
شاهو حسینی
وقتی تاریخ را از لایه سطحی حوادث و تقویمها جدا میکنیم و به بستر اندیشه و چرخشهای گفتمانی آن پی میبریم، تازه ارزش و عظمت لحظات سرنوشتسازی مثل ۲۵ مرداد (٢٥ گەلاوێژ) آشکار میشود؛ لحظهای که انسان کورد از یک «وضعیت محض» به یک «اراده خردورزانه و تاریخی» جهش کرد. متأسفانە تاریخنگاری سنتی و تقلیلگرایانه در میان کوردها همواره تمایل دارد رویدادهای بزرگ سیاسی را در زنجیرهای از حوادث، رویدادها و واکنشها به خلاء قدرت، یا تأثیرات ژئوپلیتیک منطقهای خلاصه کند. در این نوع نگاه، تأسیس حزب دموکرات کوردستان ایران در تابستان ۱۳۲۴ (اوت ۱۹۴۵) صرفا محصول شرایط پس از جنگ جهانی دوم و عقبنشینی یا حضور قدرتهای متفقین در شمال غربی ایران معرفی میشود. اما چنین خوانش سطحی و مادیگرایانهای، ماهیت عمیق، زیرساخت فکری و تکانه هستیشناختی این رویداد را به کلی نادیده میگیرد. برای درک واقعی آنچه در ۲۵ مرداد رخ داد، باید از پوستهشکلی وقایعنگاری عبور کرد و به لایههای پدیدارشناسانه و ساختار سوژهشدگی در تاریخ معاصر کوردستان نقب زد. انسان کورد تا پیش از این چرخش تاریخی، در گفتمان سیاسی حاکم، در یک «وضعیت محض» یا زیست غیرارادی نگاه داشته شده بود. این وضعیت محض، مشخصه جامعهای است که اگرچه حضور عینی، جغرافیایی، فرهنگی و زبانی دارد، اما فاقد ابزار نهادینهشده برای تبدیل این حضور به یک خواست عقلانی و حقوقی است.
در سنت فلسفه سیاسی تفاوت بنیادی میان «بودن در خود» و «بودن برای خود» دقیقا در همین خودآگاهی نهادینهشده نهفته است. شورشها و جنبشهای پیشین در تاریخ کوردستان، با تمام شهامت و خلوص اخلاقی کارگزارانشان، غالبا خصلت واکنشهای غریزی، عشیرهای، یا منطقهای در برابر سرکوب مرکز را داشتند. آنها هنوز نتوانسته بودند رنج زیسته را به یک نظریه سیاسی و رهاییبخش ترجمه کنند. تأسیس حزب دموکرات کوردستان ایران در ادامه ظهور خودآگاهی در چارچوب کومەلەی ژ.ک، لحظه گسست معرفتشناختی از این روند بود. در این نقطه، اراده جمعی ملت کورد از فرم پراکنده، منفرد و غریزی خارج شد و به فرم ساختارمند، مدرن و گفتمانی ارتقا یافت. حزب در اینجا نه فقط یک تشکیلات سیاسی برای کسب یا توزیع قدرت، بلکه به عنوان واسطه عقلانی ظاهر شد که توانست هویت کوردی را از یک امتداد طبیعی و سنتمحور، به یک پروژه خردورزانه ملت-سازی و تجددخواهی تبدیل کند. این همان جهش سوژه است؛ لحظهای که یک جامعه از زیر بار «موضوع تصمیم دیگری بودن» گذار میکند و خود را به عنوان «فاعل تاریخساز» بازتعریف مینماید.
یکی از کلیدیترین ابعاد این گسست تاریخی را میتوان با نگاه پدیدارشناسی سیاسی و نقد مفهوم «تعلیق» و «استثنا» تحلیل کرد. در نظریه سیاسی مدرن، حاکمیت مطلق همواره خود را در توانایی اعلام وضعیت استثنا بازتولید میکند. ساختار دولت-ملت مرکزگرا در ایران اوایل قرن بیستم، کوردستان را همواره در سه تعلیق دائمی نگه داشته بود:
تعلیق حقوقی: نادیده گرفتن هویت زبانی و فرهنگی و محرومسازی از حقوق اساسی شهروندی.
تعلیق تاریخی: تقلیل تاریخ و زمان محلی به یک انحراف یا توسعهنیافتگی نسبت به زمان مرکز.
تعلیق سیاسی: نفی حق تصمیمگیری، حق تعیین سرنوشت و اداره امور خویشتن.
