
شهین زاداحمد
ایران امروز در آستانهی یک تغییر عمیق ایستاده است؛ تغییری که دیگر نمیتوان آن را با واژههای معمولی مثل «نارضایتی» یا «بحران مقطعی» توضیح داد. آنچه در برابر ما قرار دارد، فرسایش همزمان مشروعیت سیاسی، انسداد حکمرانی، فشار اقتصادی و شکاف اجتماعی است. در چنین شرایطی، مسئله فقط تشخیص بحران نیست؛ مسئله تعیینکننده این است که چه نیرویی میتواند از دل این بحران، نظم سیاسی تازهای بسازد. آینده از آن کسانی است که امروز برای آن طرح دارند، نه آنان که فقط از بحران میگویند.
این جمله برای ما کوردها معنایی دوچندان دارد؛ چون ملت کورد سالهاست که بحران را نه فقط در تحلیلهای سیاسی، بلکه در زندگی روزمرهی خود تجربه کرده است: در تبعیض ساختاری، در حاشیهنشینی، در سرکوب فرهنگی، در محرومیت اقتصادی و در نادیدهگرفتهشدن سیاسی. اما تجربهی رنج، بهتنهایی کافی نیست. رنج، اگر به سازمان سیاسی و طرح آینده تبدیل نشود، فقط روایت میماند؛ و در سیاست، روایت بدون برنامه، بهراحتی کنار زده میشود. آنچه یک جامعه را از قربانیِ تحولات به بازیگرِ سیاسی تبدیل میکند، توانایی آن در تبدیل تجربه و مطالباتش به سازمان، برنامه و قدرت چانهزنی است.
کوردها امروز در موقعیتی قرار دارند که میتوانند از یک نیروی صرفاً معترض، به یک نیروی سازندهی آینده بدل شوند. این تبدیل، مهمترین وظیفهی سیاسی آنان در دوران گذار است. دوران گذار، زمان شعارهای تکراری و واکنشهای احساسی نیست؛ این دوران، لحظهی تعریف دوبارهی قدرت است. هر نیرویی که برنامه نداشته باشد، در بهترین حالت تماشاگر خواهد بود و در بدترین حالت، دوباره به حاشیه رانده میشود. بنابراین مسئلهی اصلی این نیست که بحران ایران چقدر عمیق است؛ مسئله این است که چه کسانی برای پس از بحران آمادهاند. در لحظهی گذار، خلأ قدرت برای مدت طولانی باقی نمیماند؛ اگر یک جامعه برای نمایندگی سیاسی، تقسیم قدرت و شکل نظام آینده آماده نباشد، دیگران به جای آن تصمیم خواهند گرفت.
در اینجا، نقش ما فقط بهعنوان یک مسئلهی ملی مطرح نیست؛ مسئلهی ما کوردها، میتواند آزمونی برای کل ایران باشد. اگر در آیندهی این کشور، حقوق ملت کورد به رسمیت شناخته نشود، اگر مرکزگرایی همچنان بر منطق انکار و حذف تکیه کند، اگر قدرت همچنان در یک نقطه متمرکز بماند، آنوقت هر تغییری فقط بازتولید همان ساختار فرسوده خواهد بود. به همین دلیل، حل مسئلهی کورد نه امتیازی ویژه به یک ملت، بلکه بخشی از حل مسئلهی ساختار سیاسی ایران است؛ زیرا کشوری که نتواند تنوع ملی، زبانی و فرهنگی خود را در ساختار قدرت بازتاب دهد، حتی پس از تغییر حکومت نیز با بحران مشروعیت و منازعهی مرکز و پیرامون روبهرو خواهد ماند. اما اگر کوردها بتوانند جایگاه خود را در نظم آینده تثبیت کنند، آنوقت ایران میتواند به سوی یک مدل تازه از همزیستی سیاسی حرکت کند؛ مدلی که بر پایهی تنوع، توزیع قدرت و عدالت بنا شده باشد.
کوردها برای ایفای چنین نقشی، باید از هماکنون چند اصل را روشن و شفاف دنبال کنند: نخست، اینکه مسئلهی کورد فقط مسئلهی هویت نیست، بلکه مسئلهی قدرت است. دوم، اینکه دموکراسی بدون حل مسئلهی ملتهای غیرفارس، دموکراسی ناقص خواهد بود. دموکراسی صرفاً به برگزاری انتخابات محدود نمیشود؛ زمانی معنا پیدا میکند که همهی ملتها و جوامع تشکیلدهندهی ایران در ساختار قدرت، تصمیمگیری و توزیع منابع سهم واقعی داشته باشند. سوم، اینکه دوران گذار بدون مشارکت واقعی زنان، به بازتولید همان سیاست مردسالار و مرکزگرا منجر میشود. و چهارم، اینکه هرگونه پروژهی آیندهساز باید از سطح اعتراض صرف عبور کند و به سطح طراحی سیاسی برسد. به بیان دیگر، مطالبهی حقوق ملی باید از یک خواست اعتراضی به مجموعهای از راهکارهای روشن دربارهی ساختار قدرت، تقسیم اختیارات، حقوق زبانی و فرهنگی، توسعهی اقتصادی و تضمینهای قانونی تبدیل شود.
