
شهریار طهماسبی
جامعهای که امکان تنفس سیاسی از آن گرفته شود، دیر یا زود به فرهنگ پناه میبرد. این نه صرفاً یک انتخاب، بلکه نوعی سازوکار بقاست. در کوردستان نیز طی دهههای گذشته، هر زمان که میدان سیاست محدودتر شده، زبان، موسیقی، ادبیات و حافظه تاریخی نقش پررنگتری یافتهاند. در چنین شرایطی، فرهنگ دیگر تنها یک عرصه هنری یا اجتماعی نیست؛ بلکه به سنگری برای حفظ موجودیت جمعی تبدیل میشود. با این حال، پرسش اساسی اینجاست که آیا مقاومت فرهنگی توانسته جای خالی فعالیت سیاسی و میدانی را پر کند، یا در نهایت، ضعف سازمانیافتگی سیاسی به فرسایش انسجام اجتماعی انجامیده است؟
واقعیت آن است که احزاب کوردستان، به دلایل گوناگون از جمله فشار امنیتی، تبعید، محدودیتهای ساختاری و سرکوب سیستماتیک، در بسیاری از دورهها نتوانستهاند حضور مستمر و علنی در متن جامعه داشته باشند. در نتیجه، بخشی از بار حفظ هویت کوردی از عرصه سیاست به حوزه فرهنگ منتقل شد. آموزش زبان کوردی، گسترش رسانههای بومی، احیای موسیقی فولکلور، بازتولید ادبیات ملی و حتی تأکید بر نمادهای تاریخی و فرهنگی، همگی در چنین بستری معنا پیدا میکنند.
در این میان، نمیتوان نقش مقاومت فرهنگی را دستکم گرفت. اگر امروز هویت کوردی همچنان زنده و بازتولیدشونده است، بخشی از آن مرهون همان مقاومت نرم و تدریجی است که در شعر، ترانه، ادبیات و حافظه جمعی جریان داشته است. در دورههایی که فعالیت سیاسی مستقیم هزینهای سنگین داشت، فرهنگ توانست پیوند نسلها را حفظ کند و مانع استحاله کامل هویتی شود. زبان کوردی صرفاً ابزار ارتباط باقی نماند، بلکه به نشانهای از ایستادگی بدل شد؛ موسیقی تنها هنر نبود، بلکه روایت رنج، مقاومت و تداوم تاریخی یک ملت شد.
اما در کنار این واقعیت، یک نقد جدی نیز وجود دارد؛ نقدی که نمیتوان آن را نادیده گرفت. فرهنگ، هرچند حافظ هویت است، الزاماً تولیدکننده قدرت سیاسی و اجتماعی نیست. جامعهای ممکن است از نظر فرهنگی زنده بماند، اما در عرصه سازمانیافتگی، هماهنگی سیاسی و کنش جمعی دچار ضعف شود. این همان نقطهای است که بسیاری از منتقدان بر آن تأکید میکنند: هویت فرهنگی بدون نهاد سیاسی قدرتمند، در نهایت به نوعی پراکندگی اجتماعی منجر میشود.
در واقع، بخشی از جامعه کوردستان در سالهای اخیر با نوعی «هویت احساسی اما غیرسازمانیافته» مواجه بوده است؛ وضعیتی که در آن، تعلق فرهنگی و عاطفی به هویت کوردی همچنان قدرتمند است، اما این احساس الزاماً به مشارکت سیاسی، سازماندهی اجتماعی یا پروژه مشترک جمعی تبدیل نمیشود. تمرکز بیش از حد بر نمادها، خاطره تاریخی و گفتمان فرهنگی، گاه سیاست را به عرصهای صرفاً عاطفی و سمبولیک تقلیل داده است.
از سوی دیگر، فاصله جغرافیایی و سیاسی بخشی از احزاب با جامعه داخلی نیز بر این روند تأثیر گذاشته است. هنگامی که حضور میدانی محدود میشود، رابطه مستقیم میان تشکیلات سیاسی و نسل جدید تضعیف میگردد. در چنین شرایطی، رسانه و فرهنگ تلاش میکنند این خلأ را پر کنند، اما واقعیت این است که هیچ رسانهای نمیتواند بهطور کامل جای نهاد اجتماعی و سازمان سیاسی را بگیرد.
با این همه، تقلیل مسئله به یک دوگانه ساده نیز خطاست. نمیتوان گفت مقاومت فرهنگی شکست بوده، همانگونه که نمیتوان ادعا کرد فرهنگ به تنهایی کافی است. تجربه کوردستان نشان میدهد که فرهنگ توانسته بقای هویت را تضمین کند، اما برای تبدیل این هویت به نیروی مؤثر اجتماعی و سیاسی، وجود ساختار، سازماندهی و حضور میدانی همچنان ضروری است. در حقیقت، فرهنگ و سیاست نه رقیب یکدیگر، بلکه مکمل هماند. هر حرکت سیاسی بدون پشتوانه فرهنگی، شکننده و کوتاهمدت خواهد بود؛ همانطور که فرهنگ بدون افق سیاسی و اجتماعی، در خطر تبدیل شدن به حافظهای نوستالژیک قرار میگیرد.
