کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

د. لیلا مروتی: ایران در وضعیت «انفجار اجتماعی»؛ رویدادی که زمانش مجهول اما وقوعش اجتناب‌ناپذیر است

20:49 - 11 اردیبهشت 1405

مصاحبە: شهرام سبحانی

اشارە: در فضای سیاسی خاورمیانه، آنجا که صدای دیپلماسی با غرش موشک‌ها در هم می‌آمیزد، پرسش‌های بنیادینی درباره بقای قدرت و حقوق ملت‌ها شکل می‌گیرد. تنش‌های اخیر میان ایران و آمریکا و بازتاب آن در مذاکراتی چون «اسلام‌آباد»، تنها یک رقابت ژئوپلیتیک ساده نیست؛ بلکه معادله‌ای پیچیده است که مستقیماً با سرنوشت آزادی‌های مدنی و حیات سیاسی ملیت‌های تحت ستم گره خورده است. آیا این گفتگوها به تثبیت حاکمیت می‌انجامد یا تنها گریزی موقت از بحران‌های انباشته شده است؟

در این راستا، دکتر لیلا مروتی، تحلیل‌گر مسائل سیاسی، در این گفتگوی تفصیلی با نگاهی نقادانه به کالبدشکافی این تحولات پرداخته است. دکتر لیلا مروتی، تحلیل‌گر سیاسی، معتقد است که هرگونه توافق احتمالی میان تهران و واشینگتن، در حالی که مطالبات دموکراتیک مردم و نقض فاحش حقوق بشر را نادیده می‌گیرد، می‌تواند به‌مثابه «چراغ سبزی» برای تشدید سرکوب‌های داخلی قلمداد شود. او معتقد است که ماشین اعدام و سیاست حذفی، نه تنها با مذاکره متوقف نمی‌شود، بلکه ممکن است در سایه مصونیت ناشی از توافقات امنیتی، با شدتی بیشتر جان معترضان و فعالان سیاسی را نشانه رود.

این مصاحبه به بررسی دقیق فرصت‌سوزی‌های اپوزیسیون، وضعیت بحرانی احزاب کورد در اقلیم کوردستان تحت حملات فرامرزی، و پتانسیل انفجاری جامعه‌ای می‌پردازد که در زیر پوسته‌ی استبداد، در انتظار جرقه‌ای برای تغییر بنیادین است. دکتر مروتی با ترسیم فضای «گداختگی اجتماعی»، هشدار می‌دهد که صلحِ میان قدرت‌ها لزوماً به معنای عدالت برای ملت‌ها نخواهد بود.

 

آیا مذاکرات اسلام‌آباد می‌تواند بە تثبیت جایگاه سیاسی و حفظ حاکمیت جمهوری اسلامی بیانجامد؟

پیش از هر چیز بایستی اشاره کرد که تداوم این روند دیپلماتیک همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد؛ چراکه تاکنون موضع رسمی و قاطعی از سوی طرفین مبنی بر تمایل به استمرار مذاکرات مشاهده نشده است. حتی در صورت ازسرگیری گفتگوها، لزوماً اسلام‌آباد میزبان نهایی نخواهد بود؛ به نظر می‌رسد ملاحظات امنیتی، به‌ویژه از جانب ایالات متحده، احتمال انتقال محل مذاکرات به جغرافیای دیگری را تقویت می‌کند.

نکته حائز اهمیت دیگر این است که صرفِ تشکیل جلسات مذاکره، به‌خودی‌خود ارزش راهبردی برای حفظ حاکمیت جمهوری اسلامی نخواهد داشت. آنچه تعیین‌کننده است، "دستاورد ملموس" و خروجی نهایی این فرآیند است. اگر طرفین بتوانند به الگوی "برد - برد"  دست یابند - به‌گونه‌ای که هیچ‌کدام خود را بازنده میدان تلقی نکنند - جمهوری اسلامی می‌تواند مدعی صیانت از حاکمیت ملی خود شود. در غیر این صورت، چنانچه خروجی مذاکرات نتواند بدنه حامیان داخلی نظام را نسبت به تحقق منافع ملی اقناع کند، این فرآیند به یک امتیاز منفی کارنامه‌ی سیاسی تبدیل خواهد شد. این معادله برای واشینگتن نیز صادق است؛ ناکامی در دستیابی به انتظارات پیش‌فرض، مانع از اعلام پیروزی دیپلماتیک آمریکا خواهد شد. در چنین شرایطی، محتمل است که هر دو طرف با تکیه بر ابزارهای رسانه‌ای و تبلیغاتی، روایتی پیروزمندانه از نتایج حداقلی خود ارائه دهند.

