
زانیار حسینی
تاریخ مبارزات سیاسی در خاورمیانه، بیش از هر چیز با چهرههای خشن، شعارهای پرشور، بیانیههای آتشین و تئوریهای کلاسیک انقلاب شناخته میشود. در این جغرافیا، سیاستمدار معمولاً کسی است که از جوانی در کوچهپسکوچههای پر حادثه یا زندانهای تاریک، مشق مبارزه کرده است. اما در میان این دالانهای تکراری، گاه چهرههایی ظاهر میشوند که معیارهای سنتی را به چالش میکشند. دکتر صادق شرفکندی، از اعضا و دبیرکل اسبق حزب دموکرات کوردستان ایران، یکی از همین استثنائات بود؛ مردی که پیش از نشستن بر کرسی رهبری یکی از قدیمیترین حزبهای اپوزیسیون در ایران، با جدول تناوبی عناصر، پیوندهای مولکولی و آزمایشگاههای شیمی دانشگاه تهران سر و کار داشت.
روایت زندگی و مرگ شرفکندی، داستانی فراتر از یک گزاره سیاسی مرسوم است. این روایت، تقاطع حیرتانگیز «نظم منطقی علم» با «آشوب بیرحمانه سیاست فرامرزی» است؛ سفری از سکوت و وقار فعالیت در دانشگاهها تا تیرهترین و دراماتیکترین پرونده تروریسم دولتی در قلب اروپای مدرن؛ شرح حالی مبتنی بر گذار از آزمایشگاههای شیمی در تهران و پاریس تا صدای رگبار گلولهها در رستوران میکونوس برلین.
انضباط منش در عصر پرآشوب
برای درک صادق شرفکندی، بایستی از نقطهای آغاز کرد که وی هنوز با اعلامیههای سیاسی سر و کار نداشته است. دههها پیش از آنکه نام او به عنوان دبیرکل حزب دموکرات کوردستان ایران بر سر زبانها بیفتد و در جهان سیاسیِ مواج و پر از التهاب پس از انقلاب ۵۷ شمسی عرض اندام نماید، وی دنیای خود را در چارچوب دقیق علوم پایه تعریف کرده بود. اخذ مدرک دکترای شیمی از دانشگاه پاریس در فرانسه، بازتابنده ذهنیتی ساختاریافته بود که به قانون علت و معلول، اثباتپذیری و نظم درونی پدیدهها باور داشت.
در کلاسهای درس دانشگاه تهران، دانشجویان با استادی روبهرو بودند که با دقتی هندسی درس میداد، آرام سخن میگفت و پدیدهها را تحلیل میکرد؛ همین ذهنیت علمی، پایهگذار رویکردی غیرپوپولیستی در رفتار و منش سیاسی وی شد. در روزگاری که ادبیات سیاسی در ایران (چه در درون حاکمیت و چه در طیفهای مختلف اپوزیسیون) انباشته از هیجانات تند، شعارهای مطلقگرا و قطبیسازیهای خشن بود، شرفکندی به دنبال زبان استدلال، دیالوگ و تفاهم ساختاری میگشت.
شیمیدان بودن وی به معنای انزوا و گسستن از جامعه نبود، بلکه به معنای نوعی نگاه ژرفنگر به مسائل بود؛ نگاهی که در آن هر دگرگونی، نیازمند و مستلزم کاتالیزورهای اجتماعی و فراهمسازی زیرساختهای فکری و بینشی بود، نه انفجارهای کور و آکنده از تعصبات ایدئولوژیک. او با دقتی آزمایشگاهی، هزینههای انسانی و سیاسی تصمیمات را وزنکشی میکرد و در درون حوادث و آشوبهای عصر، در پی نظمی بود که بر مبنای واقعیتهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی تعریف شود؛ خصلت کمیابی که دنیای سیاست ایران در طول تاریخ معاصر همواره از فقدان آن رنج برده است.
