در جغرافیا حضور دارد، اما در نظم نمادین و سیاسیِ مسلط بهگونهای به حاشیه رانده میشود که گویی در خانهٔ خود نیز بیخانه است.
یهودیان در گتوها، نه صرفاً در انزوا، بلکه در نوعی تمرکز اجباری هویت زندگی میکردند. تجربهٔ کوردی نیز، در کوهستانها و در حاشیههای دولت، شکل دیگری از همین وضعیت را بازتولید کرده است؛ گویی جغرافیا به یک «گتوی طبیعی» تبدیل شده است. البته این تشبیه نباید بهصورت سادهانگارانه فهمیده شود، زیرا تفاوتهای تاریخی و سیاسی دو تجربه انکارناپذیر است. با این حال، در سطحی پدیدارشناختی، هر دو تجربه با نوعی زیستن در حاشیه، با نوعی دیدهشدنِ ناقص و بهرسمیتشناختهشدنِ مشروط همراه بودهاند.
اما این وضعیت صرفاً یک محدودیت نیست؛ نوعی شدتیافتگی تجربه نیز هست. وقتی هویت در متن فشار، انکار یا تهدید زندگی میکند، دیگر نمیتواند امری بدیهی باشد. هویت در چنین وضعی، به چیزی تبدیل میشود که باید مدام بازتولید شود؛ در زبان، در حافظه، در هنر، در روایت و در کنش جمعی. از اینجا مفهوم «جامعهٔ حافظه» پدیدار میشود: جامعهای تاریخی که نه بر پایهٔ نهادهای پایدار، بلکه بر پایهٔ روایتها، زخمها، یادها و خاطرات مشترک تداوم مییابد.
۲. ترومای تاریخی و امکان نجات
در هر دو تجربه، لحظاتی وجود دارند که نهتنها تاریخ را قطع میکنند، بلکه خودِ امکان معنا را نیز به چالش میکشند: هولوکاست برای یهودیان، و انفال و حلبچه برای تجربهٔ کوردی. این رخدادها فقط رویدادهای گذشته نیستند؛ آنها در اکنون نیز حضور دارند، زیرا حافظهٔ جمعی را شکل میدهند، زبان سیاسی را تغییر میدهند و افق اخلاقی یک جامعه را بازتعریف میکنند.
اما آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً خود این فجایع، بلکه نحوهٔ حضور آنها در اکنون است. بنیامین از این سخن میگوید که هر لحظهٔ حال حاملِ امکان نجات است؛ نجاتِ گذشتهای که سرکوب شده، فراموش شده یا تحریف شده است. در این معنا، حافظهٔ رنج، اگر بهدرستی فهم شود، میتواند به منبعی برای کنش بدل شود. حافظه فقط بازگشت به درد نیست؛ میتواند تبدیل به نیرویی برای معنا دادن، پیوند ساختن و آیندهای دیگر را تصور کردن شود.
در اینجا «صهیونیسم کوردی» بهمثابه یک پروژهٔ آگاهی، تلاش میکند این حافظه را از وضعیت انفعال خارج کند. هدف، تثبیت یک هویت صرفاً قربانی نیست، بلکه عبور از آن است؛ حرکت یک پیکرهٔ تاریخی از «تحمل تاریخ» به «ساختن تاریخ». جامعهای که فقط رنج میبرد، در خطر فرسوده شدن است؛ اما جامعهای که رنج را به حافظهٔ فعال و کنش فرهنگی تبدیل میکند، امکان باززایی پیدا میکند.
۳. میان اسطوره و تاریخ: امکان بازتفسیر
گرشوم شولم نشان میدهد که چگونه سنت یهودی، از طریق تنش میان اسطوره و تاریخ، توانسته است خود را بازتولید کند. این سنت، نه ایستا، بلکه دائماً در حال تفسیر مجدد است. در اینجا، اسطوره صرفاً افسانه نیست؛ بلکه نیرویی است که معنای جمعی را زنده نگه میدارد، حتی وقتی ساختارهای سیاسی فرو میریزند یا دچار گسست میشوند.
