
زاهیر محمدی
خیزش ژینا را نمیتوان در سطح یک واکنش اجتماعی به مرگ یک دختر جوان فروکاست؛ همانگونه که نمیتوان آن را صرفا قیامی علیه حجاب اجباری یا اعتراض عمومی به حاكمیت دانست. ژینا در جایی ایستاد که چندین لایه از تاریخ منازعه با جمهوری اسلامی بر هم منطبق شدند؛ کوردستان، زن، آزادی و زندگی در یک لحظه تاریخی به یکدیگر رسیدند و آنچه برای حاکمیت چهار دهه در قالب مسائل جداگانه قابل مدیریت بود، در یک گفتمان واحد به هم پیوند خورد. ژینا نه آغاز یک تاریخ، بلکه آشکارشدن دوباره تاریخی بود که از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ آغاز شده و در اشکال مختلف، از کوردستان تا خیابانهای تهران علیه رؤیای تمکین امتداد یافته است.
1 ــ گفتمان انقلاب
گرچه انقلابها را میتوان لحظهای برای انتقال و تغییر قدرت سیاسی دانست، اما بخش مهمی از انقلابیون ۱۳۵۷ ایران، انقلاب را فراتر از جابهجایی قدرت و تصرف دولت میفهمیدند. از همینرو، نظامی که پس از انقلاب شکل گرفت، خود را صرفا یک حکومت مستقر نمیدانست، بلکه حاکمیتی انقلابی میدید که مشروعیتش را نه فقط از در اختیار گرفتن دولت، بلکه از ادعای دگرگونسازی بنیادهای جامعه و بازتعریف مناسبات اجتماعی به دست میآورد. در این تلقی انقلاب با سقوط یک حکومت پایان نمییافت؛ بلکه از همان نقطه به پروژهای برای بازسازی جامعه و مهندسی عرصههای مختلف زندگی بدل میشد. بنابراین انقلاب صرفا پروژهای برای تصرف دولت نبود، بلکه پروژهای برای تصرف و بازتعریف معنا بود؛ معنای انسان و اخلاق، خانواده و زن، جامعه و مناسبات اجتماعی و در نهایت، شیوه زیستن.
در این دستگاه، جامعه مطلوب جامعهای نبود که صرفا از حکومت اطاعت کند؛ جامعه مطلوب جامعهای بود که ارزشهای حکومت را درونی کند. این تفاوت مهم است. قدرت هنگامی به عمیقترین شکل خود میرسد که دیگر نیازی به اجبار آشکار نداشته باشد و سوژه خود را درون مرزهایی تعریف کند که قدرت پیشاپیش برای او تعیین کرده است. رؤیای جمهوری اسلامی از همان ابتدا چیزی فراتر از فرمانبرداری سیاسی بود؛ رؤیای تمکین اجتماعی بود.
کوردستان نخستین و بزرگترین چالشی بود که جمهوری اسلامی با آن روبهرو شد. اهمیت این تقارن تاریخی در این است که کوردستان در برابر حکومتی قرار گرفت که هنوز در حال تثبیت خود بود و میخواست اقتدار انقلابی خویش را بر سراسر قلمرو كشور اعمال کند. اما کوردستان از همان ابتدا نخواست صرفا ابژه سیاست حاكمیت مركزی نوپا باشد؛ بلكه خود را بهعنوان یک سوژه سیاسی با حافظه، سازمان، هویت و مطالبات تاریخی مشخص وارد صحنه کرد.
از اینجا منازعه کوردستان با جمهوری اسلامی را نمیتوان فقط جنگ حکومت با احزاب سیاسی یا نزاعی امنیتی بر سر کنترل یک منطقه دانست. در سطحی عمیقتر، این منازعه برخورد دو منطق متفاوت بود: منطق حاکمیتی که میخواست یک نظم واحد را بر جامعه تحمیل کند و منطق جامعهای که حاضر نبود موجودیت سیاسی خود را به تعریف مرکزگرایانه نوبنیاد تقلیل دهد.
کوردستان از همان آغاز شکاف میان «انقلاب» و «جامعه» را آشکار کرد. حکومت میخواست انقلاب را به نظم تبدیل کند؛ کوردستان میخواست نشان دهد که نظم جدید، بدیهی و بیرقیب نیست. اما همزمان با کوردستان، میدان دیگری نیز گشوده شد: میدان زن.