در حالی که جمهوری اسلامی علیرغم چالش‌های مشهود در منازعات اخیر، بر طبل پیروزی می‌کوبد و رسانه‌های دولتی سعی در القای غلبه بر حریف دارند، تردیدهای جدی در مورد صحت این ادعاها وجود دارد. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز هنوز به اهداف کلان خود دست نیافته است. هدف، خاتمه‌ی جنگ بود، اما آنچه رخ داد صرفاً یک "آتش‌بس موقت" بود که نه تنها ریشه‌های بحران را حل نکرد، بلکه چالش‌های نوین و پیچیده‌تری همچون امنیت تنگه هرمز را نیز بدان افزود. در واقع ما با وضعیتی مواجهیم که در آن جنگ متوقف شده، اما به پایان نرسیده است.

چشم‌انداز آینده تحت تأثیر متغیرهایی چون تهدید به بازگشت "فشار حداکثری" از سوی ترامپ و یا گشایش‌های جدید در تنگه هرمز قرار دارد. مذاکرات اسلام‌آباد که پس از آتش‌بس شکل گرفت، اکنون در وضعیت تعلیق به سر می‌برد. استمرار یا تغییر مسیر این گفتگوها، تابعی از معادلات داخلی دو کشور و تحولات شتابان منطقه‌ای است؛ از جمله خروج احتمالی کشورهایی نظیر امارات از اوپک‌پلاس، بازبینی در دکترین سیاسی کشورهای عربی، شکاف‌های میان اروپا و آمریکا، و همچنین گسست‌های درونی در بدنه حاکمیتی ایران.

تناقضات موجود در نتایج نشست اسلام‌آباد و ترکیب هیئت‌های اعزامی، نشان‌دهنده عدم موفقیت ساختاری این مذاکرات است. حقیقت آن است که این آتش‌بس شکننده است و در صورت عدم توجیه منطقی، احتمال ازسرگیری حملات از سوی آمریکا یا پافشاری جمهوری اسلامی بر مواضع خود وجود دارد. در نهایت، صرفِ حضور در میز مذاکره بدون دستیابی به نتایج استراتژیک، تأثیر پایداری بر بهبود جایگاه بین‌المللی یا تثبیت موقعیت فعلی جمهوری اسلامی نخواهد داشت.

 

چرا دموکراسی، مطالبات سیاسی مردم ایران، نقض حقوق بشر و حقوق ملت‌های تحت ستم در ایران جایی در معادلات بین‌المللی یا نزاع آمریکا با جمهوری اسلامی ندارند؟

ایالات متحده آمریکا بر مبنای انگاره‌های "رئالیسم سیاسی و با اولویت‌بخشی به ملاحظات امنیتی و منافع ملی خویش، با جمهوری اسلامی وارد تعامل یا تقابل می‌شود. در این پارادایم، مفاهیمی همچون حقوق بشر، حقوق ملل و مطالبات ملیت‌های تحت ستم، متغیرهایی ثانویه و حاشیه‌ای در مناسبات بین‌المللی تلقی می‌شوند. اصلِ بنیادین در روابط میان دولت‌ها، میزانِ توفیق در تأمین و بیشینه‌سازی منافع استراتژیک است؛ اگر این منافع از طریق میز مذاکره محقق شود، دیپلماسی برگزیده می‌شود و اگر از مسیر تخاصم عبور کند، گزینه نظامی یا ائتلاف‌های راهبردی علیه رقیب در دستور کار قرار می‌گیرد.

در این میان، آنچه به مسلخِ مصلحت‌های سیاسی برده می‌شود، موازین حقوق بشری است. نمود عینی این رویکرد را می‌توان در سکوت معنادار جامعه جهانی نسبت به تشدید موج اعدام‌ها در هفته‌های اخیر مشاهده کرد. جمهوری اسلامی در این بازه زمانی، بالاترین نرخ اعدام‌ها را به ثبت رسانده که عمدتاً متوجه کنشگران کورد و بلوچ بوده است. نکته قابل تامل در آرایش سیاسی این احکام، هدف قرار دادن سیستماتیک اعضای اپوزیسیون از جمله مجاهدین خلق در دوران پس از جنگ ۴۰ روزه است؛ امری که نشان‌دهنده استمرار و حتی گسترش دامنه سرکوب‌های سیاسی و اتنیکی است.