در تجربهٔ کوردی نیز ما با گنجینهای از روایتها، اسطورهها، حماسهها، ترانهها، خاطرات شفاهی و چهرههای نمادین مواجهیم. اما این عناصر اغلب در سطح پراکندگی باقی ماندهاند و به یک افق تفسیری مشترک بدل نشدهاند. مسئله این نیست که این میراث وجود ندارد؛ مسئله این است که این میراث هنوز بهطور کامل به زبان یک پروژهٔ فرهنگی مشترک ترجمه نشده است.
«صهیونیسم فرهنگی کوردی» میتواند چنین افقی را فراهم کند؛ نه برای یکدستسازی، بلکه برای ایجاد امکان گفتوگو میان روایتهای متکثر در درون یک جامعهٔ تاریخی چندلایه. اینجا هدف حذف تفاوتهای درونی نیست، بلکه ساختن بستری است که در آن لهجهها، سبکها، حافظهها و تجربههای گوناگون بتوانند در یک میدان معنایی مشترک به گفتوگو بنشینند.
۴. زمان مسیحایی: لحظهٔ همبستگی
در اندیشهٔ بنیامین، هر لحظه میتواند به یک «زمان مسیحایی» تبدیل شود؛ لحظهای که در آن گذشته و حال در یک نقطهٔ انفجاری به هم میرسند. این لحظه لزوماً مذهبی به معنای سنتی نیست، بلکه لحظهای است که در آن امکانِ تغییر از درون اکنون گشوده میشود.
برای این جامعهٔ تاریخی، این لحظه نه در یک گسست سیاسیِ دفعی، بلکه در همبستگیِ آگاهانه میتواند ظهور کند. همبستگیای که نه بر اساس اجبار، بلکه بر اساس شناختِ یک تجربهٔ مشترک شکل میگیرد. این شناخت، نخست در سطح فرهنگی رخ میدهد: دیدنِ خویش در آیینهٔ دیگری، شنیدنِ صدای دیگری بهمثابه بخشی از سرگذشت خود، و پذیرفتن این واقعیت که کورد بودن در تعدد تجربهها معنا مییابد، نه در یکدستیِ مصنوعی.
حقیقت این پروژه در پیوند دادن است، نه در جدا کردن. در این معنا، این ایده بهدنبال ایجاد یک فضای فرهنگی مشترک است؛ فضایی که در آن یک کورد در سنندج، اربیل، دیاربکر، قامشلو، مهاباد یا سلیمانیه بتواند خود را بخشی از یک کلِ معنایی بداند، بیآنکه تفاوتهای زبانی، مذهبی، سیاسی و منطقهای حذف شوند.
۵. بازتعریف وطن: از مکان به افق
یکی از رادیکالترین ابعاد این رویکرد، بازتعریف مفهوم وطن است. در روایتهای کلاسیک، وطن معمولاً با خاک، مرز و حاکمیت تعریف میشود. اما در تجربهٔ کوردی، این تعریف بهتنهایی کافی نیست، زیرا مرزهای سیاسی موجود دقیقاً همان مرزهایی بودهاند که تجربهٔ پراکندگی را تثبیت کردهاند.
در اینجا، وطن دیگر صرفاً یک قلمرو جغرافیایی نیست، بلکه به یک فضای معنایی تبدیل میشود؛ فضایی که از طریق زبان، فرهنگ، هنر و شبکههای فکری شکل میگیرد. این وطن نه در قالب یک دولت واحد، بلکه در شکل یک افق مشترک قابل تصور است. افقی که در آن، کورد بودن نه به معنای انکار تنوع، بلکه به معنای ایجاد رشتههای پیوند میان تفاوتهاست.
این همان نقطهای است که این ایده از ملیگرایی کلاسیک فاصله میگیرد. هدف، نه ایجاد یک ساختار سیاسی واحد، بلکه ایجاد یک اتحادیهٔ معنایی در درون یک پیکرهٔ تاریخیِ پراکنده اما پیوسته است. این اتحادیه، اگر بخواهد واقعی باشد، باید از دل زبان، آموزش، رسانه، ادبیات، هنر و نهادهای مستقل فرهنگی برآید.
