
د. منصور سهرابی
برگزاری نشستها و کنفرانسهای سیاسی در خارج از کشور، از جمله نمونهی اخیر در لندن، بار دیگر پرسشی بنیادین را پیش روی کنشگران و نظریهپردازان قرار داده است: آیا گذار به دموکراسی در ایران صرفاً جابهجایی در ساختار قدرت سیاسی است یا نیازمند بازنگری در پارادایم «هویت ملی» و ساختار توزیع منزلت در معنایی عمیقتر و ریشهایتر؟ در این میان، مفهوم تکثرگرایی (Pluralism) که در دهههای اخیر به ترجیعبند گفتار اپوزیسیون بدل شده است، در عمل با چالشهای ساختاری بزرگی روبهروست؛ چالشهایی که ریشه در مرکزگرایی صلب دارند و نه تنها در ساختار حکمرانی، بلکه در لایههای زیرین ذهنیت سیاسی نخبگان رسوخ کردهاند. برای فهم بنبست کنونی، باید میان تکثرگرایی به مثابه یک ژست سیاسی و تکثرگرایی به مثابه یک ساختار نهادی تمایز قائل شد.
تبارشناسی تکثرگرایی و معنای آن در جوامع چندملتی
تکثرگرایی در علوم سیاسی مدرن، صرفاً به معنای وجود تفاوتها در یک جامعه نیست، بلکه به معنای شناسایی رسمی، قانونی و نهادی این تفاوتها در فرآیند تصمیمگیری سراسری در آن جامعه است. در جوامع موزاییکی، اگر این تفاوتها به رسمیت شناخته نشوند، دموکراسی بهراحتی به دیکتاتوری اکثریت یا سلطهی هویت مسلط فروکاسته میشود؛ جایی که اکثریت فرهنگی یا زبانی، ساختار سیاسی را به ابزار تحکیم برتری خود تبدیل میکند.
ایران از منظر تاریخی، همواره موجودیتی چندبعدی و چندملتی بوده است؛ سرزمینی که در آن شبکهای از هویتهای زبانی، مذهبی و ملی در کنار هم زیستهاند. برآوردها نشان میدهد که علاوه بر جمعیت فارسزبان، بخش قابل توجهی از جمعیت کشور را ترکها، کوردها، بلوچها، عربها، ترکمنها و سایر گروهها تشکیل میدهند. این تنوع، نه یک حادثهی مقطعی، بلکه بخشی از جوهر وجودی این جغرافیاست. با این حال، پروژهی ملتسازی در سدهی اخیر، با الهام از الگوهای قرن نوزدهمی اروپا، بر پایهی یک زبان، یک ملت، یک مرکز بنا شد؛ الگویی که تنوع را نه ثروت، بلکه تهدید امنیتی تلقی کرد.
از این منظر، تکثرگرایی واقعی در ایران به معنای عبور از نگاه امنیتی به تنوع و حرکت به سوی مدلی است که در آن هویتهای کوردی، ترکی، بلوچی، عربی، ترکمنی و دیگر گروهها، به عنوان ارکان سازندهی تمامیت سیاسی ایران شناخته شوند، نه حاشیههایی که صرفاً در مناسبتهای رسمی تحمل و تزیین میگردند.
مرکزگرایی؛ میراثی فراتر از ساختار اداری
بسیاری تصور میکنند مرکزگرایی صرفاً در تمرکز بودجه و قدرت اداری در تهران خلاصه میشود، اما واقعیت این است که مرکزگرایی در ایران به یک ساختار معرفتشناختی تبدیل شده است. این ساختار، زبان فارسی و فرهنگ مرکز را استاندارد و «ملی» میپندارد و سایر زبانها و فرهنگها را محلی، فولکلوریک یا در بدترین حالت عامل تجزیه قلمداد میکند.
این میراث نانوشته، به شکلی ناخودآگاه در میان نیروهای اپوزیسیون نیز بازتولید میشود. هنگامی که یک ائتلاف سیاسی شکل میگیرد، اما تمام مکاتبات، نمادها، زبان رسمی جلسات و سلسلهمراتب فکری آن برآمده از ذهنیت مرکزگراست، ما با نوعی مرکزگرایی دموکراتنما روبهرو هستیم؛ وضعیتی که در آن تکثرگرایی به دعوت از چند چهره از ملتهای مختلف برای سخنرانی تقلیل مییابد، در حالی که اتاقهای فکر اصلی، کدهای زبانی و چارچوبهای تفسیری همچنان در انحصار مرکز باقی میمانند. این نابرابری نمادین، بزرگترین مانع در مسیر جلب اعتماد عمومی در مناطق پیرامونی ایران است.
در چنین وضعی، حتی پروژههای ظاهراً دموکراتیک نیز در سطح نماد و کارکرد، استمرار همان منطق تمرکز قدرت و منزلت را بازتولید میکنند؛ گویی مرکز ناآگاهانه خود را صاحب انحصاری تعریف «ملی» میداند و از دیگران انتظار پیوستن دارد، نه شراکت برابر.
