
زانیار حسینی
در شطرنج سیاست بینالملل، قدرت همیشه در شمارش کلاهکهای هستهای، وسعت جغرافیایی یا حجم تولید ناخالص داخلی خلاصه نمیشود؛ گاهی «ترس از پیشبینیناپذیری» یک رهبر، میتواند کارآمدتر و برندهتر از استقرار یک ارتش تا دندان مسلح در میدان عمل کند. این مفهوم که در ادبیات روابط بینالملل و مطالعات استراتژیک به «دکترین مرد دیوانه» معروف است، ریشه در برداشتی واقعگرایانه و عریان از سیاست قدرت دارد. این دکترین نخستین بار توسط ریچارد نیکسون و هانری کیسینجر برای عقب راندن بلوک شرق و پایان دادن به جنگ ویتنام بهصورت نظاممند صورتبندی و اجرا شد. اما بیش از نیم قرن بعد، این دونالد ترامپ بود که با احیای این دکترین در متن پیچیدگیهای قرن بیستویکم، آن را به ابزاری برای اعمال فشار همهجانبه، تهاجمی و هماهنگ علیه جمهوری اسلامی ایران تبدیل کرد.
منطق زیربنایی این راهبرد بسیار ساده، اما در عین حال به شدت خطرناک و عملگرایانه است؛ اگر رقیب را متقاعد کنی که هیچ خط قرمزی نداری، هنجارهای بینالمللی برایت الزامآور نیستند و حتی آمادهای برای تحقق اهداف خود دست به اقدامات بسیار پرهزینه بزنی، او از ترس وقوع بدترین سناریوی ممکن، مانند جنگ گسترده یا فروپاشی ساختاری، مجبور به عقبنشینی، بازبینی در محاسبات و اعطای امتیازات راهبردی میشود. در این مدل، عقلانیت ابزاری در قالب یک «بیعقلی خودخواسته و نمایشی» بازتعریف میشود تا حریف را در وضعیت تعلیق و نگرانی دائمی نگه دارد.
بازتعریف قواعد بازی: از تعامل قابل پیشبینی اوباما تا هرجومرج سازنده ترامپ
برای درک عمیقتر پویایی این دکترین، باید آن را در بستر تقابل دو رویکرد متفاوت در واشنگتن تحلیل کرد. دولت «باراک اوباما» با اتکا به رویکردی مبتنی بر دیپلماسی چندجانبه و تعامل نهادمحور، به دنبال ادغام ایران در نظم جهانی از طریق برجام بود. اوباما تصویری حقوقی، باثبات، نهادمحور و به شدت قابل پیشبینی از قدرت آمریکا ارائه داد. از نظر استراتژیستهای تندرو واشنگتن، این پیشبینیپذیری یک نقطه ضعف بزرگ بود؛ چرا که به تهران اجازه میداد با محاسبه دقیق مرزهای تهدید، بازدارندگی و تساهل آمریکا، نفوذ منطقهای خود را توسعه دهد و برنامه موشکیاش را بدون هراس از واکنش سخت واشنگتن پیش ببرد.
با ورود ترامپ به کاخ سفید در سال ۲۰۱۷، این نظم به ظاهر پایدار تا حد زیادی دگرگون شد. ترامپ و مشاوران ارشدش به این نتیجه رسیدند که مهار ایران نیازمند یک تکانه شدید روانی و استراتژیک است. ترامپ نیامده بود که یک شریک دیپلماتیک باثبات یا مجری قابل پیشبینیِ قواعد و معاهدات بینالمللی باشد؛ او تمایل داشت دشمنان واشنگتن، هر ثانیه منتظر یک تصمیم ویرانگر یا حرکتی غیرمنتظره باشند.
ابزارهای او برای اجرای این نمایش قدرت، برخلاف دوران نیکسون، تکبعدی نبودند. ترامپ شبکه رسانهای و دیپلماسی دیجیتال را به خدمت گرفت. پیامهای ناگهانی، تند و جنجالی او در شبکههای اجتماعی، نه تنها بازارهای مالی تهران را دچار نوسان میکرد، بلکه اتاقهای فکری و دستگاههای اطلاعاتی ایران را به تحلیلهای فرسایشی و مداوم وا میداشت. حرکت پاندولی و مداوم ترامپ میان سیگنالهای مذاکره و تهدیدهای شدید علیه ایران، در کنار چیدمان کابینهای از جنس «تندروهای جنگطلب» نظیر جان بولتون و مایک پمپئو، همگی قطعات یک پازل بزرگ بودند: ساختن چهرهای از یک رئیسجمهور «مهارناپذیر» و غیرقابل پیشبینی که ممکن است در هر لحظه دست به اقدام نظامی بزند.