۶. سیاست امکان: از واکنش به ابتکار
یکی از چالشهای تاریخی در این تجربه، واکنشی بودن بوده است: تعریف خود در نسبت با سرکوب، انکار یا تهدید. در این حالت، سوژهٔ جمعی همیشه در مقام پاسخگو باقی میماند و فرصتِ آغاز کردن را از دست میدهد.
اما همانگونه که هانا آرنت یادآور میشود، سیاست واقعی زمانی آغاز میشود که ما از واکنش فراتر میرویم و به سطح آغاز کردن میرسیم. سیاست، در این معنا، یعنی توانِ آغازِ امر نو؛ یعنی توانِ تبدیل رنج به ابتکار و حافظه به پروژه.
«صهیونیسم فرهنگی کوردی» در این معنا، دعوتی است به ابتکار: به خلق روایت، به ساختن نهادهای فرهنگی، به ایجاد شبکههایی که بتوانند این سوژهٔ تاریخی را در سطح عملی نیز تثبیت کنند. این شبکهها میتوانند شامل مجلهها، مراکز پژوهشی، انجمنهای ادبی، آرشیوهای شفاهی، تولیدات هنری، پلتفرمهای دیجیتال و پروژههای آموزش زبان باشند. یعنی سیاست فرهنگی، نه در سطح شعار، بلکه در سطح زیرساخت.
۷. رنسانس در کثرت: دیالکتیک بقا و شکوفایی
هویت کوردی ذاتاً کثرتمند است. این کثرت نه یک ضعف، بلکه یک ظرفیت است. کورد بودن در دل همین چندلایگی تعریف میشود: تفاوتهای زبانی، مذهبی، جغرافیایی، طبقاتی و تاریخی، بخشی از واقعیت آن هستند، نه مانعی برای آن.
در یک چارچوب پدیدارشناختی، هویت نه یک جوهر ثابت، بلکه یک فرایند است؛ فرایندی که در آن لایههای مختلف تجربه بهطور مداوم در تعاملاند. از این منظر، «صهیونیسم کوردی» نباید بهدنبال یکسانسازی باشد، بلکه باید این کثرت را به یک منبع خلاقیت تبدیل کند. جامعهای زنده است که بتواند تفاوتهای درونی خود را به منبع تولید معنا بدل کند، نه اینکه آنها را سرکوب کند.
ما با امکان یک رنسانس کوردی مواجهیم؛ رنسانسی که در آن هنر، ادبیات، فلسفه، موسیقی، سینما و اندیشهٔ کوردی، بهعنوان بخشی از میراث جهانی، بازتعریف میشود. چنین رنسانسی فقط بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه بازآفرینیِ آینده است. آیندهای که در آن کوردها نه فقط بهعنوان حاملان یک رنج تاریخی، بلکه بهعنوان تولیدکنندگان معنا، زیبایی و اندیشه شناخته شوند.
مانیفست بازگشت به خویشتن
اگر بخواهیم با لحن هرتزل و عمق بنیامین سخن بگوییم، باید بگوییم:
ما یک جامعهٔ تاریخی هستیم، نه بهخاطر مرزها، بلکه بهخاطر تجربه.
اما این جامعهٔ تاریخی بودن، اگر بخواهد در جهان امروز معنا داشته باشد، باید از سطح هویتِ رنجدیده فراتر رود و به سطح هویتِ خالق برسد. زیرا تنها هویتی که میتواند آینده بسازد، هویتی است که از حافظهٔ خود معنا استخراج کند و از آن، افق کنش بسازد.
«صهیونیسم فرهنگی کوردی» در این معنا، نه یک پایان، بلکه یک آغاز است:
آغازی برای بازگشت به خویشتن، بدون انزوا،
برای همبستگی، بدون حذف تفاوت،
و برای ساختن آینده، بدون فراموشی گذشته.
در جهانی که همچنان درگیر مرزها و تعارضهاست، شاید رادیکالترین ایده نه تقسیمِ بیشتر، بلکه پیوندِ عمیقتر باشد. و این، دقیقاً همان چیزی است که این مانیفست پیشنهاد میکند: ساختنِ یک پیکرهٔ تاریخیِ آگاه، خانهای از معنا، در میانهٔ توفان تاریخ.