در چنین فضایی، حاکمیت مرکزی برای انسان کورد صرفا به صورت «انحصار خشونت، سرکوب و انضباط عریان نظامی» پدیدار میشد. انسان کورد در این چارچوب، در یک بیزمانی و بیمکانی حقوقی معلق شده بود. تأسیس حزب دموکرات، دقیقا نفی این تعلیق بود. حزب با ارائه یک پلتفرم مدرن، نهادینهسازی اموری چون آموزش به زبان مادری، ایجاد حوزه عمومی، مشارکت اقشار مختلف جامعه از روشنفکران و تجار تا زنان و دهقانان، و در نهایت پایهریزی تجربه تاریخی «جمهوری کوردستان»، پدیدار حاکمیت را واسازی کرد. حزب دموکرات نشان داد که حاکمیت، دستاوردی آسمانی، انحصاری و نژادی متعلق به مرکز نیست؛ بلکه امر ملموس، مدنی و عقلانی است که میتواند بر پایهای از کرامت انسانی، خواست عمومی و عقلانیت بومی بازتولید شود. این اقدام، خط بطلانی کشید بر این توهم که کوردها همواره باید در تعلیق سیاسی بمانند تا مرکز برایشان تصمیم بگیرد.
از منظر هستیشناسی، بزرگترین خطری که یک ملت سرکوبشده را تهدید میکند، صرفا سرکوب فیزیکی یا اقتصادی نیست، بلکه انکار هستیشناختی است؛ یعنی شرایطی که در آن، گفتمان مسلط به گونهای عمل میکند که گویی «دیگری» اصلا وجود ندارد، یا وجودش یک امر زائد، تهدیدآمیز و فاقد ارزش تاریخی است. در چنین بستری، «مقاومت» معنایی بسیار عمیقتر از یک مبارزه حزبی یا ایدئولوژیک پیدا میکند. مقاومت تبدیل به تنها راه «اصالت هستی» میشود.
بنابراین تأسیس حزب دموکرات در ۲۵ مرداد ۱۳۲۴، سازماندهی این مقاومت هستیشناختی بود. حزب با طرح فرمولهای سیاسی متکثر (مانند دموکراسی برای ایران و خودمختاری/فدرالیسم برای کوردستان)، نه تنها حق بودگی ملت کورد را به اثبات رساند، بلکه دیالکتیک نوینی را در فضای سیاسی ایران وارد کرد: دیالکتیک بودن در عین انکار، مقاومتی که با این تأسیس جان گرفت، نشان داد که «کورد بودن» یک جرم یا یک ناآگاهی تاریخی نیست، بلکه یک «حق هستیشناختی خردورزانه» است. حزب دموکرات، رنج تاریخی، سرکوب انباشتهشده و محرومیت یک ملت را گرفت و آن را به یک اراده ایجابی، اثباتی و ساختارساز تبدیل کرد.
بنابراین، بازخوانی سالروز تأسیس حزب دموکرات کوردستان ایران، نباید به یک تجلیل مناسکی تاریخی تقلیل یابد. این سالروز، یادآور لحظهای است که عقلانیت سیاسی در کوردستان متولد شد و زمان تاریخی این جامعه از «سکون و تعلیق» به «حرکت و کنش» تغییر ریل داد.
در این نوشتار، تلاش بر این است تا با فرارفتن از وقایعنگاریهای روزمره، سه محور اصلی این چرخش تاریخی شکافته شود:
١. نخست، بررسی چگونگی تبدیل سوژه منفعل به سوژه خودآگاه و خردورز در بستر تأسیس حزب.
٢. تحلیل پدیدارشناسانه مفهوم حاکمیت و نحوه گسست حزب دموکرات از الگوی استبداد مرکزگرا و نفی وضعیت تعلیق.
٣. سوم، تبیین هستیشناسی مقاومت به عنوان ابزار بازآفرینی کرامت، هویت و حق تعیین سرنوشت یک ملت در مواجهه با خطرات انکار و محو تاریخی.
این بازخوانی فلسفی نشان خواهد داد که چرا ۲۵ مرداد ۱۳۲۴، نه صرفا آغاز یک تشکیلات، بلکه تولد منشور عقلانیت سیاسی مدرن در کوردستان است.
- از «انکار وجودی» تا «خودآگاهی خردورز»: گسست معرفتشناختی در تکوین سوژگی
تکوین تاریخی ملتها و گروههای انسانی، پیش از آنکه پدیدهای واجد ابعاد جغرافیایی، نظامی یا ساختارهای حقوقی باشد، رخدادی معرفتشناختی است. بر اساس خوانشهای پدیدارشناسانه و نظریات سوژهگی در فلسفه سیاسی، انسان محصور در وضعیت پیشا-تأسیس، درون یک انکار وجودی عمیق به سر میبرد. این انکار حاصل نوعی بیگانهشدگی ساختاری و تحمیل روایتی است که در آن، دستگاه سلطه و استبداد مرکزگرا، متنی را نگاشته و دیگری به حاشیهراندەشدە را تنها به عنوان خرد خاموش یا ابژه بازیهای قدرتمندان بازنمایی میکند. در این وضعیت پیشا-تأسیس، سوژه نه توان تعریف خویشتن را دارد و نه افقی برای پرتابکردن خود به سوی آینده میبیند. او در تاریخی که توسط دیگری نوشته میشود زیست میکند، اما خود تاریخساز نیست. جهان زیسته او توسط مفاهیمی مسموم چون تقدیر محتوم، عدم کفایت سیاسی و لزوم ادغام در مرکز هویتیابی میشود.