اهرمهای سهگانه فشار: کالبدشکافی مکانیسم خفقان ترکیبی
سیاست «فشار حداکثری» (Maximum Pressure) تجسم عینی، عملیاتی و سازمانیافته دکترین مرد دیوانه در قبال ایران بود. واشنگتن مدلهای سنتی مهار را کنار گذاشت و با تلفیق ابزارهای حقوقی، اقتصادی و روانشناختی، سه اهرم کلیدی را برای افزایش فشار بر نظام تصمیمگیری در تهران به کار بست.
۱- اهرم اول: شوک حقوقی ـ روانی با پاره کردن برجام (May 2018)
خروج یکجانبه آمریکا از توافقی که به تأیید شورای امنیت سازمان ملل رسیده بود، نخستین زلزله استراتژیک ترامپ بود. هدف اصلی واشنگتن از این اقدام، فراتر از یک لغو ساده توافق بود؛ ترامپ میخواست بیاعتنایی واشنگتن به محدودیتهای ناشی از توافق را به نمایش بگذارد و این پیام را منتقل کند که در صورت تغییر شرایط، آمریکا آماده بازتعریف قواعد بازی است. این حرکت شوک روانی و ساختاری شدیدی به بدنه حاکمیت و بازار ایران وارد کرد. پیام پنهان این اقدام از نگاه طراحان فشار حداکثری واضح بود: وقتی واشنگتن توافق خود را زیر پا میگذارد، یعنی برای گامهای بعدی تندتر، آمادگی پذیرش هزینههای سیاسی و حقوقی بیشتری را دارد. این اقدام، خط بطلانی کشید بر تمام محاسباتی که روی تداوم محدودیتهای سیاسی و دیپلماتیک آمریکا حساب کرده بودند.
۲- اهرم دوم: جنگ تمامعیار اقتصادی و استراتژی صفر کردن نفت
در این فاز، دکترین مرد دیوانه ابزار ملموس خود را یافت. واشنگتن تحریمهای ثانویه بانکی و نفتی را با شدتی بیسابقه اعمال کرد.
هدف، به حداقل رساندن منابع درآمدی و محدود کردن شدید ظرفیت مالی ایران بود تا توانایی پشتیبانی مالی تهران از متحدان منطقهایاش سلب شود. پیامد مستقیم این سیاست برای ایران، کاهش شدید ارزش پول ملی، افزایش فشارهای تورمی و تشدید بحرانهای معیشتی بود. از دیدگاه واقعگرایی ساختاری، واشنگتن با این کار بخشی از بنیانهای اقتصادی قدرت ایران را هدف گرفت تا حاکمیت را میان دو گزینه مخیر کند: تن دادن به شروط دوازدهگانه پمپئو یا مواجهه با فشار و فرسایش تدریجی اقتصادی.
۳- اهرم سوم: ایجاد ابهام نظامی استراتژیک و تعلیق دائمی
مهمترین بخش دکترین مرد دیوانه، مدیریت ادراک رقیب از احتمال و دامنه پاسخ نظامی است. دولت ترامپ به عمد تهران را در فاز تعلیق دائمی میان «جنگ یا صلح» نگه داشت. در مدلهای سنتی، ارتشها بر اساس دکترینهای اعلامشده عمل میکنند، اما ترامپ عمداً پیامهای متناقض و خطوط قرمز متغیری ارائه میداد. اعزام ناوگروهها به خلیج، تهدید به هدف قرار دادن مراکز فرهنگی و تغییر لحنهای ناگهانی، هزینههای محاسباتی را برای فرماندهان نظامی ایران به شدت بالا برد. تهران در هر اقدام منطقهای خود باید این سناریو را بررسی میکرد که آیا این عمل منجر به یک پاسخ نظامی گسترده یا حملات سنگین از سوی یک «رئیسجمهور غیرقابلپیشبینی» خواهد شد یا خیر. این ابهام، به یکی از مهمترین عوامل بازدارنده در محاسبات تهاجمی رقیب تبدیل شد.
ژانویه ۲۰۲۰؛ لحظه تلاقی تئوری و واقعیت عریان
برای بیش از سه سال، بخش عمدهای از بدنه تحلیلی و تصمیمگیر در تهران بر این باور بودند که رفتارها، تهدیدها و حرکات ترامپ صرفاً یک «بلوف بزرگ رسانهای» و ابزار فشار برای کشاندن ایران به پای میز مذاکره و تحمیل توافقی سختتر است. فرض بر این بود که آمریکا به دلیل هراس از تبعات یک جنگ منطقهای، هرگز دست به اقدامات پرخطر نخواهد زد. اما در ژانویه ۲۰۲۰، دستور مستقیم ترامپ برای کشتن هدفمند قاسم سلیمانی در بغداد، تمام این فرضیات سنتی را به ناگاه باطل کرد.
