کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

مصاحبه‌ی اختصاصی با دکتر بهروز شجاعی درباره‌ی پارادایم حاکمیت سیاسی کورد/ بخش اول

19:22 - 26 بهمن 1404

 

مصاحبە: حسن شیخانی

مقدمه:

روژهلات در مرحله‌ای تاریخی قرار دارد که نیازمند بازتعریف مفاهیم استراتژیک خویش است. سیاست کوردی معمولاً در میان دو نگرش متضاد در نوسان است: یک نگرش اقلیت‌محور و یک افق حاکمیت‌خواه. برای بررسی این پرسش و روشن‌کردن بنیان‌های فکری‌ای که می‌توانند جوهر وحدت ملی باشند، گفت‌وگویی با دکتر بهروز شجاعی، دکترای تحلیل گفتمان و پژوهشگر زبان‌شناسی در دانشگاه اوپسالا (Uppsala University)، انجام داده‌ایم. در این مصاحبه، تمرکز بر جوهر کنشگران سیاسی و موانع ذهنی و گفتمانی‌ای است که موجب بن‌بست در گفتمان سیاسی کنونی شده‌اند.

 

دکتر، به‌عنوان سرآغاز، شما در تزهای خود بیان می‌کنید که سیاست در بنیاد خود تولید یک افق مشروع برای عمل است. چرا معتقدید تعریف کورد به‌عنوان یک اقلیت قومی در چارچوب سیاسی مرکز، تله‌ای است که سیاست کوردی را بی‌اثر می‌کند؟ و چگونه بازگشت به اصل حاکمیت می‌تواند کورد را از یک گروه دارای مطالبات فرهنگی به یک سوژه‌ی سیاسی صاحب تصمیم تبدیل کند؟

اگر سیاست را نه به‌مثابه فن مدیریت امور عمومی، بلکه در معنای بنیادین و هستی‌شناختی آن بفهمیم، باید میان امر سیاسی و سیاست‌گذاری تمایز قائل شویم. به نظر من، سیاست تولید یک افق مشروع برای عمل است؛ یعنی گشودن فضایی که در آن سوژه می‌تواند از جبر وضعیت فراتر رفته و دست به تأسیس بزند.

تعریف کورد به‌عنوان یک اقلیت قومی در چارچوب سیاسی مرکز غیرکوردی، فراتر از یک نام‌گذاری ساده، بخشی از چیزی است که به‌عنوان «توزیع امر محسوس» نامیده می‌شود. در این منطق، مرکز پیشاپیش تعیین می‌کند که چه کسی دیده شود، چه کسی شنیده شود و چه کسی در چه جایگاهی قرار گیرد. وقتی کورد در جایگاه اقلیت تثبیت می‌شود، او در واقع درون منطق سیاست‌گذاری (یعنی نظم اداری و مدیریتی) ادغام شده است. در این چارچوب، کورد تنها به‌عنوان بخشی از کل موجود پذیرفته می‌شود، نه به‌عنوان نیرویی که می‌تواند کل را بازتعریف کند. تله‌ی اصلی اینجاست: اقلیت همواره در نسبت با یک اکثریت مرجع تعریف می‌شود و بدین‌ترتیب مشروعیت او همواره عاریتی و منوط به بقای نظم موجود است.

تقلیل مطالبات کوردی به حوزه‌های فرهنگی و زبانی، در واقع انتقال مطالبات از ساحت حقوق سیاسی به ساحت مدیریت جمعیت در قالب زیست‌سیاست فوکویی است. در نگاه فوکویی، دولت متمرکز ترجیح می‌دهد با جمعیت‌هایی مواجه باشد که نیازهای معیشتی، زبانی و بهداشتی دارند، تا با سوژه‌هایی که ادعای حاکمیت دارند. در وضعیت اقلیت‌بودگی، کورد به موضوع برنامه‌ریزی‌های بوروکراتیک و چانه‌زنی اداری تبدیل می‌شود. این فرایند، پتانسیل رادیکال و دگرگون‌ساز سیاست کوردی را خنثی کرده و آن را به لابی‌گری فرهنگی‌ای تقلیل می‌دهد که فاقد قدرت مؤسس است.

در اینجا حاکمیت نه به معنای کلاسیک وستفالی (مرزهای ملی)، بلکه در معنای اشمیتی آن، یعنی قدرت بر اعلام وضعیت استثنایی و حق تصمیم‌گیری، فهم می‌شود. گذار از گروه دارای مطالبه به سوژه‌ی سیاسی صاحب تصمیم، مستلزم بازپس‌گیری حق تصمیم است. حاکمیت یعنی کورد خود را نه به‌عنوان یک ابژه که باید برایش تصمیم گرفته شود (مدیریت شود)، بلکه به‌عنوان منشأ مشروعیت تعریف کند.

