
عادل درخشانی
در انتهای یکی از راهروهای نمور بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج، جوانی در سلولی ایستاده است که نه پنجرهای دارد و نه نشانی از زمان در آن باقی مانده است. دیوارهای خیس، بوی رطوبت، چراغ زرد و کمجانی که شب و روز را از هم جدا نمیکند، و سکوتی که تنها با صدای قدمهای بازجو شکسته میشود، تمام جهانی است که در آن لحظه برای او باقی مانده است. سلول، چیزی حدود یک متر در یک متر و نیم است؛ آنقدر کوچک که وقتی پاهایش را دراز میکند، زانوهایش به دیوار میخورد.
او نه دزدی کرده، نه قتلی مرتکب شده و نه برای منفعت شخصی به جان جامعه افتاده است. مسئلهی او پرسشی تاریخی دربارهی هویت فرهنگی و سیاسی خویش بوده است؛ تلاشی برای فهم اینکه چرا انسان در سرزمین خود، با زبان، حافظه و تاریخ خویش، احساس بیگانگی میکند. اما پیش از آنکه پاسخی برای این پرسش بیابد، فردی دیگر پاسخ را برایش نوشته بود؛ مخبری که شاید روزی در همان خیابانها قدم زده، همان زبان را سخن گفته و همان ترانهها را شنیده بود. گزارشی کوتاه کافی بود تا زندگی یک انسان برای همیشه تغییر کند.
اما آن جوان تنها آغاز ماجراست. مسئلهی اصلی این نوشتار نه خود زندان، بلکه انسانهایی هستند که زندان را ممکن میکنند؛ کسانی که امروز در خیابانهای کوردستان اسلحه به دست گرفتهاند، رژه میروند، مردم را تهدید میکنند و با نمایش قدرت میکوشند ترس را به جامعه بازگردانند — یا شاید ترس خود را از جامعه پنهان کنند. پرسش اساسی اینجاست: در ذهن چنین انسانهایی چه میگذرد؟ چگونه ممکن است فردی در برابر مردمی بایستد که زبان، تاریخ، حافظه و رنج مشترک با آنان دارد؟ آیا او میداند که در حال خیانت است؟ آیا شبها با وجدان خویش تنها میشود؟ و اگر بوی سقوط یک حکومت به مشام برسد، روان چنین انسانی چه واکنشی نشان میدهد؟
برای پاسخ به این پرسشها باید از سطح نفرت و شعار فاصله گرفت، هرچند نفرت اجتماعی خود محصول عملکرد چنین انسانهایی است. پرسش اصلی این است: سازوکار واقعی تولید خیانت چیست؟ تاریخ نشان میدهد که حکومتهای دیکتاتور تنها با زندان، اسلحه و شکنجه دوام نمیآورند؛ آنها پیش از هر چیز به انسانهایی نیاز دارند که حاضر باشند علیه جامعهی خود عمل کنند. از اینرو، تحلیل شخصیت مزدور صرفاً تحلیل یک فرد نیست، بلکه بررسی رابطهی میان قدرت سیاسی، روان انسان و فروپاشی اخلاقی در شرایط اقتدارگرایی است.
از منظر تاریخی، پدیدهی مزدوری تقریباً همزاد قدرت سیاسی است. از خبرچینان امپراتوریهای باستان گرفته تا همکاران حکومتهای اشغالگر و پلیسهای مخفی رژیمهای توتالیتر، همواره انسانهایی وجود داشتهاند که بقای شخصی خویش را بر سرنوشت جمعی ترجیح دادهاند. اما در دولت مدرن، مزدوری دیگر صرفاً همکاری ساده با قدرت نیست؛ بلکه به بخشی از مهندسی اجتماعی تبدیل شده است. حکومتهای اقتدارگرا برای بقا تنها به سلاح نیاز ندارند؛ آنها به شبکهای از انسانها نیاز دارند که از درون جامعه برخاستهاند، اما علیه همان جامعه به کار گرفته میشوند.
نکتهی مهم این است که بسیاری از این افراد در آغاز راه، الزاماً هیولا نیستند. مطالعات روانشناسی اجتماعی، از آزمایش مشهور استنلی میلگرام تا نظریات آلبرت باندورا، نشان دادهاند که انسان عادی در شرایط خاص میتواند به بخشی از ماشین سرکوب تبدیل شود. میلگرام نشان داد که انسانها تا چه اندازه آمادگی اطاعت از قدرت را دارند، حتی زمانی که احساس میکنند در حال آسیب زدن به دیگراناند. باندورا نیز توضیح میدهد که انسان برای انجام رفتار غیراخلاقی، ابتدا باید رابطهی میان عمل خود و رنج قربانی را در ذهنش قطع کند؛ فرایندی که او آن را «گسست اخلاقی» مینامد.
اینجاست که نقش حکومت آغاز میشود. حکومت اقتدارگرا برای ساختن مزدور، پیش از هر چیز باید قبح خیانت را از میان ببرد. به همین دلیل، زبان تغییر میکند: خبرچینی دیگر خیانت نیست، بلکه «حفاظت از امنیت» نامیده میشود؛ سرکوب، «حفظ نظم» خوانده میشود و مخالف سیاسی به «آشوبگر»، «عامل بیگانه» یا «تهدید امنیت ملی» تقلیل مییابد. این تغییر واژگان صرفاً بازی زبانی نیست، بلکه بخشی از مهندسی روان انسان است. زیرا اگر آن جوان زندانی دوباره بهمثابه یک انسان دیده شود — انسانی با خانواده، آرزو، ترس و امید — شکنجهی او دشوارتر خواهد شد. اما وقتی به یک «تهدید» تقلیل یابد، سرکوب او در ذهن عامل سرکوب مشروع جلوه میکند.