پس از کوردستان زن دومین میدان مهم چالشبرانگیز در برابر حاکمیت انقلابی بود؛ با این تفاوت که زن از همان آغاز در مرکز یکی از مهمترین خطوط تقابل ایدئولوژیک انقلاب اسلامی با میراث اجتماعی و حقوقی دوره پهلوی قرار داشت. در گفتمان انقلابیون اسلامی مخالفت با رژیم شاه صرفا مخالفت با یک نظام سیاسی نبود، بلکه مخالفت با نوعی از نظم اجتماعی نیز بود که در آن، اعطای حق رأی به زنان، گسترش حضور اجتماعی آنان و طرح حقوق جدید برای زن بهعنوان نشانههای انحراف اخلاقی و بیبندوباری بازنمایی میشد. از این منظر، زن مطلوب حاکمیت انقلابی نه صرفا یک زن مسلمان، بلکه الگویی اجتماعی بود: زنی محجبه، خانوادهمحور و خانهدار که جایگاه اجتماعی و اخلاقی او در چارچوب نظم جدید تعریف میشد؛ در برابر، مرد مطلوب نیز مردی بود که بر نفس اماره غلبه کرده و در برابر آنچه آزادی بیقید تلقی میشد، مقاومت میکرد.
از همین رو تقابل بر سر زن خیلی زودتر از آنکه حاکمیت فرصت تثبیت کامل خود را پیدا کند به عرصهای برای سنجش حدود قدرت انقلابی تبدیل شد. در نخستین راهپیمایی ۸ مارس پس از انقلاب، زمانی که هنوز یک ماه از استقرار حاکمیت جدید نگذشته بود، زنان در برابر نگاه و سیاستی ایستادند که میکوشید جایگاه آنان را بر اساس الگوی ارزشی تازهای بازتعریف کند. اهمیت این اعتراض در همین تقدم زمانی نهفته است: زن پیش از آنکه به موضوعی در حاشیه سیاست تبدیل شود، به یکی از نخستین میدانهای مقاومت اجتماعی در برابر پروژه بازسازی انقلابی جامعه بدل شد. مسئله صرفا حجاب یا یک مقررات خاص نبود؛ نزاع بر سر این بود که چه کسی حق دارد بدن، هویت، رفتار و جایگاه اجتماعی انسان را تعریف و تنظیم کند.
زن و کوردستان دو مسئله منفک در برابر حاکمیت انقلابی نبودند، بلکه دو صورت متفاوت از مواجهه جامعه با یک منطق واحد قدرت بودند. در کوردستان مسئله در سطح جغرافیا، سیاست و هویت جمعی ظاهر شد؛ در مورد زن در سطح بدن، زندگی روزمره و موقعیت اجتماعی. یکی در برابر حق مرکز قدرت برای تعریف موجودیت سیاسی ایستاد و دیگری در برابر حق قدرت برای تعریف موجودیت اجتماعی. اما در عمق هر دو یک پرسش مشترک حضور داشت: چه کسی حق دارد دیگری را تعریف کند؟ این پرسش، چهار دهه بعد در ژینا به نقطه تلاقی رسید.
2 ـ بدن ژینا
ژینا در این تاریخ نه فقط یک قربانی و نه صرفا یک نماد زنانه است؛ او نقطهای است که در آن بدن زنانه و جغرافیای کوردستان به یکدیگر متصل میشوند. نام ژینا از کوردستان میآید، اما بدن او در تهران در معرض قدرت قرار میگیرد. همین جابهجایی، مرزهای معمول گفتمان حاکمیت را برهم میزند.
حکومت میتوانست کوردستان را در چارچوب «امنیت» و زن را در چارچوب «فرهنگ» تعریف کند. میتوانست یکی را مسئلهای امنیتی و دیگری را مسئلهای اخلاقی معرفی کند. اما ژینا این تفکیک را از میان برداشت. در ژینا کوردستان وارد بدن زن شد و زن وارد سیاست کوردستان.