تأسیس حزب دموکرات در این نقطه از تاریخ، صرفا یک پاسخ سازمانی یا تاکتیکی به انباشت مطالبات روزمره نبود. این تأسیس، در ذات خود یک گسست معرفتشناختی بود. حزب در مقام ماتریس ساختیابی آگاهی وارد میدان شد تا زبان، منطق و مفاهیم قبلی بازی سیاسی را محو کند. این گسست معرفتشناختی در چند سطح بنیادی اتفاق افتاد:
١. انتقال از بیشکلی به صورتبندی سیاسی: جامعهای که تا پیش از آن در قالب خشمهای پراکنده، شورشهای موضعی و واکنشی، یا سرخوردگیهای فردی ابراز وجود میکرد، ناگهان خرد خویش را در قالب یک فرم منسجم و عقلانی بازیافت. حزب به عنوان نهاد، امکان تبدیل انرژی اولیه و خام به اراده عمومی سنجیده را فراهم کرد.
٢. ارتقای رتبه وجودی: سوژه کورد از یک شیء در تاریخ به پدیدآورنده تاریخ تغییر موقعیت داد. او دریافت که سرنوشت سیاسیاش حاصل اراده ازپیشتعیینشده استعمار یا استبداد مرکز نیست، بلکه ساختاری است که میتوان آن را به واسطه سنجشگری، خودآگاهی و اقدام جمعی واسازی و از نو بنا کرد.
٣. بازتعریف خردورزی در عرصه عمومی: خردورزی در این معنا، تقلیل دادن خواستهها به سازشپذیری منفعلانه نبود؛ بلکه دستیابی به معرفتی بود که توانایی سنجش موقعیت فرودستی و تدوین پروژه برای خروج از آن را داشت. آگاهی خردورز به سوژه امکان داد تا تفاوت میان وضعیت طبیعی و وضعیت تحمیلشده توسط سلطه را تمایز نهد.
به این ترتیب، تحول از سوژهمنفعل به سوژه خودآگاه، ستون فقرات چرخش تاریخی بود. حزبی که متولد شد، تنها یک تشکیلات حزبی نبود، بلکه محلی برای بازافروزی عقلانیت جمعی و تبدیل امکانهای بالقوه یک ملت به بالفعلترین صورتهای مبارزه و ساختاریافتگی بود١.
- حاکمیت، واسازی تعلیق و گسست از الگوی مرکزگرا
برای درک ماهیت سیاسی حاکمیت در الگوی استبداد مرکزگرا، باید مفهوم وضعیت تعلیق را در پدیدارشناسی قدرت بررسی کرد. مرکز سلطهجو همواره از طریق یک ساختار دوگانه عمل میکند: او دیگری را در جغرافیا و حقوق مستهلک میکند، اما همزمان آن را در یک استثنای دائمی به تعلیق میبرد. در این وضعیت تعلیق، قانون وجود دارد اما ابزاری است برای سرکوب دیگری؛ حقوق شهروندی مطرح میشود، اما حق اصلی که همانا حق داشتن حق است، دریغ میگردد. دیگری همواره در حالت بیثباتی، عدم امنیت پایدار، و نفی هویت به سر میبرد. حاکمیت مرکزگرا از طریق پنهان ساختن این تعلیق و طبیعی جلوه دادن آن، ادعا میکند که تنها منبع مشروع نظم، امنیت و عقلانیت است. حزب دموکرات با ورود به عرصه سیاسی، دست به یک واسازی پدیدارشناسانه زد؛ واسازی منطقی که قدرت مرکز را جاودانه و تغییرناپذیر جلوه میداد. پدیدارشناسی حاکمیت در این جنبش نشان داد که حاکمیت مشروع، ناشی از قهر متمرکز، روایتهای قومگرایانه حاکم یا مشروعیتهای آسمانی و تاریخی خودخوانده نیست؛ بلکه تجلی اراده و آگاهی زیسته خود مردم در سرزمین خویش است. این گسست در دو ساحت کلیدی محقق شد:
۱. شکستن اسطوره مرکز به عنوان تنها ضامن نظم
استبداد مرکزگرا همواره کثرتگرایی و حق تعیین سرنوشت دیگری را به عنوان هرجومرج، تجزیه و نابودی نظم تمثیل میکرد. جنبش دموکراتیک با ارائهی الگوی مدنی، عقلانی و مبتنی بر مشارکت عمومی، افشا میکند که خود مرکزگرایی سرچشمه اصلی آنومی، خشونت ساختاری و بینظمی است. حاکمیت برخاسته از بطن جامعه نشان داد که نظم واقعی تنها زمانی شکل میگیرد که برابری وجود داشته باشد.
