
مصطفی مولودی
روز چهارشنبه، اول مهرماه ۱۴۰۵ خورشیدی (۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶)، مسعود پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به ایراد سخنرانی پرداخت. از شواهد امر چنین برمیآمد که نطق روز سهشنبه دونالد ترامپ در همین مجمع، او را بهشدت برآشفته و دستپاچه کرده بود؛ چنانکه هنگام ورود به سرسرای اجلاس، بهرغم اصرار خبرنگاران برای پاسخگویی، ترجیح داد سکوت پیشه کند و شتابان از برابر آنان بگذرد. نمیدانم تا زمان فرارسیدن نوبتش در جایگاه، چه دقایق پرتنشی را پشت سر گذاشت، اما سنگینی بار روانی سخنان ترامپ بر چهره و رفتار او کاملا آشکار بود و تزلزل و آشفتگی در حرکاتش موج میزد. تا جایی که حتی در طلیعه کلام، بیپرده اعتراف کرد: «من متنی آماده کرده بودم تا در اینجا ارائه دهم، اما سخنان ترامپ مرا ناگزیر ساخت اینگونه سخن بگویم.» این پریشانی تا پایان نطق بر سراسر حضور او سایه افکنده بود؛ چهرهای درهمکشیده، لکنت و آشفتگی بیان و زبانی ناروان که حتی تکیه بر متن مکتوب نیز نتوانست ناکامی او را در جلب توجه حاضران اندکشمار در سالن جبران کند و سخنانش بیهیچ تأثیر ملموسی بر شنوندگان به پایان رسید.
پزشکیان بیش از هر چیز در قامت «قربانی» ظاهر شد و کوشید چنین القا کند که حاکمیت تهران تنها از خود دفاع کرده است. او در همان حال که از آمادگی همزمان برای تقابل و مذاکره با دشمنان دم میزد، برای مظلومنمایی و مشروعیتبخشی به نظام متبوعش، به این ادعای تکراری و کهنه متوسل شد که ایران در طول بیش از دویست سال گذشته، آغازگر هیچ جنگی نبوده است!
چندی پیش مروری بر تاریخ جنگهای ایالات متحده داشتم. این کشور طی ۲۵۰ سال گذشته، جدا از جنگ داخلی، ۴۶۹ کارزار نظامی را فراتر از مرزهای خود به راه انداخته است. به بیان دیگر، جنگ و مداخله نظامی در تاریخ و فرهنگ سیاسی آمریکا سابقهای دیرینه و نهادینه دارد. اما اگر به تاریخ معاصر خاورمیانه نیز نگاهی بیندازیم، درمییابیم که جنگ در این منطقه نیز نه پدیدهای گذرا و مقطعی، بلکه امری مستمر و ریشهدار بوده است؛ روندی تاریخی که حکومتهای ایران نیز، در دورههای مختلف، در شکلگیری و تداوم آن نقش داشتهاند.
پزشکیان در تریبون مجمع عمومی ادعا کرد: «ایران هرگز آغازگر هیچ جنگی نبوده است»؛ در حالی که بسیاری از پژوهشگران برجسته تاریخ، سرکوبهای مسلحانه و جنگهای خونین داخلی را نیز در زمره منازعات جنگی قرار میدهند و از منظر ماهیت و ابعاد ویرانگری، میان نبردهای داخلی و خارجی تفاوت بنیادینی قائل نیستند. از این رو، بررسی پیامدهای جنگ در تاریخ ۲۵۰ ساله آمریکا و ایران و بازخوانی کارنامه هر دو کشور، میتواند ابعاد این ادعا را روشنتر سازد.
