کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

خوانشی تحلیلی از وضعیت موجود: حقیقت، امید و بحران

17:25 - 15 اردیبهشت 1405

سیران منوچهری

این متن نه از دل یک چارچوب صرفاً دانشگاهی و نه یک تحلیل کاملاً نظری بیرون آمده است، بلکه در دل تجربه زیسته بدن و حافظه قرار دارد؛ جایی که عاطفه، خاطره و شناخت به‌طور جدایی‌ناپذیر به هم گره خورده‌اند. این متن از خیابان نوشته شده است، از مادیتِ درگیری سیاسی، از وضعیت‌های مرزی‌ای که در آن امید و ترس به‌طور هم‌زمان و حل‌نشدنی حضور دارند. من به‌عنوان زنی دانش‌آموخته در رشته حقوق و علوم سیاسی، و همچنین به‌عنوان سوژه‌ای که خشونت سیاسی را به‌طور مستقیم تجربه کرده است - سرکوب، زخمی‌شدن، زندان، شکنجه دیدن و از دست دادن یاران مبارز… این متن را نه به‌عنوان توضیح، بلکه به‌عنوان تلاشی برای فهمیدن تجربه زیسته می‌نویسم.

ما شاهد ظهور نسلی هستیم که در چرخه‌های متوالی اعتراض و سرکوب زندگی می‌کند. جامعه در زمانی گسسته و ناپیوسته قرار گرفته است، جایی که هر کنش جمعی به‌طور مداوم توسط خشونت دولتی قطع می‌شود.

این وضعیت به فرسایش تدریجی توان عاطفی، سیاسی و تخیل جمعی منجر می‌شود؛ چیزی که در ادبیات جامعه‌شناسی، در آثار کای اریکسون و همچنین در مطالعات تروما، از آن با عنوان «ترومای جمعی» یاد می‌شود - وضعیتی که در آن رنج دیگری فردی نیست، بلکه به ساختار تجربه اجتماعی تبدیل می‌شود.

این وضعیت را نمی‌توان صرفاً روان‌شناختی دانست، بلکه باید آن را بازآرایی خودِ بافت اجتماعی فهمید. فلج شدن، فرسودگی سیاسی و ضعف در تصور آینده، نه بیماری‌های فردی، بلکه نشانه‌های یک وضعیت تاریخی ساختاری هستند. در سنت جامعه‌شناسی سیاسی، از جمله در کارهای تدا اسکاچپول و چارلز تیلی، این وضعیت‌ها نه استثناء، بلکه بخشی از منطق شکل‌گیری بحران‌های انقلابی در دولت‌های اقتدارگرا تلقی می‌شوند.

خطر اصلی در اینجاست که این تجربه به یک خوانش ساده‌انگارانه و نیهیلیستی تقلیل داده شود؛ این‌که «پس هیچ کاری معنا ندارد». چنین تقلیلی دقیقاً مانع شکل‌گیری دانش انتقادی می‌شود. در سنت فلسفه سیاسی و نظریه انتقادی، به‌ویژه در آثار هانا آرنت، فاصله گرفتن از تجربه به معنای انکار آن نیست، بلکه تبدیل آن به موضوع شناخت و تحلیل است؛ یعنی توان دیدن آنچه در دل بحران هنوز در حال شکل‌گیری است.

مطالعه تاریخی تحولات سیاسی نشان می‌دهد که انقلاب‌ها نه حاصل گسست‌های ناگهانی، بلکه نتیجه انباشت طولانی تناقض‌های اجتماعی هستند. در انقلاب فرانسه، سال‌ها بحران مالی، شکاف طبقاتی و نارضایتی اجتماعی پیش از انفجار سیاسی وجود داشت؛ چیزی که الکسی دو توکویل آن را تشدید انتظارات در برابر ناتوانی ساختار در پاسخ‌گویی می‌نامد. انفجارهای سیاسی زمانی رخ می‌دهند که فاصله میان انتظار و واقعیت به‌طور ساختاری غیرقابل تحمل می‌شود. بنابراین، رویداد انقلابی بیشتر محصول نابرابری انباشته است تا یک لحظه ناگهانی.

