این مطلب ترجمه و بازنویسی تحلیل امین ایوب١ در یدیعوت آحرونوت است و دیدگاهها و ارزیابیهای مطرحشده در آن لزوماً بازتابدهنده دیدگاه و مواضع کوردستان میدیا نیست.
فاجعه هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حکم نهایی را درباره دکترین راهبردیای صادر کرد که طی دو دهه راهنمای امنیت ملی اسرائیل بود. راهبرد موسوم به «چمنزنی» بر این توهم استوار بود که گروههای مسلح متخاصم در امتداد مرزها، بهویژه حماس در غزه و حزبالله در لبنان، میتوانند بهطور نامحدود از طریق حملات هوایی دورهای، موانع مرزی پیشرفته و مشوقهای اقتصادی مهار شوند.
سیاستگذاران خود را متقاعد کرده بودند که پیروزی کامل ضرورتی ندارد و میتوان با پرداخت هزینههایی مقطعی، آرامش مدیریتشده را حفظ کرد. اما هفتم اکتبر این تصور را برای همیشه درهم شکست. این حمله نشان داد مهار ارتشهای عمیقاً ایدئولوژیک یک توهم خطرناک است و اجازه دادن به نیروهای متخاصم برای ایجاد زیرساختهای جنگی در نزدیکی مرزهای یک کشور، تضمین میکند که فاجعه بعدی در زمان و مکانی رخ دهد که دشمن انتخاب میکند.
عبور از این رویکرد شکستخورده مستلزم تعریف روشن و واقعبینانهای از پیروزی است. منتقدان میگویند پیروزی کامل ناممکن است، زیرا هیچ ارتشی نمیتواند یک ایدئولوژی را با گلوله از میان ببرد. اما این استدلال، یک باور سیاسی را با یک ماشین جنگی سازمانیافته اشتباه میگیرد. نیروی نظامی نمیتواند یک باور انتزاعی را از ذهن انسانها پاک کند و نیازی هم به چنین کاری ندارد. هدف واقعی اقدام نظامی بسیار عملیتر است: از میان بردن توانایی فیزیکی دشمن برای جنگیدن.
از دید نویسنده، پیروزی قاطع به معنای نابودی نظاممند تشکیلات سازمانیافته در سطح گردان، تخریب کارخانههای تولید سلاح، از بین بردن مراکز فرماندهی و قطع مسیرهای تأمین است. این امر همچنین مستلزم ایجاد مناطق حائل امنیتی دائمی و حفظ آزادی کامل برای انجام عملیات نظامی در هر زمان است تا هرگونه تلاش دشمن برای بازسازی با واکنش فوری روبهرو شود. مسئله تغییر ذهنیت دشمن نیست؛ مسئله گرفتن دائمی سلاح از دست آن است.
دستیابی به چنین نتیجهای صرفاً یک ضرورت عملیاتی نیست، بلکه مسابقهای با زمان است. اسرائیل اکنون در دولت دونالد ترامپ از یک پنجره سیاسی مساعد برخوردار است. این همسویی مزایای مهمی در واشنگتن ایجاد کرده، از جمله تأمین مستمر تجهیزات نظامی، حمایت دیپلماتیک در سازمان ملل و فضای مانور قابلتوجه در میدان نبرد.
با این حال، تلقی حمایت آمریکا بهعنوان یک چک سفیدامضای همیشگی، واقعیتهای سیاست ائتلافی را نادیده میگیرد. حتی در دوران یک دولت دوست نیز همواره اصطکاکهایی وجود دارد. واشنگتن در یک صفحه شطرنج جهانی فعالیت میکند و اولویتهای رقیبی دارد؛ از جلوگیری از گسترش جنگ منطقهای گرفته تا باز نگه داشتن مسیرهای کشتیرانی و حفظ ثبات بازارهای انرژی. همین منافع متعارض، بر زمانبندی عملیات، مسیرهای ارسال کمکهای بشردوستانه و سازشهای دیپلماتیک فشار وارد میکنند. حمایت کنونی آمریکا ابزار قدرتمندی است، اما نه بدون اصطکاک است و نه تضمینی برای ادامه آن در آینده وجود دارد.
