
مجید حقی
با فروکش کردن نسبی شعلههای آتش جنگ میان تهران و واشینگتن و تحدید آن به یک توافق لرزان و پرابهام، ساختار سیاسی ایران وارد فاز جدیدی از حیات خود شده است. اگر در بدو امر، نظریهپردازان نظامی برونرفت از دایره جنگ سخت بینالمللی را نوعی «تثبیت ژئوپلیتیکی» برای جمهوری اسلامی قلمداد میکردند، تحلیلهای عمیقتر جامعهشناختی نشان میدهند که اتمام این درگیری، آغازگر یک رویارویی بنیادین، ساختاری و گریزناپذیر در درون مرزهاست. رژیم حاکم، خسته و مجروح از ضربات مهلک اقتصادی و حیثیتی، اکنون خود را در برابر اراده ملتهای تحت ستم ایران، بهویژه در جغرافیای سیاسی کوردستان میبیند.
این نوشتە با اتکا به متدولوژی تحلیل کلان و از زاویه دید جنبش ملی کوردستان، به بررسی دگرگونیهای ساختاری ایران پس از جنگ و کالبدشکافی جامعهشناختی این تقابل تام میپردازد.
۱. آناتومی حکومت زخمی: بحران مشروعیت و پارادوکس بازتولید
از منظر جامعهشناسی سیاسی، جنگها معمولاً به عنوان ابزاری برای «انسجام مکانیکی» و موقت جامعه و به حاشیه راندن تضادهای طبقاتی و ملی توسط دولتها استفاده میشوند (دکترین جنگ انحرافی). با این حال، پایان جنگ برای تهران، پرده از روی واقعیتی هولناک برداشته است: یک حکومت مبتلا به بحران همهجانبه سیستمیک.
جمهوری اسلامی پیش از آغاز جنگ نیز با بحران جانکاه مشروعیت کارکردی و ایدئولوژیک دستبهگریبان بود. اکنون در دوره پس از جنگ، این بحران به مرحله «انسداد ساختاری» رسیده است. رژیم با دو فشار اجتماعی و سیاسی کاملاً متضاد و آشتیناپذیر روبهروست:
. هسته سخت قدرت و اراده بازتسلیح: جناحهای تندرو و نهادهای شبهنظامی (مانند سپاه پاسداران) که زنده ماندن کل سیستم در برابر تسلیحات فوقپیشرفته غربی را نوعی «پیروزی قدسی» تفسیر میکنند، بر تداوم رویکرد پادگانی، افزایش بودجههای دفاعی و سختگیریهای توتالیتر در داخل پای میفشارند. از نظر این جریان، بقا صرفاً در سایه وحشتافکنی عریان و اعمال «سیاست مرگ» (Necropolitics) تعریف میشود؛ رویکردی که نمود عینی آن در ژانویه گذشته با به خاک و خون کشیدن هزاران معترض و پر کردن سیاهچالها آشکار شد.
. پایگاه فرسوده تودهها و انتظار بازسازی: در سوی دیگر، جامعهای ایستاده است که سالها تحریم فلجکننده، تورم افسارگسیخته و در نهایت خرابیهای مستقیم و غیرمستقیم جنگ را بر دوش کشیده است. طبق نظریه انتظارات فزاینده، تودههای مردم اکنون انتظار دارند هرگونه گشایش مالی، لغو تحریمها یا آزادسازی داراییهای بلوکهشده، فوراً به شریانهای حیاتی جامعه (آموزش، درمان، کار و بازسازی زیرساختها) تزریق شود.
پارادوکس اصلی رژیم در همین نقطه نهفته است؛ سیستم توانایی مادی و ساختاری برای پاسخگویی همزمان به این دو قطب متضاد را ندارد. اگر منابع به معیشت مردم اختصاص یابد، ماشین بقای امنیتی و بازدارندگی منطقهای رژیم تضعیف میشود؛ و اگر ثروت ملی مجدداً در چاه ویل نهادهای نظامی بلعیده شود، انباشت خشم اجتماعی به یک انفجار انقلابیِ گریزناپذیر منجر خواهد شد. در چنین بستر ناپایداری، انشقاق درون حاکمیت و به جان هم افتادن جناحهای قدرت (جنگ گرگها) سناریویی بسیار محتمل است.