جامعهای که تنها به بازخوانی رنج تاریخی بسنده کند اما نتواند آن را به کنش جمعی تبدیل نماید، به تدریج وارد چرخه تکرار میشود. بنابراین، مسئله اصلی نه انتخاب میان «فرهنگ» یا «سیاست»، بلکه یافتن تعادلی میان این دو است. مقاومت فرهنگی توانسته هویت کوردی را از فرسایش حفظ کند، اما آینده هر جامعهای در نهایت به میزان توانایی آن در پیوند دادن حافظه فرهنگی با سازمانیافتگی اجتماعی و حضور سیاسی وابسته است.
در عین حال، بررسی تجربه احزاب کوردستان بدون توجه به تغییر استراتژی مبارزاتی آنان، تحلیلی ناقص خواهد بود. احزاب کوردستان پس از عبور تدریجی از دوره جنگ تمامعیار مسلحانه و حرکت به سوی مبارزات مدنی، اجتماعی و فرهنگی، وارد مرحلهای متفاوت از کنش سیاسی شدند؛ مرحلهای که هم دستاوردهای مهمی به همراه داشت و هم طبعاً با ضعفها، محدودیتها و انتقاداتی روبهرو بود. بخشی از این انتقادات، به باور بسیاری از ناظران، بدون در نظر گرفتن واقعیتهای میدانی و شرایط پیچیدهای مطرح میشود که این احزاب با آن مواجه بودهاند. استقرار در اقلیم کوردستان، محدودیتهای جغرافیایی و امنیتی، ملاحظات منطقهای، فشار دولتهای پیرامونی و محدود بودن امکان حضور مستقیم در کوردستان ایران، همگی عواملی بودهاند که دامنه کنش سیاسی کلاسیک را محدود کردهاند. در چنین شرایطی، طبیعی بود که بخشی از انرژی سیاسی به عرصههای مدنی، فرهنگی و اجتماعی منتقل شود.
با این حال، تقلیل این تغییر استراتژی به «انفعال سیاسی» نیز تحلیلی دقیق نیست. تجربه سالهای اخیر نشان داده که احزاب کوردستان، علیرغم محدودیتهای ساختاری، همچنان توانستهاند در بزنگاههای حساس بر فضای اجتماعی داخل تأثیر بگذارند. استقبال گسترده مردم شهرهای کوردستان از فراخوانهای اعتصاب عمومی، واکنش گسترده به دعوت برای تظاهرات خیابانی و همچنین نقش احزاب در آغاز و جهتدهی اولیه به موج اعتراضی جنبش «ژن، ژیان، ئازادی»، نشان داد که پیوند میان جامعه و نیروهای سیاسی، برخلاف برخی تصورها، بهطور کامل گسسته نشده است. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد فعالیت مدنی و فرهنگی، دستکم در بخشی از تجربه کوردستان، صرفاً به حوزه نماد و حافظه محدود نمانده، بلکه توانسته در مقاطع مشخص به بسیج اجتماعی نیز منجر شود. به بیان دیگر، فرهنگ در اینجا تنها ابزار حفظ هویت نبوده، بلکه گاه به بسترساز کنش جمعی و اعتراض مدنی نیز تبدیل شده است.
با وجود این، همچنان پرسش بنیادین پابرجاست: آیا این سطح از تأثیرگذاری برای ساختن یک جامعه سازمانیافته و دارای انسجام سیاسی پایدار کافی است؟ منتقدان میگویند موفقیت در بسیج مقطعی، الزاماً به معنای شکلگیری ساختار پایدار اجتماعی و سیاسی نیست. از نگاه آنان، جامعهای که عمدتاً در شرایط بحران فعال میشود، اما فاقد نهادهای مستحکم مدنی و سیاسی در زندگی روزمره است، همچنان با خطر پراکندگی و فرسایش سرمایه اجتماعی روبهرو خواهد بود.
در نتیجه، ارزیابی تجربه احزاب کوردستان نیازمند نگاهی پیچیدهتر و واقعبینانهتر است؛ نگاهی که نه دستاوردهای مقاومت مدنی و فرهنگی را نادیده بگیرد و نه ضعفهای ساختاری و محدودیتهای سازمانی را انکار کند. تجربه کوردستان نشان میدهد که مقاومت فرهنگی توانسته هویت را حفظ کند و حتی در بزنگاههایی به نیروی محرک اعتراض اجتماعی تبدیل شود، اما همزمان روشن ساخته که هیچ جامعهای تنها با اتکا به حافظه فرهنگی و بسیج مقطعی، به انسجام سیاسی پایدار دست نخواهد یافت.