
عادل درخشانی
چرا همزمانی دیپلماسی و آرایش نظامی آمریکا، نشانه نزدیک شدن به لحظه تصمیم است؟
در سیاست بینالملل، حرکت توپخانهها هرگز به معنای سکوت دیپلماتها نیست؛ برعکس، در این مقاطع دیپلماسی فعالتر میشود. تاریخ گواهی میدهد که مذاکره لزوماً جایگزین جنگ نیست، بلکه اغلب میتواند مقدمهای بر آن باشد. بر همین اساس، گسیل تجهیزات نظامی آمریکا به خاورمیانه در کنار تداوم گفتوگوها با ایران را نباید صرفاً نشانه کاهش تنش دانست؛ این همزمانی دقیقاً نشاندهنده مرحلهای است که در آن، بحران وارد «فاز زمانبندیشده» شده است.
قدرتهای بزرگ زمانی به مذاکره روی میآورند که قصد «خرید زمان» داشته باشند، نه زمانی که با کمبود آن مواجهاند. در منطق راهبردی، زمان یک متغیر خنثی نیست، بلکه یک «دارایی» است. فرآیندهایی نظیر جابهجایی تجهیزات، آمادهسازی نیروها، هماهنگیهای لجستیکی و ارزیابی واکنشها، همگی نیازمند زمان هستند. در چنین شرایطی، مذاکره به ابزاری برای مدیریت زمان بدل میشود؛ ابزاری که سطح تنش ادراکی را پایین نگه میدارد تا امکان تکمیل آمادهسازیهای میدانی فراهم شود.
همین منطق، رفتار دوگانه قدرتها را تبیین میکند: ارسال پیام صلح در سطح دیپلماسی و افزایش آمادگی در سطح نظامی. این دو رویکرد نه متناقضاند و نه تصادفی، بلکه اجزای یک طراحی واحد محسوب میشوند. دیپلماسی «ذهنها» را مدیریت میکند و قدرت نظامی «واقعیتها» را. فعال شدن همزمان این دو، نشانهای است از اینکه تصمیمگیری در حال تکامل است و هنوز لحظه نهایی انتخاب نشده است.
در پازل ایران، نقش زمان پررنگتر است. هرگونه اقدام احتمالی علیه تهران، نه یک تصمیمِ صرفاً نظامی، بلکه معادلهای چندلایه شامل ژئوپلیتیک، بازار انرژی، موازنه قدرت و ساختار داخلی ایران است. چنین تصمیمی محصول شتابزدگی نیست، بلکه باید در نقطهای اتخاذ شود که «بیشترین مزیت عملیاتی» با «کمترین هزینه سیاسی» تلاقی کند. مذاکره دقیقاً در خدمت رسیدن به همین نقطه است: کنترل سرعت بحران تا رسیدن به لحظه بهینه.
از این منظر، ادامه گفتوگوها لزوماً به معنای نزدیکی به توافق نیست؛ بلکه نشان میدهد قطعات راهبردی هنوز در حال چیدمان هستند. تا پیش از تکمیل این آرایش، حفظ مسیر مذاکره بهترین راه برای حفظ ابتکار عمل است. در اینجا، مذاکره نه راه حل بحران، بلکه ابزاری برای مدیریت آن است.
سناریوی تعیینکننده: ضربهای که معادله را از درون تغییر میدهد
در میان گزینههای محتمل، یک سناریو با منطق قدرتهای بزرگ سازگاری بیشتری دارد: وارد کردن ضربهای «محدود اما فلجکننده». در این الگو، هدف جنگ گسترده یا اشغال سرزمین نیست، بلکه هدف مختل کردن «مراکز ثقل قدرت» است؛ مراکزی که وظیفه حفظ توان تصمیمگیری، فرماندهی و انسجام سیاسی را بر عهده دارند. یک ضربه دقیق و حسابشده میتواند بدون درگیر شدن در جنگی طولانی، ساختار قدرت را در وضعیت «فروپاشی کارکردی» قرار دهد.
جذابیت این سناریو برای طراحان راهبردی در یک عامل کلیدی نهفته است؛ «وضعیت داخلی». هنگامی که شکاف میان جامعه و حاکمیت به مرحله گسست مشروعیت برسد، ساختار سیاسی دیگر بر پایه رضایت یا حتی ترس پایدار نمیماند، بلکه به تعادل شکننده نیروها متکی میشود. در چنین وضعیتی، یک ضربه خارجی میتواند نقش محرکی را ایفا کند که این تعادل را برهم زده و نیروهای خفته اجتماعی را فعال میسازد.
در این چارچوب، اقدام نظامی عامل اصلی تغییر نیست، بلکه یک «کاتالیزور» است. روند تحول در بستر جامعه شکل میگیرد، اما ضربه بیرونی زمان وقوع آن را جلو میاندازد. برای برنامهریزان راهبردی، این ارزشمندترین نقطه است؛ لحظهای که کمترین اقدام، بیشترین اثر را تولید میکند.
با این مبنا، همزمانی مذاکره و آمادهسازی نظامی دیگر پدیدهای مبهم نیست، بلکه نشانه مدیریت دقیق زمان است. تصمیم نهایی هنگامی اتخاذ میشود که شرایط داخلی، منطقهای و عملیاتی به همگرایی برسند. در این معادله، برنده کسی نیست که زودتر حرکت کند، بلکه کسی است که زمان را بهتر کنترل کند؛ چراکه در سیاست جهانی، کنترل زمان اغلب به معنای کنترل نتیجه است.