در انقلاب روسیه نیز همین منطق دیده می‌شود؛ ترکیب جنگ، فروپاشی اقتصادی و بحران مشروعیت دولت تزاری، ساختار قدرت را از درون دچار گسست کرد. در تحلیل‌های تدا اسکاچپول، تحولات ساختاری را نمی‌توان با یک علت واحد توضیح داد؛ بلکه این تحولات نتیجه تعامل پیچیده میان فشار اجتماعی از پایین و ضعف درونی ساختارهای قدرت هستند. در این معنا، فروپاشی زمانی رخ می‌دهد که خود دولت وارد بحران ظرفیت و مشروعیت می‌شود.

آنچه می‌توان «فرایند انباشتی» نامید، به منطق رسوب تجربه‌های سیاسی اشاره دارد. در نظریه کنش جمعی چارلز تیلی، هیچ رویداد اعتراضی جدا و منفرد نیست؛ هر لحظه درون زنجیره‌ای تاریخی قرار می‌گیرد که حتی شکست‌ها نیز در آن به حافظه سیاسی و منبع کنش آینده تبدیل می‌شوند. به همین معنا، هر تجربه سرکوب‌شده، حذف‌شده یا شکست‌خورده، از بین نمی‌رود، بلکه در لایه‌های بعدی کنش سیاسی رسوب می‌کند.

حتی در نمونه‌هایی که به ظاهر «گذار موفق» محسوب می‌شوند، مانند پایان آپارتاید، با یک لحظه واحد مواجه نیستیم، بلکه با دهه‌ها مبارزه، مقاومت مدنی، فشار بین‌المللی و بازتعریف تدریجی نظم سیاسی مواجه‌ایم. نلسون ماندلا نه فقط در رهبری، بلکه در تبدیل رنج پراکنده به افق سیاسی مشترک قابل فهم است. چیزی که در نظریه‌های فلسفه سیاسی، از جمله در خوانش‌های آرنت، به‌عنوان تبدیل رنج به امکان کنش جمعی مطرح می‌شود.

با این حال، خوانش انتقادی تاریخ نیازمند نوعی هوشیاری هنجاری است. صرف وجود یک اپوزیسیون به معنای رهایی‌بخش بودن آن نیست. اگر برخی جریان‌های سیاسی منطق حذف، تمرکز قدرت یا نفی تکثر را بازتولید کنند، در واقع همان ساختارهایی را ادامه می‌دهند که ادعای مقابله با آن‌ها را دارند؛ مسئله‌ای که در نظریه دموکراسی معاصر نیز به‌عنوان خطر «بازتولید اقتدار در گذار» شناخته می‌شود.

مسئله اصلی این است که بتوان هم‌زمان دو سطح از حقیقت را حفظ کرد: نخست، به رسمیت شناختن زمان‌مندی طولانی، دردناک و غیرخطی تغییر اجتماعی؛ و دوم، درک امید به‌عنوان یک مقوله تاریخی، نه احساسی - امیدی که در خودِ ناپایداری و غیرابدی بودن نظام‌های سلطه ریشه دارد.

بنابراین، تحولات امروز نه پایان یک انقلاب، بلکه مرحله‌ای از انباشت تاریخی هستند. هر کنش جمعی، مستقل از نتیجه فوری آن، در شکل‌گیری تدریجی آگاهی سیاسی و توان کنش جمعی نقش دارد؛ حتی زمانی که در لحظه شکست تلقی می‌شود.

هدف این نوشتار ایجاد تسلی نیست، بلکه ارائه یک خوانش تحلیلی از وضعیت موجود است. وظیفه سیاسی و فکری ما صرفاً ادامه دادن کنش نیست، بلکه پرورش نوعی بازاندیشی انتقادی است که از بازتولید ساختارهای سلطه در درون خود کنش‌های اعتراضی جلوگیری کند.