کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

جمهوری اسلامی می‌رود، ما می‌مانیم و حتی می‌خندیم

10:22 - 28 شهریور 1405

عادل درخشانی

سال‌ها پیش اسلاونکا دراکولیچ، نویسنده اهل کرواسی، کتابی نوشت با عنوان «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم». چیزی که در این کتاب برای من جالب است فقط سقوط کمونیسم نیست؛ بیشتر از آن، مردمی هستند که سال‌ها زیر سایه نظامی زندگی کردند که تصور می‌کردند قرار است برای همیشه بماند. نظامی که در زندگی روزمره آنها حضور داشت، برایشان تصمیم می‌گرفت و ترس را به بخشی عادی از زندگی تبدیل کرده بود. اما بالاخره آن نظام رفت و مردم ماندند.

وقتی به سال‌های حکومت رژیم جمهوری اسلامی در کوردستان نگاه می‌کنم، نمی‌توانم از شباهت این تصویر به تجربه خودمان چشم‌پوشی کنم.

جمهوری اسلامی هم روزی خواهد رفت. ما می‌مانیم و شاید حتی به آن بخندیم.

منظورم از خندیدن، خندیدن به آن همه رنج و قربانی نیست. چطور می‌توان به اعدام، زندان، ترور و خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست داده‌اند خندید؟ منظور چیز دیگری است: خندیدن به حکومتی که زمانی آن‌قدر بزرگ و ترسناک به نظر می‌رسید که خیلی‌ها حتی تصور پایانش را هم نمی‌کردند، اما امروز پیکری تقریبا بی‌جان از آن باقی مانده که برای بقا تلاشی ناشیانه می‌کند.

داستان جمهوری اسلامی در کوردستان تقریبا از همان ابتدای عمر این حکومت شروع شد. هنوز مدت زیادی از انقلاب ۱۳۵۷ نگذشته بود که اختلاف میان حکومت جدید و جنبش سیاسی کوردستان به رهبری حزب دموکرات و شخص دکتر قاسملو به درگیری کشیده شد. حزب دموکرات کوردستان ایران خواهان به رسمیت شناخته شدن حقوق سیاسی و ملی کوردستان و خودمختاری کوردستان در چارچوب ایران بود. حکومت اما به جای اینکه این مسئله را سیاسی ببیند و با آن سیاسی برخورد کند، راه دیگری انتخاب کرد.

جنگ و سرکوب با رمز «اشداء علی الکفار» آغاز شد.

شاید رهبران جمهوری اسلامی در آن زمان تصور می‌کردند چند سال فشار نظامی کافی است تا این مسئله برای همیشه تمام شود. بسیاری کشته شدند، بسیاری زندانی شدند، عده زیادی مجبور شدند خانه و شهر و روستای خود را ترک کنند و بخشی از نیروهای سیاسی کوردستان به کوهستان رفتند.

اما این مسئله‌ای نبود که تمام شود.

حتی ترور رهبران حزب هم نتوانست آن را تمام کند. دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین ترور شد. چند سال بعد دکتر صادق شرفکندی و تعدادی از همراهانش در رستوران میکونوس برلین هدف ترور قرار گرفتند. تصور پشت چنین سیاستی چندان پیچیده نبود: رهبران را حذف کن، سازمان را تحت فشار قرار بده، هزینه فعالیت سیاسی را بالا ببر و منتظر بمان تا نسل بعد خسته شود و همه چیز را فراموش کند.

اما نسل بعد فراموش نکرد.

این شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی باشد که جمهوری اسلامی درباره کوردستان نفهمید. مسئله کوردستان فقط چند رهبر سیاسی یا چند هزار پیشمرگه نبود که با حذف آنها تمام شود. چیزی در عمق جامعه وجود داشت که حکومت نمی‌توانست با نیروی نظامی از بین ببرد.