نقد وحدت انتزاعی در برابر کثرت انضمامی
شعار «وحدت ملی» در تاریخ معاصر ایران غالباً به معنای یکسانسازی اجباری فهم و اجرا شده است. در گفتار سیاسی رایج، از گروههای مختلف خواسته میشود برای رسیدن به دموکراسی، تفاوتهای هویتی، زبانی و فرهنگی خود را حاشیهنشین کنند تا در ذیل یک هویت غالب ادغام شوند. اما این رویکرد در سطح نظری، مغالطهآمیز است؛ زیرا دموکراسی اساساً برای مدیریت تفاوتها پدید آمده، نه برای محو کردن آنها.
دموکراسی بدون بهرسمیت شناختن حقوق گروههای ملی، اتنیکی، مذهبی و زبانی، دموکراسی ناقص است. در ایران، قدرت زمانی مشروع است که از انحصار یک طبقه، یک ملت یا یک فرهنگ خارج شود. در ساختار ذهنی کنونی، پیرامون همواره تابع تعابیر و تعریفهای مرکز بوده است؛ یعنی مرکز حق دارد تعیین کند چه چیزی «ملی» است و چه چیزی محلی یا تهدیدآمیز.
برای گذار به یک دموکراسی پایدار، باید حق تعیین سرنوشت نه به عنوان مقدمهای برای جدایی، بلکه به عنوان ابزاری برای مشارکت داوطلبانه و برابر در قدرت بازتعریف شود.
بدین معنا، دموکراسی مشارکتی تنها زمانی محقق میشود که فرد بلوچ، کورد، عرب یا ترک برای مشارکت در سرنوشت کشور خود، ناگزیر از استحاله زبانی و فرهنگی نشود و بتواند با حفظ هویت خود، در سطح سراسری نقش ایفا کند.
سلطه فرهنگی و بازتولید نابرابری
مرکزگرایی پیش و بیش از آنکه سیاسی باشد، یک نظام فرادستی فرهنگی است. نظام آموزشی طی صد سال اخیر، حافظهی تاریخی ایرانیان را به گونهای شکل داده است که قهرمانان، روایتها و اسطورههای مرکز، به عنوان روایت «ملی» و روایتهای سایر ملل را به حاشیه میراند. این حذف سیستماتیک تاریخ و فرهنگ ملل غیرفارس، نوعی بیگانگی و گسست عاطفی از مفهوم ایران در میان بسیاری از گروههای پیرامونی ایجاد کرده است.
رسانههای فارسیزبان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، اغلب ناخواسته همین ساختار فرادستی را بازتولید میکنند. تأکید یکجانبه بر نمادها و زبان مرکز و غفلت از مطالبات ساختاری ملتهای دیگر، نشان میدهد که تحول سیاسی بدون تحول در ساختار دانش، رسانه و بازنمایی ممکن نیست. تا زمانی که زبانهای مادری غیرفارسی در جایگاهی فروتر از زبان رسمی قرار گیرند و صرفاً برای حوزههای احساسی یا محلی مجاز شمرده شوند، برابری حقوقی و شهروندی بیشتر شبیه یک سراب خواهد بود تا یک واقعیت نهادینه.
راهبردهای عملیاتی برای گذار از ساختار مرکزگرا
برای رسیدن به یک مدل همزیستی پایدار، نباید فقط به کلیات نظری بسنده کرد. گذار به تکثرگرایی عملی، نیازمند گامهای استراتژیک و قابلسنجش است:
نهادینهسازی تکثر زبانی:
رسمیت یافتن زبانهای ملی در آموزش، رسانه و مدیریتهای منطقهای، یکی از مقدمات جدی گذار به دموکراسی چندملتی است. هر بیانیه یا طرح سیاسی سراسری و هر نهاد اپوزیسیون که مدعی نمایندگی ایران است، باید بازتابدهندهی تنوع زبانی کشور باشد تا حس تعلق مشترک شکل گیرد.
مدلسازی فدرالیسم در ساختار اپوزیسیون:
پیشدرآمد دموکراسی در ایران، تمرین تقسیم قدرت در میان مخالفان است. ایجاد شوراهای ائتلافی با ساختار شبهفدرال، که در آن نمایندگان ملل دارای حق رأی برابر و حق وتو در موضوعات مرتبط با سرنوشت خود باشند، میتواند الگویی از دموکراسی مشارکتی آینده را بازتاب دهد.
بازنگری تاریخنگاری:
تاریخنگاری رسمی باید از نگاه تکگرا به سمت نگاه همگرا حرکت کند؛ یعنی تاریخ ایران به گونهای بازنویسی و آموزش داده شود که یک دانشآموز در تبریز، سنندج، زاهدان یا اهواز، خود را همزمان مالک آن تاریخ و دیدهشده در آن بداند، نه صرفاً تماشاگر تاریخ حاکمان مرکز.