این بازگشت به اصل حاکمیت، در واقع بازگشت به لحظه‌ی تأسیس است؛ جایی که سوژه‌ی سیاسی اعلام می‌کند چارچوب‌های تحمیلی مرکز، که او را به اقلیت فروکاسته، به رسمیت نمی‌شناسد. این تغییر پارادایم، سیاست کوردی را از وضع دفاعی و واکنشی به وضعیتی ایجابی و کنش‌مند منتقل می‌کند. در این افق جدید، مطالبات فرهنگی دیگر نه به‌عنوان صدقه‌ای از جانب مرکز، بلکه به‌عنوان نتایج طبیعی و گسست‌ناپذیر یک اراده‌ی حاکم فهم می‌شوند.

بنابراین، فرار از تله‌ی اقلیت‌بودگی نه از مسیر ادغام بیشتر در ساختارهای مرکز، بلکه از طریق بازتعریف افق عمل بر بنیاد حق تصمیم‌گیری میسر است. تنها با بازیابی این سوژگی سیاسی است که کورد می‌تواند از یک موجودیت تحت مدیریت به یک فاعل تاریخ‌ساز تبدیل شود که در ترسیم نظم‌های سیاسی نوین نه میهمان سفره‌ی دیگران، بلکه خود میزبان و واضع قانون خویش است.

 

اغلب در فضای سیاسی کنونی، نوآوری تنها به پروژه‌های اجرایی یا ائتلاف‌های موقت محدود می‌شود. به باور شما، وظیفه‌ی استراتژیک احزاب مبارز در این مرحله چیست؟ آیا باید در درون مرزهای تعیین‌شده‌ی قدرت مرکزی به دنبال فرصت باشند، یا با تثبیت اصل حاکمیت می‌توانند منطق بازی را تغییر داده و مرکز را ناچار به عقب‌نشینی کنند؟

اگر بخواهیم به این پرسش به‌صورت دقیق و در سطحی کاملاً نظری پاسخ دهیم، پیش از هر چیز باید روشن کنیم که مسئله صرفاً انتخاب میان فرصت‌جویی در چارچوب موجود یا پافشاری بر حاکمیت نیست، بلکه تعیین سطح نزاع سیاسی است. یعنی باید پرسید نزاع احزاب روژهلات با قدرت مرکزی دقیقاً در چه سطحی تعریف می‌شود: در سطح توزیع امتیازات درون نظمی از پیش تثبیت‌شده، یا در سطح منشأ مشروعیت همان نظم؟ تا زمانی که این تمایز روشن نشود، هر سخن گفتن از نوآوری یا استراتژی، ناگزیر در سطح تاکتیکی باقی می‌ماند.

در فضای سیاسی کنونی، آنچه امروز به‌عنوان نوآوری معرفی می‌شود، غالباً به پروژه‌های اجرایی، ائتلاف‌های موقت، منشورهای گذار یا بهره‌گیری از شکاف‌های مقطعی درون ساختار قدرت تقلیل یافته است. این نوع نوآوری، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت دستاوردهایی ایجاد کند، اما در سطح نظری درون هندسه‌ای عمل می‌کند که پیشاپیش توسط مرکز تعریف شده است. در این وضعیت، احزاب روژهلات به بازیگرانی بدل می‌شوند که می‌کوشند در صفحه‌ای که دیگری چیده، بهترین موقعیت ممکن را بیابند. پرسش اما این است که چه کسی این صفحه را طراحی کرده و چرا قواعد آن مفروض گرفته می‌شود؟

برای پاسخ به این پرسش باید به مفهوم حاکمیت بازگردیم. در اینجا حاکمیت نه به معنای صرف تشکیل دولت مستقل و نه به معنای مجموعه‌ای از اختیارات اداری در چارچوب قانون اساسی موجود، بلکه به‌مثابه اصل مؤسس مشروعیت سیاسی فهم می‌شود. حاکمیت پاسخ به این پرسش بنیادین است که چه کسی حق دارد درباره‌ی نظم سیاسی تصمیم بگیرد. هر گفتمانی که این مرجعیت را پیشاپیش به مرکز واگذار کند، حتی اگر رادیکال‌ترین مطالبات حقوقی را مطرح سازد، در سطح بنیادین حاکمیت را به رسمیت شناخته و تنها درباره‌ی دامنه‌ی آن چانه‌زنی می‌کند.