نزدیک به نیم قرن گذشته است. بسیاری از کسانی که در سال ۱۳۵۸ جوان بودند امروز پیر شده‌اند یا دیگر در میان ما نیستند. بسیاری از پیشمرگه‌های آن دوران رفته‌اند. دکتر قاسملو نیست، دکتر شرفکندی نیست و بسیاری از کسانی که در آن سال‌ها جنگیدند، زندانی شدند یا تبعید شدند دیگر زنده نیستند.

اما مسئله‌ای که برای آن مبارزه می‌کردند هنوز وجود دارد.

هنوز آزادی کوردستان و حق تعیین سرنوشت امری مقدس برای کوردها است و هنوز مسئله زبان، هویت و نوع رابطه کوردستان با حکومت مرکزی مطرح است. نسل جدید حتی ممکن است با نسل گذشته درباره روش مبارزه یا عملکرد احزاب اختلاف داشته باشد، اما خود پرسش از بین نرفته است.

به نظرم این همان جایی است که می‌توان تجربه کوردستان را به ایده اصلی کتاب دراکولیچ نزدیک کرد.

برای شناخت یک حکومت فقط نباید سراغ رهبران و اتفاقات بزرگ رفت. حکومت را باید در زندگی آدم‌های معمولی هم دید.

جمهوری اسلامی در کوردستان فقط در پادگان و زندان حضور نداشته است. اثر آن را می‌توان در خانواده‌ها، مهاجرت‌ها، ترس‌ها و حتی در چیزهایی دید که مردم یاد گرفته‌اند درباره‌شان حرف نزنند.

کودکی که می‌فهمد بعضی حرف‌ها را نباید در مدرسه بزند؛ خانواده‌ای که درباره گذشته سیاسی یکی از اعضای خود با احتیاط صحبت می‌کند؛ مادری که سال‌ها منتظر فرزندش می‌ماند؛ جوانی که به دلیل فعالیت سیاسی کشورش را ترک می‌کند؛ و خانواده‌ای که بخشی از اعضایش در یک سوی مرز و بخشی در سوی دیگر زندگی می‌کنند.

اینها هم بخشی از تاریخ جمهوری اسلامی در کوردستان هستند.

حکومت‌های دیکتاتور فقط مردم را زندانی نمی‌کنند. اگر به اندازه کافی دوام بیاورند، کم‌کم وارد ذهن مردم هم می‌شوند.

انسان یاد می‌گیرد چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید. یاد می‌گیرد کجا سکوت کند. گاهی حتی قبل از اینکه رژیم چیزی بگوید، خودش خودش را سانسور می‌کند.

وقتی این وضعیت سال‌ها ادامه پیدا کند، ترس دیگر یک اتفاق نیست؛ تبدیل به عادت می‌شود.

اما چیزی که جمهوری اسلامی نتوانست کاملا از بین ببرد، زندگی بود.

مردم ازدواج کردند، بچه‌دار شدند، شعر گفتند، موسیقی ساختند، نوروز را جشن گرفتند، تحصن کردند، تظاهرات کردند و خون دادند.

مقاومت همیشه اسلحه به دست گرفتن نیست. گاهی حفظ کردن یک زبان است. گاهی تعریف کردن یک داستان برای فرزندت است. گاهی نوشتن است. گاهی نپذیرفتن روایتی است که حکومت می‌خواهد یا سردادن نوایی حماسی.

از این زاویه، تاریخ حزب دموکرات را هم نمی‌شود فقط با تعداد عملیات‌ها، پیشمرگه‌ها یا رهبرانش سنجید. مهم‌تر از همه این است که اندیشه‌ای که جمهوری اسلامی تصور می‌کرد می‌تواند آن را از بین ببرد، بعد از نزدیک به پنجاه سال هنوز بخشی از گفت‌وگوی سیاسی کوردستان است.

و اینجا «خندیدن» برای من معنا پیدا می‌کند.

هر حکومت دیکتاتوری علاوه بر اسلحه و زندان به یک چیز دیگر هم نیاز دارد: مردم باید از آن بترسند.

باید باور کنند حکومت خیلی بزرگ‌تر از آنهاست. باید باور کنند همه چیز را می‌داند و همه جا حضور دارد. از همه مهم‌تر، باید باور کنند که این حکومت همیشه خواهد ماند.

