کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

هفت سال پس از آموس فاکس؛ آیا نظریهٔ جنگ نیابتی هنوز خاورمیانه را توضیح می‌دهد؟

08:35 - 7 مهر 1405

عادل درخشانی

توضیح سردبیر: دیدگاه‌های مطرح‌شده در این یادداشت، بیانگر نظرات نویسنده است و در چارچوب بازتاب اندیشه‌ها و آرای گوناگون منتشر می‌شود.

در فوریه ۲۰۱۹، زمانی که آموس فاکس، افسر و نظریه‌پرداز ارتش آمریکا، مقاله «در جست‌وجوی یک نظریه کلی برای جنگ نیابتی» را نوشت، خاورمیانه با امروز تفاوت زیادی داشت. قاسم سلیمانی هنوز فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران بود، بشار اسد همچنان با حمایت ایران و روسیه بر سوریه حکومت می‌کرد، حزب‌الله لبنان بخش مهمی از توان نظامی خود را حفظ کرده بود و نیروهای دموکراتیک سوریه با حمایت آمریکا آخرین قلمروهای خلافت داعش را پس می‌گرفتند.

فاکس در آن مقاله استدلال می‌کرد که جنگ نیابتی به یکی از خصوصیات مهم جنگ مدرن تبدیل شده است؛ چراکه قدرت‌ها ترجیح می‌دهند به‌جای فرستادن مستقیم ارتش‌هایشان، از نیروهای محلی استفاده کنند؛ نیروهایی که هزینه جنگ را کاهش می‌دهند، شناخت بیشتری از میدان دارند و مهم‌تر از همه، فاصله‌ای میان حامی و خشونت میدان ایجاد می‌کنند. او رابطه میان حامی و نیروی نیابتی را عمدتاً از خلال سه مفهوم توضیح می‌داد: زمان، رابطه کارفرما–کارگزار و قدرت. در مدل اولیه او نیز دو نوع رابطه اصلی وجود داشت: رابطه بهره‌بردارانه و رابطه معاملاتی.

هفت سال بعد، خاورمیانه شاید بهترین آزمایشگاه برای سنجیدن این نظریه باشد.

اما نتیجه این آزمایش چندان ساده نیست. اتفاقاتی که از ۲۰۱۹ تاکنون رخ داده‌اند نشان می‌دهند که فاکس در تشخیص اهمیت جنگ نیابتی تا حد زیادی محق بود، اما خاورمیانه امروز مسئله پیچیده‌تری را پیش روی ما قرار داده است: اگر یک نیروی نیابتی آن‌قدر رشد کند که بتواند اهداف، منابع، اقتصاد و حتی استراتژی خاص خود را داشته باشد، از چه زمانی دیگر نمی‌توان آن را صرفاً «نیابتی» نامید؟

نیابتی برای همیشه نیابتی نمی‌ماند

در ساده‌ترین تصویر از جنگ نیابتی، یک دولت پول، سلاح، اطلاعات یا آموزش در اختیار یک گروه قرار می‌دهد و آن گروه بخشی از اهداف دولت حامی را در میدان دنبال می‌کند. روی کاغذ رابطه ساده به نظر می‌رسد:

حامی، نیروی نیابتی و دشمن.

اما جنگ واقعی به‌ندرت به همین سادگی باقی می‌ماند.

نیرویی که امروز به پول، آموزش و سلاح یک دولت وابسته است، ممکن است فردا قلمرو در اختیار بگیرد و توانایی اداره خود را داشته باشد، در انتخابات حضور پیدا کند، به دستگاه دولتی نفوذ کند، منابع درآمد مستقل پیدا کند یا در ساختار حاکمیت ادغام شود. در این نقطه توازن قدرت آرام‌آرام تغییر می‌کند.

این همان پارادوکس مهم جنگ نیابتی است: موفقیت حامی در ساختن یک نیروی قدرتمند، می‌تواند در نهایت توانایی او برای کنترل همان نیرو را کاهش دهد.

