
شارو کرماشانی
گاهی قدرت نه با شلیک گلوله، بلکه با انتخاب یک واژه عمل میکند. نه با فرمان آشکار، بلکه با پیامی کوتاه و ظاهراً انسانی؛ با «تسلیت»، با «همدردی»، با «بحران» و با زبانی که درست در لحظهای که باید دربارهٔ مسئولیت پرسید، ما را به سوی ترحم هدایت میکند.
در چنین لحظهای، مسئلهٔ وایولوژی (ڤایۆلۆژی / Vayology) این نیست که باد از کدام سو میوزد؛ مسئله این است که باد چه چیزهایی را به حرکت درمیآورد و صدای برخورد آنها چه چیزی را دربارهٔ ساختار پنهان قدرت آشکار میکند.
مسعود پزشکیان پس از فاجعهای که مردم «سنە» را عزادار کرد، پیام تسلیت فرستاد. در نگاه نخست، این رفتاری معمول از سوی یک مقام حکومتی در برابر یک فاجعه است. اما در خوانش وایولوژیک، پرسش از همین نقطه آغاز میشود:
پیام تسلیت، هنگامی که ساختار تولیدکنندهٔ فاجعه همچنان پابرجاست، چه معنایی دارد؟
«سنندج»؛ نامی که پیش از پیام سخن میگوید
بر فراز شهر تابلویی ایستاده است:
«سنندج»
و من بر آن ضربدر قرمز میکشم و زیرش مینویسم:
«سنەدژ»
این تغییر برای من بازی با حروف نیست. نام، بخشی از حافظهٔ مکان است. هنگامی که قدرت نام یک مکان را تعیین میکند، تنها یک تابلو نصب نکرده است؛ شیوهای برای دیدن، خواندن و به یاد آوردن آن مکان نیز پیشنهاد کرده است.
از این منظر، تناقض از همینجا آغاز میشود: قدرت ابتدا شهر را با زبان خود نامگذاری میکند و سپس هنگام فاجعه برای همان شهر پیام همدردی میفرستد.
به همین دلیل، در این خوانش، «تسلیت» دیگر الزاماً واژهای بیطرف نیست؛ ممکن است به بخشی از همان دستگاه زبانی تبدیل شود که سوگ را به جای پرسش از مسئولیت مینشاند.
پزشک یا مکانیک کشتی در حال غرق؟
در تصویر استعاری من، جمهوری اسلامی کشتی فرسودهای است در دریایی متلاطم؛ کشتیای که ناخدای آن «سیدعلی» است و پزشکیان نه ناجی کشتی، بلکه مکانیک آن.
وظیفهٔ مکانیک الزاماً تعیین مقصد نیست؛ گاهی فقط باید موتور را چند مایل دیگر روشن نگه دارد.
اینجاست که چهرهٔ «پزشک» اهمیت نمادین پیدا میکند. پزشکی حرفهای است که در حافظهٔ عمومی با درمان، مراقبت و نجات جان انسان پیوند خورده است. اما هنگامی که این سرمایهٔ اخلاقی وارد ماشین قدرت میشود، میتواند کارکرد دیگری پیدا کند: زبان درمان ممکن است به زبان مدیریت بحران سیاسی تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، «بحران»، «حادثه»، «همدردی»، «پیگیری» و «تسلیت» صرفاً کلمات نیستند؛ این واژگان میتوانند میان رخداد و مسئولیت فاصله ایجاد کنند.
اینجاست که در زبان استعاری وایولوژی، پزشک میتواند به «قصاب نامرئی» بدل شود؛ نه به معنای انتساب مستقیم یک جنایت به یک فرد، بلکه بهعنوان تصویری فلسفی از سازوکاری که با زبان مراقبت، تیغ جراحی سیاسی را از دید پنهان میکند.
تانکر؛ حادثه یا آشکار شدن ساختار؟
وقتی تانکر نفتکش از مسیری باریک و فاقد ایمنی کافی عبور میکند و فاجعهای انسانی رخ میدهد، سادهترین روایت این است:
«تصادف شد.»
اما وایولوژی درست در برابر همین جمله توقف میکند.
