
کاوه آهنگری
رژیم حاکم بر ایران در بستر بحرانی چندلایه و انباشته از دوران پهلوی به قدرت رسید، حاکمیت خود را با اعدام و کشتار آغاز کرد و با سرکوب و خفقانِ تقریباً مطلق تا امروز دوام آورده است. در طول نزدیک به نیم قرن گذشته، این رژیم چندین بار با مقاومتهای گسترده روبهرو شده است؛ از مقاومت مسلحانه کوردستان تا جنبش دانشجویی سال ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸، خیزشهای دیماه و آبانماه ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و در نهایت جنبش فراگیر «ژن، ژیان، ئازادی»، خیزش سراسری ۱۴۰۴ و همچنین جنگ دوازدهروزه اسرائیل و جنگ اخیر و جاری که در آن، آمریکا و اسرائیل با رژیم حاکم بر ایران وارد مصاف شدهاند. در این جنگ اخیر، تاکنون صدها نقطه امنیتی و نظامی این رژیم هدف حمله قرار گرفته و دهها عنصر کلیدی امنیتی و سیاسی آن حذف شدهاند. با وجود همه این تحولات، یک پرسش کلیدی همچنان بیپاسخ مانده است: چرا رژیم جمهوری اسلامی، با همه ضربههای سنگینی که متحمل شده، با وجود بحران مشروعیت در سطح داخلی و بینالمللی و انبوه بحرانهایی که گریبان مردم، کشور و ساختار حاکم را گرفته است، هنوز پابرجاست؟ در این نوشتار کوتاه، به دو عامل اصلی در ماندگاری این رژیم پرداخته خواهد شد. سالهاست از بحرانها و ناتوانیهایی که رژیم حاکم بر ایران با آنها دست به گریبان است بسیار شنیدهایم؛ از بحرانهای مالی، انرژی، محیطزیست، مشروعیت (در دو سطح داخلی و بینالمللی)، امنیتی، اجتماعی و روانی تا بحرانهای منطقهای و بینالمللی. فرض بر این بوده و هست که هر رژیم دیگری با این سطح و گستره از بحرانها میبایست خیلی زودتر شاهد سقوط خود میبود، اما آنچه میبینیم این است که این رژیم همچنان پابرجاست.
بهگمان من، عوامل متعددی میتواند ماندگاری رژیم تا امروز را توضیح دهد، اما در میان آنها دو عامل از همه برجستهتر است: یکی وجود سپاه تروریستی پاسداران و دیگری فقدان یک آلترناتیو سیاسی جدی. بدیهی است که نام بردن از این دو عامل نباید در حد گلایه و ذکر مصیبت باقی بماند؛ از اینرو در حد توان خود، در ادامه بهطور کوتاه به تشریح هر دو میپردازم.
چرا سپاه تروریستی پاسداران به یکی از عوامل اصلی بقا و دوام رژیم تبدیل شده است؟
بسیاری بر این باورند که سپاه، به دلیل ماهیت غیرمردمی و برخورداری از قدرت سرکوب در سطوح روانی، عقیدتی و نظامی، ستون اصلی تداوم رژیم در ایران بوده است. من منکر قدرت سرکوب سپاه تروریستی پاسداران نیستم، اما در تاریخ انقلابهای مردمی در جهان، رژیمهای مسلحتر و نیروهای وفادارتری را دیدهایم که با آغاز جنبشها و قیامهای سراسری بهتدریج فرسوده شدهاند و در نهایت، مردم توانستهاند ماشین سرکوب نظامی رژیمهای استبدادی را در هم بشکنند و کشور را به سوی آزادی ببرند. با این همه، چنین نتیجهای تا امروز برای ایران و ایرانیان رقم نخورده است و پرسش همچنان پابرجاست که چرا؟
پاسخ این پرسش را باید در ساختار و بافتار سپاه تروریستی پاسداران انقلاب اسلامی جستوجو کرد. بسیاری سپاه پاسداران را سامانهای سلسلهمراتبی میبینند که گویا با رویکردی عمودی میتوان آن را از کار انداخت، اما در عمل میبینیم که حذف نهتنها شماری از فرماندهان ارشد سپاه، بلکه حتی حذف شخص خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، نیز به سقوط رژیم حاکم بر ایران منجر نشده است.
