
روژهات موکری
نکند کوردها در تعریف «ملت» نمیگنجند؟ نکند زبان، تاریخ، فرهنگ، آگاهی ملی و اراده سیاسیشان با معیارهایی سنجیده میشود که برای هیچ ملت دیگری در جهان وجود ندارد؟ یا شاید در جغرافیای خاورمیانه، حق دولتداری امتیازی موروثی و الیگارشیک است که تنها به شماری از ملل رسیده و نام کوردها—به دلایلی که هیچکس حاضر نیست صادقانه و بیپرده به آن اعتراف کند—از دفتر ثبت حقوق بنیادین بشری جا افتاده است؟
در جهان سیاست، ظاهرا پارهای از مرزها چنان هالهای از «تقدس ابدی» به خود گرفتهاند که حتی پرسش از تبارشناسی و نحوه شکلگیریشان ممنوع است. مرزهایی که سراسر برآمده از آتش جنگها، فروپاشی امپراتوریها، چانهزنیهای پنهانی قدرتهای استعماری و رقابتهای ژئوپلیتیک دولتها بودهاند، امروز به «حقایقی تغییرناپذیر و ازلی» بدل شدهاند؛ اما شگفتا که هرگاه ملتی تجزیهشده و تحت ستم از حق تعیین سرنوشت خویش سخن به میان میآورد، ناگهان عقربههای تاریخ باید متوقف شود و خطوط اعتباری جغرافیا همپای متون قدسی تقدیس گردند!
به نقطهای میرسیم که باید بیتعارف از مدافعان این تقدس ساختگی پرسید: آیا اساسا مرزها برای خدمت به زیست، کرامت و امنیت انسانها پدید آمدهاند، یا انسانها خلق شدهاند تا نگهبانان ابدی و قربانیان این خطوط فرضی باشند؟
اگر مرزهای موجود تا این پایه عادلانهاند، پس چرا تاریخ معاصر آکنده از پیکار بیپایان ملتها برای شکستن و بازتعریف آنهاست؟ اگر استقلال کشورهایی که امروز با افتخار از حاکمیت ملی خود دفاع میکنند مشروع و خدشهناپذیر است، چرا استقلال کوردستان باید «تهدیدی علیه نظم و امنیت منطقهای» انگاشته شود؟ و اگر حق تعیین سرنوشت، قاعدهای جهانشمول و بنیادین در حقوق بینالملل است، چرا همین که نوبت به کوردستان میرسد، این حق بلافاصله به «پروندهای امنیتی» تغییر ماهیت داده و افسانه «تمامیت ارضی» مقدستر از جان و اراده انسانها جلوه میکند؟
ظاهرا از منظر قدرتهای حاکم، مرزها همواره مشروعیت تغییر دارند؛ به یک شرط بنیادین: اینکه کوردها هرگز درباره آنها لب به سخن نگشایند!
«کورد خوب»، کوردی است که دولت نخواهد!
یکی از شگفتترین و ریاکارانهترین تناقضهای حاکم بر نظم سیاسی موجود این است که کوردها را میتوان در سخنرانیهای تشریفاتی، کارناوالهای فولکلوریک و قاب عکسهای یادگاری ستود؛ میتوان نوای موسیقی و زیبایی لباس کوردی را تحسین کرد، از دلاوری و ازخودگذشتگی پیشمرگهها در خطوط مقدم نبرد تمجید نمود و حتی در پشت تریبونهای دیپلماتیک چند واژه به زبان کوردی ادا کرد؛ اما درست در لحظهای که سخن از «حق حاکمیت سیاسی» و سازمانیابی مستقل به میان میآید، همان ملت یکشبه به مجموعهای از اقلیتها و «شهروندان متفرق درون مرزهای دیگران» تقلیل داده میشود!
«کورد خوب» در دستگاه فکری و محاسباتی بیشتر سیاستمداران حاکم، کوردی است که آدابورسوم خود را پاس بدارد، اما کمترین پرسشی درباره کانون توزیع قدرت سیاسی طرح نکند؛ به زبان مادری عشق بورزد، اما هرگز ارتقای آن به جایگاه زبانی رسمی و نهادی را مطالبه ننماید؛ تاریخ رنجهایش را زمزمه کند، اما خیال پیامدها و الزامات حقوقی آن را در سر نپروراند.
به بیانی شفافتر: کوردها مجازند یک «ملت» باشند، مشروط بر آنکه از بدیهیترین حقوق سیاسی و حاکمیتی یک ملت محروم بمانند!