پژوهش‌های جدیدتر درباره شبکه منطقه‌ای ایران نیز به همین پیچیدگی اشاره کرده‌اند. تحقیقات مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی (CSIS) در آمریکا، میان نیروهای مختلف همسو با تهران تفاوت قائل می‌شود؛ برخی رابطه بسیار نزدیک‌تری با ایران دارند، در حالی که برخی دیگر دارای استقلال عملیاتی و سیاسی قابل ملاحظه‌ای هستند. حتی در ساختار حشد الشعبی عراق، نمی‌توان مجموعه ده‌ها گروه را با یک عنوان ساده «نیابتی ایران» توضیح داد؛ میزان نزدیکی، وابستگی و استقلال آنها یکسان نیست.

خود فاکس نیز بعداً متوجه محدودیت مدل اولیه‌اش شد. او در پژوهش‌های بعدی به‌جای دو نوع رابطه، پنج مدل را مطرح کرد: روابط بهره‌بردارانه، معاملاتی، اجباری، فرهنگی و قراردادی. همین تغییر نشان می‌دهد که حتی در سطح نظری نیز رابطه حامی و نیابتی را نمی‌توان در یک قالب ثابت قرار داد.

شاید حوثی‌های یمن یکی از بهترین نمونه‌ها برای فهم این تحول باشند.

رابطه تهران با حوثی‌ها با رابطه ایران و حزب‌الله یکسان نیست. جنبش حوثی پیش از تبدیل‌شدن ایران به حامی مهمش وجود داشت و مسیر سیاسی و نظامی تقریباً مستقل خود را طی کرده بود. حمایت ایران، به‌ویژه در زمینه موشک، پهپاد، آموزش و دانش فنی، توان نظامی آن را به‌شدت افزایش داد، اما بسیاری از پژوهشگران تأکید کرده‌اند که حوثی‌ها را نمی‌توان صرفاً واحدی تحت فرمان تهران دانست. شورای روابط خارجی آمریکا (CFR) در بررسی این رابطه اشاره می‌کند که برخی متخصصان، حوثی‌ها را بیشتر «شریکی غیررسمی» برای ایران می‌دانند تا یک نیروی کاملاً تابع.

تحولات دریای سرخ پس از جنگ غزه اهمیت این مسئله را آشکارتر کرد. گروهی که زمانی بخش عمده شهرتش به جنگ داخلی یمن مربوط بود، توانست با حمله به کشتی‌ها و استفاده از پهپاد و موشک، امنیت یکی از مهم‌ترین مسیرهای تجارت دریایی جهان را به مسئله‌ای بین‌المللی تبدیل کند. مؤسسهٔ بین‌المللی مطالعات راهبردی (IISS) که یک اندیشکدهٔ معتبر بریتانیایی است، نیز به تحول گروه‌های مسلح غیردولتی نظیر حوثی‌ها، حزب‌الله و حماس به بازیگرانی با شبکه‌های فرامرزی، منابع اقتصادی و بعضاً ویژگی‌های شبه‌دولتی اشاره کرده است.

در چنین وضعیتی پرسش تغییر می‌کند. دیگر فقط نمی‌پرسیم ایران چه اندازه بر حوثی‌ها نفوذ دارد؛ باید پرسید حوثی‌ها با قدرتی که به دست آورده‌اند چه اندازه می‌توانند محاسبات ایران، عربستان، اسرائیل و حتی ایالات متحده را تغییر دهند؟

یعنی جهت تأثیر همیشه از حامی به نیابتی نیست؛ گاهی از نیابتی به حامی بازمی‌گردد.

حزب‌الله و مسئله وابستگی متقابل

حزب‌الله نمونه متفاوتی است.

روابط ایران و حزب‌الله طی چند دهه بسیار عمیق‌تر و سازمان‌یافته‌تر از روابط تهران با بسیاری دیگر از بازیگران منطقه بوده است. اما حوادث پس از اکتبر ۲۰۲۳ نشان داد حتی چنین رابطه‌ای نیز از تأثیر محیط پیرامونی مصون نیست.

