
البرز روئینتن
کمتر انسان متمدنی را میتوان یافت که بدون دلیل و تأمل از جنگ حمایت کند؛ بهویژه اگر آن انسان کورد باشد. ملت کورد در طول تاریخ، بیش از بسیاری از ملتها، هزینههای سنگین جنگ، سرکوب و بیثباتی را پرداخته است و به همین دلیل، طبیعی است که آرزوی صلح و امنیت داشته باشد. با این حال، برای پاسخ به این پرسش که آیا باید با جنگ کنونی موافق بود یا مخالف، نمیتوان تنها از منظر احساسات و پیامدهای انسانی جنگ به موضوع نگریست. این مسئله نیازمند بررسی همزمانِ سیاستها و عملکرد جمهوری اسلامی، هم در عرصه داخلی و هم در سطح منطقهای و بینالمللی است؛ بهویژه سیاستهای این حکومت در قبال مبارزات آزادیخواهانه ملتهای ساکن جغرافیای سیاسی ایران، از جمله ملت کورد، و نقشی که این سیاستها در شکلگیری بحرانهای کنونی داشتهاند.
پاسخ به این پرسش، بدون شناخت ماهیت و عملکرد جمهوری اسلامی، ممکن نیست. اگر ریشههای بحران را نادیده بگیریم، تحلیل ما نیز ناقص خواهد بود.
نخست باید تأکید کرد که جنگ کنونی را نمیتوان صرفاً به یک جنگ میان دو کشور تقلیل داد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، بیش از هر چیز، نتیجه انباشت سیاستها و تنشهایی است که جمهوری اسلامی طی سالها دنبال کرده است؛ سیاستهایی که بر توسعه برنامههای مناقشهبرانگیز، تشدید تنش با جامعه جهانی، حمایت از گروههای مسلح در منطقه و گسترش بیثباتی استوار بوده است. این حکومت بارها به جای تلاش برای کاهش تنش، راه تقابل را برگزیده و هزینهها و پیامدهای سنگین این رویکرد را بر مردم ایران تحمیل کرده است.
در این چارچوب، جمهوری اسلامی خود عامل اصلی شکلگیری شرایطی است که امروز به درگیریهای نظامی انجامیده است. حکومتی که بارها تعهدات و الزامات بینالمللی خود را نقض کرده، سیاست خارجی خود را بر تنش بنا نهاده و ملاحظات بقای نظام را بر رفاه و امنیت مردم ترجیح داده است، سهم بزرگی در ایجاد این وضعیت دارد. بنابراین، این پرسش مطرح میشود که چرا باید بدون توجه به نقش جمهوری اسلامی، تنها پیامدهای جنگ را محکوم کرد و از مسئولیت طرفها و عوامل مؤثر در شکلگیری این بحران سخنی نگفت؟
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که حتی در غیاب یک جنگ خارجی نیز، جمهوری اسلامی سالهاست درگیر رویارویی با بخش بزرگی از جامعه ایران است. برخوردهای امنیتی با اعتراضات، بازداشت گسترده فعالان سیاسی و مدنی، صدور احکام سنگین، شکنجه و اعدام، بخشی از واقعیتی است که شهروندان ایرانی با آن روبهرو بودهاند. خشونت داخلی جمهوری اسلامی، خود نوعی جنگ مستمر علیه شهروندان و مطالبات آزادیخواهانه آنان است.
در چنین شرایطی، تمرکز صرف بر مخالفت با جنگ خارجی، بدون اشاره به خشونت سازمانیافته داخلی، تصویری ناقص از واقعیت ارائه میدهد. حکومتی که بهطور مداوم از ابزار خشونت برای حفظ قدرت استفاده میکند، خود زمینهساز بحرانهای داخلی و خارجی است و تا زمانی که این سیاستها ادامه داشته باشد، خطر جنگ و ناامنی نیز پابرجا خواهد ماند. بنابراین، مخالفت با جنگ، اگر بدون بررسی منشأ و زمینههای شکلگیری آن باشد، نمیتواند بهتنهایی تصویری کامل از واقعیت ارائه دهد.
به همین دلیل، همانند هر انسان متمدنی، با جنگی که جان و زندگی مردم را هدف قرار میدهد مخالفیم. اما نمیتوان صرفاً با اقدام نظامی علیه حکومتی مخالفت کرد، بیآنکه همزمان نقش و عملکرد همان حکومت را در جنگافروزی، تشدید تنش و تهدید امنیت منطقه بررسی کرد؛ حکومتی که خود در همین لحظه با موشک و پهپاد به کشورهای دیگر حمله میکند و امنیت منطقه را به خطر میاندازد. در اینجا باید میان مخالفت با جنگ بهعنوان پدیدهای ویرانگر و مسئول دانستن حکومتی که در شکلگیری و تشدید درگیریها نقش داشته است، تفاوت قائل شد. مسئله صرفاً موافق یا مخالف بودن جنگ نیست؛ مسئله اصلی، مخالفت با سیاستها و عملکرد جمهوری اسلامی است؛ حکومتی که در شکلگیری و تداوم بخش مهمی از ویرانیها، جنگها، سرکوبها، ترورها و بحرانهای چند دهه اخیر در ایران و منطقه نقش داشته است. بنابراین، مخالفت با جمهوری اسلامی به معنای حمایت از جنگ نیست، بلکه به معنای مخالفت با سیاستهایی است که کشور را به سوی خشونت، انزوا و ناامنی سوق دادهاند.
و این واقعیت را نباید فراموش کرد که پایان پایدار چرخه جنگ و ناامنی در ایران و منطقه، در گرو پایان یافتن حاکمیتی است که بخش مهمی از این چرخه را بازتولید کرده است؛ چون تا وقتی که جمهوری اسلامی باشد، چه جنگ خارجی در جریان باشد و چه نباشد، این حکومت همچنان در تقابل با مردم و مطالبات آزادیخواهانه آنان قرار خواهد داشت و در عمل با مردم در جنگ خواهد بود.