ایالات متحده در این ربع هزاره، از اتحادیهای متشکل از ۱۳ ایالت به کشوری پهناور با ۵۰ ایالت بدل شد؛ سرزمینی که مرزهایش بهمراتب فراتر از محدوده جغرافیایی بدو تأسیس گسترش یافت و این توسعه سرزمینی، تا حد زیادی، در پی برتری نظامی و سیاسی آن رقم خورد. اما در همان بازه زمانی، تاریخ ایران با سلسلهای از جنگها و منازعاتی همراه بود که پیامد آنها از دست رفتن سرزمینها و کاهش دامنه جغرافیایی ایران بود: نخست، واگذاری بخش بزرگی از سرزمینهای قفقاز، از جمله داغستان، گرجستان شرقی و بخش عمدهای از سرزمینهای جمهوری آذربایجان کنونی، در پی عهدنامه گلستان در سال ۱۸۱۳؛ سپس، واگذاری آخرین بخشهای باقیمانده قفقاز، از جمله ایروان و نخجوان، در عهدنامه ترکمانچای در سال ۱۸۲۸؛ چشمپوشی از هرات و بخشهایی از افغانستان کنونی به موجب معاهده پاریس در سال ۱۸۵۷؛ واگذاری مرو و بخشهایی از خوارزم و مناطق پیرامون آن به روسیه در چارچوب پیمان آخال در سال ۱۸۸۱ و توافقهای مرزی پس از آن؛ و در سده بیستم، تعیین مرز ایران و عراق بر سر شطالعرب در معاهده ۱۹۳۷ و سرانجام پذیرش جدایی بحرین از ایران در سال ۱۹۷۰ در دوران پهلوی.
اگر به ترازنامه بیش از دو قرن جنگ و منازعه در آمریکا و ایران نگاهی بیندازیم، درمییابیم که ایالات متحده در این مدت قلمرو خود را بهمراتب فراتر از مرزهای بدو استقلال گسترش داد، در حالی که حاکمان ایران در پی شکستهای نظامی و قراردادهای تحمیلی، بخشهای گستردهای از سرزمینهای تحت حاکمیت خویش را از دست دادند. به بیان کوتاه، برآیند این منازعات برای ایران عمدتا با از دست رفتن اراضی و کاهش دامنه جغرافیایی کشور همراه بود؛ چراکه در بسیاری از مقاطع، ضعف نظامی، ناکارآمدی حکمرانی و انزوای سیاسی، توان دفاع مؤثر از قلمرو کشور را از حکومتهای وقت سلب کرد و آنها را ناگزیر به پذیرش واگذاری خاک و امتیازات ارضی ساخت.
در این میان، مقایسه جنگهای داخلی دو کشور نیز درخور تأمل است. آمریکا در سده نوزدهم با بحران دهشتناک جنگ داخلی دستوپنجه نرم کرد، اما برآیند آن نبرد تاریخی، تحکیم بنای فدرالیسم و نهادینهشدن حاکمیتی دموکراتیک بود که امروزه نقشی بنیادین در موازنههای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی جهان ایفا میکند. در نقطه مقابل، ایران، بهویژه در سده اخیر، دورههایی از سنگینترین و خونینترین سرکوبهای داخلی را تجربه کرده است؛ سرکوبهایی که پیامدهای ویرانگری برای جامعه بر جای گذاشتند. مروری اجمالی بر این سرکوبها، گواه این مدعاست:
رضاشاه در فاصله سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۵ خورشیدی، جنبش کلنل محمدتقیخان پسیان در خراسان، نهضت میرزا کوچکخان جنگلی در گیلان و مازندران و قیام ابوالقاسم لاهوتی در تبریز را سرکوب کرد. سپس، میان سالهای ۱۳۰۲ تا ۱۳۱۲، با تحمیل سیاست قهری «تختهقاپو» و اسکان اجباری عشایر در لرستان، ساختار اجتماعی و شیوه زندگی عشایری آن منطقه را بهشدت درهم کوبید و همزمان به سرکوب شیخ خزعل در اهواز، قیام اسماعیلآقا سمکو در کوردستان و مقاومت ایل قشقایی پرداخت. در ادامه این روند، در سال ۱۳۲۵ خورشیدی نیز ارتش شاهنشاهی با یورش به حکومت ملی آذربایجان و جمهوری کوردستان، به حیات هر دو تجربه سیاسی نوپا پایان داد.
با پیروزی انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷ و روی کار آمدن جمهوری اسلامی، سیاست سرکوب ملتها و جنبشهای رهاییبخش نه تنها متوقف نشد، بلکه با ابعادی بهمراتب گستردهتر و خشونتبارتر ادامه یافت؛ روندی که پیامدهای ویرانگر آن تا امروز نیز ادامه دارد.
