کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

هژمونی هویت ایدئولوژیک و فرسایش سوژه در سیاست دینی ایران (تاملی بر گزاره‌ی "همه برای ایران" در کوردستان)

09:43 - 28 اردیبهشت 1405

شاهو حسینی

در سیاست معاصر، هویت‌های جمعی زمانی به موقعیت هژمونیک دست می‌یابند که بتوانند خود را از سطح یک برساخت تاریخی و مناقشه‌پذیر، به سطح یک ضرورت بدیهی و اخلاقی ارتقا دهند. در این فرآیند، زبان سیاست نقشی اساسی ایفا می‌کند؛ زیرا از طریق تثبیت واژگان و شبکه‌های معنایی، امکان‌های اندیشیدن به نسبت میان فرد، جامعه و قدرت را تنظیم می‌کند. در چنین چارچوبی، سوژه‌ی سیاسی نه به‌عنوان نقطه آغاز کنش اخلاقی، بلکه به‌مثابه محصول یک نظم گفتمانی مبتنی بر تعلق بازتعریف می‌شود. در نتیجه، پرسش از "خواسته‌های سوژه" به‌تدریج جای خود را به پرسش از "نقش سوژه در خدمت به کلان‌هویت" می‌دهد. این جابه‌جایی ظریف، یکی از نقاط کانونی مناقشه در فلسفه سیاسی مدرن است. اینجا تلاش می‌شود، نشان داده شود، که چگونه در صورت‌بندی‌های گفتمانی در سیاست دینی ایران، هویت کلان می‌تواند به‌مثابه افق هنجارگذار عمل کند و از طریق طبیعی‌سازی تقدم خود، امکان‌های خودآیینی سوژه را محدود سازد.

بداهت‌سازی گفتمانی و منطق هژمونی
در تحلیل گفتمان، هژمونی نه صرفاً به معنای سلطه مستقیم، بلکه به معنای تثبیت یک نظم معنایی است که در آن برخی مفروضات سیاسی به سطح بداهت ارتقا می‌یابند. این بداهت‌سازی موجب می‌شود روابط قدرت نه به‌عنوان امری مناقشه‌پذیر، بلکه به‌عنوان نظم طبیعی و جوهری تجربه شوند. در این وضعیت، زبان نه ابزار انتقال‌معنا، که سازوکار تولید واقعیت سیاسی است. واژگان و ترکیب‌های زبانی، به‌ویژه در گفتمان‌های رسمی، نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌دهی به مرزهای اندیشیدنی دارند؛ یعنی مشخص می‌کنند چه چیزی قابل تصور، قابل نقد یا غیرقابل پرسش است.

در این چارچوب، گزاره‌هایی مانند "همه برای ایران"، هنگامی که در بستر رسمی سیاست بیان می‌شوند، دیگر صرفاً دعوت به همبستگی اجتماعی نیستند، بلکه حامل یک منطق پیشینی و تقدمی‌‌اند؛ منطقی که در آن، کلان‌هویت شبه‌ملی، به‌عنوان افق تنظیم‌کننده‌ی کنش‌های فردی بازنمایی می‌شود.

سازوکار زبانی تقدم و بازتعریف سوژه
از منظر تحلیل گفتمان، این نوع صورت‌بندی‌ها سوژه را در موقعیتی ثانویه قرار می‌دهند؛ به‌گونه‌ای که فرد ابتدا از طریق نسبتش با کل تعریف می‌شود و سپس به‌عنوان حامل وظایف محوله‌ی کل، درون آن کل معنا و شخصیت می‌یابد. این جابه‌جایی میان "سوژه به‌مثابه غایت" و "سوژه به‌مثابه حامل نقش"، یکی از نقاط کلیدی در فهم سیاست‌های هویتی مدرن است. نکته مهم آن است که هژمونی در اینجا الزاما از طریق اجبار مستقیم عمل نمی‌کند، بلکه از طریق تولید بداهت و تنظیم افق ادراک شکل می‌گیرد. واژگانی مانند "همه"، "برای" و "ایران" در کنار یکدیگر، شبکه‌ای معنایی می‌سازند که در آن، تقدم امر جمعی بر امر فردی به‌عنوان امری طبیعی و بدیهی تثبیت می‌شود. در نتیجه، امکان تصور رابطه‌ی معکوس (یعنی تقدم سوژه بر کل) به‌تدریج تضعیف و از میان برده می‌شود، البته نه لزوما از طریق حذف مستقیم، بلکه از طریق محدود شدن ظرفیت تصور سیاسی.