در مقابل، ایالات متحده علیرغم شعارهای دموکراتیک اولیه، عملاً هیچ‌گونه حمایت مؤثری از حقوق بشر یا مطالبات ملیت‌های تحت ستم در ایران به عمل نمی‌آورد. علت این امر را باید در این واقعیت جست که مسئله حقوق بشر در منظومه امنیتی و محاسبات هزینه - فایده واشینگتن، فاقد جایگاه راهبردی بوده و موضوعی کم‌اهمیت جلوه می‌کند.

شاهد مثالی این مدعا، مذاکرات اسلام‌آباد است؛ جایی که در فهرست شروط ده‌گانه یا پانزده‌گانه طرفین، هیچ ردی از مسئله اعدام‌ها، نقض حقوق بنیادین شهروندان و تظلم‌خواهی مردم دیده نمی‌شد. این فقدان، گواهی بر این حقیقت تلخ است که منافع کلان دولت‌ها لزوماً با ارزش‌های حقوق بشری گره نخورده و در شطرنج دیپلماسی، رنج‌های انسانی به‌سادگی قربانی توافقات امنیتی می‌شوند.

 

فردای ایران پس از تحقق احتمالی توافقات میان آمریکا و ایران چگونە خواهد بود. آیا با جمهوری اسلامی تضعیف شدە مواجه خواهیم بود، یان نظام سلطەی زخم خوردە کە درصدد سرکوب بیشتر داخلی برای انتقام و بقای خود می‌باشد؟

در تحلیل سناریوهای احتمالی، هرگونه توافق پایدار مستلزم دستیابی به یک "رضایت نسبی متقابل" و تأمین حداقلی از منافع طرفین است. با این حال، در مختصات فعلی، به نظر می‌رسد جمهوری اسلامی به پایین‌ترین سطح از امتیازات، یعنی "تضمین بقاء"  و مصونیت از حملات نظامی ایالات متحده یا اسرائیل، بسنده کرده است.

نکته استراتژیک و تکان‌دهنده اینجاست که حتی در صورت پذیرش ضعیف‌ترین توافق‌ها، دستگاه سرکوب نظام نه تنها باز نخواهد ایستاد، بلکه محتمل است که بر شدت فعالیت‌های خود بیفزاید. تجربیات تاریخی و عملکرد کنونی قوه قضائیه تحت زعامت "محسنی اژه‌ای" گویای این واقعیت است که جمهوری اسلامی از "چوبه‌ی دار" به عنوان ستون فقرات حاکمیت خود عقب‌نشینی نخواهد کرد. پارادوکسِ قضیه در اینجاست که دستیابی به توافق با واشینگتن - در سایه بی‌توجهی تعمدی آمریکا به پرونده حقوق بشر - می‌تواند به‌مثابه چراغ سبزی برای "سرکوب حداکثری داخلی" عمل کند؛ چراکه با رفع تهدیدهای خارجی، حاکمیت با فراغ بالِ بیشتری توانِ خود را بر خنثی‌سازی اعتراضات و حذف فیزیکی مخالفان متمرکز خواهد کرد.

امروز شاهدیم که حتی در شرایطی که موجودیت نظام با تهدیدهای جدی مواجه است، ماشین اعدام بدون وقفه به پیش می‌رود. قوه قضائیه نه تنها موازین بین‌المللی، بلکه حتی چارچوب‌های حقوقی و "آیین دادرسی کیفری" مصوب خود را نیز نادیده می‌گیرد. نقض سیستماتیک حقوق متهمان سیاسی و امنیتی، مصادره غیرقانونی اموال معترضان و اجرای اعدام‌های گسترده‌ای که فاقد هرگونه وجاهت قانونی - حتی در منظومه حقوقی خودِ جمهوری اسلامی - هستند، نشان‌دهنده استقرار یک "وضعیت استثنایی" است که در آن، حفظ قدرت بر هر قاعده و قانونی ارجحیت یافته است.