هانا آرنت در تحلیل نظامهای توتالیتر به مفهوم مهمی اشاره میکند که آن را «ابتذال شر» مینامد. منظور او این نبود که شر کوچک یا بیاهمیت است، بلکه نشان داد که شر گاه نه از هیولاها، بلکه از انسانهای کاملاً معمولی سر میزند؛ انسانهایی که توانایی تفکر مستقل خود را از دست دادهاند و هویت خویش را در ساختار قدرت حل کردهاند. بسیاری از مزدورها خود را خائن نمیبینند. آنان برای اعمال خود فلسفه میسازند: دفاع از وطن، حفظ امنیت، جلوگیری از هرجومرج، دفاع از دین یا مبارزه با دشمنان کشور. ذهن انسان بهسختی میتواند خود را خائن تصور کند؛ بنابراین، برای ادامهی زیستن، خیانت را با واژههای اخلاقی بازنویسی میکند.
اما در حکومتهای اقتدارگرا، مسئله فقط اطاعت نیست؛ مسئله «هویت» است. بسیاری از نیروهای سرکوب بهتدریج هویت شخصی خویش را در لباس، اسلحه و حمایت حکومت بازسازی میکنند. اسلحه فقط ابزار خشونت نیست؛ بلکه به بخشی از شخصیت آنان تبدیل میشود. فردی که شاید روزی انسانی عادی بوده، اکنون خود را «مدافع نظم» میبیند. در نتیجه، هر اعتراض اجتماعی را حملهای به هویت خویش تلقی میکند. این همان نقطهای است که فرد بهتدریج از جامعه جدا میشود و پیوندش را نه با مردم، بلکه با ساختار قدرت تعریف میکند.
با این حال، روان مزدور در لحظهی بحران دچار شکاف میشود. امروز که نشانههای بحران و فرسایش ساختار سیاسی ایران آشکارتر شده است، بسیاری از نیروهای وابسته به حکومت رفتار تهاجمیتری نشان میدهند: بیشتر رژه میروند، بیشتر تهدید میکنند و خشونت بیشتری به نمایش میگذارند. اما این رفتارها اغلب نشانهی قدرت نیست، بلکه نشانهی ترس است. روانشناسی سیاسی نشان میدهد که ساختارهای اقتدارگرا در لحظهی احساس خطر، به نمایش اغراقآمیز قدرت پناه میبرند، زیرا وفاداری نیروهایشان در حال ترک برداشتن است.
فردی که دیروز با اطمینان اسلحه حمل میکرد، امروز آیندهای را تصور میکند که در آن حکومت سقوط کرده و او در میان همان جامعهای باقی مانده است که سالها علیه آن ایستاده بود. در این لحظه، ترس از «حافظهی جمعی» آغاز میشود. جامعه فراموش نمیکند. شاید حکومت بتواند رسانهها را کنترل کند، اما حافظهی انسانی را نمیتوان بهآسانی پاک کرد. به همین دلیل، در بسیاری از نظامهای در حال فروپاشی، بخشی از نیروهای سرکوب بهتدریج شروع به تغییر موضع میکنند. این تغییر همیشه ناشی از تحول اخلاقی نیست؛ گاه صرفاً مکانیسمی برای بقاست.
در چنین شرایطی، مزدور میان سه ترس گرفتار میشود: ترس از حکومت، ترس از جامعه و ترس از آیندهای نامعلوم. اگر حکومت را ترک کند، ممکن است به خیانت متهم شود؛ اگر بماند، از سوی جامعه بهعنوان عامل سرکوب شناخته خواهد شد؛ و اگر سکوت کند، با فروپاشی نظم موجود، تمام هویت و جایگاهش را از دست خواهد داد. به همین دلیل، رفتار نیروهای وابسته به حکومت در روزهای بحرانی اغلب متناقض و عصبی است: از یکسو خشونت بیشتری نشان میدهند و از سوی دیگر، مخفیانه به فکر نجات فردی خویشاند.
اما شاید تراژدی اصلی در این باشد که بسیاری از این افراد، سالها پیش از فروپاشی سیاسی، از درون فروپاشیدهاند. انسانی که برای ادامهی حیات روانی خود ناگزیر است دائماً اعمال خویش را توجیه کند، بهتدریج میان «خود واقعی» و «خود ایدئولوژیک» شکاف ایجاد میکند. او برای تحمل بار اعمالش، نیازمند بازتولید دائمی روایتهای حکومتی است؛ نیازمند آن است که هر روز به او گفته شود در سمت درست تاریخ ایستاده است. به همین دلیل، حکومتهای اقتدارگرا فقط به اسلحه وابسته نیستند؛ آنها به تولید بیوقفهی روایت، دشمن، ترس و مشروعیت اخلاقی نیاز دارند. زیرا اگر این ستونهای روانی فرو بریزند، بسیاری از مزدوران ناگهان با پرسشی روبهرو میشوند که سالها از آن گریخته بودند: اگر حکومت نباشد، من در برابر مردم خود چه هستم؟
و شاید درست در همین لحظه است که تراژدی واقعی آغاز میشود؛ لحظهای که مزدورها درمییابند برای حفظ قدرتی موقت، رابطهی خود را با جامعه، حافظهی جمعی و حتی با خویشتن خویش از دست دادهاند — و از همینروست که مزدورها به بهشت نمیروند.