موقعیت‌یابی گفتمانی و مسئله تفاوت
در سیاست‌های هویتی، زمانی که یک کلان‌هویت به سطح هژمونیک نزدیک می‌شود، تمایل دارد تکثر اجتماعی را در درون خود ادغام کند. این فرایند در برخی موارد به شکل نوعی همسان‌سازی نمادین بروز می‌یابد؛ به‌گونه‌ای که تفاوت‌های زبانی، قومی و تاریخی نه به‌عنوان عناصر سازنده‌ی جامعه، بلکه به‌عنوان اموری ثانویه در نسبت با کلان‌روایت ملی تعریف می‌شوند. در چنین شرایطی، سوژه‌هایی که خارج از زبان و روایت مسلط قرار دارند (از جمله سوژه‌ی کورد یا سایر سوژه‌های غیرفارسی)، نه لزوما از طریق حذف فیزیکی، بلکه از طریق محدود شدن در چارچوب‌های از پیش‌تعیین‌شده‌ی معنایی، با نوعی محدودیت در امکان خودتعریف‌گری مواجه می‌شوند.
این محدودیت را هم می‌توان به معنای حذف حضور یا انکار کامل درک کرد، هم باید آن را به‌مثابه کاهش دامنه‌ی امکان‌های سوژه‌گی فهمید؛ یعنی فرد همچنان حضور دارد، اما امکان تعریف خود خارج از نظم گفتمانی مسلط برای او از میان برده می‌شود.

تحلیل موقعیت: "همه برای ایران" در کوردستان
در این میان، بیان گزاره‌هایی مانند "همه برای ایران" در بسترهای جغرافیایی و اجتماعی خاص، اهمیت مضاعفی پیدا می‌کند. این گزاره را می‌توان به‌عنوان یک "میکرولحظه هژمونیک" فهم کرد؛ لحظه‌ای که در آن زبان رسمی سیاست تلاش می‌کند در جهت از میان برداشتن تنوع اجتماعی، رابطه‌ی میان تنوع اجتماعی و کلان‌هویت ملی را در یک جهت واحد تنظیم کند. اهمیت این گزاره نه در سطح اخلاقی یا نیت گوینده، بلکه در کارکرد گفتمانی آن است. این جمله در عمل، نوعی بازچینش تقدم‌ها را انجام می‌دهد: تقدم کل بر جزء، و تقدم وفاداری جمعی بر سوژه‌ی منفرد. در چنین سطحی، مسئله صرفاً همبستگی اجتماعی نیست، بلکه نحوه‌ی صورت‌بندی امکان‌های سیاسی است. به بیان دقیق‌تر، این گزاره به تولید یک افق مشترک معنایی کمک می‌کند که در آن، پرسش از نسبت معکوس (یعنی "کل برای سوژه‌ها") به حاشیه رانده می‌شود.

