کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

گفتمان انقلاب تعلیقی: بذر ظهور دیکتاتوری پس از انقلاب

15:16 - 19 دی 1404

شاهو حسینی

این مقاله در نفی اعتراض، شورش یا امید به آینده نوشته نشده است؛ برعکس، از دل همان امیدی برمی‌آید که امروز مردم را به خیابان می‌کشاند. اما تجربه‌ی تاریخی به ما آموخته است که انقلاب، اگرچه بدون امید آغاز نمی‌شود، بدون آگاهی و مراقبت می‌تواند به تکرار همان چرخه‌ی سرکوب بینجامد. این متن تلاشی است برای هم‌زمان‌کردن دو ضرورت: ایستادگی برای سرنگونی استبداد، و هوشیاری نسبت به فردای پیروزی. دعوت به اعتراض، زمانی رهایی‌بخش است که با تعلیق عقل، نقد و مطالبه‌ی نهادها همراه نشود. این مقاله نه ترمز حرکت، بلکه چراغ خطر برای آینده‌ای است که باید از هم‌اکنون از آن محافظت کرد.

انقلاب‌ها در ایران اغلب با وعده‌ی آزادی، عدالت و دموکراسی آغاز می‌شوند، اما تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که این وعده‌ها اغلب در حالت تعلیق باقی می‌مانند؛ به‌عبارتی، آزادی و دموکراسی نه به‌صورت فوری، بلکه به آینده موکول می‌شوند. این تعلیق، محور اصلی «اخلاق انقلابی تعلیقی» است: جامعه و نیروهای سیاسی تشویق می‌شوند که برای رسیدن به هدف نهایی صبر کنند، تحمل پیشه سازند و حتی از برخی حقوق و آزادی‌های اولیه چشم‌پوشی کنند، با این شرط که نتیجه‌ی وعده‌داده‌شده در آینده محقق خواهد شد. اما مشکل آن‌جاست که این آینده هرگز تضمین‌شده نیست.

در لحظه‌ی انقلاب، نیروهای سیاسی غالبا قدرت اجرایی و اختیاراتی بی‌حدوحصر به دست می‌آورند، در حالی که سقوط رژیم، آزادی و دموکراسی را به‌صورت واقعی تضمین نمی‌کند. تعلیق آزادی به معنای واقعی، به معنای خلع ابزار جامعه برای دفاع از خود است؛ تعلیق دموکراسی نیز یعنی تا زمان تثبیت قدرت، مردم و نهادهای مدنی حق ندارند در تصمیمات اساسی مشارکت کنند یا عملکرد رهبران را محدود سازند. این دقیقا همان نقطه‌ای است که بذر دیکتاتوری بعدی کاشته می‌شود.

در چنین شرایطی، اخلاق و حقوقی که قرار است انقلاب را مشروع و انسان‌محور کنند، قربانی منطق قدرت موقت و شرایط اضطراری می‌شوند. وعده‌های اخلاقی و سیاسی، که به آینده معلق شده‌اند، به ابزار مشروعیت‌بخشی برای رهبر و نیروهای قدرتمند بدل می‌گردند. جامعه در وضعیت انتظار و امید باقی می‌ماند، اما همین امید است که دیکتاتوری را توجیه می‌کند و حتی به آن مشروعیت می‌بخشد.

این مقدمه، بستر فهم «گفتمان انقلاب تعلیقی» است؛ گفتمانی که نشان می‌دهد خطر واقعی انقلاب نه در سقوط رژیم، بلکه در تعلیق آزادی و دموکراسی و مشروعیت‌بخشی به قدرت نامحدود نهفته است. هر انقلابی که وعده‌های خود را به آینده موکول کند، بدون ایجاد سوژه‌ی مسئول و نهادهای محدودکننده، دیر یا زود زمینه‌ی بازتولید یک دیکتاتوری دیگر را فراهم خواهد کرد.

اخلاق انقلابی تعلیقی: ریشه‌ی فاجعه

اخلاق انقلابی تعلیقی، نقطه‌ی آغازین همه‌ی خطرات پساسقوط است. این اخلاق اساسا مبتنی بر ایده‌ای است که جامعه و نیروهای سیاسی را به صبر، وحدت و تحمل مسیر فرامی‌خواند، اما همواره با این شرط که منافع اخلاقی و سیاسی واقعی در آینده محقق خواهند شد. جمله‌ی معروف «فعلا وحدت، بعدا آزادی» نمونه‌ی کلاسیک این تفکر است.