کوردستان آشکارترین سند این کارنامه است. در همان ماههای نخست پس از انقلاب، مردم کوردستان ایران مطالباتی جز حق تعیین سرنوشت، خودمختاری و احقاق حقوق بنیادین خود نداشتند و شعار جامعه نیز روشن و مدنی بود: «دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کوردستان». اما پاسخ حکومت، سرکوب بود؛ خمینی با صدور فتوای جهاد، فرمان لشکرکشی گسترده نظامی به کوردستان را صادر کرد. گرچه جنبش رهاییبخش کورد و نیروهای پیشرو آن، بهویژه حزب دموکرات کوردستان ایران، در برابر این حمله دلیرانه مقاومت کردند، اما بهای این مقاومت، شهادت بیش از پنجاه هزار غیرنظامی و پنج هزار پیشمرگه بود. این روند در کوردستان هرگز متوقف نشد و این منطقه همچنان با حضور گسترده نیروهای نظامی و امنیتی مواجه است. زندانهای جمهوری اسلامی نیز از نخستین سالهای استقرار حکومت، مملو از زندانیان و مبارزان سیاسی بوده و احکام اعدام بارها در مورد آنان صادر و اجرا شده است. در تازهترین نمونه از کشتارهای گسترده، در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، دهها هزار تن از معترضان با شلیک مستقیم نیروهای حکومتی کشته شدند؛ شمار قربانیان این رویداد در برخی برآوردها نزدیک به ۳۵ هزار تن اعلام شده است.
پزشکیان ادعا میکند ایران طی دویست سال گذشته هیچگاه علیه کشوری دست به اقدام تهاجمی نزده است؛ حال آنکه جمهوری اسلامی از همان آغاز، با صدور بحران و اتخاذ رویکردی ستیزهجویانه، جامعه ایران را به کام جنگی ویرانگر و هشتساله کشاند و سرانجام نیز با سرکشیدن «جام زهر»، به پذیرش شکست تن داد. رژیم به این فاجعه بسنده نکرد، بلکه با دخالتهای بیوقفه در سرنوشت کشورهای منطقه، راهبردی مخرب را زیر عنوان «عمق استراتژیک» و با نام «میدان» پایهگذاری کرد. در چارچوب این سیاست، شبکهای مسلح از شبهنظامیان نیابتی و فرقهگرا شکل گرفت، صدها میلیارد دلار از ثروت مردم ایران به هدر رفت و هزاران جوان به کام مرگ فرستاده شدند؛ سیاستی که حاصل آن چیزی جز فرسایش منابع ملی و ایجاد بحرانهای دیرپا و چند دههای در خاورمیانه نبوده است.
پزشکیان در تریبون سازمان ملل، بیش از آنکه سخنگوی آلام مردم دردمند ایران باشد، از مردم غزه سخن گفت؛ اما به این واقعیت اشاره نکرد که سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی چه پیامدهایی برای مردم این منطقه داشته است. تهران با حمایت از گروههایی مانند حماس، جهاد اسلامی و حزبالله و تقویت توان نظامی آنها، در شکلگیری معادلاتی نقش داشته است که سرانجام به حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ انجامید. از این منظر، جمهوری اسلامی نمیتواند خود را تنها ناظر یا حامی مردم فلسطین معرفی کند و همزمان از مسئولیت سیاستهایی که به تشدید تنش و تداوم چرخه درگیری در منطقه انجامیدهاند، شانه خالی کند؛ همان فاجعهای که در آن شبهنظامیان حماس با هجوم به جنوب اسرائیل، در کمتر از یک شبانهروز بیش از ۱۲۰۰ غیرنظامی، از جمله زنان و کودکان، را به خاک و خون کشیدند؛ اقدامی که علی خامنهای از نخستین رهبرانی بود که به ستایش از آن برخاست و اعلام کرد: «پیشانی و بازوی آن طراحان دانا و جوانان شجاع را میبوسیم». پیامد این ماجراجویی ویرانگر چه بود جز کشته شدن دهها هزار فلسطینی، نابودی بخشهای گستردهای از زیرساختهای غزه و به بنبست کشاندن مسئله فلسطین برای سالهای طولانی؟
کارنامه جنگافروزی و تنشآفرینی جمهوری اسلامی در دهههای گذشته برای ملتهای ایران، چیزی جز تباهی، فلاکت و فرسایش منابع و فرصتهای کشور به همراه نداشته است؛ آتشی که دامنه آن به سراسر خاورمیانه نیز کشیده شده و جمهوری اسلامی را به یکی از کانونهای اصلی تنش، بحران و بیثباتی در منطقه بدل کرده است.