آزمایشگاه انسانی و فرمولهای سیاست
پایتخت اتریش در تابستان ۱۳۶۸ شمسی، شاهد یکی از تکاندهندهترین ترورهای سیاسی تاریخ معاصر ایران بود؛ دکتر عبدالرحمن قاسملو و همراهانش بر سر میز مذاکره، توسط فرستادگان رژیم جمهوری اسلامی ایران ترور شدند. قاسملو برای بخش بزرگی از ملت کورد و جریانهای دموکراسیخواه، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ او یک «ایده» و تجسم کاریزمایی بیبدیل بود که گفتمان مدرن مطالبات ملی را با مفهوم دموکراسی سراسری در ایران پیوند میزد و نقطه عطف همگرایی نیروهای مخالف رژیم تهران بود.
شهادت دکتر قاسملو در اوج التهابات سیاسی و مبارزات علیه جمهوری اسلامی، هم در درون ساختار حزب دموکرات کوردستان ایران و هم در دایره مخالفان رژیم حاکم، همچون زلزلهای سهمگین بود. در چنین نقطه عطف حساسی، حزب دموکرات نیازمند کسی بود که سکان هدایت تشکیلات را در بحران بهوجودآمده بر عهده بگیرد و با انضباطی دقیق، صبوری و دوراندیشی، خسارتهای وارده را به لحاظ روانی، ساختاری و سیاسی به حداقل برساند.
انتخاب دکتر صادق شرفکندی به عنوان دبیرکل جدید، انتخابی تاریخی و بسیار معنادار بود؛ او وارث صندلیای شد که پیش از او دو بار با خون رنگین شده بود. شرفکندی بهخوبی میدانست که پذیرش این مسئولیت، امضای حکمی نانوشته بر پیشانی خود اوست و قبول چنین وظیفهای به معنای استقبال از خطر مرگ در راه آرمان ملت خویش است. با این حال و برخلاف انتظارات معمول در جهان سیاست، وی در دام انزواطلبی و اقدامات تند واکنشی نیفتاد، بلکه با معماری هوشمندانه و دقیق، همچون مهندسی صبور و عملگرا، تلاش کرد گفتمان حزب را به سمت گفتوگو با سایر نیروهای سیاسی اپوزیسیون ایران هدایت کند.
در نهایت، وی به یکی از معماران اصلی نشستهای مشترک میان جریانهای مختلف ایرانی تبدیل گشت تا نشان دهد مطالبات دموکراتیک کوردها، بخشی از پازل بزرگتر آزادی و توسعه سیاسی در سراسر ایران است. در این دوران، شرفکندی از کالبد یک استاد آرام دانشگاهی خارج شده و به رهبری عملگرا بدل گشته بود که در میانه خطرات امنیتی فرامرزی، دیپلماسی پنهان و آشکار را برای احقاق حقوق ملت کورد راهبری میکرد. او میدانست که ساختار حاکم در تهران، استراتژی ترور و حذف فیزیکی رهبران آگاه را در دستور کار دارد؛ اما اصرار او بر همسوسازی مبارزه مسلحانه با مسیر مدنی و دیپلماسی، بهای سنگینی داشت که خود بیش از هر کس دیگری به آن واقف بود.
رستورانی که دادگاه تاریخ شد
در ۲۶ شهریور ۱۳۷۱ شمسی، در رستوران یونانی میکونوس برلین، دکتر صادق شرفکندی به همراه چند تن از یاران و فعالان سیاسی (فتاح عبدلی، همایون اردلان و نوری دهکردی) جلسهای را تشکیل داد تا در حاشیه کنگره بینالملل سوسیالیست، استراتژیهای آینده جنبش را هماهنگ کنند؛ اما آمران و عاملان جنایت از پیش، جوخه ترور خود را از تهران به پایتخت آلمان گسیل کرده بودند. تروریستها با سلاحهای خودکار مجهز به صداخفهکن وارد شدند و فضای آرام رستوران را به صحنه اعدامهای خیابانی شبیه به دوران جنگ جهانی دوم تبدیل کردند. دکتر شرفکندی و یارانش تنها در چند ثانیه در خون خود غلتیدند.