از این منظر، یکی از مهم‌ترین سازوکارهای هژمونیک مرکز در ایران، تثبیت مفهوم شهروند برابر ایرانی به‌عنوان افق طبیعی و بدیهی سیاست است. این مفهوم در سطح انتزاعی وعده‌ی برابری می‌دهد، اما در سطح انضمامی، حاکمیت را به یک ملت یگانه و غیرقابل تقسیم نسبت می‌دهد و هرگونه تکثر در منشأ اقتدار را پیشاپیش نفی می‌کند. مشکل در اصل برابری نیست، بلکه در پیش‌فرض وحدت غیرقابل‌مناقشه‌ی حاکمیت است. هنگامی که احزاب روژهلات مبارزه‌ی خود را صرفاً در چارچوب تغییر رژیم و دموکراسی برای ایران تعریف می‌کنند، بدون آنکه مسئله‌ی منشأ حاکمیت را به پرسش بکشند، ناخواسته درون افق هژمونیک مرکز حرکت می‌کنند. در چنین وضعیتی، سوژه‌ی کوردی از حامل اراده‌ی سیاسی مستقل به عنصری در پروژه‌ی بازسازی مرکز تقلیل می‌یابد. این همان چیزی است که می‌توان آن را «تله‌ی شهروندی انتزاعی» نامید: وعده‌ی برابری حقوقی داده می‌شود، اما پرسش از اینکه چه کسی چارچوب این حقوق را تعیین می‌کند، مسکوت می‌ماند. در نتیجه، نزاع به سطح توزیع حقوق درون نظمی که مشروعیت آن مفروض گرفته شده، تقلیل می‌یابد. وظیفه‌ی استراتژیک احزاب روژهلات دقیقاً در شکستن این سکوت نهفته است؛ یعنی انتقال نزاع از سطح توزیع به سطح تأسیس.

برای فهم عمیق‌تر این ضرورت، می‌توان از مفهوم استعمار داخلی بهره برد. در این چارچوب، رابطه‌ی مرکز و روژهلات رابطه‌ی ساده‌ی استان‌های کوردستان و پایتخت غیرکورد نیست، بلکه رابطه‌ای ساختاری میان متروپل و پیرامون است؛ رابطه‌ای که در آن استخراج اقتصادی نامتوازن، حاشیه‌رانی سیاسی، امنیتی‌سازی مستمر و سلطه‌ی معرفتی به‌صورت هم‌زمان عمل می‌کنند. اگر این تحلیل پذیرفته شود، آنگاه روشن می‌شود که مسئله صرفاً تبعیض در توزیع منابع نیست، بلکه وابستگی ساختاری در سطح تصمیم‌گیری است. در چنین وضعیتی، سیاست مطالبه‌محور، هرچند می‌تواند برخی اصلاحات را رقم بزند، اما قادر به تغییر ساختار وابستگی نیست، زیرا منشأ اقتدار همچنان بیرون از قلمرو خودی تعریف می‌شود.

در این نقطه، تمایز میان گفتمان مطالبه‌محور و گفتمان حاکمیت‌محور اهمیت می‌یابد. گفتمان مطالبه‌محور می‌پرسد سهم ما در این نظم چیست؛ گفتمان حاکمیت‌محور می‌پرسد چه کسی این نظم را مشروع کرده است. اولی در پی گسترش حقوق درون چارچوب است؛ دومی چارچوب را موضوع نزاع می‌کند. گذار از اولی به دومی به معنای رها کردن تاکتیک نیست، بلکه به معنای تابع کردن تاکتیک به یک افق مؤسس است.

در اینجاست که مفهوم نوآوری مؤسس مطرح می‌شود. نوآوری فرصت‌طلبانه در شکاف‌های قدرت مرکز عمل می‌کند و می‌کوشد در چارچوب قواعد موجود بیشترین بهره را ببرد. اما نوآوری مؤسس در سطح تعریف قواعد مداخله می‌کند. این نوع نوآوری مستلزم آن است که احزاب روژهلات صرفاً به واکنش در برابر بحران‌های تهران، اعدام‌ها یا تحولات مقطعی بسنده نکنند، بلکه خود به خلق وضعیت بپردازند؛ یعنی واقعیتی سیاسی بسازند که از منطق مرکز تبعیت نکند.

این امر بدون ایجاد یک بلوک تاریخی ممکن نیست. به معنای دقیق، بلوک تاریخی صرفاً ائتلاف نیروهای اجتماعی نیست، بلکه پیوندی ارگانیک میان نیروهای اجتماعی، رهبری فکری-اخلاقی و یک پروژه‌ی سیاسی دارای افق هژمونیک است. اگر احزاب روژهلات بتوانند مطالبات طبقاتی، مبارزات زنان، جنبش‌های دانشجویی و کنش‌های مدنی را در افق یک پروژه‌ی حاکمیت‌محور سازمان دهند، در واقع در حال ساختن یک مرجعیت بدیل هستند. در این وضعیت، حاکمیت از یک شعار انتزاعی به تجربه‌ای زیسته بدل می‌شود؛ زیرا مردم در عمل، مشروعیت را به پروژه‌ای اعطا می‌کنند که آن را نماینده‌ی اراده‌ی جمعی خود می‌دانند.

