کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

جبر تغییر رژیم در ایران: رنگ باختن اصلاح و تقلا برای بقا

11:13 - 12 اردیبهشت 1405

عادل درخشانی

بحث تغییر رژیم در ایران سال‌ها میان دو تصویر متضاد گرفتار بوده است: فروپاشی قریب‌الوقوع یا دوام نامحدود. این نوشتار استدلال می‌کند که هر دو تصویر، اگر از تحلیل ساختاری تهی باشند، گمراه‌کننده‌اند. مسئله امروز ایران نه پیش‌بینی سقوط ناگهانی است و نه فرض ثبات پایدار، بلکه ورود به مرحله‌ای است که در آن بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، نهادی و ژئوپلیتیکی به‌صورت هم‌زمان انباشته شده‌اند و ظرفیت اصلاح درون‌سیستمی عملاً نقاب از چهره برداشته است. در چنین شرایطی، جنگ جاری نیز نقش شتاب‌دهنده یافته و رژیمی که چهل‌وچند سال خود را به‌عنوان یک نیروی تجدیدنظرطلب در منطقه نشان می‌داد، اکنون در حفظ وضع موجود هم نفس‌هایش به شماره افتاده است. در این معنا، جبر تغییر ، نه پیش‌گویی تاریخی، بلکه محدود شدن راه‌های تداوم نظم موجود است.

پرسش اصلی این نوشتار ساده است: آیا می‌توان بدون توسل به پیش‌گویی، از ضرورتی سخن گفت که از دل واقعیت‌های ساختاری سر برمی‌آورد؟ آیا ممکن است نظامی سیاسی هنوز پابرجا باشد، اما هم‌زمان مسیرهای باثبات بقای خود را یکی پس از دیگری از دست بدهد؟

استدلال این نوشته آن است که ایران امروز به چنین نقطه‌ای نزدیک شده است. مسئله اصلی فقط وجود بحران نیست؛ بسیاری از کشورها بحران دارند. مسئله آنجاست که بحران‌ها روی هم انباشته شده‌اند، به یکدیگر نیرو می‌دهند و هم‌زمان ابزارهای اصلاح فرسوده و درهم‌شکسته شده‌اند. در این وضعیت، زمان الزاماً به سود ثبات عمل نمی‌کند.

۱. جبر در سیاست

رد جبرگرایی تاریخی به معنای نفی هرگونه ضرورت سیاسی نیست. گاهی ساختارها چنان عمل می‌کنند که میدان انتخاب را به‌کلی محدود می‌کنند. هنوز امکان‌های مختلف وجود دارد، اما برخی راه‌ها عملاً بسته می‌شوند و برخی دیگر پرهزینه یا ناپایدار می‌گردند.

در این نوشتار، جبر تغییر رژیم به همین معنا به کار می‌رود: نه اینکه تاریخ، تاریخِ ازپیش‌نوشته‌ای داشته باشد، بلکه اینکه دامنه گزینه‌های بقا محدود شود.

۲. ایران و منطق ابر‌بحران

برای فهم ایران امروز، واژه بحران به‌تنهایی کافی نیست. مسئله، هم‌زمانی و درهم‌تنیدگی بحران‌هاست.

اقتصاد با تورم مزمن و افسارگسیخته، سقوط آزاد پول ملی، تخریب زیرساخت‌ها و از دست رفتن سرمایه‌های ملی و در نتیجه بحران معیشت روبه‌روست. جامعه با شکاف عمیق میان دولت و بخش بزرگی از شهروندان، کاهش اعتماد عمومی و فرسودگی روانی دست‌وپنجه نرم می‌کند. نهادهای تصمیم‌گیر با کندی، تداخل و ناتوانی در حل مسائل پیچیده مواجه‌اند. مهاجرت نیروهای متخصص، ماهر و نیمه‌ماهر و ناامیدی نسل جوان، بحران سرمایه انسانی را تشدید کرده است. در کنار همه این‌ها، فشارهای منطقه‌ای و بین‌المللی نیز در نقطه جوش بحران به سر می‌برد.

در شرایط عادی، دولت‌ها می‌توانند یک بحران را با منابع حوزه‌ای دیگر مهار کنند. اما در وضعیت ابر‌بحران، هر راه‌حل تازه، مسئله‌ای تازه می‌آفریند. فشار مالی، نارضایتی اجتماعی را بیشتر می‌کند؛ نارضایتی، هزینه کنترل را بالا می‌برد؛ افزایش هزینه کنترل، منابع توسعه را می‌بلعد؛ و ضعف توسعه دوباره بحران اقتصادی را بازتولید می‌کند.

این چرخه، مهم‌تر از خود بحران‌هاست.

