
شاهین مدرس
آنچه امروز ما از آن با عنوان «کوردایتی» یا هویت کوردی یاد میکنیم، مفهومی ثابت، منجمد و فراتاریخی نبوده است. هویت کوردی، همچون هر هویت سیاسی و فرهنگی دیگر، در بستر تحولات تاریخی، در واکنش به تهدیدها، و در مواجهه با افقهای تازهی سیاسی و اجتماعی شکل گرفته و دگرگون شده است. به همین دلیل، اگر بخواهیم درباره آیندهی کوردایتی سخن بگوییم، ناگزیر باید ابتدا مسیر تحول آن را در دو سدهی گذشته درک کنیم.
در قرن نوزدهم، آنچه بعدها بهعنوان آگاهی ملی کوردی شناخته شد، عمدتاً واکنشی بود به فرآیندهای متمرکز دولتسازی، آسیمیلاسیون و انکار هویتی. ظهور دولتهای مدرن در خاورمیانه و تلاش آنها برای ساختن ملتهای یکدست، عملاً زبانها، فرهنگها و حافظههای محلی را به حاشیه راند. در چنین شرایطی، طبیعی بود که کوردایتی بیش از هر چیز بر حفاظت از زبان، شعر، موسیقی، حافظه تاریخی و زیست فرهنگی متمرکز شود. به بیان دیگر، کوردایتی در آن دوره حامل یک گرایش محافظهکارانهی فرهنگی بود؛ محافظهکاری نه به معنای سیاسی متعارف آن، بلکه به معنای تلاش برای حفظ امکان بقا.
این رویکرد، در زمانهی خود، ضرورتی حیاتی داشت. زیرا وقتی موجودیت یک زبان یا فرهنگ تهدید میشود، نخستین واکنش، تلاش برای تثبیت و حفاظت از آن است. اما هویتها، اگر بخواهند زنده بمانند، نمیتوانند صرفاً در وضعیت تدافعی باقی بمانند. قرن بیستم دقیقاً لحظهی گذار کوردایتی از یک آگاهی صرفاً تدافعی به یک افق سیاسی گستردهتر بود.
در قرن بیستم، مسئلهی کوردی آرامآرام از سطح صرفاً اتنیکی و فرهنگی فراتر رفت و با مفاهیمی چون دموکراسی، عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی، توسعه، و بازتعریف نسبت جامعه با قدرت گره خورد. کوردایتی دیگر فقط دربارهی «حفظ» نبود؛ دربارهی «تعریف نوعی افق سیاسی» نیز بود. همین مسئله باعث شد که جنبشهای کوردی بتوانند بخشی از مشروعیت خود را نه فقط از تعلق اتنیکی، بلکه از زبان سیاسی مدرن نیز کسب کنند.
اما جهان قرن بیستویکم، دیگر جهان قرن بیستم نیست. خاورمیانهی امروز، منطقهای درهمتنیده، شبکهای، مهاجرتزده، رسانهای و عمیقاً متحول است. مرزها همچنان وجود دارند، اما دیگر تنها عامل تعیینکنندهی هویت نیستند. میلیونها کورد امروز خارج از جغرافیای سنتی کوردستان زندگی میکنند. نسلهای جدید در شهرهای چنداتنیکی، در دیاسپورا، در فضای مجازی و در ساختارهای پیچیدهی جهانی اجتماعی میشوند. در چنین شرایطی، کوردایتی اگر بخواهد در قرن بیستویکم امتداد پیدا کند، نیازمند یک پارادایم تازه است.
این پارادایم تازه را میتوان بر اساس نوعی «بازی دو سطحی» تعریف کرد؛ بازیای که در آن هویت کوردی همزمان در دو سطح داخلی و خارجی صورتبندی میشود.
در سطح داخلی، مسئله همچنان مسئلهی بقاست. زبان کوردی، ادبیات کوردی، حافظهی تاریخی، موسیقی، آیینها، و امکان زیست روزمرهی فرهنگی همچنان نیازمند حفاظت و بازتولیدند. زیرا هیچ هویتی بدون امتداد بیننسلی دوام نمیآورد. زبان فقط ابزار ارتباط نیست؛ زبان، شیوهی بودن در جهان است. هر زبان، نوعی افق معنایی منحصربهفرد خلق میکند و با نابودی آن، بخشی از تجربهی انسانی نیز از میان میرود. بنابراین، بازی در سطح داخلی یعنی تثبیت ریشهها، ایجاد امکان حیات فرهنگی، و بازتولید حافظه.
اما اگر کوردایتی فقط در همین سطح باقی بماند، در نهایت به یک هویت بسته و تدافعی تقلیل خواهد یافت. به همین دلیل، سطح دوم یعنی بازی در سطح خارجی، اهمیت تعیینکننده پیدا میکند.