در این چارچوب، حاکمیت پیش از آنکه کرسی‌ای در سازمان‌های بین‌المللی باشد، یک اعتبار اجتماعی است. این اعتبار زمانی شکل می‌گیرد که حزب یا جریان سیاسی بتواند نشان دهد نظم پیشنهادی او عادلانه‌تر، دموکراتیک‌تر و کارآمدتر از نظم تحمیلی مرکز است. وقتی چنین مرجعیتی در سطح اجتماعی تثبیت شود، مرکز دیگر با یک اقلیت معترض مواجه نیست، بلکه با یک سوژه‌ی مؤسس روبه‌روست که مشروعیت را از جای دیگری اخذ می‌کند.

تغییر منطق بازی دقیقاً در همین نقطه رخ می‌دهد. تا زمانی که نزاع در سطح توزیع منابع یا اصلاحات اداری باقی بماند، مرکز می‌تواند با امتیازدهی محدود یا سرکوب موضعی آن را مدیریت کند. اما هنگامی که نزاع به سطح مشروعیت منتقل شود، هر پاسخ مرکز — چه سرکوب و چه امتیاز — پیامدهای ساختاری خواهد داشت. سرکوب، بحران مشروعیت را تعمیق می‌کند؛ و امتیاز، به‌طور ضمنی پذیرش این واقعیت است که مرجعیت مطلق مورد مناقشه قرار گرفته است.

بنابراین، پاسخ به پرسش شما این است که جستجوی فرصت درون مرزهای تعیین‌شده‌ی قدرت مرکزی، اگر به افق نهایی بدل شود، به معنای پذیرش قواعد بازی است. اما تثبیت اصل حاکمیت، حتی اگر در کوتاه‌مدت پرهزینه باشد، امکان تغییر منطق بازی را فراهم می‌کند؛ زیرا نزاع را از سطح مدیریت به سطح تأسیس منتقل می‌سازد. وظیفه‌ی استراتژیک احزاب روژهلات در این مرحله نه انزوای رمانتیک و نه ادغام فرصت‌طلبانه، بلکه تأسیس تدریجی اراده‌ی حاکم در درون جامعه است؛ اراده‌ای که بتواند خود را به‌عنوان منشأ مشروعیت معرفی کند و از بازتولید بی‌چون‌وچرای قدرت مرکز امتناع ورزد. در این افق، سیاست دیگر چانه‌زنی بر سر سهم نیست، بلکه نزاع بر سر بنیان اقتدار است. و تنها در این سطح است که احزاب روژهلات می‌توانند از موقعیت واکنشی خارج شوند و به کنشگرانی بدل گردند که نه در حاشیه‌ی نظم موجود، بلکه در آستانه‌ی تأسیس نظمی دیگر ایستاده‌اند.

 

مفهوم کلومنتالیسم (Colomentalism) به وضعیتی اشاره دارد که در آن منطق اشغالگر در ذهن تحت‌سلطه درونی می‌شود. به باور شما، این نگرش چگونه مانع از آن می‌شود که نخبگان سیاسی کورد خارج از چارچوب تمامیت ارضی مرکز به آزادی بیندیشند؟ آیا می‌توان گفت تقدیس مرزهای مرکز، یکی از بارزترین نشانه‌های این ذهن اشغال‌شده است؟

پرسش سوم شما درباره‌ی کلومنتالیسم یا استعمارزدگی، در واقع پرسشی درباره‌ی عمیق‌ترین لایه‌ی بحران سیاست در روژهلات است. اگر در پرسش‌های پیشین درباره‌ی حاکمیت، هژمونی و استعمار داخلی سخن گفتیم، در اینجا وارد لایه‌ای می‌شویم که از ساختارهای بیرونی فراتر می‌رود و به درون ذهن، تخیل سیاسی و افق امکان‌ها نفوذ می‌کند. کلومنتالیسم، یا آنچه من در بافت روژهلات «قره‌پاپاغگری» می‌نامم، نه یک اتهام اخلاقی و نه یک توهین قومی، بلکه نامی برای یک وضعیت هستی‌شناختی و معرفتی است: وضعیتی که در آن منطق استعمارگر، بدون نیاز به حضور دائمی او، در ذهن سوژه بازتولید می‌شود.

اگر من در بافت روژهلات به‌جای واژه‌ی انتزاعی کلومنتالیسم از اصطلاح «قره‌پاپاغگری» استفاده می‌کنم، این انتخاب نه از سر تقلیل یک گروه قومی، بلکه از سر تولید یک استعاره‌ی بومی برای توضیح یک پدیده‌ی ذهنی-سیاسی است. کلومنتالیسم به معنای درونی‌شدن منطق سلطه در ذهن تحت‌سلطه است؛ یعنی جایی که فرد یا نخبه‌ی سیاسی، بی‌آنکه لزوماً مجبور باشد، افق قدرت مسلط را به افق طبیعی اندیشیدن تبدیل می‌کند. این مفهوم در نظریه‌ی پسااستعماری مطرح شده، اما در فضای روژهلات نیاز به ترجمه‌ی مفهومی داشت؛ ترجمه‌ای که نه صرفاً لغوی، بلکه تجربه‌مند باشد.