 

 شما معتقد بە این هستید کە اپوزیسیون جمهوری اسلامی نتوانست از این فرصت برای تغییر حاکمیت سیاسی در ایران استفادە کند؟ و چرا نتوانست؟

واکاوی تحولات اخیر، به‌ویژه با نگاهی به پیشینه جنبش " ژن، ژیان، ئازادی" بیانگر یک حقیقت تلخ در فضای سیاسی ایران است: اپوزیسیون «سراسری» خارج از کشور (دیاسپورا)، علیرغم استقبال بی‌سابقه بین‌المللی و پتانسیل‌های عظیمی که در مناطق حاشیه‌ای نظیر کوردستان تبلور یافت، نه تنها از فرصت‌های پیش‌آمده بهره‌برداری نکرد، بلکه خود به مانعی در مسیر هم‌افزایی و ابتکار عملِ نیروهای داخلی بدل شد. این جریان، عملاً به جای حل مسئله، بخشی از صورت‌مسئله ناکامی‌ها شد.

این ایستایی و فقدان اراده راهبردی، در مقاطع حساس دیگر همچون اعتراضات دی‌ماه و جنگ ۱۲ روزه نیز تکرار شد. حتی تضعیف ساختار فرماندهی سپاه و ضربه به مراکز امنیتی و ماشین سرکوب، نتوانست اپوزیسیون را به تدوین یک "نقشه راه" منسجم و عملیاتی ترغیب کند. در جریان جنگ ۴۰ روزه نیز شاهد تکرار همان الگوی فرسوده بودیم؛ اپوزیسیون «سراسری» خارج‌نشین میان پراکندگی، سردرگمی و شکاف‌های عمیق معرفتی دست‌وپا زد. تراژدی ماجرا اینجاست که این جریان‌ها بیش از آنکه "اپوزیسیونِ حاکمیت" باشند، به "اپوزیسیونِ یکدیگر" تبدیل شده‌اند و فرسایش درونی آن‌ها، همواره به عنوان "نقطه قوت" و فرصت تنفس برای جمهوری اسلامی عمل کرده است. این وضعیتِ "جنگِ همه علیه همه" در خارج از کشور، نیازمند یک کالبدشکافی جدی جامعه‌شناختی و سیاسی است.

اما در جبهه داخلی، مفهوم اپوزیسیون متفاوت است؛ در اینجا ما با یک جامعه متکثر، اصناف و نیروهای اجتماعی مواجهیم که پتانسیل عبور از "اعتراض" به "انقلاب" را در ذات خود دارند. جنگ ۴۰ روزه در داخل کشور نقشی دوگانە ایفا کرد:

از یک سو، با ضربه به بدنه نظامی و امنیتی نظام، زمینه‌های عینی برای خیزش مردمی را فراهم آورد. و از سوی دیگر، به دلیل "سرکوب سیستماتیک" و پیچیدگی‌های شرایط جنگی، امکانِ کنشگری میدانی و سازمان‌یافته را سلب کرد.

در واقع، تداخل عوامل متضاد سیاسی، اجتماعی و امنیتی در این زمان، مانع از شکل‌گیری یک حرکت منظم انقلابی شد. بحران اخیر نشان داد که جامعه ایران علیرغم داشتن ظرفیت‌های تحول‌خواهانه، در میان گازانبرِ "سرکوبِ عریانِ حاکمیت" و "ناکارآمدیِ مزمنِ مدعیانِ تغییر در خارج" گرفتار شده است؛ وضعیتی که در آن پتانسیل‌های انقلابی به جای هدایت به سوی تغییر، در پیچ‌وخم‌های ملاحظات امنیتی و اختلافات داخلیِ اپوزیسیون، به تعلیق درآمده‌اند.

 

اما توافق احتمالی آمریکا با ایران با توجه بە رویکردهای جمهوری اسلامی در قبال اپوزیسیون کورد و موشکباران مداوم این احزاب در اقلیم کوردستان چە تاثیری بر آیندەی این احزاب و جنبش کوردی خواهد گذاشت؟

یکی از وجوه فاجعه‌بار این نبرد، حملات سیستماتیک و فرامرزی جمهوری اسلامی به مراکز احزاب سیاسی کورد در اقلیم کوردستان است. شواهد حاکی از آن است که دامنه این تهاجمات تنها به مقرهای نظامی محدود نمانده و مناطق غیرنظامی و مسکونی را نیز در بر گرفته است. نکته حائز اهمیت اینجاست که "آتش‌بس" موجود، عملاً شامل جغرافیای کوردها نشده و بر اساس آمارها، حتی پس از توقف رسمی درگیری‌ها، بیش از دەها مورد حمله موشکی و پهپادی علیه مواضع احزاب روژهلات و زیرساخت‌های اقلیم صورت گرفته است.