پزشکیان همچنین گفت: «ما تروریست نیستیم، بلکه قربانی تروریم» و چنین وانمود کرد که گویی رهبر جمهوری اسلامی در یک عملیات تروریستی هدف قرار گرفته است. حال آنکه خامنهای نیز، مانند دهها فرمانده ارشد سپاه پاسداران، در جریان یک جنگ فعال نظامی و در پی حملات موشکی و هوایی کشته شد. پزشکیان نیک میداند که تروریسم تنها به عملیات مسلحانه علیه افراد محدود نمیشود؛ بلکه جنایات سازمانیافتهای را نیز در بر میگیرد که جمهوری اسلامی طی دههها در داخل و خارج از کشور مرتکب شده است؛ از قتل داریوش و پروانه فروهر، سرگرد عباسی، محمدجعفر پوینده و صدها روشنفکر و آزادیخواه دیگر، تا ترور دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین، دکتر صادق شرفکندی در برلین، دکتر شاپور بختیار در پاریس و کاظم رجوی در ژنو و کشتار و ترور صدها فعال سیاسی دیگر در خاک اروپا و اقلیم کوردستان.
از این منظر، این ترورها و عملیات سازمانیافته علیه مخالفان جمهوری اسلامی را نمیتوان مجموعهای از اقدامات پراکنده و بیارتباط دانست؛ بلکه باید آنها را در امتداد سیاستی دید که در آن حذف فیزیکی مخالفان، تعقیب و ارعاب آنان در خارج از مرزها و سرکوب سازمانیافته در داخل کشور، به ابزارهایی برای حفظ و تحکیم قدرت تبدیل شدهاند. مجموعه این اقدامات، در ادبیات سیاسی و حقوقی، مصداق بارز «تروریسم دولتی» بوده و به یکی از سیاهترین ابعاد کارنامه جمهوری اسلامی در عرصه داخلی و خارجی بدل شده است.
پزشکیان اظهار داشت: «مردم کشور ما هفت ماه است شب و روز در خیابانها از خود دفاع میکنند». تردیدی نیست که دفاع در برابر تجاوز، حق طبیعی هر ملتی است؛ اما آن دستههایی که شبانه با اتکا به رانت دولتی و تحت سازماندهی بسیج و سپاه به خیابانها گسیل میشوند، هرگز نماینده جامعه ایران نیستند؛ بلکه نیروهای سازمانیافتهای هستند که برای نمایشهای فرمایشی، سر دادن شعارهای دیکتهشده و ایجاد فشار و ارعاب بر شهروندان به کار گرفته میشوند.
او در بخش دیگری مدعی شد: «ما برای دفاع از خود نیازمند قدرت نظامی هستیم». اگر چنین است، مأموریت نیروی قدس سپاه در آن سوی مرزهای ایران چه بود؟ چرا در خاک ویرانشده سوریه حضور یافتید و از کدام مرز ایران حراست میکردید؟ پس از آن همه هزینه سنگین مالی و تلفات انسانی، چرا شبانه عقب نشستید و مواضع خود را رها کردید؟ آیا کشتار مردم سوریه و تلاش برای حفظ دیکتاتوری بشار اسد را میتوان دفاع از منافع مردم ایران نامید؟ تأمین مالی، تسلیح و تجهیز دهها هزار نیروی مسلح در گروههایی چون حزبالله، حماس و جهاد اسلامی، با کدام معیار از امنیت ملی ایران سازگار بود؟
روشن است که حاصل این سیاستها برای داخل کشور چیزی جز فقر عمومی، تورم افسارگسیخته، فرسایش اقتصادی و اتلاف منابع ملی، و برای ملتهای منطقه نیز حاصلی جز آوارگی و ویرانی به همراه نداشته است؛ هزینههایی سنگین که برای حفظ ساختار قدرت و پیشبرد سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی بر جامعه ایران تحمیل شده است. اما پزشکیان باید بداند که سیاست مداخلهجویانه و بحرانزای جمهوری اسلامی، در نهایت نه تنها هزینههای سنگینی بر مردم ایران و ملتهای منطقه تحمیل کرده، بلکه خود حکومت را نیز با پیامدهای همان سیاستها روبهرو خواهد ساخت.