قره‌پاپاغگری برای من یک تیپولوژی سیاسی است، نه یک توصیف مردم‌شناختی. قره‌پاپاغ‌ها در تاریخ منطقه وضعیتی پیچیده داشته‌اند: از نظر پوشش، در بسیاری موارد همانند کوردها ظاهر می‌شدند؛ از نظر زیست اجتماعی، در میان کوردها زندگی می‌کردند؛ زبان کوردی را نیز به کار می‌بردند. اما در لایه‌ی عمیق‌تر، پیوند هویتی و سیاسی‌شان با ساختار قدرت غیرکوردی تعریف می‌شد. حتی در تلفظ و لحن، آن «دیگری» باقی می‌ماند. این دوگانگیِ ظاهر و درون، برای من استعاره‌ای شد از وضعیت نخبه‌ی سیاسی‌ای که در زبان، شعار و حتی لباس، کوردی است، اما در افق مشروعیت، در چارچوب مرکز می‌اندیشد.

آنچه این استعاره را برای من معنادارتر کرد، خصلت چانه‌زنی قره‌پاپاغ‌های فروشنده‌ی دوره‌گرد یا چرچی بود. آن‌ها در منطقه اغلب نقش معامله‌گر یا واسطه را بازی می‌کردند. چانه‌زنی در خود امری منفی نیست؛ سیاست بدون مذاکره ممکن نیست. اما مسئله اینجاست که اگر چانه‌زنی بدون افق حاکمیت باشد، به چانه‌زنی در چارچوب سلطه تبدیل می‌شود. در این حالت، سوژه نه بر سر اصل، بلکه بر سر میزان امتیاز در ساختاری که اصلش را پذیرفته، معامله می‌کند. این همان چیزی است که من آن را «قره‌پاپاغگری سیاسی» می‌نامم: کوردبودن در سطح نمادین، اما اندیشیدن در سطح مشروعیت مرکز.

بنابراین، قره‌پاپاغگری برای من به معنای یک قوم نیست؛ به معنای یک ذهنیت است. ذهنیتی که:
• ظاهر مقاومت دارد، اما افق حاکمیت ندارد؛
• زبان کوردی به کار می‌برد، اما مشروعیت را از مرکز می‌گیرد؛
• درباره‌ی حقوق مذاکره می‌کند، اما درباره‌ی منشأ حق سکوت می‌کند؛
• در چانه‌زنی مهارت دارد، اما مرز غیرقابل‌مذاکره ندارد.

در این چارچوب، تفاوت میان کلومنتالیسم و قره‌پاپاغگری در این است که اولی یک مفهوم نظری عام است، اما دومی تصویری بومی‌شده از همان وضعیت است. وقتی از قره‌پاپاغگری سخن می‌گویم، در واقع از لحظه‌ای حرف می‌زنم که سیاست‌مدار کورد، پیش از آنکه مجبور شود، خود مرزهای اندیشه‌اش را در چارچوب تمامیت ارضی مرکز تنظیم می‌کند و سپس در همان چارچوب به دنبال بهترین معامله می‌گردد. این دقیقاً همان درونی‌شدن منطق سلطه است.

نکته‌ی مهم این است که این استعاره اگر به‌درستی فهم نشود، می‌تواند به سوءتفاهم منجر شود. هدف آن نقد یک گروه قومی نیست، بلکه نقد یک وضعیت ذهنی-سیاسی است؛ همان‌طور که در نقد پسااستعماری، ذهن استعمارزده یک برچسب قومی نیست، بلکه یک وضعیت آگاهی است. قره‌پاپاغگری نیز در این معنا نه بیولوژیک است و نه قومی، بلکه معرفتی است.

به هر حال، برای فهم این وضعیت باید از معماری نظری استعمار مدرن آغاز کنیم. استعمار تنها یک اشغال نظامی یا سرکوب اداری نیست. استعمار مدرن یک ماتریس هستی‌شناختی و معرفتی است که جهان را به سوژه‌های مؤسس و سوژه‌های مشروط تقسیم می‌کند. آنچه آنیبال کیخانو «استعماریت قدرت» نامید، دقیقاً همین طبقه‌بندی هستی‌شناختی است: برخی جمعیت‌ها به‌عنوان ملت‌های مؤسس، صاحبان طبیعی حاکمیت معرفی می‌شوند؛ برخی دیگر به‌عنوان اقلیت‌های فرهنگی، گروه‌های قومی یا عناصر درون یک کل بزرگ‌تر.