از همینجاست که شعار «ژن، ژیان، ئازادی» اهمیت گفتمانی خود را پیدا میکند. این شعار صرفا مجموعهای از سه واژه نیست؛ نوعی بازتعریف رابطه میان سوژه و قدرت است. زن دیگر موضوعی نیست که درباره او تصمیم گرفته شود؛ سوژهای است که درباره زندگی خود سخن میگوید. زندگی دیگر صرفا زندهبودن و بقا نیست؛ کیفیتی از زیستن است که بدون آزادی ناقص میماند و آزادی نیز از سطح یک مطالبه حقوقی فراتر میرود و به حق جامعه برای تعیین صورت زندگی خویش تبدیل میشود. در این نقطه زن و کوردستان به هم میرسند.
کوردستان نیز دقیقا با همین مسئله روبهرو بوده است: اینکه چه کسی حق دارد درباره موجودیت، آینده و جایگاه آن تصمیم بگیرد. اگر در مورد زن، قدرت میخواهد بدن و سبک زندگی او را تعریف کند، در مورد کوردستان نیز قدرت میخواهد مرزهای سیاست، هویت و خواستههای آن را از بیرون تعیین کند. از این زاویه، رابطه زن و کوردستان در ژینا یک همزمانی تصادفی نیست؛ همپوشانی دو سوژهگی سرکش در برابر یک نظم واحد تعریفکننده است. زن میگوید من آن چیزی نیستم که قدرت برای من تعریف کرده است. کوردستان نیز میگوید من آن چیزی نیستم که حاكمیت برای من تعریف کرده است. ژینا لحظهای بود که این دو گزاره در یک میدان واحد قرار گرفتند.
به همین دلیل است که ژینا توانست از جغرافیای کوردستان عبور کند و به یکی از فراگیرترین خیزشهای تاریخ معاصر ایران تبدیل شود. مسئلهای که حکومت میخواست آن را در مرزهای کوردستان محصور کند، این بار به یک زبان عمومی تبدیل شد. اما این عمومیشدن به معنای از دست رفتن خاستگاه کوردی آن نبود؛ برعکس، قدرت گفتمان ژینا دقیقا از خاستگاه آن میآمد.
ژینا نشان داد که یک مطالبه هنگامی میتواند عمومی شود که ابتدا بتواند در یک موقعیت مشخص، اصالت و معنای خود را حفظ کند و این شاید یکی از مهمترین وجوه سیاسی ژینا برای کوردستان باشد. کوردستان برای آنکه بر تحولات ایران اثر بگذارد، مجبور نیست کوردستانی بودن خود را پنهان کند. لازم نیست مسئله خود را در زبان دیگری حل کند تا برای دیگران قابل پذیرش شود. ژینا دقیقا خلاف این منطق را ثابت کرد: هرچه خاستگاه روشنتر باشد، امکان گسترش بیشتر خواهد شد.
3 ــ پس از تمکین
چهار سال پس از خیزش ژینا، مهمترین پرسش شاید دیگر این نباشد که آیا حکومت توانست اعتراض را سرکوب کند؟ پاسخ این پرسش روشن است. پرسش مهمتر این است که آیا توانست جامعه را به وضعیت پیش از ژینا بازگرداند؟ اینجا باید میان کنترل سیاسی و هژمونی اجتماعی تمایز گذاشت.
حکومت میتواند خیابان را کنترل کند، اما الزاما نمیتواند معنای خیابان را کنترل کند. میتواند یک اعتراض را سرکوب کند، اما الزاما نمیتواند تغییری را که اعتراض در ذهن و رفتار جامعه ایجاد کرده است، معکوس کند. میتواند قانون وضع کند، اما الزاما نمیتواند ارزشهایی را که جامعه دیگر مانند گذشته نمیپذیرد، دوباره درونی کند. بنابراین یکی از مهمترین آثار ژینا در جایی اتفاق افتاده که شاید کمتر درباره آن سخن گفته میشود: در زندگی روزمره.
آزادیهای مدنی و اجتماعی که جمهوری اسلامی در دهههای نخست علیه آنها نیرو بسیج کرد، امروز در بسیاری از فضاهای عمومی ایران، به واقعیتهای عادی زندگی تبدیل شدهاند. زنانی که در خیابان، دانشگاه، کافه، محل کار و فضای عمومی با صورت و سبک زندگی انتخابی خود حضور دارند، فقط یک قانون را نقض نمیکنند؛ آنها در حال جابهجایی مرزهای هنجاری جامعهاند. این همان جایی است که رؤیای تمکین شکست میخورد.