تغییر در سیاست نمادها:
بازتعریف نمادهای سراسری (پرچم، سرود، آیینهای سراسری و مناسبتها) باید به گونهای باشد که لایههای مختلف هویتی جامعه را پوشش دهد. نمادهای تکبعدی و تکزبانه بالقوه ظرفیت تبدیل شدن به ابزار سرکوب فرهنگی را دارند، حتی اگر در بستری سکولار یا مدرن به کار روند.
گفتوگوی افقی میانفرهنگی:
روابط میان ملل و گروههای مختلف نباید تنها از مجرای گفتوگوی عمودی از مرکز به حاشیه تنظیم شود. ایجاد شبکههای افقی بین روشنفکران، دانشگاهیان و فعالان از مناطق مختلف، میتواند به شکلگیری اعتماد متقابل و شناخت از رنجها و مطالبات یکدیگر کمک کند.
مسئولیت اخلاقی و معرفتی نخبگان
در این میان، نقش دانشگاهیان، روشنفکران و تولیدکنندگان دانش سیاسی بسیار تعیینکننده است. نخبگان باید علیه تکنگاری فرهنگی مقاومت معرفتی کنند و اجازه ندهند تولید فکر سیاسی صرفاً در چارچوب یک زبان و یک فرهنگ انجام گیرد. تولید دانش به زبانهای کوردی، ترکی، عربی، بلوچی و سایر زبانها، نه فقط یک ضرورت فرهنگی، بلکه یک اقدام سیاسی برای دموکراتیزه کردن عرصهی معرفت است.
نخبگان همچنین باید شجاعت نقد ناسیونالیسم تمامیتخواه را به خرج دهند؛ ناسیونالیسمی که بقای خود را در حذف دیگری و همگونسازی اجباری میبیند، نهایتاً یا به فاشیسم میانجامد یا به فروپاشی سیاسی. در مقابل، نوعی ناسیونالیسم دموکراتیک و چندصدا قابل تصور است که با پذیرش تنوع، پایههای وحدت را بر رضایت، قرارداد اجتماعی و مشارکت برابر استوار میکند، نه بر اجبار و امنیتیسازی تفاوتها.
بازتعریف مفهوم ملت در قرن بیستویکم
مفهوم کلاسیک ملت که بر وحدت زبانی، نژادی یا فرهنگی تأکید داشت، در جهان امروز بخش مهمی از کارکرد خود را از دست داده است. مدلهایی چون سوئیس، کانادا و هند نشان میدهند که میتوان یک دولت–ملت سیاسی واحد داشت که از چندین ملت تشکیل شده باشد و این تنوع از طریق سازوکارهای فدرالی و تقسیم قدرت مدیریت شود.
ایران آینده ناگزیر است خود را به عنوان یک دولت چندملتی بازتعریف کند. در این تعریف، ایرانی بودن یک چتر حقوقی و شهروندی است که زیر آن، هویتهای مختلف با حفظ اصالت خود در یک قرارداد اجتماعی برای آزادی، عدالت و رفاه مشترک همپیمان میشوند. این نگاه، ترس از تجزیه را با جایگزینی پیوند داوطلبانه به جای اجبار ساختاری کاهش میدهد و وحدت را از سطح شعار به سطح تجربهی زیسته نزدیک میکند.
همزیستی واقعی؛ فراتر از وحدت نمادین
تکثرگرایی در عمل، آزمایشگاه صداقت تمام جریانهایی است که مدعی دموکراسی در ایراناند. اگر قرار است ایران آینده از چرخهی استبداد و بازتولید مرکزگرایی، چه در صورت دینی، چه پادشاهی، چه جمهوری متمرکز سکولار، خارج شود، ناچار است از نو با مفهوم تفاوت آشتی کند.
دموکراسی واقعی در ایران زمانی جوانه میزند که تفاوت نه به عنوان مسئلهای برای حلکردن، بلکه به عنوان حق بنیادین برای پاسداشت شناخته شود. گذار به دموکراسی، پیش از آنکه تغییر یک رژیم باشد، یک رنسانس فکری و اخلاقی است؛ رنسانسی که در آن هیچ زبانی بر زبان دیگر و هیچ فرهنگی بر فرهنگ دیگر برتری نهادی نداشته باشد و ساختار قدرت، بازتابدهندهی تنوع واقعی جامعه باشد. تنها در این صورت است که میتوان از وحدت در کثرت سخن گفت و ایرانی ساخت که در آن عدالت، تجربهی زیستهی تمام شهروندان باشد و صلح پایدار از مسیر بهرسمیت شناختن صریح و شجاعانهی تکثر بگذرد، نه از مسیر انکار و حاشیهراندن آن.