چالش راهبردی مهمتر، تغییرات عمیق در فضای سیاسی آمریکا است. طی یک دهه گذشته، جنبشهای ترقیخواه بر مباحث داخلی حزب دموکرات تأثیر گذاشتهاند. برخی از برنامههای اصلی این جریانها آشکارا از جنبش تحریم، عدم سرمایهگذاری و تحریمهای اقتصادی علیه اسرائیل (BDS) حمایت میکنند، خواستار پایان کمکهای نظامی هستند و مشروعیت اسرائیل را به چالش میکشند.
این تغییر به معنای آن نیست که حمایت آمریکا یکشبه از بین خواهد رفت. پیوندهای نهادی عمیق، حمایت دوحزبیِ پایدار در میان مقامهای ارشد امنیت ملی و تعهد دیرینه به حفظ برتری کیفی نظامی اسرائیل همچنان عوامل تثبیتکننده مهمی هستند. علاوه بر این، واقعیتهای حکمرانی معمولاً از شدت مواضع رادیکالی که در رقابتهای مقدماتی مطرح میشوند، میکاهد. با این حال، جهت کلی تحولات روشن است. نتایج انتخابات مقدماتی، تغییرات جمعیتی در میان جوانان و ظهور چهرههای سیاسی جدید، آیندهای را محتمل میکند که در آن یک دولت یا کنگره آمریکا ممکن است ارسال تسلیحات را مشروط کند، اشتراکگذاری اطلاعات را محدود سازد یا در جریان عملیات نظامی خواستار توقف فوری آن شود.
منتقدان میگویند ادامه عملیاتهای شدید نظامی، توافقهای ابراهیم و روند گستردهتر ادغام منطقهای را برای همیشه نابود خواهد کرد. اما نویسنده معتقد است این استدلال دلیل واقعی شکلگیری توافقهای صلح تاریخی را نادیده میگیرد. پایتختهای عربی بر اساس احساسات یا علاقه به اسرائیل توافقهای ابراهیم را امضا نکردند؛ بلکه بر اساس منافع حسابشده، ترس مشترک از تجاوز ایران، دسترسی به بخشهای فناوری پیشرفته و احترام به قدرت نظامی اسرائیل چنین کردند.
جنگ شدید میتواند خشم واقعی افکار عمومی در جهان عرب ایجاد کند و دولتها را وادار سازد مراسم دیپلماتیک علنی را متوقف کنند، اما از نگاه نویسنده، باقی ماندن شبکههای نیابتی رادیکال در بلندمدت خطر بسیار بزرگتری برای همان دولتهای عربی ایجاد میکند. حکومتهای منطقهای جنبشهای مسلح غیردولتی رادیکال را تهدیدی مستقیم علیه ثبات داخلی خود میدانند. اگر نیروهای نیابتی مورد حمایت ایران باقی بمانند و ادعای پیروزی کنند، این پیام را منتقل میکند که اسرائیل نمیتواند یک تکیهگاه امنیتی قابل اعتماد باشد. در مقابل، اسرائیلی که این گروهها را بهطور قاطع خنثی کند، قدرت نظامی خود را به نمایش میگذارد و از این طریق، به باور نویسنده، مبنای اصلی همکاری منطقهای بلندمدت را تقویت کرده و راه را برای عادیسازی روابط با شرکای مهمی مانند عربستان سعودی هموار میکند.
یک استدلال قانعکننده برای پیروزی قاطع باید با مهمترین مخالفتها نیز مستقیماً روبهرو شود.