تمکین زمانی ممکن است که قدرت بتواند «امر مطلوب» خود را به «امر طبیعی» تبدیل کند. ژینا نشان داد که این طبیعیسازی کامل نشده است. حتی اگر حاکمیت همچنان قدرت سرکوب داشته باشد، دیگر نمیتواند با همان اطمینان سابق درباره جامعهای سخن بگوید که گویی ارزشهای رسمی آن را بهطور کامل درونی کرده است. اما در این میان، کوردستان همچنان در جایگاه ویژهای قرار دارد.
اگر ژینا نشان داد که زن دیگر حاضر نیست بهسادگی به سوژهای که قدرت برای او ساخته تبدیل شود، کوردستان نیز همچنان از پذیرش موقعیتی که حاكمیت تمركزگرا برای آن تعریف کرده سر باز میزند. به همین دلیل است که کوردستان در دورههای بحران و جنگ كنونی همچنان یکی از بزرگترین نگرانیهای جمهوری اسلامی است. فشار نظامی، امنیتی و تبلیغاتی علیه کوردستان را باید در متن همین نگرانی فهمید: نگرانی از جامعهای که سابقه عدم تمکین دارد، حافظه سیاسی دارد و میتواند در لحظه بحران دوباره به سوژه سیاسی تبدیل شود. در چنین شرایطی، مسئله کوردستان تنها حفظ امنیت خود نیست؛ حفظ اعتمادبهنفس سیاسی خود نیز هست.
بزرگترین خطا برای کوردستان آن است که تصور کند برای حضور در آینده سیاسی ایران باید از خاستگاه خود فاصله بگیرد یا خواستههای تاریخی خویش را تقلیل دهد. مسئله زمانی آغاز میشود که کوردستان برای پذیرفتهشدن در پروژههای دیگران، خود را از معنای سیاسی خویش تهی کند. پس از ژینا وسوسه ایجاد ائتلافها و بدیلهای سیاسیای شكل گرفته است كه خواهان ادغام كوردستان و موكول كردن آن به بعد از سرنگونی و تأسیس نظم نوین هستند. اما این افق زمانی میتواند دموکراتیک باشد که قرار نباشد پروژه سیاسی كوردستان را در خود حل کند. ایران آینده اگر قرار است دموکراتیک باشد، نمیتواند بر اساس همان منطق مرکزگرایانهای ساخته شود که جمهوری اسلامی از آن برای مدیریت کوردستان استفاده کرده است.
پروژه تاریخی کوردستان نباید در آیندهای فرضی حل شود؛ باید در تعریف همان آینده حضور داشته باشد. بنابراین اصرار کوردستان بر سر پروژه تاریخی خود، بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به سرچشمه سوژگی سیاسی است. کوردستان باید از همان نقطهای سخن بگوید که ژینا از آن قدرت گرفت: از موقعیت واقعی خود، از حافظه تاریخی خود و از خواستههای خود. ژینا به کوردستان یادآوری میکند که نیروی آن در انکار خود نیست؛ در بیان خود است.
ژینا را باید در نقطهای خواند که دو پروژه سوژهزدایی به هم برخورد کردند: پروژهای که میخواست زن را به موضوع تعریف قدرت تبدیل کند و پروژهای که میخواست کوردستان را به موضوع تعریف مرکزگرایانه تقلیل دهد. ژینا این دو را از هم جدا نکرد؛ به هم پیوند زد و نشان داد که پروژه كوردستان و آزادی زن، اگرچه یکی نیستند، اما در برابر یک منطق مشترک میتوانند در یک میدان سیاسی به هم برسند: منطق مقاومت در برابر حق انحصاری قدرت برای تعریف دیگری.
از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ژینا، حاکمیت انقلابی ایران رؤیای یکدستسازی جامعه را دنبال کرده است؛ رؤیای اینکه زن تمکین کند، کوردستان تمکین کند و جامعه سرانجام در تعریف رسمی قدرت از خود بازشناسی کند. اما ژینا نشان داد که این رؤیا محقق نشده است. کوردستان نیز نباید اجازه دهد که پس از ژینا، این رؤیا در قالبی تازه بازسازی شود؛ نه در زبان جمهوری اسلامی و نه در زبان پروژههایی که میخواهند آینده را بدون حضور مستقل کوردستان تعریف کنند. ژینا شکست رؤیای تمکین بود؛ اکنون مسئله کوردستان، حفظ اعتمادبهنفس پس از این شکست است.