تنش هژمونی و سوژه‌گی متکثر
در سطحی کلان‌تر، می‌توان وضعیت مورد بحث را به‌عنوان تنش میان هژمونی هویت کلان و امکان سوژه‌گی متکثر تحلیل کرد. در این تنش، هرگاه کلان‌هویت به شرط امکان سوژه تبدیل شود، اما همزمان خود را به‌عنوان غایت مطلق تحمیل کند، نوعی وارونگی هنجاری رخ می‌دهد. این وارونگی را می‌توان در سطح مفهومی به این صورت توضیح داد: آنچه باید به‌عنوان ابزار سازمان‌دهی همزیستی عمل کند، به‌تدریج به غایت تبدیل می‌شود، و در مقابل، سوژه که باید غایت کنش سیاسی باشد، به ابزار تحقق آن کلان‌هویت تقلیل می‌یابد. در این وضعیت، فرسایش سوژه نه به معنای حذف فیزیکی یا حقوقی، بلکه به معنای کاهش ظرفیت او برای خودتعریف‌گری مستقل از چارچوب‌های از پیش‌تعیین‌شده است.

فرجام سخن
مسئله‌ی اصلی در این تحلیل، نه نفی هویت جمعی و نه دفاع ساده از سوژه‌ی منفرد، بلکه پرسش از نحوه‌ی امکان‌مندی رابطه‌ی میان این دو در سطح نظم‌های گفتمانی است. هویت‌های جمعی در نظام‌های دمکراتیک، در سطحی بنیادین، شرط امکان هرگونه کنش سیاسی، همزیستی و تولید معنا در جهان اجتماعی‌اند؛ به این معنا، سوژه همواره درون یک افق تاریخی، زبانی و نمادین شکل می‌گیرد و هیچ "خارج مطلقی" نسبت به هویت وجود ندارد.
اما هویت‌های جمعی در نظم‌های توتالیتر و فاشیستی، موقعیتی هستند که از یک بستر امکان‌بخش به یک افق انسدادی تبدیل می‌شود؛ یعنی زمانی که هویت جمعی دیگر صرفاً چارچوبی برای زیست مشترک نیست، بلکه به معیاری نهایی برای سنجش ارزش، مشروعیت و حتی امکان هستن و بودن بدل می‌گردد. در این وضعیت، تقدم‌ها از سطح تنظیم‌گر به سطح هنجار مطلق انتقال می‌یابند و همین انتقال، نقطه‌ی آغاز فرسایش سوژه‌گی است. فرسایش سوژه‌گی در این معنا به معنای حذف یا سرکوب غیرمستقیم، به‌صورت تغییر تدریجی در "شرایط امکان تجربه‌ی خود" است؛ جایی که فرد دیگر به‌عنوان سوژه حضور ندارد، و افق‌های ممکن برای تعریف خود، تفسیر خود و فاصله‌گذاری انتقادی با کلان‌روایت حاکم و هژمون، به‌صورت ساختاری محدود و در ادامه از میان برداشته می‌شوند. به بیان دیگر، مسئله هم خاموش شدن سوژه، و هم تغییر در معماری امکان‌های سوژه‌گی است. در این سطح، سیاست هویتی زمانی به نقطه‌ی تنش می‌رسد که میان دو منطق متفاوت گرفتار می‌شود: منطق سازمان‌دهی و منطق غایت‌سازی. در منطق اول، هویت جمعی ابزاری برای هماهنگی، همزیستی و تولید انسجام است؛ اما در منطق دوم، همان هویت به غایت مطلقی تبدیل می‌شود که سایر اشکال سوژه‌گی را در نسبت با خود تعریف و بازتولید می‌کند. این جابه‌جایی ظریف اما تعیین‌کننده، همان جایی است که امکان نقد، به‌تدریج از درون ساختار حذف می‌شود. بنابراین، نقد حاضر متوجه اصل وجود هویت یا ضرورت آن در زندگی جمعی نیست، بلکه متوجه لحظه‌ای است که هویت از سطح یک "شرط امکان زندگی مشترک" به سطح یک "افق نهایی معنا" تغییر موقعیت می‌دهد. در این لحظه، نه فقط سوژه در معرض انحصار و نابودی قرار می‌گیرد، بلکه خود امکان اندیشیدن به بدیل‌ها، نسبت‌های دیگر میان فرد و کل، و حتی بازتعریف خود مفهوم تعلق، به‌تدریج از میان برده می‌شود.