امین ایوب، پژوهشگر و تحلیلگر سیاسی، در یادداشتی تحلیلی هشدار داد که تثبیت جریان نفت در تنگه هرمز و کاهش نگرانی غرب از بحران سوخت، فوریت آمریکا برای پایان دادن قاطع به جنگ با ایران را کاهش داده و خطر طولانی شدن درگیری و گرفتار شدن اسرائیل در یک جنگ فرسایشی را افزایش میدهد.
منبع: واینت گلوبال / بازتنظیم در کوردستان میدیا
یادداشت تحریریه: این مطلب ترجمه و تلخیص تحلیلی از یادداشت امین ایوب، پژوهشگر «مجمع خاورمیانه» (Middle East Forum)، در وبسایت اسرائیلی «واینت» (Ynetnews) است و انتشار آن لزوماً به معنای بازتاب مواضع کوردستان میدیا نیست.
در سوم سپتامبر ۲۰۲۶، جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در سخنانی اطمینانبخش برای بازارهای مالی اعلام کرد تردد نفتکشها از تنگه هرمز به سطح پیش از جنگ بازگشته و روزانه حدود ۱۵ میلیون بشکه نفت خام از این آبراه حیاتی عبور میکند؛ تحولی که نشان داد بازارهای جهانی نفت خود را با شوک حملات پهپادی رژیم ایران تطبیق داده و از فروپاشی اقتصاد غرب جلوگیری شده است. همزمان با این رویداد، گزارشها تأیید کرد که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، مأموریت استقرار گسترده نیروهای نظامی این کشور برای رویارویی با ایران را تا سال ۲۰۲۷ تمدید کرده است. اگرچه این تحولات از نگاه بازارهای جهانی نشانه موفقیت در مدیریت بحران شمرده میشود، اما برای اسرائیل یک «موفقیت فاجعهبار» و دامی استراتژیک است؛ چرا که مهار بحران انرژی، فوریت واشینگتن و متحدانش را برای وارد کردن ضربهای قاطع و پایانبخش به جمهوری اسلامی سلب کرده و کاخ سفید را به سوی تن دادن به یک جنگ فرسایشی درازمدت سوق میدهد.
به نوشته ایوب، تفاوت آشکاری میان جهش ناگهانی قیمت سوخت و تطبیق تدریجی بازارها وجود دارد؛ زمانی که انسداد مسیرهای دریایی موجب تشکیل صفهای بنزین و تورم لگامگسیخته در غرب شود، سیاستمداران آمریکایی و اروپایی تحت فشار سنگین افکار عمومی ناچارند فوراً بحران را از طریق اهرمهای کوبنده نظامی یا دیپلماسی تهاجمی فیصله دهند. اما زمانی که شریان انتقال نفت برقرار میماند، تنشهای دریایی رژیم ایران دیگر یک تهدید حیاتی علیه اقتصاد جهان تلقی نمیشود، بلکه به «هزینهای معمول در تجارت بینالملل» تقلیل مییابد. در چنین وضعیتی، دولت آمریکا حتی برای مدیریت افکار عمومی در آستانه انتخابات کنگره، عملیات نظامی را از «خشم حماسی» (Epic Fury) به «پروژه آزادی» (Project Freedom) تغییر نام داده و این جنگ منطقهای را به یک گشتزنی عادی دریایی تشبیه میکند تا ابعاد فرسایش آن را پنهان سازد.
نویسنده تأکید میکند که ادامه این وضعیت با استقرار بیش از ۵۰ هزار نیروی آمریکایی، دو ناوگروه هواپیمابر و ناوهای موشکانداز تا سال ۲۰۲۷، علاوه بر فرسودگی ناوگان، ذخایر حیاتی موشکهای پدافندی پاتریوت و رهگیرهای دریایی پیشرفته آمریکا را که برای درگیری احتمالی در شرق آسیا ذخیره شده بود، تخلیه میکند. از سوی دیگر، هرچند جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی با تورم افسارگسیخته بیش از ۸۰ درصدی، سقوط آزاد ارزش ریال و خاموشیهای مکرر شبکه برق در تنگنای شدید معیشتی قرار دارد، اما نویسنده یادآوری میکند که «فشار اقتصادی الزاماً به معنای فروپاشی سیاسی نیست.» رژیم اقتدارگرای تهران طی چهار دهه انزوای بینالمللی سازوکارهای بقا را فرا گرفته است؛ حاکمان رژیم با در دست داشتن ماشین سرکوب و انحصار شبکههای مالی خاکستری، به سادگی هزینههای طاقتفرسای اقتصادی را بر دوش شهروندان عادی آوار میکنند، در حالی که منابع اصلی ثروت را صرف ماشین نظامی و گروههای نیابتی خود مینمایند.
در نقطه مقابل، اسرائیل به عنوان یک جامعه دموکراتیک با اقتصادی فوقپیشرفته و متکی به فناوری، تاب تحمل این فرسایش درازمدت، بسیج مداوم نیروهای ذخیره و هزینههای سنگین پدافندی در افقهای نامعلوم را ندارد و فرسایش زمان به سود رژیم تهران تمام میشود. به باور ایوب، اسرائیل برای نجات از این باتلاق باید راهبردی تهاجمی و صریح را بر واشینگتن تحمیل کند که متکی بر ۳ اقدام عملیاتی باشد: نخست، تعیین خطوط قرمز مشخص و پاسخ نظامی فوری به هرگونه آتشباری رژیم یا نیابتیهایش؛ دوم، حمله مستقیم به قلب شریانهای اقتصادی رژیم در جزیره خارک و تأسیسات زیرزمینی غنیسازی اورانیوم در نطنز و فردو و پذیرش شوک کوتاهمدت به بازار نفت برای قطع دسترسی مالی تهران؛ و سوم، تحمیل مذاکراتی که نتیجه آن خلعسلاح کامل نیروهای نیابتی رژیم در مرزهای اسرائیل و انهدام راستیآزماییشده صنایع موشکی جمهوری اسلامی باشد. در نهایت، ایوب هشدار میدهد که آرامش در بازار نفت نباید اسرائیل را گمراه کند؛ تلآویو باید متحدانش را میان یک ضربه سرنوشتساز نظامی یا یک جنگ فرسایشی مخیر سازد.