
شاهو حسینی
برآمدن و تثبیت هژمونیک جریانهای فوندامنتال در هر دو صورتبندی کلامی (اسلامگرایی رادیکال) و سکولار (ایرانیستی، لنینیستی و مائوئیستی) بیش از آنکه محصول صرف قدرت تشکیلاتی باشد، برآیند یک گسست اپیستمی (معرفتشناختی) و غیاب یک ذهنیت کوردستانی بنیادین است. این ذهنیت که به لحاظ تاریخی میتوانست بر شالودههایی چون آزادیخواهی آنتولوژیک (وجودی)، تکثرگرایی درونماندگار و مقاومت در برابر ادغام در ساختارهای سلطه استوار باشد، در دوران معاصر با نوعی انسداد و خلاء روبرو شده است.
فوندامنتالیسم در این بافتار، نه یک پدیده بیرونی، بلکه پاسخی برآمده از بحران هویت و انجماد اندیشه است که با مکانیسم انحصارگرایی فکری و طرد دگراندیش، سعی در پر کردن این خلاء معنایی دارد. در واقع، توتالیتاریسم ایدئولوژیک زمانی ردای مشروعیت به تن میکند که فرهنگ ذهنی جامعه از توانایی بازتولید کثرتگرایی بازمانده و به سمت ساختارهای بسته و تکگویه (مونولوگیکال) تمایل پیدا کند. این نوشتار تلاش دارد به واکاوی این پرسش بپردازد که چگونه خلاء بنیانهای معرفتی کوردستانی، بستر را برای استیلای روانشناختی و سیاسی گفتمانهای تمامیتخواه برون کوردستانی فراهم آورده است.
فوندامنتالیسم: تبارشناسی ساختار و ویژگیها
فوندامنتالیسم در جوهرهی خود، نه یک بازگشت ساده به گذشته، بلکه یک برساخت مدرن اما ضد مدرنیته است که در پاسخ به اضطرابهای ناشی از تکثرگرایی پدید میآید. این پدیده را میتوان در لایههای زیر تحلیل کرد:
الف) تقلیل حقیقت به متن بسته
در تفکر فوندامنتالیستی، «حقیقت» از یک امر پویا، هرمنوتیک (تأویلی) و چندلایه، به یک «دال بسته» و تغییرناپذیر تبدیل میشود. چه این متن «کتاب مقدس» باشد و چه «مانیفست حزبی»، فوندامنتالیسم هرگونه فاصله میان «متن» و «واقعیت» را حذف میکند. در این ساختار، تفسیر جای خود را به تصلب میدهد و راه بر هرگونه پرسشگری استعلایی بسته میشود.
ب) ثنویتانگاری و برساخت «دیگری» شرور
فوندامنتالیسم بر پایه یک مرزبندی قاطع میان «ما» (خیر مطلق/حقیقت) و «آنها» (شر مطلق/باطل) استوار است. در این ساحت:
تکثر: نه یک فرصت، بلکه یک تهدید یا «انحراف» تلقی میشود.
طرد: مکانیسم اصلی بقای فوندامنتالیسم است. هر سوژهای که خارج از دایرهی «حقیقت انحصاری» قرار گیرد، لایق حذف (فیزیکی یا نمادین) است.
ج) توتالیتاریسم معنایی و انحصار خشونت مشروع
فوندامنتالیسم با تمرکزگرایی افراطی، سعی در یکسانسازی جامعه دارد. این جریان: آزادی را ذبح میکند؛ چرا که آزادی مستلزم انتخاب است و در دنیای فوندامنتالیسم، حقیقت قبلاً «انتخاب شده» و قطعی است. خشونت را الهیاتی/ایدئولوژیک میکند: خشونت در این پارادایم، نه یک امر غیرقانونی، بلکه یک «تکلیف» برای صیانت از حقیقت مطلق است.
د) فوندامنتالیسم سکولار؛ هیبت جدید توتالیتاریسم
نکتهی کلیدی در تحلیل حاضر، همترازی ساختاری میان بنیادگرایی دینی و جزماندیشیهای سکولار است. هر دو جریان در یک نقطه به هم میرسند: ایمان کور به غایتگرایی. در هر دو، انسان به ابزاری برای رسیدن به یک «مدینه فاضله» یا «جامعه بیطبقه» تبدیل میشود که در آن، فردیت و ذهنیت مستقل، قربانی ضرورتهای ایدئولوژیک میگردد.
