
حسن قارهمانی
روژهلات در نقطهای حساس و تعیینکننده از تاریخ خود ایستاده است؛ نقطهای که در آن استراتژیهای سنتی دیگر کارآمد نیستند و پراکندگی دیگر یک ضعف گذرا به شمار نمیرود، بلکه به معضلی ساختاری تبدیل شده است. در خاورمیانهای که با حاکمیت مطلق دولتها، دکترینهای سختگیرانه امنیتی و «تسامح صفر» در قبال مسائل ارضی شناخته میشود، جنبش کورد با پرسشی بنیادین روبهروست: چگونه یک ملت فاقد دولت میتواند مشروعیت اخلاقی خویش را به توانمندی سیاسی عینی و مؤثر بدل سازد؟
مدتهاست که روژهلات مسیرهای گوناگونی همچون مبارزه مسلحانه، مشارکت سیاسی، فعالیتهای فرهنگی و سازماندهی جامعه مدنی را برای تحقق اهداف خود پیموده است. هر یک از این راهبردها تأثیرات خاص خود را داشتهاند، اما فقدان هماهنگی، اثرگذاری آنها را محدود کرده است. از این رو، در سایه معادلات ژئوپلیتیک امروز، تدوین استراتژی دیگر تنها یک انتخاب ایدئولوژیک نیست، بلکه ضرورتی وجودی به شمار میرود.
هزینههای پراکندگی
تجربه تاریخی نشان میدهد که شکاف میان احزاب و تعارضهای ایدئولوژیک، ظرفیت چانهزنی جمعی کوردها را بهطور محسوسی کاهش داده است. در بسیاری از مقاطع، رقابتهای درونگروهی بر اهداف مشترک سایه افکنده و اولویتهای ملی را به حاشیه رانده است. پیامد چنین وضعیتی، فراهم شدن بستری بوده است که بازیگران خارجی بتوانند از این گسستها بهرهبرداری کنند، روند انسجام داخلی را مختل سازند و وضع موجود را به نفع خود تثبیت کنند.
این وضعیت نشان میدهد که پراکندگی صرفاً یک ضعف سازمانی نیست، بلکه عاملی ساختاری است که توازن قدرت را به زیان جنبش تغییر میدهد.
پراکندگی صرفاً به ناهماهنگی سازمانی محدود نمیشود، بلکه به ناهمگونی استراتژیک میانجامد. در غیاب یک گفتمان واحد، پیام جنبش دچار ابهام میشود، اتحادها شکننده میگردند و شکافهای درونی تعمیق مییابند. در منطقهای که دولتها با تمرکزگرایی سختگیرانه و انضباط امنیتی شدید عمل میکنند، چنین ناهماهنگیای هزینههای سنگینی بر جنبش تحمیل میکند و قدرت مانور آن را کاهش میدهد.
همافزایی سلاح و قلم؛ معماری قدرت دفاعی
تقویت نیروی پیشمرگه و سایر نیروهای مبارز نباید به معنای گسترش صرف ظرفیت نظامی فهم شود، بلکه باید در چارچوب «معماری قدرت» بازتعریف گردد؛ معماریای که در آن امنیت، سیاست و تولید دانش بهصورت یک منظومه درهمتنیده عمل میکنند. تجربه تاریخی جنبشهای رهاییبخش نشان میدهد که نیروی مسلح بدون افق سیاسی روشن، در معرض فرسایش مشروعیت و انزوای راهبردی قرار میگیرد؛ همانگونه که سرمایه فکری و کنش مدنی بدون تضمین امنیتی، دوام ساختاری نخواهد داشت و بهسادگی سرکوب میشود.
در این چارچوب، «سلاح و قلم» نه یک دوگانه تقابلی، بلکه دو مؤلفه مکمل در تولید قدرت ملیاند. بُعد نظامی، ظرفیت دفاع مشروع و بازدارندگی را تأمین میکند؛ بُعد فکری، چارچوب معنایی، مشروعیت هنجاری و قابلیت گفتوگو با نظام بینالملل را شکل میدهد. بدون پیوند این دو، یا امنیت به بیافقی سیاسی فروکاسته میشود، یا سیاست به آرمانگرایی بیپشتوانه تنزل مییابد.