در این چارچوب، مشکل اصلی تنها تبعیض حقوقی نیست، بلکه جایگذاری هستی‌شناختی است. اگر یک ملت در درون نظم مدرن به‌عنوان عنصر فرهنگی تعریف شود، نه واحد مؤسس، آنگاه حاکمیت از او سلب شده است، حتی اگر برخی حقوق فرهنگی به رسمیت شناخته شود. این همان نقطه‌ای است که کلومنتالیسم آغاز می‌شود: لحظه‌ای که این جایگذاری هستی‌شناختی در ذهن نخبگان سیاسی درونی می‌شود. قره‌پاپاغگری، در معنای نظری‌ای که من به کار می‌برم، نام این درونی‌سازی است.

در اینجا ما با یک زنجیره‌ی ساختاری مواجه‌ایم: استعماریت قدرت، استعماریت وجود، استعماریت دانش، معرفت‌کشی، حبس مفهومی، بدآموزی و در نهایت کلومنتالیسم. قره‌پاپاغگری مرحله‌ای است که در آن این زنجیره در سطح نخبگان سیاسی تثبیت می‌شود و به هنجار بدل می‌گردد.

برای روشن‌تر شدن مسئله، باید میان سه سطح تمایز بگذاریم: سطح جغرافیایی، سطح حقوقی و سطح ذهنی. در سطح جغرافیایی، تمامیت ارضی به‌عنوان یک واقعیت مادی وجود دارد. در سطح حقوقی، این مرزها در قالب قانون اساسی تثبیت می‌شوند. اما در سطح ذهنی، این مرزها می‌توانند به امر مقدس بدل شوند. تقدیس مرزهای مرکز دقیقاً لحظه‌ای است که جغرافیا به متافیزیک تبدیل می‌شود.

وقتی مرزهای یک دولت به‌عنوان نتیجه‌ی تاریخی قدرت و حتی خشونت فهم نشوند، بلکه به‌عنوان امری طبیعی و پیشینی تصور شوند، ذهن اشغال‌شده و استعمارزده شکل گرفته است. در چنین ذهنی، آزادی نه به معنای امکان بازتعریف نظم سیاسی، بلکه به معنای بهبود وضعیت درون همان نظم تعریف می‌شود. سوژه دیگر نمی‌پرسد آیا این مرزها مشروع‌اند، بلکه تنها می‌پرسد درون این مرزها چه سهمی دارم؟

در چارچوب حاکمیت، این وضعیت به‌وضوح قابل تحلیل است. اگر حاکمیت اصل مؤسس مشروعیت باشد، آنگاه هرگونه مشروط‌سازی حق تعیین سرنوشت یک ملت به اراده‌ی ملتی دیگر، به معنای پذیرش جایگذاری هستی‌شناختی فرودست است. در این حالت، حاکمیت نه به‌عنوان حق طبیعی یک ملت، بلکه به‌عنوان امتیازی که باید از کل بزرگ‌تر اخذ شود، فهم می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که می‌توان آن را انتقال از گفتمان حاکمیت‌محور به گفتمان مطالبه‌محور نامید.

قره‌پاپاغگری در این سطح، نه انکار هویت کوردی، بلکه محدودسازی افق آن است. ذهن قره‌پاپاغ خود را کورد می‌داند، اما حاکمیت را پیشاپیش در چارچوب ایرانِ واحد مفروض می‌گیرد. او می‌تواند از فدرالیسم سخن بگوید، اما این فدرالیسم را در چارچوب تقدیس تمامیت ارضی طرح می‌کند؛ یعنی حاکمیت را نه به‌عنوان اصل مؤسس، بلکه به‌عنوان بازتوزیع اختیارات درون نظم موجود تعریف می‌کند.

برای فهم عمیق‌تر، باید به استعماریت دانش بازگردیم که در نهایت منجر به معرفت‌کشی در پیرامون می‌شود. معرفت‌کشی یعنی حذف یا حاشیه‌رانی دستگاه‌های مفهومی بدیل. وقتی مفهوم ملت مؤسس از زبان سیاسی حذف شود و جای آن را اقلیت قومی بگیرد، ما با یک حبس مفهومی نیز مواجه‌ایم. در چنین وضعیتی، حتی نخبگان سیاسی نیز درون مجموعه‌ای از مفاهیم فکر می‌کنند که از سوی مرکز تولید شده است. آنان ممکن است رادیکال به نظر برسند، اما زبانشان زبان مرکز است.