در نگاه نخست، این موضع منطقی و حتی اخلاقی به نظر می‌رسد؛ اما در واقع وعده‌ای خطرناک است که مسئولیت را به آینده واگذار می‌کند و اختیار بی‌حدوحصر قدرت را برای امروز باقی می‌گذارد. نتیجه‌ی مستقیم این اخلاق، ایجاد خلأ اخلاقی و نهادی است. هنگامی که تصمیمات حیاتی به آینده موکول می‌شوند، قدرت امروز در اختیار کسانی قرار می‌گیرد که بی‌رحمانه‌ترین، سریع‌ترین و کارآمدترین روش‌ها را برای تثبیت موقعیت خود به کار می‌گیرند. در نتیجه، دیکتاتوری نه از بدخواهی فردی رهبر، بلکه از منطق تعلیق اخلاقی و فقدان سوژه‌ی مسئول پدید می‌آید.

سوژه‌ی دموکراتیک: پیش‌شرط، نه نتیجه

یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌ها در تحلیل انقلاب‌ها، این انتظار است که پس از سقوط یک رژیم، دموکراسی به‌طور خودکار شکل می‌گیرد. فلسفه‌ی سیاسی پیشاسقراطی، و به‌ویژه نگاه آناکسیمندر به «آپرئون» یا امر نامحدود، به ما یادآوری می‌کند که خروج از نظم موجود، ورود به فضایی نامحدود است؛ جایی که هر چیزی ممکن است، اما هیچ تضمینی برای خیر و عدالت وجود ندارد.

دموکراسی واقعی نیازمند یک سوژه‌ی مسئول است؛ سوژه‌ای که بتواند تعارض، خطا و شکست را تحمل کند، بی‌آن‌که به قدرت مطلق متوسل شود. اما در بسیاری از انقلاب‌ها، چنین سوژه‌ی مسئولیت‌پذیری شکل نمی‌گیرد. در نتیجه، قدرت به دست کسانی می‌افتد که قادرند سریع‌تر و گسترده‌تر حکومت کنند، نه کسانی که از نظر اخلاقی یا عقلانی صلاحیت بیشتری دارند. این همان بذری است که در زمین انقلاب تعلیقی کاشته می‌شود و به دیکتاتوری می‌انجامد.

اسطوره و مشروعیت: از بسیج تا اطاعت

انقلاب‌ها بدون اسطوره آغاز نمی‌شوند. لحظه‌ی انقلابی، لحظه‌ی گسست از نظم پیشین است و هر گسست عمیق، برای معنا یافتن، به روایت، تصویر و افسانه نیاز دارد. «رهبر منجی»، «ملت واحد»، «اراده‌ی تاریخ» و «ماموریت نجات‌بخش» در این معنا صرفا تزئینات ایدئولوژیک نیستند؛ آن‌ها ابزارهای معنا‌بخشی به وضعیت بی‌ثبات‌اند. جامعه‌ای که نظم پیشین را فرو ریخته است، برای گریز از اضطراب بی‌معنایی، به اسطوره پناه می‌برد.

اما خطر دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود. اسطوره، تا زمانی که صرفا نقشی بسیج‌کننده دارد، هنوز قابل مهار است. فاجعه زمانی رخ می‌دهد که اسطوره با «اخلاق انقلابی تعلیقی» پیوند می‌خورد؛ یعنی هنگامی که به جامعه گفته می‌شود به نام نجات نهایی، باید فعلا آزادی را تعلیق کند، نقد را متوقف سازد و قدرت را بی‌قیدوشرط واگذار کند. در این نقطه، اسطوره از ابزار حرکت، به سازوکار اطاعت تبدیل می‌شود.

