
زاهیر محمدی
این مقاله میکوشد با رویکردی تحلیلی ـ گفتمانی، همزمانی و همپوشانی دو سطح از مواجهه با کوردستان را در بستر جنگ و تنشهای اخیر منطقهای واکاوی کند: از یکسو حملات موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی بهعنوان صورت عریان خشونت فیزیکی و از سوی دیگر حملات رسانهای و گفتمانی جریانهای راستگرای سلطنتطلب در خارج از کشور. فرض مرکزی مقاله آن است که این دو، علیرغم تفاوت در جایگاه و ابزار، در سطحی عمیقتر از طریق دال مشترک «تجزیهطلبی» به یکدیگر متصل میشوند و در قالب یک پروژه همافزا به حذف و بیاعتبارسازی کوردستان بهعنوان یک سوژه سیاسی سازمانیافته میانجامند. هدف مقاله، نشاندادن این پیوند پنهان، تبیین کارکرد ملیگرایی همسانساز در انکار هویت و مطالبات کورد و برجستهسازی این نکته است که شدت این حملات، نه نشانه ضعف، بلکه بیانگر قدرت و ظرفیت هژمونیک کوردستان در برابر اشکال مختلف استبداد در ایران است.
تحولات اخیر در بستر تقابل نظامی میان ایالات متحده، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران، بار دیگر کوردستان را بهعنوان یک گرهگاه گفتمانی و ژئوپولیتیکی برجسته کرده است؛ گرهگاهی که نهفقط در سطح میدانهای نظامی، بلکه در سطح بازنماییهای رسانهای، برساختهای ایدئولوژیک و نزاع بر سر معنا نیز بهشدت فعال است. آنچه در این میان اهمیت دارد، صرف وقوع حملات موشکی و پهپادی یا حجم حملات رسانهای نیست، بلکه همزمانی و همراستایی این دو سطح از کنش ــ یعنی سطح سخت (نظامی) و سطح نرم (گفتمانی) ــ است که نشان میدهد کوردستان در مرکز یک پروژه حذف چندلایه قرار گرفته است. این پروژه حذف، نه صرفا با هدف تضعیف یک نیروی نظامی، بلکه با هدف بیاعتبارسازی یک سوژه سیاسی سازمانیافته و دارای ظرفیت هژمونیک در برابر استبداد عمل میکند.
در سطح نخست، یعنی سطح کنش نظامی، جمهوری اسلامی با بهرهگیری از ابزارهایی چون موشکهای بالستیک و پهپادهای رزمی، تلاش میکند تا حضور و فعالیت احزاب کوردستان را در مناطق مرزی و حتی فرامرزی هدف قرار دهد. این حملات، که اغلب با استناد به ادعای «مقابله با گروههای تجزیهطلب» توجیه میشوند، در واقع بخشی از یک راهبرد کلانتر هستند که هدف آن مهار هرگونه امکان شکلگیری قدرت سیاسی مستقل در جغرافیای کوردستان است. در اینجا، «تجزیهطلبی» بهعنوان یک دال مرکزی در گفتمان امنیتی جمهوری اسلامی عمل میکند؛ دالی که از طریق آن، هرگونه مطالبه سیاسی خارج از چارچوب مرکز، بهعنوان تهدیدی وجودی بازتعریف میشود. این بازتعریف، امکان بهکارگیری خشونت عریان را فراهم میسازد، زیرا سوژه مورد حمله، دیگر نه یک بازیگر سیاسی، بلکه یک «خطر امنیتی» تلقی میشود.
اما آنچه این وضعیت را پیچیدهتر میکند، حضور همزمان یک گفتمان موازی در خارج از کشور است؛ گفتمانی که توسط جریان راستگرای سلطنتطلب ایرانی تولید و بازتولید میشود. این جریان، اگرچه در موقعیت اپوزیسیون قرار دارد و خود را در تقابل با جمهوری اسلامی تعریف میکند، اما در مواجهه با کوردستان، بهطرزی معنادار از همان دال مرکزی «تجزیهطلبی» استفاده میکند. در این گفتمان، کوردستان نه بهعنوان یک سوژه سیاسی با تاریخ، هویت و مطالبات مشخص، بلکه بهعنوان یک «مسئله» یا حتی «تهدید» بازنمایی میشود که باید در چارچوب یک ایران یکپارچه و تحت پرچم واحد حلوفصل گردد. این همپوشانی گفتمانی، نشان میدهد که فراتر از اختلافات سیاسی، نوعی اشتراک ایدئولوژیک در سطح عمیقتر میان این دو جریان وجود دارد؛ اشتراکی که ریشه در نوعی ملیگرایی متمرکز و همسانساز دارد.
در این چارچوب، مفهوم «تجزیهطلبی» کارکردی دوگانه مییابد. از یکسو، بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به خشونت فیزیکی از سوی دولت عمل میکند و از سوی دیگر، بهعنوان ابزاری برای حذف نمادین و گفتمانی از سوی اپوزیسیون راستگرا به کار میرود. این دو کارکرد، در عمل یکدیگر را تقویت میکنند و فضایی را ایجاد میکنند که در آن، امکان طرح هرگونه بدیل سیاسی از سوی کوردستان، پیشاپیش بیاعتبار شده است. به بیان دیگر، ما با نوعی «همافزایی سرکوب» مواجه هستیم که در آن کنشهای نظامی و گفتمانی، بهطور متقابل یکدیگر را تقویت میکنند.