کلومنتالیسم در اینجا به‌صورت واقع‌گرایی هژمونیک ظاهر می‌شود. این واقع‌گرایی می‌گوید: باید در چارچوب تمامیت ارضی فکر کرد، زیرا جهان چنین است. اما این جمله خود نتیجه‌ی درونی‌سازی نظم موجود است. جهان نه یک داده‌ی طبیعی، بلکه یک ساختار تاریخی است. وقتی نخبگان سیاسی نتوانند این ساختار را به‌مثابه ساختار ببینند، بلکه آن را طبیعت سیاست تلقی کنند، ذهن اشغال‌شده فعال است. تقدیس مرزهای مرکز یکی از بارزترین نشانه‌های این ذهنیت است، زیرا مرز به‌جای آنکه موضوع سیاست باشد، به پیش‌فرض سیاست بدل می‌شود. سیاست واقعی اما از جایی آغاز می‌شود که پیش‌فرض‌ها به پرسش کشیده شوند. اگر مرزها غیرقابل‌مناقشه باشند، آنگاه حاکمیت نیز غیرقابل‌مناقشه خواهد بود.

در چارچوب گرامشی، می‌توان گفت قره‌پاپاغگری شکل خاصی از هژمونی درونی‌شده است. هژمونی زمانی کامل می‌شود که مخالفان نیز درون زبان و افق آن سخن بگویند. در چنین وضعیتی، دیگر نیازی به سرکوب دائم نیست، زیرا نظم موجود در سطح ذهنی بازتولید می‌شود. قره‌پاپاغگری دقیقاً این بازتولید درونی است.

اما این وضعیت تغییرناپذیر نیست. همان‌گونه که قبلاً در تحلیل حاکمیت گفته‌ام، بازگرداندن مفهوم حاکمیت به مرکز زبان سیاست کوردی یک نوآوری معرفتی است. این نوآوری، پیش از آنکه نهادی باشد، زبانی و مفهومی است. وقتی زبان تغییر کند، افق امکان نیز تغییر می‌کند. اگر به‌جای ادغام، تطبیق و سهم، از حاکمیت، اراده‌ی مؤسس و حق تعیین سرنوشت سخن گفته شود، نسل جدیدی شکل می‌گیرد که خود را مهمان درون یک دولت نمی‌بیند، بلکه صاحب خاک و تصمیم می‌داند.

در نهایت، کلومنتالیسم یا قره‌پاپاغگری را باید نه به‌عنوان خیانت فردی، بلکه به‌عنوان نتیجه‌ی تاریخی استعماریت مدرن فهمید. این یک وضعیت ساختاری است، نه یک نقص اخلاقی. عبور از آن تنها از طریق بازسازی هستی‌شناختی و معرفتی ممکن است: یعنی بازاندیشی در باب منشأ مشروعیت، بازتعریف مرزها به‌عنوان امری تاریخی و قابل‌مناقشه، و ساختن بلوک تاریخی‌ای که حاکمیت را به تجربه‌ای زیسته بدل کند.

و بله، اگر بخواهم به پرسش شما مستقیم پاسخ دهم: تقدیس مرزهای مرکز یکی از روشن‌ترین نشانه‌های ذهن اشغال‌شده است، زیرا در آن لحظه سیاست از امکان تأسیس به مدیریت درون نظم موجود تقلیل یافته است. آزادی تنها زمانی قابل تصور می‌شود که مرز نیز به موضوع سیاست بدل گردد، نه به مرز ذهن.

اما اگر بخواهیم لایه‌ای عمیق‌تر به بحث کلومنتالیسم بیفزاییم، باید به یکی از خطرناک‌ترین مفاهیم در زبان سیاست روژهلات بپردازیم: «واقع‌بینی». زیرا در بسیاری از موارد، آنچه به نام واقع‌بینی عرضه می‌شود، در سطح ساختاری چیزی جز درونی‌سازی محدودیت‌های تحمیل‌شده نیست. واقع‌بینی، هنگامی که بدون تحلیل منشأ واقعیت به کار می‌رود، می‌تواند به ابزار کلومنتالیسم بدل شود.

نخست باید تمایزی بنیادین میان واقعیت و ساختار تاریخی قدرت برقرار کنیم. واقعیت در سیاست هرگز امری طبیعی و پیشاسیاسی نیست. آنچه ما واقعیت می‌نامیم، اغلب نتیجه‌ی تثبیت تاریخی روابط قدرت است. مرزهای دولت‌ها، توزیع حاکمیت، جایگاه ملت‌ها در نظم منطقه‌ای — همگی محصول فرایندهای تاریخی‌اند، نه داده‌های متافیزیکی. اما ذهن اشغال‌شده این ساختارهای تاریخی را به امر طبیعی تبدیل می‌کند. در این لحظه، واقع‌بینی به معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای این ساختارها تعریف می‌شود.

کلومنتالیسم دقیقاً در همین نقطه فعال می‌شود: هنگامی که وضع موجود به واقعیتی غیرقابل‌تغییر تبدیل می‌گردد. در این حالت، هرگونه سخن گفتن از بازتعریف حاکمیت به‌عنوان غیرواقعی یا رمانتیک برچسب می‌خورد. اما این برچسب‌گذاری خود نشان‌دهنده‌ی درونی‌سازی هژمونی است، زیرا واقع‌بینی به‌جای آنکه تحلیل ساختار قدرت باشد، به پذیرش آن تقلیل یافته است.