۳. جنگ؛ بحرانی تازه یا ضریب تکثیر بحران‌ها؟

تنش میان ایران، اسرائیل و آمریکا دیگر صرفاً موضوعی در حوزه سیاست خارجی نیست و اکنون اثرات روانی و اقتصادی آن در داخل کشور احساس می‌شود. بازارها به نااطمینانی واکنش نشان می‌دهند، سرمایه به احتیاط می‌رود، تصمیم‌گیری و چشم‌انداز اقتصادی به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌شود.

از این منظر، جنگ فقط یک رویداد نظامی نیست؛ بلکه گردبادی است بر بستری ویران.

تهدید مستمر خارجی چند پیامد روشن دارد: فرار سرمایه‌های داخلی و خارجی؛ تشدید فشار ارزی و انتظارات تورمی (بیش از ۷۰ درصد، به گفته مرکز آمار ایران) و ورود به مرحله تورم افسارگسیخته؛ امنیتی‌تر شدن فضای داخلی و اعدام‌های گسترده؛ انتقال منابع از توسعه به بقا؛ تعویق تصمیم‌های دشوار زیر سایه وضعیت اضطراری.

به همین دلیل، تنش خارجی را باید نه بحرانی مستقل، بلکه «ضریب تکثیر بحران‌های موجود» دانست. مسئله این نیست که جنگ همه مشکلات را می‌سازد؛ مسئله این است که مشکلات موجود را عمیق‌تر می‌کند.

۴. انسداد اصلاح؛ لحظه‌ای خطرناک‌تر از خود بحران

بسیاری از نظام‌های سیاسی بحران‌زده سال‌ها دوام می‌آورند، زیرا هنوز قادرند خود را اصلاح کنند؛ عقب‌نشینی محدود انجام دهند، نخبگان تازه جذب کنند، قواعد را بازتنظیم کنند یا دست‌کم بخشی از نارضایتی را جذب نمایند.

نقطه خطرناک زمانی فرامی‌رسد که این قابلیت از بین برود، یا دست‌کم ظاهراً از بین رفته باشد.

وقتی ساختار از زمان شکل‌گیری درگیر حفظ تعادل درونی خود به‌وسیله متعهدین به سیستم است، آن‌گاه بحران‌ها مزمن و بدخیم می‌شوند.

در چنین وضعیتی، تهدید خارجی معمولاً به‌جای گشودن راه بازنگری، به تمرکز بیشتر قدرت و انباشت بیشتر بحران‌ها می‌انجامد. به بیان دیگر، جنگ می‌تواند انسداد را عمیق‌تر کند.

۵. چرا بقا همیشه نشانه ثبات نیست؟

مهم‌ترین استدلال مخالفان این تحلیل روشن است: نظام هنوز باقی مانده است.

این گزاره درست است، اما نتیجه‌گیری از آن لزوماً درست نیست. بسیاری از ساختارها دیرتر از آنچه انتظار می‌رود فرومی‌ریزند، اما در تمام آن مدت در حال فرسایش‌اند. دوام، همیشه معادل سلامت نیست.

یک نظام سیاسی ممکن است با ابزارهای امنیتی، منابع حداقلی، نبود بدیل منسجم یا ترس جامعه از بی‌ثباتی، بقای خود را تمدید کند. اما اگر هم‌زمان مشروعیت، کارآمدی و ظرفیت اصلاح کاهش یابد، این بقا بیشتر به تعویق شباهت دارد تا ثبات.

مسئله اصلی این نیست که آیا نظام امروز ایستاده است یا نه. مسئله این است که بر چه زمینی ایستاده است.

۶. تغییر به‌مثابه افق مسلط

بر این اساس، «جبر تغییر رژیم» نباید با زبان تقویم فهم شود. هیچ‌کس نمی‌تواند تاریخ دقیق دگرگونی‌های بزرگ را تعیین کند. وقتی ساختار برای حفظ خود ناچار است هزینه بیشتری بپردازد، منابع بیشتری مصرف کند، کنترل بیشتری اعمال کند و فرصت‌های بیشتری بسوزاند، تغییر از یک احتمال ساده فراتر می‌رود و به افق مسلط تبدیل می‌شود (شکل‌گیری رژیم تغییر).

این تغییر می‌تواند شکل‌های مختلف داشته باشد: قبضه کامل قدرت توسط نظامیان، بازآرایی قدرت و تغییر شکل ساختار سیاسی، گذار تدریجی یا دگرگونی ناگهانی. شکل آن روشن نیست، اما جهت فشارها روشن‌تر شده است.

نتیجه‌گیری

واقعیت آن است که بحران‌ها انباشته شده‌اند و مدیریت و حفظ ساختار سیاسی توسط تصمیم‌گیرندگان درجه سه و چهار باقی‌مانده از رأس هرم قدرت، بیش از هر زمان سخت‌تر است.

از این رو، سخن گفتن از جبر تغییر رژیم به معنای زمان‌پیش‌گویی سقوط نیست. مقصود آن است که میدان امکان‌ها تنگ‌تر شده و راه‌های تداوم پایدار یکی پس از دیگری بسته می‌شوند.