
شاهو حسینی
مقدمه
دولتها صرفاً ماشینهای قدرت نیستند؛ آنها سازوکارهایی برای تولید نظم، پیشبینیپذیری و امکان زیست جمعی هستند. زمانی میتوان از «حکمرانی» سخن گفت که دولت امور روزمره جامعه را در افق اهداف عمومی سامان دهد. اما لحظهای که سیاست از سازماندهی جامعه به حفظ خویشتن تقلیل یابد، دولت از وضعیت حکمرانی خارج و وارد وضعیت بقا میشود. این گذار صرفاً یک تغییر تاکتیکی نیست، بلکه دگردیسی در منطق وجودی دولت است.
در وضعیت بقا، دولت دیگر جامعه را بهمثابه افق مشروعیت نمیبیند، بلکه آن را منبع بالقوه تهدید تلقی میکند. قانون کارکرد تنظیمی خود را از دست میدهد و به ابزاری برای تعلیق بدل میشود؛ سیاست خارجی از پیگیری منافع عمومی به میدان بازتولید اضطرار منتقل میگردد؛ و امنیت نه بهعنوان یکی از کارکردهای دولت، بلکه به منطق مسلط بر تمامی عرصهها تبدیل میشود. آنچه باقی میماند، نظمی است که نه برای زندگی، بلکه برای جلوگیری از فروپاشی فوری طراحی شده است.
این وضعیت را نباید با فروپاشی یکی دانست. فروپاشی زمانی رخ میدهد که دولت دیگر قادر به اعمال قدرت نباشد؛ اما در وضعیت بقا، قدرت غالباً فشرده، متمرکز و پرهزینه اعمال میشود. همین تمرکز قدرت نشانهای از ورود دولت به آستانه فروپاشی است: نقطهای که در آن، تداوم نظم تنها با تعلیق آینده ممکن میشود. مسئله اصلی نه این است که آیا دولت فرو میپاشد یا نه، بلکه این است که تا چه زمانی میتواند در این تعلیق پایدار بماند، بدون بازسازی منطق حکمرانی.
وضعیت بقا: تعریف مفهومی
برای پرهیز از تقلیل وضعیت بقا به یک استعاره سیاسی، باید آن را بهمثابه یک وضعیت مفهومی دقیق تعریف کرد. «بقا» در اینجا به معنای ادامهی زیست بیولوژیک نظام سیاسی نیست، بلکه لحظهای را نشان میدهد که دولت تداوم خود را بر تمامی کارکردهای دیگر مقدم میدارد. در چنین وضعیتی، دولت هنوز اعمال قدرت میکند، قانون وضع میکند و سیاستگذاری دارد؛ اما منطق درونی این کنشها دیگر معطوف به سازماندهی جامعه نیست، بلکه به تعویق انداختن لحظهی فروپاشی است.
وضعیت بقا را میتوان بهمنزلهی تعلیق حکمرانی فهمید؛ نه به این دلیل که دولت از حکمرانی ناتوان شده، بلکه چون حکمرانی دیگر مسئله اصلی نیست. سیاست از افق آینده تهی میشود و در اکنونی فشرده و اضطراری منجمد میگردد. این اکنون ممتد، زمانمندی خاصی ایجاد میکند که در آن، تصمیمها نه برای حل مسائل، بلکه برای جلوگیری از انباشت بحرانها اتخاذ میشوند.
جامعه و نظم در وضعیت بقا
یکی از نشانههای ورود دولت به وضعیت بقا، استحاله امر عمومی به مسئلهای امنیتی است. آنچه پیشتر موضوع گفتوگوی اجتماعی، چانهزنی سیاسی یا سیاستگذاری عمومی بود، اکنون در قالب تهدید بازتعریف میشود. نتیجه، گسترش منطق انتظامی در مواجهه با امر اجتماعی است؛ منطقی که در آن پیشگیری جای پاسخگویی و کنترل جای مشارکت را میگیرد.