این رویکرد، ستایش از هویت کورد نیست؛ بلکه صورتی عریان از «بهرسمیتشناختن مشروط و تحقیرآمیز» است: شما حق دارید صرفا زنده بمانید، اما مطلقا حق ندارید درباره سرنوشت، ثروتهای سرزمین و ساختار حکمرانی بر زیستبوم خود تصمیم بگیرید.
اما «ملتبودن» یک شوی نمایشی یا کارناوال بومی نیست که با برپایی چند فستیوال و تمجیدهای توخالی به بار بنشیند. ملت کورد، درست همانند تمامی ملل جهان، واجد حق ذاتی و سلبناپذیر تصمیمگیری درباره افق سیاسی خویش است. سازوکارها و قالبهای حقوقی تحقق این حق میتواند دستمایه گفتگو، دیپلماسی و انتخاب دموکراتیک باشد؛ اما مصادره و حذف اصل این حق بنیادین را هرگز نمیتوان با تمسک به کلیدواژههای نخنما و توجیهگرانهای چون «وحدت ملی» و «تمامیت ارضی» موجه و عادلانه بازنمایی کرد.
آیا تمامیت ارضی، فراتر از اراده ملتهاست؟
برخی چنان با تعصب از تمامیت ارضی سخن میگویند که گویی هر مرز ژئوپلیتیک، سند بلامنازع و پیشینی رضایت تمامی باشندگان محصور در آن است؛ گویی اگر ملتی جبرا و در پی کشاکشهای تاریخی درون جغرافیای سیاسی معینی قرار گرفت، قراردادی مادامالعمر برای تن دادن به سلب اراده امضا کرده است—حتی اگر دههها و سدهها، نسلاندرنسل علیه انکار هویت، زبان، کرامت و حقوق ملیاش در سنگر مقاومت ایستاده باشد!
حاکمیت سیاسی فاقد رضایت راستین مردم، با توسل به رگباری از شعارهای شوونیستی و میهنپرستی فرمایشی مشروعیت نمییابد. اگر کشوری بهراستی بر مبنای برابری بنیادین شهروندی و اراده آزاد آحاد جامعه قوام یافته باشد، هرگز نباید از گشودن باب گفتگو درباره سامان سیاسی و ساختار آینده قلمرو خود هراسی به دل راه دهد. دولتی که برای حفظ مشروعیت لرزان خود به امنیتیسازی و سرکوب پرسشهای بنیادین محتاج است، شایستهتر آن است که به جای جرمانگاری مطالبات ملتها، پاسخی برای بحران کارآمدی و مشروعیت خود بیابد.
کوردها برای اثبات حقانیت تاریخی و طبیعی خویش، نیازی ندارند ثابت کنند که تمام دولتهای پیرامونی دشمن سوگندخورده آناناند؛ طرح یک پرسش ساده کفایت میکند: «آیا آحاد یک جامعه حق دارند آزادانه و دموکراتیک درباره ساختار سیاسی آیندهشان تصمیم بگیرند؟» اگر پاسخ آری است، پس چرا این حق مسلم دقیقا به دیوار مطالبات ملت کورد که میرسد متوقف و وتو میشود؟ و اگر پاسخ منفی است، شایسته است مدعیان دستکم به این نمایش مضحک و سخنرانیهای پرطمطراق پیرامون «دموکراسی، آزادی و اراده خلقها» خاتمه دهند؛ چه اینکه دموکراسیای که نتایج صندوق و اراده انسانها را پیشاپیش مهندسی و محدود کند، دموکراسی نیست؛ بلکه نامی بزکشده و محترمانه برای «حفظ هژمونی وضع موجود» است.