شدت این حملات، چه در سطح نظامی و چه در سطح رسانهای، خود نشانهای از جایگاه ویژه کوردستان در معادلات قدرت است. اگر کوردستان فاقد ظرفیت سازمانیافتگی و تأثیرگذاری بود، چنین تمرکز گستردهای بر آن شکل نمیگرفت. در واقع، میتوان گفت که این شدت، معکوس ضعف نیست، بلکه نشانهای از قدرت است؛ قدرتی که در قالب شبکههای حزبی، تجربه تاریخی مبارزه و توانایی پیوند زدن مطالبات کوردستان با گفتمانهای کلان دموکراسیخواهانه بروز مییابد. این همان نقطهای است که کوردستان را به یک سوژه خطرناک برای هر دو نوع استبداد ــ چه مستقر و چه در حال بازتولید ــ تبدیل میکند.
در سطح گفتمانی، ملیگرایی ایرانی بهعنوان چارچوب مشترک هر دو جریان، نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به این وضعیت دارد. این نوع ملیگرایی، بر پایه یک تصور یکدست و همگن از «ملت» بنا شده است؛ تصوری که در آن، تفاوتهای ملی، زبانی و فرهنگی یا نادیده گرفته میشوند یا بهعنوان انحرافاتی از هنجار مرکزی تلقی میگردند. در چنین چارچوبی، کورد بودن نه بهعنوان یک هویت مشروع، بلکه بهعنوان یک مسئله قابل حل تعریف میشود. این «مسئلهسازی» از کورد، خود پیششرطی برای اعمال انواع مختلفی از کنترل و سرکوب است.
تناقض بنیادین در گفتمان سلطنتطلبان دقیقا در همینجا نهفته است. از یکسو، این جریان از «وحدت ملی» و «ایران متحد» سخن میگوید و خواستار گردآمدن همه نیروها زیر یک پرچم نمادینشده در پرچم شیر و خورشید است؛ اما از سوی دیگر، در عمل، بهجای پذیرش تکثر، بهدنبال تحمیل یک روایت خاص از هویت ملی است. تلاش برای حل مسئله کورد از طریق چارچوبهای از پیش تعیینشده، و حتی ایجاد یا حمایت از احزاب فرمایشی که بتوانند نمایندگی «قابل قبول» از ملت کورد ارائه دهند، نشاندهنده نوعی مهندسی سیاسی از بالا است. این رویکرد بهجای آنکه به توانمندسازی سوژگی کورد بینجامد، آن را در موقعیت تابع و حاشیهای نگه میدارد.
چنین سیاستی پیشینهای تاریخی دارد و نتایج آن نیز تا حد زیادی روشن است. در دهه ۱۹۸۰، رژیم صدام حسین نیز با ترکیبی از سرکوب نظامی و مهندسی سیاسی، تلاش کرد کوردستان را در چارچوب گفتمان رسمی خود حل کند. ایجاد ساختارهای نمایشی و احزاب وابسته، در کنار عملیاتهای گسترده نظامی، نهتنها به ادغام کورد در ساختار قدرت منجر نشد، بلکه شکافها را عمیقتر کرد و در نهایت به بحرانهای شدیدتری انجامید. این تجربه تاریخی، بهروشنی نشان میدهد که حذف سوژه سیاسی، حتی اگر در کوتاهمدت موفق به نظر برسد، در بلندمدت به بیثباتی بیشتر میانجامد.
از منظر تحلیل گفتمانی، میتوان گفت که آنچه امروز در قبال کوردستان در حال وقوع است، نوعی «نزاع بر سر معنا» است؛ نزاعی که در آن، بازیگران مختلف تلاش میکنند تا تعریف مسلط از مفاهیمی چون «ملت»، «وحدت» و «امنیت» را به نفع خود تثبیت کنند. در این نزاع، کوردستان نهفقط بهعنوان یک واقعیت عینی، بلکه بهعنوان یک دال شناور عمل میکند که معانی مختلفی بر آن بارگذاری میشود. برای جمهوری اسلامی، این دال با «تهدید امنیتی» پیوند میخورد؛ برای سلطنتطلبان، با «خطر تجزیه»؛ و برای نیروهای کورد، با «حق تعیین سرنوشت» و «دموکراسی».
در این میان، آنچه تعیینکننده است، نه صرفا قدرت نظامی، بلکه توانایی در تولید و تثبیت معناست. هر جریانی که بتواند روایت خود را بهعنوان روایت مسلط جا بیندازد، در عمل دست بالا را در میدان سیاست خواهد داشت. از این رو، حملات رسانهای علیه کوردستان را باید بهعنوان بخشی از یک نبرد هژمونیک فهمید؛ نبردی که در آن، هدف، نه نابودی فیزیکی، بلکه بیاعتبارسازی نمادین است.
با این حال، مقاومت کوردستان در برابر این دو سطح از حمله، نشان میدهد که این پروژه حذف، با موانع جدی مواجه است. سازمانیافتگی سیاسی، حافظه تاریخی مبارزه و توانایی بازتولید گفتمانهای بدیل، از جمله عواملی هستند که به کوردستان امکان میدهند تا در برابر این فشارها ایستادگی کند. این مقاومت، صرفا یک واکنش دفاعی نیست، بلکه نوعی کنش فعال در جهت بازتعریف مفاهیم و بازپسگیری فضاهای سیاسی است.
میتوان گفت که آنچه امروز در کوردستان جریان دارد، صرفا یک منازعه منطقهای یا قومی نیست، بلکه بخشی از یک تقابل گستردهتر میان دو منطق سیاسی است: منطق استبداد متمرکز که بر حذف، همسانسازی و کنترل استوار است، و منطق دموکراتیک که بر تکثر، بهرسمیتشناختن و مشارکت تأکید دارد. کوردستان، در این میان، به یکی از مهمترین میدانهای این تقابل تبدیل شده است؛ میدانی که سرنوشت آن، تأثیرات عمیقی بر آینده کل ایران خواهد داشت.