چرا تانکر آنجاست؟
چرا مسیر ایمن نیست؟
چه کسی مسئول زیرساخت است؟
چه تصمیمهایی پیش از لحظهٔ برخورد گرفته یا گرفته نشدهاند؟
و چرا پس از مرگ انسانها، زبان رسمی ناگهان از ساختار به «حادثه» تغییر جهت میدهد؟
در اینجا دشمن نامرئی الزاماً یک فرد مخفی در اتاقی تاریک نیست. دشمن نامرئی میتواند زنجیرهای از عادتها، واژگان، تصمیمها، بیمسئولیتیها و مناسبات قدرت باشد که آنقدر عادی شدهاند که دیگر دیده نمیشوند.
حادثه فقط لحظهای است که این امر نامرئی برای چند ثانیه مرئی میشود.
سپس زبان رسمی وارد میشود تا دوباره آن را بپوشاند.
جهان خاکستری و مسئلهٔ هانا آرنت
این وضعیت مرا به یکی از پرسشهای مهم اندیشهٔ هانا آرنت (Hannah Arendt) نزدیک میکند: شر همیشه با هیولایی استثنایی و چهرهای آشکار وارد نمیشود. گاهی در دل سازوکارهای عادی، وظایف اداری، فرمانبری و تعلیق داوری اخلاقی امکان رشد پیدا میکند.
اما «جهان خاکستری» مورد نظر من یک قدم دیگر پیش میرود.
در این جهان، مرز میان قربانی، تماشاگر، کارمند، مجری، توجیهگر و صاحب قدرت بهسادگی دیده نمیشود. هرکس فقط قطعهای کوچک از دستگاه را حرکت میدهد و چون هیچکس ظاهراً تمام دستگاه نیست، مسئولیت نیز در میان اجزای آن پخش و نامرئی میشود.
و درست همینجاست که پیام تسلیت میتواند معنایی دوگانه پیدا کند:
همدردی با قربانی، بدون مواجهه با سازوکاری که قربانی تولید میکند.
مردهای که پیام تسلیت میفرستد
از همین تناقض است که پرسش تلخ من شکل میگیرد:
مگر میشود کسی که سالهاست مرده است، پیام دلجویی بفرستد؟
منظور از «مرده» در این جمله مرگ زیستی نیست.
مرگ در اینجا استعارهای از مرگ مسئولیت اخلاقی است؛ لحظهای که انسان هنوز سخن میگوید، مقام دارد، امضا میکند، پیام میفرستد و در برابر دوربین ظاهر میشود، اما میان زبان او و رنج واقعی انسانها رابطهای زنده باقی نمانده است.
در این وضعیت، تسلیت دیگر پایان سوگ نیست؛ خود به موضوع پرسش تبدیل میشود.
وایولوژی و نقاشی جرم
در نقاشی کلاسیک، برای کشیدن یک جنایت معمولاً مجرم را میکشیم، قربانی را میکشیم و ابزار جرم را نیز نشان میدهیم.
اما چگونه میتوان جرمی را نقاشی کرد که بخش اصلی آن نامرئی است؟
اینجاست که وایولوژی وارد میشود.
در وایولوژی، نقاش مجبور نیست فقط دستِ حامل چاقو را بکشد؛ باید هوایی را نقاشی کند که دست در آن حرکت میکند. باید واژهها، سکوتها، عادتها، تابلوها، پیامهای رسمی و روابطی را نشان دهد که امکان وقوع و سپس عادیشدن فاجعه را فراهم میکنند.
این همان چیزی است که من آن را:
«نقاشی باد»
مینامم.
باد دیده نمیشود.
اما پرده را تکان میدهد.
کاغذ را بلند میکند.
در را میکوبد.
اشیای دورریختهشده را به صدا درمیآورد.
پس برای اثبات وجود باد، لازم نیست خود باد را ببینیم؛ باید اثر آن را بر چیزها بخوانیم.
در سیاست نیز قدرت همیشه خودش را نشان نمیدهد. گاهی باید اثر آن را در نام یک شهر، در وضعیت یک جاده، در عبور یک تانکر، در زندان، در سکوت، در واژهٔ «حادثه» و سرانجام در یک «پیام تسلیت» جستوجو کرد.
این برای من یکی از وظایف وایولوژی است:
دیدن آنچه دیده نمیشود، از طریق آنچه به حرکت درآمده است.
و شاید دقیقترین تصویر برای چنین جهانی نه پرترهٔ یک سیاستمدار، نه تصویر یک تانکر سوخته و نه حتی تصویر یک قربانی باشد؛
بلکه تصویری از باد باشد؛
بادی که خودش دیده نمیشود،
اما ردّش همهجا باقی مانده است.