جنگ اسرائیل و حزب‌الله در سال ۲۰۲۴ تلفات سنگینی بر ساختار فرماندهی و نظامی حزب‌الله وارد کرد و حسن نصرالله نیز در جریان حملات اسرائیل کشته شد. آتش‌بس ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ پس از بیش از یک سال درگیری گسترده برقرار شد.

تنها چند روز بعد، اتفاق دیگری رخ داد که شاید از نظر نظری حتی مهم‌تر بود: حکومت بشار اسد در سوریه سقوط کرد.

برای سال‌ها سوریه صرفاً یک متحد سیاسی ایران نبود؛ جغرافیای آن بخشی از شبکه اتصال ایران، عراق و لبنان محسوب می‌شد. نعیم قاسم، رهبر حزب‌الله، پس از سقوط اسد تأیید کرد که این گروه مسیر مهم انتقال تجهیزات از ایران از طریق عراق و سوریه را از دست داده است.

اینجا اهمیت جغرافیا در جنگ نیابتی دوباره خود را نشان می‌دهد. رابطه حامی و نیابتی فقط از پول، ایدئولوژی و فرمان تشکیل نشده است. راه، مرز، فرودگاه، انبار، دولت دوست، شبکه تجاری و امکان جابه‌جایی انسان و سلاح نیز بخشی از این رابطه‌اند.

به عبارت دیگر، شبکه نیابتی فقط یک شبکه انسانی نیست؛ یک شبکه جغرافیایی و اقتصادی نیز هست.

سوریه؛ مسئله زمان و ناپایداری منافع

یکی از مهم‌ترین نکات مقاله فاکس درباره زمان بود. او می‌گفت روابط نیابتی دائمی نیستند و معمولاً حول یک هدف مشترک شکل می‌گیرند. هرچه آن هدف به تحقق نزدیک‌تر شود، اختلاف منافع بیشتر نمایان می‌شود.

رابطه آمریکا و نیروهای دموکراتیک سوریه نمونه جالبی است.

آمریکا و SDF در بخش بزرگی از جنگ سوریه یک هدف مشخص داشتند: شکست سازمان تروریستی داعش. اما شکست خلافت سرزمینی داعش به معنای یکسان‌بودن اهداف سیاسی طرفین نبود.

برای نیروهای کورد و متحدانشان، مسئله آینده مناطق «ڕۆژئاوا» (کوردستان سوریه)، امنیت در برابر ترکیه و شکل رابطه با دمشق اهمیت حیاتی داشت. برای واشنگتن، مبارزه با داعش و ثبات منطقه‌ای اولویت داشت.

پس از سقوط اسد، این تضاد بیش از پیش آشکار شد. در مارس ۲۰۲۵، SDF و حکومت جدید دمشق توافقی برای حرکت به سوی ادغام نیروها و نهادهای شمال‌شرق سوریه در ساختار دولت امضا کردند و گزارش رویترز نشان می‌داد که واشنگتن نیز در سوق‌دادن کوردها به سمت این توافق نقش داشته است.

این همان چیزی است که نظریه کارفرما–کارگزار پیش‌بینی می‌کند: دو طرف می‌توانند در جنگ در کنار هم باشند بدون آنکه آینده‌ای یکسان بخواهند.

دشمن مشترک گاهی اختلافات را پنهان می‌کند؛ نابودی یا تضعیف همان دشمن، اختلافات را آشکار می‌سازد.

اما مهم‌ترین تغییر: بازگشت جنگ مستقیم

شاید بزرگ‌ترین چالش برای نظریه کلاسیک جنگ نیابتی در سال‌های اخیر در جای دیگری رخ داده باشد.