چرا کوردستان باید سپر بلای بحرانهای دیرینه خاورمیانه باشد؟
در مناسبات خاورمیانه، هر زمان که سخن از استقلال کوردستان و سامانیابی سیاسی آن به میان میآید، سیلی از هشدارهای تهدیدآمیز به روی میز ریخته میشود: خطر جنگ، گسست ثبات، منازعه قدرتهای فرامنطقهای، تقسیم منابع و برهمخوردن امنیت ژئوپلیتیک! بیتردید بررسی این مسائل امری حیاتی است؛ اما نکته متناقض و حیرتآور اینجاست: چرا دولت آینده کوردستان باید پیشاپیش متهم ردیفاول و سرچشمه تمام این بحرانها معرفی شود؟
آیا خاورمیانه پیش از پیدایش گفتمان استقلال کوردستان، بهشت عدن صلح و ثبات و همزیستی بوده است؟ آیا جنگهای ویرانگر، کودتاهای خونین، استبدادهای ریشهدار، نسلکشیها و رقابتهای جنونآمیز ژئوپلیتیک با خیزش جنبش ملی کورد متولد شدند؟ آیا ملت کورد مقصر و پاسخگوی تمامی بحرانها، تخاصمها و انحطاطی است که دولتهای تمامیتخواه منطقه طی سدهها خلق کردهاند؟
اگر پاسخ به روشنی منفی است، پس به چه حقی هر بار که کوردها از تعیین سرنوشت خود دم میزنند، وادار میشوند بابت مصائب و ویرانیهایی که دیگران ساختهاند عذرخواهی کرده یا تضمین امنیتی بدهند؟
چه منطق نابرابر و ستمگرانهای است که در آن دولتهای مستقر حق دارند دههها سیاستهای شوونیستی خود را پی بگیرند، به بهانه «امنیت ملی» سرکوب کنند، بر سر غارت منابع بجنگند و مرزها را با آهن و خون تثبیت نمایند؛ اما تا کوردها اراده میکنند تعیین آینده سیاسیشان را خود به دست گیرند، ناگهان وجدان اخلاقی منطقه بیدار شده و همگان دلنگران «ثبات خاورمیانه» میشوند!
بدیهی است که استقلال به خودی خود اکسیر جادویی برای حل خودکار همه چالشها نیست. دولت کوردستان نیز بیگمان با معضلات پیچیده اقتصادی، اجتماعی، نهادی و امنیتی مواجه خواهد شد؛ زیرا تکوین دولت نیازمند طراحی استراتژیک، حاکمیت قانون، نهادهای پاسخگو، دموکراسی مشارکتی و همراهی شفاف شهروندان است. با این حال، وجود احتمالی چالشها هرگز مجوزی مشروع برای محروم ساختن یک ملت از حق انتخاب آزادانه نیست. اگر احتمال ظهور بحران، معیار ممنوعیت حق حاکمیت باشد، باید پاسخ داد که چرا این استاندارد هرگز در قبال دولتهای ورشکسته و بحرانزای موجود خاورمیانه اعمال نمیشود؟
گویی از کوردها طلب میشود پیش از دستیابی به حق انتخاب، تضمین دهند که فردا روزی جامعهای باثباتتر و بینقصتر از تمامی دولتهای منطقه خواهند ساخت؛ تضمینی خیالی که هیچ دولت مستقری در تاریخ مدرن قادر نبوده برای بقای خود ارائه دهد!
معمای مخالفت با حاکمیت ملی کورد
استقلال کوردستان بیشک موازنه قوا، مناسبات ژئوپلیتیک، مرزهای ترانزیتی و معادلات هیدروپلیتیک منطقه را دستخوش بازآرایی خواهد کرد. هر دولتی محاسبات راهبردی خود را دارد؛ اما پرسش بنیادین این است: آیا منافع و صلاحدید دولتهای مسلط، باید بر حق طبیعی تعیین سرنوشت یک ملت تقدم مطلق داشته باشد؟
هنگامی که دولتی حفظ خطوط مرزی خود را «اصل خللناپذیر» میخواند اما از شناسایی هویت و اراده سیاسی ملت کورد طفره میرود، باید پرسید این سرسختی تا چه حد ریشه در مبانی حقوقی دارد و تا چه میزان ناشی از هراس ساختاری نسبت به برهمخوردن انحصار قدرت و غارت ثروت است؟ دولتها محقاند نگران امنیت خود باشند، اما نگرانی امنیتی هیچ دولتی نمیتواند به «حق وتوی دائمی» بر سرنوشت و آزادی ملتی دیگر بدل شود.
در اینجا تناقض بزرگ سیاست عریان میگردد: رژیمهایی که مشروعیت خود را به دروغ برآمده از اراده ملتها معرفی میکنند، حاضر نیستند همین حق اولیه را برای کوردها به رسمیت بشناسند؛ گویی خواست ملتها تا جایی محترم است که آسیبی به هرم قدرت طبقه حاکم نرساند.