جمهوری اسلامی با درک دقیق این واقعیت که مسئله کورد در اولویت‌های استراتژیک ایالات متحده و سایر بازیگران بین‌المللی جایگاهی ندارد، از این خلأ امنیتی سوءاستفاده کرده است. تاریخ دیپلماسی ثابت کرده است که واشینگتن در صورت دستیابی به توافقی که منافع ملی‌اش را تأمین کند، به‌راحتی بر نقض فاحش حقوق بشر و جنایات جنگی علیه کوردها چشم خواهد بست.

در این میان، واکنش احزاب سیاسی کوردستان به صدور بیانیه‌های محکومیت و اعتراضات پراکنده محدود مانده است که فاقد هرگونه قدرت بازدارندگی در برابر ماشین جنگی تهران است. در غیاب یک "حاکمیت ملی کوردی" به عنوان یک بازیگر رسمی و شناسنامه‌دار در حقوق بین‌الملل، مطالبات این ملت همواره در حاشیه مذاکرات دولت‌ها باقی می‌ماند. اگرچه اقلیم کوردستان دارای ساختاری شبه‌دولتی است، اما محدودیت‌های ناشی از چارچوب سیاسی عراق و فشارهای بغداد، ابتکار عمل آن را در دفع این حملات به حداقل رسانده است.

 بزرگ‌ترین تهدید پیشِ رو این است که در صورت نهایی شدن توافق میان ایران و آمریکا، جمهوری اسلامی با تکیه بر پیمان‌های امنیتی دوجانبه با دولت مرکزی عراق، فشارها را برای خلع سلاح، جابجایی اجباری و یا نابودی کامل احزاب روژهلات تشدید کند. در چنین شرایطی، ضرورتِ گذار از واکنش‌های منفعلانه به سمت یک "همگامی استراتژیک و مشترک" بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود. احزاب کورد برای بقاء در این شطرنج خونین، نیازمند تدوین یک دکترین دفاعی و دیپلماتیک واحد هستند که بتواند هزینه‌ی حملات را برای متجاوز افزایش داده و مسئله کورد را از یک "موضوع فرعی" به یک "متغیر تأثیرگذار" در معادلات منطقه‌ای تبدیل کند؛ و هرگونه توافق یا صلح میان ایران و آمریکا، می‌تواند فرآیند جنبش‌های آزادی‌خواه کوردستان را با تأخیر مواجه کرده یا با چالش‌های جدیدی روبرو سازد.

 

این جنگ چە تاثیری بر روند جنبش‌‌‌های سیاسی و مدنی در ایران خواهد گذاشت؟

نقطه پیوند و مخرج مشترک تمامی کنش‌های اعتراضی در جغرافیای سیاسی ایران، مواجهه با "سرکوب سیستماتیک و فرساینده" است. جامعه ایران اکنون در یک وضعیتِ "گداختگی اجتماعی" و حالتی انفجاری به سر می‌برد. این التهابِ مزمن، محصولِ انباشتِ دهه‌ها سرکوب است که منجر به شکل‌گیری یک "پتانسیل انقلابیِ نهادینه‌شده" در لایه‌های زیرین جامعه گشته است. حاکمیت اگرچه تلاش می‌کند با بهره‌گیری از ابزار "ناسیونالیسم تهییجی" و قرار دادن کشور در "وضعیت فوق‌العاده جنگی"، این اعتراضات را مهار یا منحرف کند، اما حقیقت این است که مطالبات بنیادین جامعه تنها به سطوح عمیق‌تر روان‌جمعی عقب‌نشینی کرده و از میان نرفته است.

پایداری وضعیت موجود، تابعی از "آستانه تحمل جامعه است. اگرچه اکنون جامعه در فازِ "مقاومت خاموش" قرار دارد، اما استمرار سرکوب عریان، به‌ناچار این آستانه را در هم خواهد شکست. احتمال وقوع یک انفجار بزرگ اجتماعی در آینده‌ای نه‌چندان دور بسیار زیاد است، هرچند زمان دقیق و یا جرقه‌ی آغازین آن غیرقابل پیش‌بینی است.