یکی از منطق‌های اصلی استفاده از نیروهای نیابتی این بود که دولت‌ها بتوانند با یکدیگر رقابت کنند بدون آنکه وارد جنگ مستقیم شوند. ایران و اسرائیل برای دهه‌ها نمونه بارزی از چنین رقابتی بودند. بخش مهمی از رویارویی آنها در لبنان، سوریه، عراق، غزه و نقاط دیگر جریان داشت، بدون آنکه دو دولت مستقیماً وارد جنگ گسترده شوند.

اما این مرز به‌تدریج شکسته شد.

در آوریل ۲۰۲۴ ایران برای نخستین بار حمله‌ای گسترده و مستقیم با پهپادها و موشک‌ها علیه اسرائیل انجام داد و گروه‌های همسو با ایران نیز همزمان در جبهه‌های دیگر فعال بودند.

سپس در ژوئن ۲۰۲۵، ایران و اسرائیل وارد جنگ مستقیم دوازده‌روزه شدند و ایالات متحده نیز در حملات به تأسیسات هسته‌ای ایران مشارکت کرد.

و در سال ۲۰۲۶ تقابل مستقیم آمریکا و ایران ابعاد بسیار گسترده‌تری پیدا کرد؛ تا جایی که تحلیل‌های جدید بار دیگر مسئله نقش شبکه‌های منطقه‌ای ایران و رابطه آنها با جنگ مستقیم را مطرح کرده‌اند.

این تحولات یک فرض قدیمی را زیر سؤال می‌برد: شاید جنگ نیابتی لزومی ندارد که صرفاً جایگزین جنگ مستقیم باشد، بلکه ممکن است هر دو همزمان وجود داشته باشند.

یکی از طرفین درگیری می‌تواند خود مستقیماً موشک شلیک کند، در حالی که بازیگران همسو با آن در جبهه‌ای دیگر فعالیت می‌کنند. نیروی نیابتی، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، موشک‌های دوربرد، پهپادها و ارتش‌های رسمی می‌توانند اجزای یک میدان واحد باشند.

در این وضعیت شاید عبارت «جنگ نیابتی» به‌تنهایی دیگر نتواند تمام واقعیت را توضیح دهد.

آنچه در خاورمیانه در حال شکل‌گیری است بیشتر به جنگ شبکه‌ای شباهت دارد.

از زنجیرهٔ فرماندهی به شبکهٔ منافع

در مدل کلاسیک، رابطه را می‌توان تقریباً به صورت خطی تصور کرد:

دولت حامی ← نیروی نیابتی ← دشمن.

اما خاورمیانه امروز بیشتر شبیه شبکه‌ای است که در آن هر بازیگر همزمان چند رابطه دارد.

یک گروه می‌تواند از کشوری سلاح دریافت کند، از اقتصاد داخلی خود درآمد داشته باشد، با بازیگر خارجی دیگری مذاکره کند، در پارلمان کشورش حضور داشته باشد و در عین حال بخشی از دستور کار منطقه‌ای یک حامی را نیز دنبال کند.

پژوهش چتم‌هاوس درباره شبکه‌های منطقه‌ای ایران نشان داده است که بسیاری از این بازیگران، با رشد جایگاه داخلی خود، منابع اقتصادی مستقلی نیز ایجاد کرده‌اند. شبکه‌های تجاری حزب‌الله یا ورود بخش‌هایی از حشد الشعبی به ساختار مالی و اداری عراق نمونه‌هایی از این روندند.

در چنین ساختاری ایدئولوژی، دشمن مشترک، پول، تجارت، خانواده‌های سیاسی، مرزها، قاچاق، نهادهای دولتی، اقتصاد محلی و حافظه جنگ نیز اجزای شبکه‌اند.

به همین دلیل شاید یکی از مشکلات واژه «نیابتی» این باشد که ناخودآگاه ما را به تصور یک عروسک و عروسک‌گردان می‌برد؛ تصویری که در بسیاری از موارد واقعی نیست.