این عملیات، نقطه اوج و تجسم بسیار پرهزینه و پرریسک دکترین مرد دیوانه بود. واشنگتن با عبور از سطحی از رویارویی که دولتهای بوش و اوباما از آن پرهیز کرده بودند، محاسبات استراتژیک ایران را دچار یک شوک عظیم کرد. ترامپ با این اقدام نشان داد که آمادگی پذیرش ریسک بالای نظامی و سیاسی برای ضربه زدن مستقیم به یکی از مهمترین فرماندهان ایران را دارد. این حرکت، سطح بازدارندگی آمریکا را در منطقه به شدت ارتقا داد و به تهران تفهیم کرد که در برابر دکترین مرد دیوانه، فرمولهای قدیمی «صبر استراتژیک» یا «پاسخهای نیابتی» ممکن است به قیمت سنگینی تمام شوند. این حادثه نشان داد که ابهام استراتژیک واشنگتن، در صورت لزوم، میتواند به قاطعیت عملیاتی و استفاده مستقیم از قدرت نظامی تبدیل شود.
ترازنامه راهبرد؛ موفقیت یا فرسایش؟
بررسی واقعبینانه و همهجانبه عواقب این دکترین نشان میدهد که ارزیابی دستاوردهای آن مستلزم نگاهی چندبعدی است:
• از دیدگاه واشنگتن و معماران فشار حداکثری، این سیاست دستاوردهای قابلتوجهی داشت: آنها توانستند با تحمیل فشار اقتصادی کمسابقه بر ایران، ذخایر ارزی کشور را بهشدت کاهش دهند، فروش نفت را به میزان قابلتوجهی محدود کنند و ظرفیت مانور اقتصادی و لجستیکی تهران در پروژههای منطقهای را به شکل ملموسی محدود کنند. نمایش قاطعیت و غیرقابلپیشبینی بودن رفتار واشنگتن در ژانویه ۲۰۲۰، بازدارندگی آسیبدیده آمریکا را تا حدی احیا کرد و حاکمیت ایران را در اتخاذ تصمیمات تهاجمی بعدی، بهشدت محتاطتر و محاسبهگرتر ساخت. در واقع، این دکترین توانست در برخی حوزهها توازن قوا را به سود ایالات متحده تغییر دهد.
• اما این استراتژی هزینههایی نیز داشت و دکترین مرد دیوانه به هدف نهایی خود، یعنی وادار کردن تهران به پذیرش توافقی جدید با محدودیتهای گستردهتر در حوزههای هستهای، موشکی و منطقهای، یا تغییر بنیادین رفتار جمهوری اسلامی، دست نیافت. در مقابل، این فشار بیامان باعث شد ایران ظرفیتهای دفاعی و تهاجمی خود را بازتنظیم و تا حدی تابآورتر کند، به سمت استراتژی «نگاه به شرق» و اتحادهای راهبردی با قدرتهایی چون چین و روسیه سوق داده شود و برنامه هستهای خود را پس از خروج آمریکا از برجام، با عبور از بخش مهمی از محدودیتهای پیشین توافق، بیش از گذشته توسعه دهد.
• دکترین مرد دیوانه همواره بر لبه تیغ حرکت میکند؛ این استراتژی یک بازی پرریسک در بالاترین سطوح امنیت بینالملل است. اگر رقیب، تهدیدات رهبر غیرقابلپیشبینی را صرفاً یک نمایش و بلوف تلقی کند، کل استراتژی شکست میخورد و خنثی میشود؛ اما اگر رقیب این تهدیدها را بیش از حد جدی بگیرد و دچار وحشت شود، خطر وقوع یک درگیری نظامی پیشدستانه و ناخواسته که هیچکدام از طرفین خواهان آن نبودهاند، بهطرز فاجعهباری افزایش مییابد.
تجربه ترامپ در قبال ایران نشان داد که نمایش حسابشده بیثباتی، قاطعیت بدون قید و بند و ابهام استراتژیک، میتواند به عنوان ابزارهای کارآمد قدرت، چرخهای دیپلماسی سنتی را به نفع قدرت برتر کند یا متوقف کند و طرف مقابل را در موضع ضعف، انفعال و فشار اقتصادی و نظامی قرار دهد. ترامپ ثابت کرد که در دنیای واقعی و خشن سیاست بینالملل، گاهی اوقات شکستن آگاهانه برخی قواعد بازی و ایجاد تصور از غیرقابلپیشبینی بودن، میتواند بیش از پیروی صرف از اصول دیپلماتیک، رقیب را مهار کند. دکترین مرد دیوانه اگرچه ایران را به پای میز مذاکره مورد نظر ترامپ نکشاند، اما با تغییر اساسی در زمین بازی و تحمیل هزینههای گزاف، موازنه ژئوپلیتیک را تا حدی به نفع واشنگتن بازتعریف کرد.