رهبر منجی دیگر صرفا یک نماد نیست؛ او به تجسم اراده‌ی تاریخی بدل می‌شود. نقد او نه اختلاف سیاسی، بلکه خیانت به انقلاب تلقی می‌گردد. پرسش از قدرت، به‌عنوان مانعی در مسیر نجات معرفی می‌شود. در چنین وضعیتی، مشروعیت نه از قانون، نهاد یا رضایت آگاهانه‌ی شهروندان، بلکه از روایتی مقدس درباره‌ی آینده استخراج می‌شود؛ آینده‌ای که هرگز فرا نمی‌رسد، اما همواره برای توجیه اکنون به کار گرفته می‌شود.

ملت واحد نیز به همین منطق گرفتار می‌شود. تنوع، اختلاف و تعارض ـ که عناصر حیاتی هر نظم دموکراتیک‌اند ـ به‌عنوان تهدیدی علیه انقلاب معرفی می‌شوند. اسطوره‌ی وحدت، جایگزین واقعیت کثرت می‌گردد و هر صدای متفاوتی به نام «حفظ انسجام» حذف می‌شود. این‌جاست که دموکراسی نه با کودتا، بلکه با اخلاق انقلابی وحدت‌طلب خفه می‌شود.

در چنین شرایطی، دیکتاتوری پس از انقلاب نه انحرافی تصادفی، بلکه تداوم منطقی همان اسطوره‌هاست. قدرتی که از اسطوره تغذیه می‌کند، نیازی به پاسخ‌گویی نمی‌بیند؛ زیرا خود را فراتر از امر روزمره و در خدمت مأموریتی تاریخی می‌داند. مردم نیز، به‌جای شهروند، به مؤمنان سیاسی بدل می‌شوند؛ مؤمنانی که اطاعت را فضیلت و شک را گناه می‌پندارند.

از این منظر، خطر اصلی اسطوره نه در اغراق یا خیال‌پردازی آن، بلکه در تعلیق عقلانیت نهادی نهفته است. اسطوره، هنگامی که مهار نشود، عقل را به حاشیه می‌راند و سیاست را به قلمرو ایمان می‌کشاند؛ و سیاست ایمانی همواره با دیکتاتوری هم‌خانه است. از همین‌رو، هر پروژه‌ی رهایی‌بخش واقعی ناگزیر باید با اسطوره‌های خود نیز تسویه‌حساب کند. انقلابی که اسطوره‌هایش را نقد نکند، دیر یا زود به اسطوره‌ای تازه برای توجیه سلطه بدل خواهد شد؛ اسطوره‌ای که این‌بار نه نظم کهنه، بلکه دیکتاتوری جدید را مقدس می‌سازد.

نهادها: زیرساختی برای کنترل قدرت

یکی از درس‌های کلیدی تاریخ، نقش نهادها در محدود کردن قدرت است. انقلابی بدون نهادهای مدنی، همچون خانه‌ای بدون ستون است: هر فروپاشی پیشین، بذر فروپاشی بعدی را می‌کارد. نهادهایی مانند اصناف و طبقات مستقل، رسانه‌های پاسخ‌گو و تشکل‌های مدنی، پیش از هر چیز باید شکل گرفته باشند. هر گفتمان انقلابی که نهادسازی را به آینده موکول کند، در واقع در حال فراهم‌کردن زمینه برای دیکتاتوری بعدی است.

کلام پایانی

انقلاب‌ها همواره وعده‌ی تغییر و بهبود می‌دهند، اما بدون تحلیلی فلسفی و دقیق، خود انقلاب می‌تواند به بذر دیکتاتوری تبدیل شود. «گفتمان انقلاب تعلیقی» نشان می‌دهد که اخلاق و وعده‌های معلق، خلأ نهادی و اسطوره‌های جمعی، همگی در ترکیب با یکدیگر، زمینه‌ی ظهور دیکتاتوری پس از انقلاب را می‌سازند.

تنها راه پرهیز از این فاجعه، آمادگی پیش از پیروزی، تمرین مسئولیت‌پذیری و محدود کردن قدرت است. هر انقلابی که فاقد این شروط باشد، نه به آزادی، بلکه صرفا به جایگزینی موقت برای سرکوب پیشین خواهد انجامید. تاریخ به ما آموخته است که کسانی که پیش از پیروزی «مزاحم» تلقی می‌شدند، پس از پیروزی، حاملان حقیقت خواهند بود؛ و دیگران، قربانی بذرهایی می‌شوند که از همان آغاز کاشته شده‌اند.