ذهنیت کوردستانی: هستیشناسی مقاومت و افق گشودگی
ذهنیت کوردستانی نه یک تعصب نژادی، بلکه یک زیستجهان است که در تلاقی صخره و سیاست و در متن قرنها تلاش برای «بودن» شکل گرفته است. این ذهنیت، آلترناتیوی است که در غبار ایدئولوژیهای وارداتی مغفول مانده است. مؤلفههای بنیادین این ذهنیت عبارتند از:
الف) آنتولوژی ضد سلطه (نافرمانی به مثابهی بقا)
در حالی که فوندامنتالیسم بر «اطاعت محض» استوار است، ذهنیت کوردستانی بر پایهی «نه» گفتن به مرکزیت بنا شده است. این روحیه، تنها یک موضع سیاسی نیست، بلکه یک «نحوهی بودن» در جهان است. تداوم کورد بودن در طول تاریخ، مترادف با مقاومت در برابر هضم شدن در «کلیتهای بسته» (امپراتوریها و دولت-ملتهای اقتدارگرا) بوده است. این آنتولوژی مقاومت، مانعی ذاتی در برابر هرگونه توتالیتاریسم (چه مذهبی و چه حزبی) ایجاد میکرد.
ب) کثرتگرایی درونماندگار (اخلاق مدارای کوردستانی)
برخلاف فوندامنتالیسم که جهان را تکرنگ میخواهد، ذهنیت کوردستانی به طور تاریخی با تکثر عجین بوده است. همزیستی تاریخی ایزدی، یارسانی، یهودی، مسیحی و مسلمان در جغرافیای کوردستان، محصول یک قرارداد مدنی نبود، بلکه محصول یک «اخلاق درونماندگار» بود که «دیگری» را نه به مثابهی دشمن، بلکه به مثابهی بخشی از موزاییک حیات کوردستان میدید. این ذهنیت، «تفاوت» را به رسمیت میشناسد و از این رو، با منطق «طرد» در فوندامنتالیسم در تضاد مطلق است.
ج) کرامت انسانی و سوبژکتیویتهی رهاییبخش
در این افق فکری، آزادی نه یک امتیاز اعطایی، بلکه «جوهر وجود» است. ذهنیت کوردستانی میتوانست سوژهای را پرورش دهد که کرامت خود را در گرو استقلال فکری و پیوند با خاک و فرهنگ خود ببیند. این درست نقطهی مقابل فوندامنتالیسم است که سوژه را میشکند تا او را به پیادهنظام یک ایدئولوژی تبدیل کند.
خلاء سوبژکتیویته و فرآیند انقیاد
در غیاب یک ذهنیت کوردستانی فعال، جامعه دچار نوعی «بیوزنی معرفتی» میشود. وقتی ستونهای هویت بومی (که بر پایه کثرت و مقاومت بود) فرو میریزند، جامعه نه به یک وضعیت خنثی، بلکه به یک «آمادگی برای انقیاد» میرسد. این فرآیند را میتوان از سه منظر فلسفی واکاوی کرد:
الف) فرسایش حافظهی تاریخی و «بیتاریخی» سوژه
ذهنیت کوردستانی بر پیوستگی تاریخی استوار است. وقتی این پیوند گسسته شود، سوژه دچار نوعی «فراموشی هستیشناختی» میگردد. فوندامنتالیسم دقیقاً در این نقطهی گسست وارد میشود و با ارائه یک «تاریخ جعلی اما منسجم» (مثلاً تاریخ ملی/ایرانی، خلافت یا تاریخ حزبمحور)، حافظهی جدیدی را به سوژهی بیتاریخ تزریق میکند. در واقع، «بیجاشدگی فرهنگی» بستر را برای پذیرش ایدئولوژیهای جزمی فراهم میآورد.
ب) تریومف (پیروزی) ترس بر تکثر
در غیاب آن «مدارای کوهستانی» که ذکر شد، ابزارهای مدرن آموزش و رسانه، «تفاوت» را نه به عنوان غنا، بلکه به مثابهی «تهدید» بازتعریف میکنند. در این حالت، جامعه به سمت «امنیت کاذب تودهای» تمایل پیدا میکند. فوندامنتالیسم با وعدهی وحدت و از میان بردن «دیگری»، به اضطراب ناشی از تکثر پایان میدهد. در واقع، پذیرش سلطه، پاداشی است که جامعه برای رهایی از «مسئولیت آزادی» به توتالیتاریسم پرداخت میکند.
ج) استحاله مقاومت به خشونت بنبست
یکی از تراژیکترین جنبههای خلاء ذهنیت کوردستانی، تغییر ماهیت «مقاومت» است. مقاومت که پیشتر امری «رهاییبخش و معطوف به زندگی» بود، در زیر سایهی فوندامنتالیسم به «خشونت معطوف به حذف» استحاله مییابد. در اینجا، اقتدارگرایی نه به عنوان یک امر تحمیلی، بلکه به عنوان یک «ضرورت مقدس» توجیه میشود و جامعه آگاهانه به «ارادهی معطوف به بندگی» تن میدهد.