چنین همافزاییای نیازمند گذار از شبکههای پراکنده به نهادهای حرفهای، شفاف و پاسخگوست؛ نهادهایی که تقسیم کار روشن، راهبرد مدون و افق زمانی مشخص داشته باشند. تنها در این صورت است که مقاومت از سطح واکنش مقطعی فراتر رفته و به یک ظرفیت پایدار نهادی تبدیل میشود.
کوهستان و شهر؛ مبارزه مسلحانه و مدنی
تصویر سنتی مقاومت کوردها همواره با «کوهستان» به عنوان نماد اصالت، خودمختاری و پایداری گره خورده است؛ نمادی از مبارزه مسلحانه. با این حال، پویاییهای سیاسی معاصر بیش از گذشته به محیطهای شهری و مدنی گرایش یافتهاند، جایی که مبارزه مدنی جریان دارد. امروز دانشگاهها، نهادهای جامعه مدنی، پلتفرمهای دیجیتال و شبکههای دیاسپورا به سنگرهای جدید مقاومت تبدیل شدهاند؛ فضاهایی که هویت ملی و مطالبات سیاسی در آنها با زبانی جهانی و مدرن بازتعریف میشوند.
یک استراتژی پایدار و مؤثر، ناگزیر باید این دو حوزه—مبارزه مسلحانه و فعالیت مدنی—را به هم پیوند دهد. فعالیتهای مدنی بدون پشتوانه و حفاظت پیشمرگه همواره در معرض سرکوب سریع و حاشیهنشینی قرار دارند. تنها از طریق درهمتنیدگی استراتژیک این دو فضاست که اکوسیستم سیاسی یکپارچه شکل میگیرد؛ سیستمی که مبارزه مدنی و نیروی پیشمرگه، بهعنوان دو قطب مکمل، از کیان ملی و دستاوردهای سیاسی محافظت میکنند.
شفافیت ایدئولوژیک و خودتعریفی سیاسی
یکی از بزرگترین چالشهای روژهلات، نه تنها سرکوب خارجی، بلکه ابهام داخلی درباره اهداف نهایی است: آیا مقصد جنبش فدرالیسم، خودگردانی، مدیریت فرهنگی یا استقلال کامل است؟ این ابهام، هرچند ممکن است در کوتاهمدت تاکتیکی باشد، در درازمدت اعتماد عمومی و توان بسیجگری را تضعیف میکند و ظرفیت جنبش برای تدوین و اجرای راهبردهای مؤثر را محدود میسازد.
اصل حاکمیت سیاسی، که همچون بنمایه هستیشناختی جنبش عمل میکند، میتواند محور وحدت داخلی باشد. در صورتی که این اصل بهعنوان مبنای مشترک از سوی همه احزاب و گروهها پذیرفته شود، تمام شکلهای خودمختاری، مدیریت فرهنگی و دیگر مدلهای موجود، همافق و هماهنگ خواهند شد. چنین توافقی نه تنها انسجام داخلی را تقویت میکند، بلکه امکان تعریف یک پروژه سیاسی واحد، تولید قدرت نهادی و شکلدهی استراتژیک به آینده را فراهم میآورد.
جنبشی که پروژه سیاسی خود را بر این بنیان مستحکم تعریف کند، از وضعیت واکنشی فاصله میگیرد و به بازیگری فعال در تحولات داخلی، منطقهای و بینالمللی بدل میشود. خودتعریفی مبتنی بر حاکمیت سیاسی، منبع قدرت و محور انسجام داخلی است و ادبیات سیاسی را از تمرکز بر «نگرانیهای امنیتی» به سمت «مدل عملی، پایدار و قابل اتکا برای آینده» تغییر میدهد و توان جنبش برای تأثیرگذاری واقعی را تقویت میکند.
توازن قوای منطقهای و رئالیسم ژئواستراتژیک
روژهلات در محیطی عمل میکند که دولتهای منطقه، گرچه با یکدیگر در رقابتاند، در یک موضوع حیاتی منافع مشترک دارند: جلوگیری از شکلگیری الگویی برای سرنوشت کوردها. این واقعیت، نوعی اجماع منطقهای غیرمستقیم برای حفظ وضع موجود ایجاد کرده و ظرفیت جنبش برای پیشبرد اهداف بلندمدت و تحقق تغییرات راهبردی را محدود میسازد.