پارادوکس موفقیت

از دل تجربه خاورمیانه می‌توان یک اصل دیگر به نظریه فاکس اضافه کرد: پارادوکس موفقیت نیابتی.

حامی برای اینکه نیروی محلی مفیدی داشته باشد، مجبور است آن را قدرتمند کند.

به آن پول می‌دهد، آموزش می‌دهد، سلاح می‌رساند، اطلاعات فراهم می‌کند و برای بقا و گسترش آن کمک می‌کند.

اما همین فرایند می‌تواند به‌تدریج وابستگی نیروی نیابتی را کاهش دهد.

گروه ضعیف تقریباً ناچار است از حامی اطاعت کند. گروه قدرتمند اما می‌تواند مذاکره کند.

گروه بسیار قدرتمند حتی می‌تواند «نه» بگوید.

و در مرحله‌ای بالاتر، ممکن است اقدامات همان گروه، حامی را ناچار کند تصمیماتی بگیرد که بدون وجود آن گروه نمی‌گرفت.

در این نقطه رابطه دیگر صرفاً رابطه «کنترل» نیست؛ رابطه چانه‌زنی است.

شاید به همین دلیل، برای فهم جنگ‌های آینده بهتر باشد کمتر درباره «مالکیت» گروه‌های مسلح و بیشتر درباره درجه وابستگی، میزان استقلال، اشتراک منافع و قدرت چانه‌زنی آنها صحبت کنیم.

آیا این پایان جنگ نیابتی است یا تغییر شکل آن؟

جنگ نیابتی از خاورمیانه ناپدید نشده است. برعکس، بسیاری از ویژگی‌هایی که فاکس در سال ۲۰۱۹ توصیف کرد همچنان قابل‌مشاهده‌اند: قدرت‌ها از بازیگران محلی استفاده می‌کنند، منافع حامی و نیابتی هیچ‌گاه کاملاً یکسان نیست، گذر زمان رابطه را فرسوده می‌کند و موفقیت نظامی می‌تواند توازن قدرت میان طرفین را تغییر دهد.

اما تجربه سال‌های اخیر یک نکته دیگر نیز به ما می‌آموزد:

نیروی نیابتی یک رویکرد ثابت ندارد.

ممکن است روزی یک گروه کوچک وابسته باشد، چند سال بعد به شریک منطقه‌ای تبدیل شود و پس از آن بخشی از دولت، اقتصاد یا نظم امنیتی یک کشور شود. ممکن است رابطه‌اش با حامی تقویت شود، ممکن است از آن فاصله بگیرد و حتی ممکن است حامی دیگری پیدا کند.

خاورمیانه امروز بیش از آنکه مجموعه‌ای از دولت‌ها و «نیابتی‌هایشان» باشد، شبکه‌ای از دولت‌ها، ارتش‌ها، شبه‌نظامیان، احزاب، بازیگران اقتصادی و قدرت‌های خارجی است که روابطشان دائماً در حال تغییر است.

و شاید مهم‌ترین درس این هفت سال همین باشد:

در جنگ نیابتی، هیچ رابطه‌ای برای همیشه در یک جهت حرکت نمی‌کند.

حامی امروز ممکن است شریک فردا باشد؛ نیروی وابسته امروز ممکن است بازیگر مستقل فردا شود؛ و دشمن مشترکی که دو بازیگر را کنار یکدیگر قرار داده است، ممکن است با ناپدیدشدن خود همان رابطه را از هم بپاشد.

اگر کلاوزویتز جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر می‌دانست، خاورمیانه امروز شاید یک نکته دیگر نیز به آن اضافه کرده باشد: در جنگ‌های شبکه‌ای قرن بیست‌ویکم، مهم نیست فقط بدانیم چه کسی به چه کسی اسلحه می‌دهد؛ باید بفهمیم چه کسی به چه کسی نیاز دارد، این نیاز تا چه زمانی ادامه دارد، و روزی که این نیاز تغییر کند چه اتفاقی خواهد افتاد.