فرجام سخن
برای درک هژمونی فوندامنتالیسم، باید بفهمیم چگونه «سوژهی کوردستانی» خلع سلاح شد. این فرسایش نه یک اتفاق ناگهانی، بلکه محصول فرآیندهای زیر است:
الف) سیاست «یکسانسازی» و تخریب حافظه: دههها سیطرهی نظامهای آموزشی و رسانهای مرکزگرا که «تفاوت» را برنمیتابند، لایههای عمیق هویت بومی را فرسوده کرده است. وقتی زبان و تاریخ یک ملت از ساحت عمومی و آموزشی حذف شود، «ذهنیت» آن ملت دچار لکنت میشود. این لکنت، همان خلائی است که فوندامنتالیسم با شعارهای کلی و فراملی (مانند امت یا انترناسیونالیسم منجمد) آن را پر میکند.
ب) تقلیل «کوردایتی» به سیاست روزمره: استحاله و تقلیل «ذهنیت کوردستانی» از یک امر فرهنگی-فلسفی به یک رقابت حزبی-قدرت، ضربهی مهلکی بر پیکرهی اندیشهی بومی بود. وقتی فرهنگ و تفکر در خدمت منافع گذرا قرار گرفت، از تولید معنا بازماند. در نتیجه، نسل جدید که تشنهی «معنا» و «آرمان» بود، به جای یافتن آن در ریشههای خود، به سمت آرمانهای کاذب اما پرزرقوبرق فوندامنتالیسم سوق پیدا کرد.
ج) بحران مدرنیتهی ناقص و گسیختگی اجتماعی: کوردستان در مواجهه با مدرنیته، دچار نوعی «گسیختگی» شد؛ نه کاملاً از سنت رها شد و نه به درستی در مدرنیته استقرار یافت. در این میان، ذهنیت سنتی مدارا (که در آیینهای بومی بود) تضعیف شد، اما جای آن را یک ذهنیت مدرن منسجم نگرفت. فوندامنتالیسم در واقع فرزند نامشروع این گسیختگی است که سعی میکند با ایجاد یک نظم آهنین، به این آشفتگی هویتی پایان دهد.
در نهایت، غیاب «ذهنیت کوردستانی» نه یک تقدیر محتوم، بلکه یک بحران گذار است که تنها با بازگشت به سوژهی آگاه و کنشگر قابل حل است. فوندامنتالیسم با تمام هیمنهی هژمونیکش، پدیدهای «بیریشه» است که تنها در فضای غبارآلود ناشی از فقدان آگاهی بومی تنفس میکند.
برای برونرفت از این وضعیت و بازپسگیری افق تفکر، راهکارهای زیر به عنوان رسالت روشنفکری و مدنی پیشنهاد میشود:
رنسانس آموزشی و زبانی: بازگشت به زبان مادری و بازخوانی تاریخ به دور از روایات تحمیلی، نخستین گام برای رفع «لکنت ذهنی» جامعه است. زبان تنها ابزار ارتباط نیست، بلکه خانهی وجود و سنگر ذهنیت کثرتگرای کوردستانی است.
گذار از سیاستزدگی و قدرتطلبی به فرهنگمحوری: روشنفکری کورد باید «ذهنیت کوردستانی» را از اسارت در بند منافع حزبی (صرف) رها کرده و آن را به مثابهی یک پروژهی فلسفی و اخلاقی بازتعریف کند که هدفش صیانت از کرامت انسانی و تکثر است.
تولید آلترناتیو معنایی: در برابر وعدههای بهشت زمینی یا آسمانی فوندامنتالیسم، باید بر «اخلاق مدارا» و «زیباشناسی مقاومت» بومی تأکید کرد. هنر، ادبیات و فلسفهی کوردی باید بتوانند به پرسشهای وجودی نسل جدید پاسخ دهند تا آنها مجبور نشوند معنا را در جزماندیشیهای وارداتی جستوجو کنند.
پیوند میان سنت مدارا و حقوق مدرن: راه نجات، نه در انکار گذشته و نه در غرق شدن در آن است؛ بلکه در ایجاد یک سنتز رهاییبخش میان ارزشهای دموکراتیک جهانی و میراث همزیستی تاریخی در کوردستان است.
بدون شک، آیندهی کوردستان در گروی تولد دوبارهی سوژهای است که میان صلح و مقاومت، راهی به سوی «آزادی و کثرتگرایی درونماندگار» میگشاید. این تنها راهی است که از میان ویرانههای فوندامنتالیسم، به سوی افقی گشوده و کوردستانی منتهی میشود.
منابع:
آرنت، هانا (۱۴۰۴)، توتالیتاریسم، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: نشر ثالث.
بشیریه، حسین (۱۴۰۲)، آموزش سیاسی: مبانی و اصول علم سیاست، تهران: نشر نگاه معاصر.
نینوهاوزر، فردریک (۱۴۰۰)، نظریهی سوبژکتیویته در فلسفهی فیشته، ترجمه سید مسعود حسینی، تهران: نشر ققنوس.
کاستلز، مانوئل (۱۳۸۴)، عصر اطلاعات: قدرت هویت، ترجمه احد علیقیلیان و حسن چاوشیان، تهران: نشر طرح نو.