اگر استقلال برای دیگران یک ارزش والا و حق انکارناپذیر است، چرا برای کوردها باید اتهام و تهدید تلقی شود؟ اگر پاسداری از حاکمیت ملی مقدس است، با کدام برهان عقلانی حاکمیت ملی کوردها از پیش نامشروع و گناه دانسته میشود؟ و اگر جوامع حق تعیین آینده دارند، چه مرجعی این اراده را از کوردها سلب نموده و به تعویق انداختن آن را توجیه کرده است؟
در ورای انبوه مخالفتها و لفاظیهای سیاسی، این واقعیت نهفته است: منافع چه کسانی در تداوم انقیاد نهفته است و چه کسانی از شکستن این انحصار به هراس افتادهاند؟
تا زمانی که تصمیمگیری پیرامون منابع زیرزمینی، شریانهای اقتصادی، امنیت، زبان و آموزش در پایتختهای مسلط متمرکز باشد، مطالبات کوردها لاجرم با دیوار منافع شوونیستی آن دولتها تصادم خواهد کرد. استقلال سیاسی یعنی انتقال کانون تصمیمگیری درباره سرنوشت کوردستان به نهادهایی منتخب که باید منحصرا در برابر خود مردم کوردستان پاسخگو باشند. مسلما این گذار بزرگ پرسشهایی سخت پیرامون مرزها، توزیع منابع، حقوق اقلیتهای غیرکورد و همزیستی با همسایگان پدید خواهد آورد؛ مسائلی که باید با دیپلماسی، راهکارهای حقوقی و قراردادهای متقابل حلوفصل شوند؛ اما تبدیل این چالشها به بهانهای برای ابطال همیشگی حق تعیین سرنوشت، چیزی جز سنگربندی در پشت دفاع از ساختار سلطه نیست.
واقعیت آن است که مخالفان از استقلال کوردستان واهمه دارند، چون پس از آن دیگر قادر نخواهند بود اراده خود را بر زیست کوردها تحمیل کرده و نام این استثمار سیستماتیک را «مصلحت ملی» بنامند. تا زمانی که این ملت تحت سیطره باشد، دیگران حدود آزادیاش را تعیین میکنند و هر زمان که اراده نمایند، به نام «حفظ وحدت»، چشمپوشی از حقوق اولیهاش را طلب خواهند کرد.
اما پرسش تاریخی این است: چرا یک ملت کهن باید برای تعیین سرنوشت خویش تا ابد از درگاه دیگران تقاضای رخصت کند؟ پاسخ روشن است: آنچه زیر نقاب دلسوزی برای «وحدت و همزیستی» عرضه میشود، در ماهیت خود وحشت حاکمان از «دست رفتن انحصار و هژمونی» است.
حق انتخاب دموکراتیک، نه گدایی اجازه!
ملت کورد برای احراز هویت خود و دستیابی به آزادی سیاسی، به اذن و امضای هیچ دولتی نیاز ندارد. آنچه باید بر میز گفتگوهای سیاسی بنشیند، سازوکارهای عادلانه تحقق این حق، تضمین حقوق تمامی اتنیکها و ادیان ساکن در این جغرافیا، و پیریزی آیندهای آزاد، متکثر و باثبات است؛ نه بحث درباره اینکه آیا کوردها اصولا حق حاکمیت دارند یا خیر!
هر آنکس که همچنان اصرار دارد چرا کوردها نباید دولت داشته باشند، موظف است به این تناقض تاریخی پاسخ دهد: بر پایه کدام استاندارد اخلاقی و حقوقی، «حق تعیین سرنوشت» برای تمامی ملل کره زمین یک اصل پیشرو و تمدنی است، اما درست هنگامی که به ملت کورد میرسد به یک خط قرمز غیرقابلعبور بدل میشود؟
مادامی که پاسخی عادلانه و عقلانی به این پرسش داده نشود، تقدیس مرزهای استعماری ذرهای از عمق این تناقض و ستم تاریخی نخواهد کاست. ملت کورد در مسیر تعیین سرنوشت خویش، نیازمند تأییدیه قدرتهایی نیست که بقای خود را در انکار دیگران تعریف کردهاند. آنچه کوردها مطالبه میکنند، امتیازی فراتر از حقوق عام بشری نیست؛ بلکه تجسم زندهترین حق هر ملت است: «حق اراده و زیست مستقل در سرزمین نیاکانی خویش». اعمال استانداردهای دوگانه در برابر این اراده، بیش از هر چیز، تشت رسوایی مدعیان دروغین آزادی و عدالت را از بام خاورمیانه به زیر افکنده است.