در سطح خارجی، مسئله دیگر صرفاً «کورد بودن» نیست، بلکه «کورد شدن» است؛ یا به تعبیر سورانی، گذار از «کوردبوون» به «کوردببین». تفاوت این دو، تفاوت میان هویت بهعنوان میراث و هویت بهعنوان افق است. «کوردبوون» تجربهی زیستهی تعلق، حافظه، زبان و ریشه است؛ در حالی که «کوردببین» به معنای مشارکت در یک افق فرهنگی و سیاسی است که میتواند فراتر از تعلق خونی یا جغرافیایی عمل کند.
این تمایز، اهمیت بسیار بزرگی دارد. زیرا یکی از مهمترین بحرانهای هویتی کوردها در قرن بیستویکم، ظهور نسلهایی است که یا دچار آسیمیلاسیون شدهاند، یا دارای هویتهای هیبریدیاند؛ نسلهایی که ممکن است زبان کوردی را بهخوبی ندانند، در شهرهای چنداتنیکی بزرگ شده باشند، یا حتی تجربهی زیستهی متفاوتی از کوردستان داشته باشند. اگر کوردایتی صرفاً بر خون، خاک و خلوص فرهنگی بنا شود، این بخش عظیم از جامعه به حاشیه رانده خواهد شد.
اما رویکرد بازی دو سطحی دقیقاً این امکان را فراهم میکند که این افراد نیز بتوانند جایگاهی در افق هویت کوردی پیدا کنند. زیرا در سطح خارجی، کوردایتی دیگر فقط یک تعلق بستهی اتنیکی نیست، بلکه نوعی مشارکت در یک افق سیاسی و فرهنگی گستردهتر است.
اینجاست که «ژن، ژیان، ئازادی / زن، زندگی، آزادی» اهمیت تاریخی پیدا میکند. این شعار فقط یک شعار اعتراضی نبود؛ بلکه لحظهای بود که لایهی خارجی کوردایتی توانست با زبان جهانی آزادی، کرامت انسانی و رهایی اجتماعی پیوند بخورد. برای نخستین بار، میلیونها انسان غیرکورد در سراسر جهان، بدون آنکه الزاماً تعلق اتنیکی به کوردها داشته باشند، خود را درون یک افق معنایی برخاسته از تجربهی تاریخی کوردها تعریف کردند.
این همان نقطهای است که کوردایتی از یک هویت صرفاً تدافعی عبور میکند و به یک نیروی تولیدکنندهی معنا تبدیل میشود. نیرویی که میتواند دیگران را نیز درون خود جای دهد. در چنین چارچوبی، حتی کسی که از نظر اتنیکی کورد نیست نیز میتواند خود را در این افق سیاسی و فرهنگی بازشناسد؛ زیرا مسئله دیگر فقط تعلق خونی نیست، بلکه مشارکت در نوعی فهم مشترک از آزادی، کرامت، تکثر و همزیستی است.
به همین دلیل است که کوردستان قرن بیستویکمی را دیگر نمیتوان صرفاً از خلال مرز و خون تعریف کرد. آنچه امروز در حال شکلگیری است، نوعی هویت سیال فرهنگی است؛ هویتی که از طریق «حساسیت فرهنگی کوردی» بازتولید میشود. این حساسیت فرهنگی، الزاماً به معنای تعلق اتنیکی نیست، بلکه به معنای توانایی درک رنج دیگری، پذیرش تکثر، احترام به آزادی فردی و مسئولیتپذیری در قبال آیندهی مشترک است.
در چنین شرایطی، آن عامل سومی که میتواند میان ریشه و افق، میان حافظه و جهان مدرن، و میان کوردبوون و کوردببین تعادل برقرار کند، چیزی جز ساختن یک افق مشترک نیست؛ افقی مبتنی بر همسرنوشتی در خاورمیانهی درهمتنیدهی امروز.
و برخلاف بسیاری از دورههای تاریخی، شاید امروز امکان شکلگیری چنین افقی بیش از هر زمان دیگری فراهم شده باشد. تحولات منطقه، بحران دولتهای متمرکز، گسترش ارتباطات فراملی، و تجربههای مشترک نسل جدید، همگی شرایطی را ایجاد کردهاند که در آن کوردایتی میتواند خود را نه بهعنوان یک هویت منزوی، بلکه بهعنوان بخشی از آیندهی سیاسی و فرهنگی منطقه بازتعریف کند.
در این میان، به نظر میرسد این روژهلات خواهد بود که میتواند آوانگارد و پیشقراول چنین تغییری شود؛ روژهلاتی که بتواند میان حافظه و آینده، میان ریشه و جهان، و میان هویت و آزادی پلی تازه بسازد. آیندهی کوردایتی، نه در انزوا، بلکه در توانایی خلق چنین افقی نهفته است؛ افقی که در آن کورد بودن، دیگر فقط یک تعلق موروثی نیست، بلکه نوعی مشارکت آگاهانه در ساختن آیندهای مشترک است.