این تغییر صرفاً در سطح ابزارها رخ نمیدهد، بلکه در سطح تصور دولت از جامعه عمل میکند. جامعه دیگر حامل مشروعیت نیست، بلکه حامل ریسک و تهدید است. از این منظر، افزایش نظارت، محدودسازی فضاهای عمومی و تقلیل سیاست به مدیریت جمعیت، نه واکنشهای افراطی، بلکه پیامدهای منطقی وضعیت بقا هستند. دولت با جامعه همانند یک مسئله امنیتی رفتار میکند: حداقل اعتماد، حداکثر کنترل.
همزمان با امنیتیشدن امر اجتماعی، قانون نیز کارکرد دوگانهای مییابد. از یکسو، قانون برای تثبیت قدرت و مشروعیتبخشی به مداخلات دولت بهکار گرفته میشود؛ از سوی دیگر، همان قانون بهسادگی قابل تعلیق، تفسیرپذیر یا بیاثر میگردد. این دوگانگی، نه تناقض، بلکه ویژگی ذاتی وضعیت بقاست: قانون تا جایی معتبر است که مانع بقا نشود. در نتیجه، نظم حقوقی بهجای آنکه چارچوبی پایدار برای کنش سیاسی فراهم آورد، به ابزاری انعطافپذیر بدل میشود که با منطق اضطرار تنظیم میگردد. این فرسایش تدریجی قانون، بدون اعلام رسمی وضعیت استثنایی رخ میدهد؛ استثنا بهصورت عادیشده در دل نظم حقوقی نفوذ میکند.
سیاست خارجی و بازتولید انسداد داخلی
وضعیت بقا خود را در سیاست خارجی نیز نشان میدهد. کنشهای بینالمللی دولت نه لزوماً برای افزایش امنیت یا رفاه جامعه، بلکه برای بازتولید موازنهای انجام میشوند که بقای درونی نظام را تضمین کند. تنشهای بیرونی امکان بسیج، تعلیق مطالبات داخلی و بازتعریف نارضایتی بهمثابه تهدید داخلی را فراهم میآورند.
از این منظر، سیاست خارجی نه عرصهای مستقل، بلکه امتداد مستقیم مدیریت وضعیت بقا در داخل است. این تنشها، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت انسجامی مصنوعی ایجاد کنند، اما در بلندمدت به فرسایش منابع، انزوای فزاینده و تقویت چرخه اضطرار میانجامند. دولت بیشازپیش ناگزیر میشود برای حفظ تعادل موجود، هزینههای بیشتری بپردازد؛ هزینههایی که خود نشانهای از ناپایداری نظم هستند.
کلام پایانی
دولت در وضعیت بقا هنوز نفس میکشد، اما نفسهایش دیگر برای زندگی جامعه نیست؛ بلکه برای تمدید لحظهای است که فروپاشی را عقب میراند. نظم وجودیاش، نه بهمثابه تولید امکان زیست، بلکه بهمثابه تعلیق آینده معنا مییابد. هر تصمیم، هر قانون و هر سیاست، تلاشی است برای خرید زمان، نه ساخت آینده. در این آستانه، قدرت خود را حفظ میکند، اما قیمت آن، از دست رفتن منطق حکمرانی و تهی شدن افق اجتماعی است.
وضعیت بقا، نه پایان، بلکه تجربهای بیرحمانه از تعلیق است: دولتی که زنده است، اما زندگی را رها کرده است. آستانه فروپاشی را نباید بهعنوان نقطهای قطعی یا لحظهای انفجاری فهم کرد. آستانه وضعیتی است که در آن دولت هنوز قادر به اعمال قدرت است، اما این قدرت دیگر قادر به تولید نظم پایدار نیست. نظم موجود بهجای بازتولید، دائماً نیازمند مداخله، سرکوب و هزینههای فزاینده است. هرچه این هزینهها افزایش یابد، فاصله دولت از حکمرانی عمیقتر میشود. در این معنا، فروپاشی نه یک رویداد، بلکه امکان دائمی درون وضعیت بقاست. پرسش اساسی این نیست که فروپاشی چه زمانی رخ میدهد، بلکه این است که آیا دولت میتواند از این وضعیت عبور کند و منطق حکمرانی را بازسازی کند یا در تعلیقی فرساینده باقی خواهد ماند که آینده را قربانی حال میکند.