تروریستهای مسلح پس از انجام عملیات گریختند؛ اما پرونده این جنایت، برخلاف ترور وین، در سکوت دیپلماتیک و دالانهای تاریکِ معاملات پشتپرده گم نشد. استقلال دستگاه قضایی آلمان و پافشاری خستگیناپذیر وکلای مدافع و شهود، سرآغاز یکی از طولانیترین، پیچیدهترین و تاریخیترین پروندههای قضایی اروپا شد. محاکمه میکونوس نزدیک به پنج سال و در ۲۴۷ جلسه به طول انجامید و بیش از ۱۷۰ شاهد در دادگاه حضور یافتند. این دادرسی، تنها یک بررسی کیفری محلی نبود، بلکه به دادگاهی تاریخی برای محاکمه ساختار تصمیمگیری یک نظام سیاسی تبدیل شد.
در ۲۱ فروردین ۱۳۷۶، قاضی فریتزوف کوبش (Frithjof Kubsch) حکمی را صادر کرد که در تاریخ مناسبات بینالمللی کمسابقه بود. دادگاه برلین با شجاعت اعلام کرد که ترور میکونوس نه یک اقدام خودسرانه، بلکه تصمیمی نظاممند بوده که در بالاترین سطوح ساختار قدرت جمهوری اسلامی ایران طراحی و اجرا شده است. در متن کیفرخواست و حکم دادگاه، مشخصاً از «کمیته امور ویژه» نام برده شد؛ شورایی که عالیترین ارکان رژیم از جمله رهبر، رئیسجمهور، وزیر امور خارجه و وزیر اطلاعات وقت در آن عضویت داشتند و دستور مستقیم این ترور را صادر کرده بودند.
صدور این حکم، طوفانی سهمگین در مناسبات بینالمللی برپا کرد. کشورهای عضو اتحادیه اروپا در اعتراض به این تروریسم عریان دولتی، سفرای خود را از تهران فراخواندند و انزوای دیپلماتیک بیسابقهای دامن رژیم حاکم را گرفت. برای نخستین بار در تاریخ معاصر، یک مرجع قضایی غربی توانست با ارائه اسناد انکارناپذیر، سند رسمی تروریسم فرامرزی یک دولت مستقر را امضا کند و پرده از رویهای بردارد که دههها بهصورت سیستماتیک برای حذف دگراندیشان در آنسوی مرزها به کار گرفته میشد.
میراث بازمانده در آزمایشگاه زمان
بیش از سه دهه از فاجعه خونین میکونوس گذشته است و هنگامی که به کارنامه دکتر صادق شرفکندی مینگریم، او را نه تنها قربانی یک ترور بزدلانه، بلکه نمادی از مسیری پرافتخار و در عین حال پرهزینه در تاریخ سیاسی ایران میبینیم؛ مسیری که در آن خردورزی، دیالوگ، نظم فکری و کرامت انسانی، بهایی سنگین در برابر منطق کور خشونت و حذف فیزیکی پرداخت.
دکتر شرفکندی از نادر رهبرانی بود که نشان داد میتوان از دانشگاه و دنیای فرمولها برخاست، پای به غبارآلودترین میدان سیاست گذاشت، اما همچنان منطق، دیپلماسی و زبان گفتوگو را به اصلیترین سنگر مبارزه بدل ساخت. او تا واپسین نفس بر ضرورت راهکارهای مسالمتآمیز، برابریخواهی فراگیر و تحقق حقوق اساسی ملتها در چارچوب ساختاری عادلانه و دموکراتیک پای فشرد.
پرونده میکونوس شاید با صدور احکام زندان برای عاملان میدانی و بحرانهای مقطعی دیپلماتیک در ظاهر بسته شد، اما پرسش بنیادین آن همچنان پیشروی وجدان بشریت باز است: رژیمی که پاسخ شیمیدانان مصلح، اندیشمندان و رهبران آزادیخواه را در رستورانها و خیابانهای پایتختهای جهان با گلوله میدهد، چه آیندهای برای همزیستی و گفتوگو باقی خواهد گذاشت؟
پاسخ این پرسش را نه در لابلای اسناد محرمانه امنیتی، بلکه در امتداد همان راهی باید جستوجو کرد که دکتر صادق شرفکندی بر تختهسیاه دانشگاه و پشت میزهای گفتوگو ترسیم نمود؛ مسیری که در آن، اگرچه میتوان جسم فیزیکی انسانها را با آتش گلوله خاموش کرد، اما آرمان آزادی و عدالت در لایههای ژرف تاریخ، درست مانند فرمولهای بنیادین شیمی، فسادناپذیر و جاودانه خواهد ماند.