اما هیچ حکومتی همیشه نمی‌ماند.

شاید روزی برسد که نسل بعد به عکس‌ها و فیلم‌های جمهوری اسلامی نگاه کند و برایش عجیب باشد که این حکومت زمانی چنین ترسی ایجاد می‌کرد. همان‌طور که امروز وقتی تصاویر بعضی از حکومت‌های کمونیستی اروپای شرقی را می‌بینیم، گاهی باورمان نمی‌شود میلیون‌ها انسان روزگاری تصور می‌کردند این نظام‌ها هرگز فرو نخواهند ریخت.

اما یک مسئله را هم نباید فراموش کرد.

رفتن جمهوری اسلامی به معنی تمام شدن همه مشکلات ما نیست.

حکومت‌ها می‌توانند سقوط کنند، اما چیزهایی که در جامعه ساخته‌اند ممکن است مدت‌ها باقی بماند. ترس، بی‌اعتمادی، فساد ساختاری، نفرت، حذف دیگری و عادت به اینکه هرکس با ما نیست حتما علیه ماست، ممکن است حتی بعد از جمهوری اسلامی هم همراه ما بماند.

شاید آن روز یکی از سخت‌ترین مبارزه‌های ما تازه شروع شود: بیرون کردن فرهنگ جمهوری اسلامی از ذهن خودمان.

اگر روزی این حکومت رفت - که حتما می‌رود - مسئله فقط این نیست که چه نوع حکومتی خواهد آمد؛ مسئله این است که آیا ما توانسته‌ایم چیزی بهتر بسازیم یا فقط نام‌ها را عوض کرده‌ایم.

آیا می‌توانیم جامعه‌ای بسازیم که کوردستان برای داشتن حقوقش مجبور نباشد دوباره پنجاه سال مبارزه کند؟ آیا می‌توانیم اختلاف داشته باشیم بدون اینکه یکدیگر را دشمن بدانیم؟ آیا حتی خود ما، احزاب و نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، می‌توانیم تحمل نقد و تفاوت را یاد بگیریم؟

اگر نتوانیم، بخشی از جمهوری اسلامی را با خودمان به آینده برده‌ایم.

نزدیک به نیم قرن از اولین رویارویی جمهوری اسلامی با کوردستان گذشته است. حکومت هزینه بسیار زیادی برای خاموش کردن این صدا پرداخت کرده و مردم کوردستان هزینه بسیار بیشتری برای زنده نگه داشتن آن داده‌اند.

اما بعد از همه این سال‌ها یک واقعیت ساده باقی مانده است:

کوردستان هنوز زنده است، با حافظه‌ای لبریز از داستان‌ها و حماسه‌ها.

شاید همین برای فهم تمام این داستان کافی باشد.

حکومتی که زمانی فکر می‌کرد می‌تواند مسئله کوردستان را در چند ماه یا چند سال تمام کند، نزدیک به نیم قرن است که با همان مسئله روبه‌روست.

نمی‌دانم جمهوری اسلامی دقیقا چه زمانی خواهد رفت. هیچ‌کس نمی‌داند.

اما می‌دانم هیچ حکومتی ابدی نیست.

و شاید روزی ما هم مثل مردمی که دراکولیچ درباره‌شان نوشت، به پشت سر نگاه کنیم. بسیاری از ما شاید آن روز نباشیم. بسیاری از کسانی که این راه را آغاز کردند همین حالا هم در بین ما نیستند.

اما اگر نسل بعد بتواند بدون ترس حرف بزند، اگر بتواند آزادانه به زبان خودش بنویسد، اگر مجبور نباشد برای هویتش توضیح بدهد و خود، بنیادهای سرنوشت و حکمرانی‌اش را پی ریزد و اگر بتواند گذشته را بدون سانسور روایت کند، آن وقت می‌توان گفت «بر آن رنج، پایانی بود».

آن روز جمهوری اسلامی رفته است.

ما مانده‌ایم.

و شاید، بعد از تمام آنچه بر ما گذشته، حتی بتوانیم به آن بخندیم.