پزشکیان ادعا کرد: «ایران در ثبات منطقه نقشآفرین است و همسایگانی قدرتمند میخواهد». این ادعا با کارنامه چند دهه گذشته جمهوری اسلامی همخوانی ندارد. سیاست منطقهای تهران، بهجای آنکه بر همزیستی مسالمتآمیز و همکاری میان دولتها استوار باشد، در بسیاری از موارد بر گسترش نفوذ سیاسی و نظامی، ایجاد شبکههای نیابتی و مداخله در امور داخلی کشورهای منطقه بنا شده است. تهران طی این هفت ماه نیز با اقدامات نظامی و تنشزا، خطر گسترش دامنه جنگ را افزایش داده است؛ جنگی که اگر با خویشتنداری و محاسبات سیاسی دیگر دولتهای منطقه همراه نمیشد، میتوانست دامنهای بهمراتب گستردهتر پیدا کند. تجربه چند دهه گذشته نیز نشان داده است که جمهوری اسلامی در قبال همسایگان مستقل و مقتدر، بیش از آنکه به دنبال همکاری برابر باشد، در پی ایجاد اهرمهای نفوذ سیاسی، امنیتی و نظامی در پیرامون خود بوده است.
او همچنین تأکید کرد: «مسئله فلسطین باید به دست مردم و دولتهای منطقه حل شود تا امنیت برقرار گردد». پزشکیان در اینجا نیز بخشی از واقعیت را نادیده میگیرد. چگونه میتوان از صلح و امنیت پایدار در خاورمیانه سخن گفت، در حالی که حقوق و مطالبات تاریخی، ملی و دموکراتیک ملتهای منطقه، از جمله ملت کورد، همچنان بیپاسخ مانده است؟ تا زمانی که این مطالبات در چارچوبی عادلانه، دموکراتیک و مبتنی بر حقوق ملتها حلوفصل نشوند، امنیت پایدار در منطقه دستنیافتنی خواهد بود؛ و این امنیت، تا زمانی که ساختارهای اقتدارگرا، سیاستهای سرکوبگرانه و مداخلات منطقهای پابرجا باشند، تحقق نخواهد یافت.
مسعود پزشکیان در سراسر این نطق، خود را در جایگاه قربانی نشاند و کوشید سیاستهای تهاجمی جمهوری اسلامی را در لفافه «حق دفاع» پنهان کند؛ از عدالت، امنیت و رفاه سخن گفت و همزمان بر استانداردهای دوگانه بینالمللی تاخت، حال آنکه کارنامه جمهوری اسلامی در حوزه حقوق شهروندی، آزادیهای سیاسی و رفتار با مخالفان، در تعارض آشکار با این ادعاها قرار دارد. او در نهایت به مجموعهای از ادعاها و دستاویزهای تبلیغاتی متوسل شد تا شاید تصویری متفاوت از عملکرد جمهوری اسلامی ارائه دهد و برای حکومتی که با بحرانهای داخلی و خارجی عمیقی روبهروست، راهی برای برونرفت از این وضعیت بیابد.
آقای پزشکیان!
تمام آن عدالت و گفتوگویی که امروز برای تداوم حیات رژیمت بدان چنگ میزنی، مطالباتی است که ملت کورد در ایران بیش از ۴۷ سال است با عزمی راسخ برای تحقق آنها مبارزه میکند. گفتوگو و راهکار سیاسی برای حلوفصل مسائل، همواره از محورهای اصلی جنبش سیاسی کوردستان بوده است؛ اما این رویکرد در تهران هیچگاه گوش شنوایی نیافت و پاسخ حاکمیت به آن، از فتوای جهاد خمینی و یورش نیروهای نظامی به شهرها و روستاهای کوردستان تا ترور رهبران و فعالان این جنبش، چیزی جز سرکوب و حذف نبوده است.
در فرجام سخن، باور من این است که پزشکیان در این سفر پیام یا افق تازهای برای جامعه بینالمللی ارائه نکرد. نطق او بیش از آنکه حامل راهکاری برای کاهش تنش و برونرفت از بحرانهای منطقهای باشد، تلاشی برای دفاع از کارنامه جمهوری اسلامی و توجیه سیاستهای آن بود؛ نمایشی سیاسی که در نهایت، فرستاده تهران را با دستانی خالی و کارنامهای تهی از هرگونه دستاورد به ایران بازگرداند.