در چارچوب استعماریت قدرت، واقع‌بینی هژمونیک چنین کار می‌کند: می‌گوید نظم موجود تنها افق ممکن است؛ بنابراین، سیاست عاقلانه آن است که درون این افق حرکت کند. این منطق، افق را طبیعی می‌سازد و امکان تأسیس را از سیاست حذف می‌کند. در نتیجه، سیاست به مدیریت درون نظم موجود فروکاسته می‌شود. این همان لحظه‌ای است که گفتمان مطالبه‌محور جایگزین گفتمان حاکمیت‌محور می‌شود.

واقع‌بینی کلومنتال سه ویژگی دارد:

نخست، طبیعی‌سازی مرزها. مرزهای دولت مرکزی به‌عنوان داده‌ای تغییرناپذیر فرض می‌شوند. پرسش از مشروعیت آن‌ها غیرمسئولانه تلقی می‌شود.

دوم، تقلیل حاکمیت به امکان اداری. حاکمیت نه به‌عنوان اصل مؤسس، بلکه به‌عنوان بازتوزیع اختیارات درون نظم موجود فهم می‌شود.

سوم، اخلاقی‌سازی محدودیت. هرکس که افق نظم موجود را به پرسش بکشد، متهم به بی‌ثباتی، ماجراجویی یا بی‌مسئولیتی می‌شود.

این سه مؤلفه، واقع‌بینی را به ابزار کلومنتالیسم تبدیل می‌کنند، زیرا ذهن اشغال‌شده ساختار تحمیل‌شده را به معیار عقلانیت بدل می‌کند.

اما در برابر این وضعیت، می‌توان از واقع‌بینی حاکمیت‌محور سخن گفت. واقع‌بینی حاکمیت‌محور نه به معنای انکار موازنه‌ی قواست و نه به معنای نادیده گرفتن محدودیت‌های عینی، بلکه به معنای تمایز گذاشتن میان شرایط عینی و افق مشروعیت است. شرایط عینی ممکن است نامساعد باشد، اما افق مشروعیت را نباید به شرایط فروکاست.

واقع‌بینی حاکمیت‌محور سه اصل دارد:

نخست، تاریخی‌سازی وضع موجود؛ یعنی فهم اینکه نظم کنونی نتیجه‌ی فرایندهای قدرت است و بنابراین ذاتاً قابل تغییر است.

دوم، تفکیک تاکتیک از اصل؛ ممکن است در سطح تاکتیکی انعطاف لازم باشد، اما اصل حاکمیت نباید به موضوع چانه‌زنی تبدیل شود.

سوم، بازتعریف عقلانیت؛ عقلانیت سیاسی نه در پذیرش نظم موجود، بلکه در توانایی ایجاد ظرفیت برای تغییر آن تعریف می‌شود.

در این چارچوب، پرسش دیگر این نیست که آیا می‌توان در چارچوب تمامیت ارضی سیاست کرد، بلکه این است که آیا می‌توان بدون به پرسش کشیدن آن، حاکمیت را تصور کرد؟ واقع‌بینی حاکمیت‌محور می‌پذیرد که موازنه‌ی قوا مهم است، اما موازنه‌ی قوا را با منشأ مشروعیت یکی نمی‌گیرد.

واقع‌بینی کلومنتال می‌گوید: چون موازنه‌ی قوا چنین است، باید افق را محدود کرد. واقع‌بینی حاکمیت‌محور می‌گوید: چون موازنه‌ی قوا چنین است، باید ظرفیت ساخت. در اولی، سیاست واکنشی است؛ در دومی، سیاست تأسیسی است. در اولی، مرکز معیار عقلانیت است؛ در دومی، ملت معیار مشروعیت است.

در نهایت، تفاوت این دو نوع واقع‌بینی در نسبت آن‌ها با آینده است. واقع‌بینی کلومنتال آینده را امتداد وضع موجود می‌بیند؛ واقع‌بینی حاکمیت‌محور آینده را میدان امکان‌های گشوده می‌فهمد. اگر بخواهیم کلومنتالیسم را در سطحی عمیق‌تر بشناسیم، باید ببینیم چگونه واژه‌هایی چون عقلانیت، مسئولیت و واقع‌بینی به ابزار تثبیت نظم موجود تبدیل می‌شوند. و اگر بخواهیم از آن عبور کنیم، باید همین واژه‌ها را بازپس بگیریم و در افق حاکمیت بازتعریف کنیم؛ زیرا خطرناک‌ترین شکل استعمار آن نیست که با زور تحمیل شود، بلکه آن است که به نام عقلانیت پذیرفته شود.