۲. گسست مرکز-پیرامون و استعمار داخلی در کوردستان
برای درک عمیق تحولات ایران، کاربست الگوی جامعهشناختی «مرکزـپیرامون» و مفهوم «استعمار داخلی» ضرورتی انکارناپذیر است. نظام سیاسی مسلط در ایران همواره بر محوریت بازتولید هویت هژمونیک مرکزگرا (شیعی - فارسی) و حاشیهرانی سیستماتیک ملتهای جغرافیای پیرامون (کوردها، بلوچها، عربها و...) استوار بوده است.
کوردستان در طول دهههای گذشته، نه تنها یک منطقه جغرافیایی، بلکه یک «میدان مقاومت نمادین و عینی» علیه تمامیتخواهی مرکز بوده است. رژیم در دوره پس از جنگ، نگاه امنیتی خود به کوردستان را تشدید کرده است؛ زیرا پیرامون را به عنوان پاشنه آشیل خود و منبع اصلی آلترناتیوهای رادیکال میشناسد. آمار بالای اعدامها و سرکوب شدید فعالان مدنی و سیاسی در مناطق کوردی، بازتاب هراس عمیق حاکمیت از پتانسیل انقلابی این جامعه است.
اما این سرکوب سیستماتیک، پویاییهای درونی جامعه کوردستان را متوقف نکرده، بلکه به آن شتاب بخشیده است. پایان جنگ و عریان شدن ضعفهای ساختاری رژیم، فرصتی تاریخی را برای دادخواهی خونهای ریختهشده در قیامهای گذشته (بهویژه قیامی که در دیماه گذشته به اوج رسید) فراهم آورده است. کوردستان به دلیل برخورداری از حافظه جمعی منسجم، احزاب سیاسی ریشهدار و جامعه مدنی پویا، در موقعیتی پیشتاز قرار دارد تا گسست مرکز-پیرامون را به نفع رهایی دموکراتیک هدایت کند.
۳. فروافتادن ماسکها: افول اپوزیسیون مرکزگرای جنگطلب
یکی از مهمترین پیامدهای جامعهشناختی و سیاسی جنگ اخیر، آشکار شدن مرزبندیهای اخلاقی و ورشکستگی استراتژیک بخشی از اپوزیسیون راست افراطی، بهویژه جریانهای سلطنتطلب مرکزگرا بود. این جریانها با اتکا به یک کلانروایت تقلیلگرایانه، رهایی از استبداد مذهبی را نه در سازماندهی نیروهای داخلی و تودههای مردم، بلکه در لوله تفنگ و کلاهک موشکهای قدرتهای خارجی جستجو میکردند.
از منظر تحلیل رفتار تودهها، این بخش از اپوزیسیون در طول جنگ دچار یک «انفکاک ارگانیک» عمیق از بدنه جامعه داخل ایران شد. شادی آنان در پایتختهای غربی برای بمباران زیرساختهای کشور و تئوریزه کردن رنج و مرگ مردم به عنوان «بهای لازم برای آزادی»، نوعی تروما و خشم جمعی را در میان شهروندان داخل ایجاد کرد.
با پایان جنگ و وقوع توافق میان قدرتها، مشخص شد که دموکراسی و عدالت کالاهایی وارداتی از اتاقهای جنگ واشینگتن یا تلآویو نیستند. این رویداد، بنبست تاریخی اپوزیسیونی را رقم زد که سرمایه اجتماعی خود را بر روی قمار مداخله نظامی خارجی بنا کرده بود. مردم ایران بیش از پیش دریافتند که مخالفت بنیادی با جمهوری اسلامی، به معنای تأیید نابودی فیزیکی زیستجهان خود نیست. این شکست روایی، میدان را برای نیروهای اصیل داخلی و جنبشهای ملی که ریشه در خاک و رنج واقعی تودهها دارند، فراختر کرد.