نادیده گرفتن این وضعیت، جنبش را در دام رمانتیکگرایی سیاسی گرفتار میکند؛ وضعیتی که در آن تنها به حقانیت تاریخی بسنده شده و پیچیدگیها و بازیهای ژئواستراتژیک فراموش میشوند. هماهنگی استراتژیک واقعی مستلزم آن است که استدلالهای هنجاری با تحلیلهای واقعگرایانه تلفیق شوند. حمایت بینالمللی به ندرت صرفاً بر پایه همدلی اخلاقی شکل میگیرد؛ بلکه مستلزم آن است که بازیگران کورد خود را به عنوان شرکای ثباتآفرین، پیشبینیپذیر و مسئولیتپذیر معرفی کنند، تا بتوانند جایگاهی پایدار، مشروع و تأثیرگذار در توازن قوای منطقهای به دست آورند.
مقاومت ملی به مثابه دکترین سیاسی
مقاومت تنها محدود به دفاع مسلحانه نیست؛ بلکه مستلزم استحکام نهادی، پایداری اقتصادی و تداوم فرهنگی است. جامعهای که علیرغم سرکوب بتواند زبان، آموزش و ارزشهای فرهنگی خود را حفظ کند، در حقیقت «مقاومت استراتژیک» را به نمایش گذاشته است.
دفاع از خاک، زبان و هویت، موضوعی نمادین نیست؛ بلکه مسئلهای حیاتی در حوزه امنیت جمعی است. هنگامی که زبان به حاشیه رانده شود و تاریخ انکار گردد، انسجام و همبستگی سیاسی نیز تضعیف میشود. در روابط نابرابر، وحدت استراتژیک و انضباط سازمانی قویترین شکل ایستادگی هستند. جنبشی متشتت، نابرابری ساختاری را تشدید میکند، اما جنبشی هماهنگ و منسجم میتواند از موضعی واحد وارد مذاکره و تعامل شود و ظرفیت تأثیرگذاری واقعی را حفظ کند.
نقش دیاسپورا
جامعه کوردهای مقیم خارج از کشور منبعی عظیم در حوزههای اقتصادی، علمی و دیپلماتیک به شمار میآید. این ظرفیت میتواند از طریق شبکههای بینالمللی بر افکار عمومی، رسانهها و نهادهای سیاسی دولتهای دموکراتیک تأثیرگذار باشد. با این حال، هماهنگی و انسجام، شرط لازم برای بهرهبرداری مؤثر از این پتانسیل است؛ پیامهای پراکنده و غیرهماهنگ، اثرگذاری را خنثی میکنند.
حرفهایسازی فعالیتهای لابیگری، پژوهش و سیاستگذاری، از ارکان ضروری هر پروژه سیاسی جدی است. چنین پروژهای باید بتواند پیشنهادهای دقیق و کارشناسیشده در زمینه مدلهای قانون اساسی، پایداری اقتصادی و ترتیبات امنیتی ارائه دهد، بهگونهای که هم انسجام داخلی و هم جایگاه بینالمللی جنبش تقویت شود.
فرجام: از مشروعیت به توانمندی نهادی
آینده روژهلات تنها بر پایه حقوق تاریخی یا همدلی بینالمللی رقم نخواهد خورد؛ بلکه با توانایی تبدیل وحدت ملی به قدرت سیاسی سازمانیافته و مؤثر تعیین میشود. هماهنگی استراتژیک میان ابعاد نظامی، سیاسی و فکری، نشانه بلوغ نهادی است و نباید با نظامیگری صرف اشتباه گرفته شود.
در منطقهای که قدرت حرف آخر را میزند، انسجام سازمانی مهمترین سرمایه جنبش است. تنها از طریق یکپارچگی، انضباط داخلی و عقلانیت استراتژیک بلندمدت است که روژهلات میتواند جایگاهی پایدار و مشروع در موازنه قوای منطقهای تثبیت کند. در این چارچوب، مقاومت ملی دیگر یک شعار صرف نیست؛ بلکه یک ضرورت سیاسی است که استمرار هویت، امنیت و توانمندی جنبش را تضمین میکند.