نخستین نگرانی، فشار سنگین بر انسجام داخلی و اقتصاد اسرائیل است. بسیج طولانیمدت فشار دردناکی بر شهروندان، نیروهای ذخیره و فعالیتهای اقتصادی وارد میکند. با این حال، سیاست جایگزین یعنی مدیریت دائمی درگیری، هیچگونه آسودگی واقعی اقتصادی یا اجتماعی ایجاد نمیکند و به معنای بیثباتی دائمی، بحرانهای امنیتی ناگهانی و فراخوانهای مکرر نیروهای ذخیره در هر چند سال خواهد بود. از دید نویسنده، تلاش متمرکز و محدود برای از میان بردن یک تهدید، ثبات بلندمدت بسیار بیشتری نسبت به زندگی در ناامنی دائمی ایجاد میکند.
دومین نگرانی این است که دشمنان بهمحض پایان درگیریهای اصلی دوباره سازماندهی شوند. در واقع، گروههای مسلح زمانی بازسازی میشوند که نیروهای نظامی کاملاً عقبنشینی کرده و کنترل عملیاتی را واگذار کنند. حفظ مناطق حائل امنیتی، پوشش دائمی اطلاعاتی و حفظ حق اقدام فوری در برابر هر نشانه تهدید، از نگاه نویسنده، مانع آن میشود که بقایای گروههای مسلح دوباره به نیروهای سازمانیافته در سطح گردان تبدیل شوند.
چالش سوم، انزوای بینالمللی و فشارهای حقوقی در دادگاههای بینالمللی است. اصطکاک دیپلماتیک و انتقادهای بینالمللی هزینههای واقعی دارند و نمیتوان آنها را نادیده گرفت. با این حال، نویسنده استدلال میکند که جایگاه بینالمللی در نهایت بر بقای فیزیکی و نمایش قدرت استوار است. از نظر او، فشار سیاسی موقت ناشی از یک عملیات نظامی قاطع، قابل مدیریتتر از زندگی دائمی در کنار زرادخانههای موشکی و یگانهای نخبهای است که توان حمله فرامرزی دارند.
در نهایت، مسئله تمرکز راهبردی و منابع مطرح است. اختصاص بخش بزرگی از توان ملی به جنگ متعارف، منابع کمتری برای دیپلماسی یا توسعه فناوری باقی میگذارد. با این حال، از دید نویسنده، ابزارهای پیشرفته و کانالهای دیپلماتیک زمانی بیفایدهاند که مرزهای فیزیکی کشور بتواند توسط نیروهای دشمن درهم شکسته شود. امنیت فیزیکی، پایهای است که همه توانمندیهای دیگر کشور بر آن استوارند.
این ابهامات، به باور نویسنده، استدلال برای اقدام قاطع را تضعیف نمیکنند، بلکه فوریت آن را افزایش میدهند. اسرائیل اکنون فرصتی روشن و محدود در اختیار دارد تا یک معیار عملیاتی مشخص برای موفقیت ایجاد کند: انحلال کامل تشکیلات سازمانیافته متخاصم در مرزهای اسرائیل، ایجاد مناطق امنیتی قابل اجرا و تثبیت حق مداخله فعال و دائمی.
ناکامی در تکمیل این مأموریت در زمانی که پنجره راهبردی کنونی همچنان باز است، میراثی خطرناک بر جای خواهد گذاشت. به معنای باقی گذاشتن ارتشهای توانمند و متخاصم در نزدیکی مرزها در زمانی خواهد بود که حمایت دیپلماتیک واشنگتن ممکن است بسیار دشوارتر و آزادی عمل نظامی بهشدت محدود شده باشد. از دید نویسنده، خرد راهبردی ایجاب میکند اسرائیل پیش از آنکه ساعت سیاسی در واشنگتن به پایان برسد، کار را در میدان نبرد تمام کند.
١) امین ایوب، پژوهشگر بنیاد خاورمیانه، تحلیلگر سیاست و نویسندهای مستقر در مراکش است.