۴. نوزایی اجتماعی در کوردستان: عبور از کلیشههای سنتی
بزرگترین نقطه قوت و پویایی جامعهشناختی در بدنه جنبش ملی کوردستان، وقوع یک «تغییر پارادایم نسلی و فرهنگی» عمیق در درون این بستر مبارزاتی است. متن اولیه به درستی اشاره میکند که رژیم ایران در پی حذف فیزیکی نسل اول انقلاب ۱۳۵۷، ناگزیر از نوعی پوستاندازی بیولوژیک و ساختاری شده است؛ اما در جبهه مقابل، جنبش ملی کوردستان نیز دچار یک دگرگونی کیفی شگرف گشته است.
مبارزات امروز کوردستان دیگر تحت سیطره و هژمونی ساختارهای سنتی گذشته نیست. این جنبش با تکیه بر آگاهی انتقادی، موفق به عبور از سه مانع بزرگ تاریخی شده است:
نسل جدید مبارزان، دانشجویان، زنان و کارگران در کوردستان، تفکرات دگماتیک ایدئولوژیک و وفاداریهای قبیلهای ـ خاندانی گذشته را به حاشیه راندهاند. ظهور شعار جهانی و فلسفی «ژن، ژیان، ئازادی» پیش از این نشان داد که خاستگاه فکری این جامعه چقدر با مفاهیم مدرن آزادیخواهی و برابری جنسیتی ـ طبقاتی عجین گشته است. این نسل جدید با درس گرفتن از اشتباهات استراتژیک دورههای پیشین، به سطحی از بلوغ سیاسی رسیده است که اجازه نمیدهد جریانهای انحصارطلب مرکزگرا یا ساختارهای پدرسالار داخلی، ثمره و دادخواهی خونهای ریختهشدهشان را به یغما ببرند.
صفبندی نوین در افق پیشرو
پایان جنگ نظامی ایران و آمریکا، به معنای حل بحران نیست؛ بلکه دقیقاً به معنای عریان شدن خطوط گسست جامعهشناختی و شفافتر شدن صفبندیهای نهایی است. ایرانِ پس از جنگ، صحنه رویارویی سه قطب متمایز است:
١. حاکمیت زخمی و توتالیتر که بقای لرزان خود را صرفاً در بازتولید ماشین سرکوب، اعدامهای روزمره و انقباض شدید سیاسی میبیند.
٢. اپوزیسیون مرکزگرای راستگرا که به دلیل دلبستگی به فاشیسم، شوونیسم ارضی و استراتژی جنگطلبانه خارجی، در بنبستی اخلاقی و مدنی گرفتار آمده است.
٣. صف اصیل ملتهای تحت ستم و تودههای بهستوه آمده (با پیشتازی جنبش ملی کوردستان) که آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و حق تعیین سرنوشت را از طریق مقاومت مدنی و سازماندهی درونی دنبال میکنند.
آینده سیاسی این جغرافیا نه در راهروهای دیپلماتیک قدرتهای بزرگ جهانی رقم خواهد خورد و نه در اتاقهای فکر نهادهای امنیتی؛ بلکه در خیابانهای سنە، ورمی، مهاباد، زاهدان و تهران و در بستر همبستگی استراتژیک ملتهای ایران علیه استبداد ساخته میشود. پایان جنگ، آغاز فصل جدیدی از تاریخ است؛ فصلی که در آن حکومت زخمی دیگر توان پنهان کردن ترکهای عمیق ساختاری خود را ندارد و جامعه مدنی با آگاهی نسلی نوین، برای رقم زدن سرنوشت خویش گام به میدان نهاده است.