در این میان، ما زنان میتوانیم جایگاهی ویژه و تعیینکننده داشته باشیم. زن کورد فقط نماد رنج نیست؛ او حامل یک نگاه سیاسی عمیق است. زنی که هم تبعیض ملی را تجربه کرده و هم تبعیض جنسیتی را، بهتر از هر کسی میفهمد که آزادی بدون ساختار، دوام نمیآورد. حضور زنان در سیاست کوردستان، فقط یک مطالبهی اخلاقی نیست؛ یک ضرورت سیاسی است. چون آیندهای که زنان در آن نقش نداشته باشند، آیندهای ناقص خواهد بود. و این را زنان مبارز ما، با تجربه، با شجاعت و با حضور مداوم خود، سالهاست که ثابت کردهاند. مشارکت زنان نیز نباید صرفاً به حضور نمادین یا سهمیهای محدود شود؛ زنان باید در تدوین برنامه، رهبری سیاسی، تصمیمگیری و شکلدهی به نهادهای آینده نقش واقعی و برابر داشته باشند.
دوران گذار برای ما، فقط یک فرصت تاریخی نیست؛ یک آزمون تاریخی است. اگر نیروهای سیاسی کوردستان نتوانند بر سر یک افق مشترک به تفاهم برسند، اگر نتوانند زبان مشترکی برای طرح مطالبات ملی، دموکراتیک و اجتماعی خود بسازند، دیگران این فرصت را تصاحب خواهند کرد. تاریخ بارها نشان داده است ملتهایی که در لحظهی بحران برای آینده طرح ندارند، در لحظهی تقسیم قدرت نیز سهم واقعی نخواهند داشت. اختلاف نظر سیاسی امری طبیعی است، اما ناتوانی در رسیدن به حداقلی از توافق بر سر اصول مشترک، میتواند در لحظهی تعیینکننده به از دست رفتن فرصت تاریخی منجر شود. آنچه امروز ضروری است، نه حذف تفاوتها، بلکه ایجاد چارچوبی برای همکاری با حفظ این تفاوتهاست.
از این رو، سخن گفتن از بحران ایران، بدون سخن گفتن از طرح آینده، ناقص است. بحران، بهتنهایی چیزی را حل نمیکند. بحران فقط در را باز میکند؛ این نیروهای سیاسیاند که باید از آن در عبور کنند. پس ما ملت کورد اگر خواهان تحولات جدی و عمیق هستیم، باید امروز برای فردایمان برنامه داشته باشیم. باید از سطح واکنش به سطح ابتکار برسیم، از سطح اعتراض به سطح طراحی، و از سطح حاشیه به سطح تصمیمسازی. این برنامه باید فقط بیانگر خواستههای ما نباشد؛ باید نشان دهد که چگونه میتوان این خواستهها را به ساختارهای سیاسی، حقوقی و نهادی قابل اجرا تبدیل کرد.
و در نهایت، باید دوباره و با صدایی روشن گفت: آینده از آن کسانی است که امروز برای آن طرح دارند، نه آنان که فقط از بحران میگویند. این جمله، فقط یک شعار نیست؛ یک اصل سیاسی است. اگر جامعهی سیاسی ما کوردها این اصل را جدی بگیرد، میتواند نه فقط شاهد تغییر، بلکه یکی از معماران آن باشد. و این شاید مهمترین مسئولیت تاریخی آنان در روزگار پیشرو باشد.
معماری این دوران باید از دل توازن نیروها، چرخش نخبگان و بازآرایی احزاب بیرون بیاید، نه از دل تمرکز، معاملههای پشتپرده و مدیریت از بالا. هر گذار واقعی زمانی آغاز میشود که احزاب از وضعیت واکنشی بیرون بیایند، نخبگان سیاسی مسئولیت تاریخی خود را بپذیرند و برای توزیع قدرت، نه مصرف بحران، برنامه داشته باشند؛ در غیر این صورت، آنچه رخ میدهد تغییر نیست، بلکه بازتولید همان نظم فرسوده با زبان و چهرهای تازه است. بنابراین، مسئلهی اصلی امروز فقط «چه چیزی باید تغییر کند» نیست؛ بلکه این است که «چه ساختاری باید جایگزین شود، چه کسانی در ساختن آن مشارکت کنند و چه تضمینهایی مانع بازتولید تمرکز و تبعیض شوند».