امروز جامعه ایران با یک "آنومی و اختلال بنیادین در کارکردهای اقتصادی، سیاسی، امنیتی و روانی مواجه است. انباشتِ بحران‌های متقاطع - از تنش‌های نظامی و کشتار گرفته تا فلاکت اقتصادی، بن‌بست‌های زیست‌محیطی و انسداد آزادی‌های فردی - تعادل زیستی جامعه را سلب کرده است. در غیابِ مکانیزم‌های طبیعی برای تخلیه هیجانات و مطالبات سیاسی، فشارِ متراکمِ سیستم بر پیکره‌ی جامعه، در نهایت منجر به یک واکنشِ قهرآمیز و تولد جنبشی عظیم خواهد شد که ابعاد آن از تمامی تجربه‌های پیشین فراتر خواهد رفت.

 

با توجه بە مطالبەگری و سوابق مبارزاتی احزاب کوردی و جنبش‌های سیاسی و مدنی کوردی این وضعیت در کوردستان چگونە خواهد بود؟

وضعیت ترسیم‌شده در مورد گداختگی اجتماعی، در کوردستان نه تنها صادق است، بلکه ابعادی منحصربه‌فرد و تاریخی دارد. کوردستان دهه‌هاست که زیستن در اتمسفرِ "سرکوب سیستماتیک" را تجربه می‌کند؛ سرکوبی که در این جغرافیا نه یک اتفاق گذرا، بلکه یک "سیاست راهبردی و مستمر" بوده است. اگرچه ماشین اعدام و کشتار در سراسر ایران فعال بوده، اما در کوردستان همواره شکلی "برنامه‌ریزی‌شده" و "هویتی" به خود گرفته است.

آنچه کوردستان را به یک بازیگر استراتژیک و متمایز تبدیل می‌کند، صرفاً رنجِ مشترک نیست، بلکه سه مؤلفه‌ی بنیادین است:

١. سابقه تحزب: وجود ساختار حزبی ریشه‌دار که فراتر از هیجانات لحظه‌ای عمل می‌کند.

۲. جامعه مدنی متکثر: پویایی نهادهای مدنی که علیرغم فشارها، هرگز از الگوی حکومتی تبعیت نکرده‌اند.

٣. فقدان سنخیت با حاکمیت: کوردستان هرگز خود را با گفتمان رسمی نظام تعریف نکرده و حاکمیت را نه یک نهاد ملی، بلکه به‌مثابه "آن دیگریِ سلطه‌گر و در خوانشی رادیکال‌تر، به عنوان یک نیروی "اشغالگر" نگریسته است که فاقد هرگونه مشروعیت سیاسی است.

در کوردستان دو موتور محرک برای تداوم جنبش سیاسی - اجتماعی وجود دارد که حاکمیت را با "هراسی مضاعف" روبرو کرده است:

. پتانسیل اول (هویتی - ذاتی): این نیرو برخاسته از "ستم ملی" و معطوف به حق تعیین سرنوشت است. این یک پتانسیل انقلابی دائمی علیه هرگونه نظمِ تمامیت‌خواه است که هویت کوردی را انکار می‌کند. این وجه از مبارزه، کوردستان را به "مرکز ثقلِ خطر" برای تمامیت ارضیِ گفتمان حاکم تبدیل کرده است.

. پتانسیل دوم (همگامی سراسری): این وجه، کوردستان را با مطالبات عمومی جامعه ایران (بحران‌های اقتصادی، ناکارآمدی ساختاری و زوال اجتماعی) پیوند می‌زند. با اتکا به تجربه‌های پیشین، در صورت وقوع یک جرقه انقلابی در تهران یا اصفهان، کوردستان این پتانسیل را دارد که وارد میدان شود.

کوردستان به‌مثابه "الگو": بزرگترین هراس نظام تنها از "اعتراض" در کوردستان نیست، بلکه از "الگو شدن" آن است. درهم‌تنیدگیِ "تحزب" و "جامعه مدنی" در کوردستان می‌تواند به مدلی پیشرو برای سایر نقاط ایران تبدیل شود تا اعتراضات خود را سازمان‌دهی کنند. تبدیل شدن پتانسیل‌های بالقوه کوردستان به فعلِ انقلابی، می‌تواند نه تنها جغرافیای کوردستان، بلکه کلِ جغرافیای سیاسی ایران را با تغییری بنیادین روبرو کند. ما با جامعه‌ای مواجهیم که تمام ابزارهای تغییر را در اختیار دارد؛ تنها متغیرِ مجهول، "زمان" وقوع این انفجار است که وقوعش اجتناب‌ناپذیر می‌نماید.