سالهاست از یک نامگذاری مفهومی استفاده میکنم: جمهوری اسلامی مجموعهای از جزایر خودمختار مافیایی است و اساساً نمیتوان با آن با روشهای کلاسیک برخورد کرد. با زدن سر جمهوری اسلامی و حذف دهها عضو ردهاول سپاه و حاکمیت، باز هم نتیجه مطلوب، یعنی سقوط این نظام، حاصل نشده است. این واقعیت بهروشنی نشان میدهد که با ساختاری متفاوت روبهرو هستیم؛ جمهوری اسلامی یک رژیم سیاسی–نظامی متعارف نیست، بلکه مجموعهای از جزایر خودمختار مافیایی است که حتی با حذف سران، توان بازتولید رهبری و مدیریت در درون خود را دارد.
به بیان دیگر، این رژیم نه بر شانه یک فرد یا یک سلسله مراتب عمودی، بلکه بر شبکهای از گروههای منتفع و ریشهدار استوار است. این نظام بیشتر به یک میدان مین نامنظم شباهت دارد تا یک میدان مین منظم و قابل پیشبینی. از اینرو، شیوه مواجهه با رژیم حاکم بر ایران باید با در نظر گرفتن این پیچیدگی طراحی و اجرا شود. بر همین اساس، بمباران صرف مواضع امنیتی و نظامی الزاماً به سقوط آن منتهی نخواهد شد و تنها یک مبارزه و حمله هماهنگ، چندبعدی و ترکیبی است که میتواند ضربه نهایی را بر موجودیت این رژیم وارد کند.
پیش از ادامه این مبحث مهم، یعنی مبارزه و حمله چندبعدی و ترکیبی، لازم میدانم به عامل دومِ مؤثر در دوام رژیم حاکم بر ایران اشاره کنم.
هیچ خیزش و انقلابی بدون رهبری به سرانجام نمیرسد؛ تأکید میکنم رهبری نه رهبر. از نظر نگارنده، مهمترین دلیل بقای رژیم تا امروز، نبود آلترناتیو و فقدان یک رهبری سیاسی برای هدایت دینامیسم اجتماعی معترض در ایران است؛ هدیهای که اپوزیسیون، در عمل، به جمهوری اسلامی داده است. به بیان دیگر، اپوزیسیون در یک بحران رهبری حلنشده گرفتار است.
در میانه این خیزش سراسری، هیاهوی رهبرسازی بهقدر کافی به چشم و گوش میرسد، اما چرا رهبرسازی پاسخ این خلأ نیست؟ پاسخ روشن است: بافتار و ساختار اپوزیسیون بهشدت متکثر است و میان جریانهای مختلف، تفاوتهای عمیق در بینش و راهبردهای سیاسی–فکری وجود دارد و با توجه به واقعیت تاریخی و تکثر خود ایران نیز، طبیعی است که نتوان با یک ویژن تکساحتی و عملکرد عمودیمحور این رژیم را سرنگون کرد. بنابراین، نوع مواجهه با این واقعیت نیز باید از جنس دیگری باشد. به بیان دیگر، هیچ حزب یا فردی نه امروز و نه در آینده، اعتبار رهبریِ همه ایرانیان را ندارد و نخواهد داشت؛ از اینرو باید مسئله را از زاویهای دیگر دید و برای حل این معما بهدنبال سازوکارهای نوین رهبری و هماهنگی رفت.
در نهایت، ضمن تأکید دوباره بر وجود عوامل متعدد در ماندگاری رژیم حاکم بر ایران، بر این باورم که دو نقص اساسی همچنان پابرجاست: نخست، ناتوانی در شناخت و بهکارگیری رویکردی ترکیبی و چندبعدی در مواجهه با سپاه تروریستی پاسداران – نهادی که در واقع این رژیم را در چهار دهه گذشته اداره و حفظ کرده است، نه دولت و ارتش رسمی – و دوم، حلنشدن مسئله آلترناتیو و رهبری سیاسی. رفع همزمان این دو نقیصه است که میتواند ضربه نهایی را بر پیکر این رژیم وارد کند. به باور من، در شرایط کنونی و پس از ضربات جدی که حاکمیت از نظر نظامی از سوی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل متحمل شده است، یک حمله زمینی از چند محور با تمرکز بر تهران میتواند توان نظامی و تدافعی رژیم را مختل کرده و همزمان به پشتوانهای برای مردم بهستوهآمده و زمینهساز برپایی یک شورش عمومی تبدیل شود.