۲. پایان دادن به وضعیت تعلیق و اعاده امر سیاسی
با تأسیس اراده مستقل، سوژه کورد توانست خود را از موجود معلق در بیحقوقی به واضع قانون و حق تبدیل کند. حزب، حاکمیت را از عرصه انحصاری فرمانروایان مرکز خارج کرد و آن را به صورت روندی افقی، تکثرگرا و پاسخگو مجددا صورتبندی نمود. این چرخش ساختاری، امر سیاسی را احیا کرد. سیاست دیگر نه تمکین در برابر تصمیمات پایتخت استبدادی، بلکه توانایی جامعه در تصمیمگیری برای زیست جمعی، نحوه توزیع قدرت، و ساختن ساختارهای دموکراتیک خود بود٢.
- هستیشناسی مقاومت: بازآفرینی کرامت، هویت و حق تعیین سرنوشت
هنگامی که یک سیستم سلطهگر سیاستی مبتنی بر انکار، محو تاریخی و ساختارزدایی هویتی را پیش میگیرد، ابزار سرکوب او تنها به تفنگ و زندان محدود نمیشود؛ بلکه او دست به عدمسازی هستیشناختی میزند. در این استراتژی، هدف نهایی آن است که ملت تحت سلطه، زبان، حافظه جمعی، کرامت انسانی و حتی تصور داشتن یک آینده را از دست بدهد و به وجودی خنثی و مستحیلشده تبدیل شود. در چنین افق تاریک و سهمگینی، مقاومت معنایی بسیار فراتر از یک تاکتیک نظامی یا واکنش موقت سیاسی پیدا میکند. مقاومت تبدیل به یک شیوه بودن در جهان و یک ضرورت وجودی میشود. مؤلفههای سهگانه هستیشناسی مقاومت عبارتاند از:
۱. بازآفرینی کرامت
استبداد با تحقیر دائم و سلب اراده، در پی شکستن سوژه است. مقاومت، ردیهای قاطع بر این تحقیر است. انسان مقاوم، با ایستادگی خود اعلام میکند که ارزش و کرامت او تملکناپذیر است. مقاومت، اعاده عزت انسانی و جمعی است؛ فرایندی که در آن جامعه یاد میگیرد زیر بار روایتهای تحقیرآمیز سلطه نرود و قامت خود را در برابر سرکوب استوار دارد.
۲. هویت به عنوان یک پروژه پویا
در هستیشناسی مقاومت، هویت نه یک اثر موزهای یا میراثی استاتیک و دستنخورده از گذشته، بلکه پروژهای پویا در حال شدن است. هویت در بستر مبارزه، آگاهی و نقد مدام بازآفرینی میشود. این هویت نوین، نه بر اساس کینهتوزی، بلکه بر اساس آگاهی ملی، آزادیخواهی و پیوند میان نسلها شکل میگیرد و در برابر انهدام تاریخی مقاومت میکند.
۳. حق تعیین سرنوشت؛ تجلی عینی آزادی
حق تعیین سرنوشت، غایت هستیشناختی این مسیر است. اگر سوژه، خودآگاه شده و حاکمیت را از وضعیت تعلیق خارج کرده باشد، تبلور نهایی این آگاهی در اصالت تصمیمگیری برای آینده رخ مینماید. حق تعیین سرنوشت، اعلام این حقیقت است که هیچ قدرتی خارج از اراده مستمر یک ملت، مشروعیت تعیین مسیر زیست، فرهنگ، اقتصاد و سیاست او را ندارد٣.
- فرجام سخن
با فرارفتن از وقایعنگاریهای سطحی، تقلیلگرایانه و رویدادمحور، افق فلسفی این نوشتار بهروشنی نشان میدهد که حرکت تاریخی صورتگرفته با تأسیس حزب دموکرات در ۲۵ مرداد ۱۳۲۴، هرگز یک منازعه محدود سیاسی برای سهمخواهی از قدرت، یا واکنشی مقطعی به خلأ قدرت منطقهای نبوده است. این رویداد، در جوهر و شالوده فکری خود، رستاخیز پدیدارشناسانه سوژه کورد و نقطه آغاز عقلانیت سیاسی مدرن در پهنه تاریخ معاصر کوردستان است.
سیر تطور و منطق درونپیوست این چرخش تاریخی را میتوان در سه مفصل رهاییبخش جمعبندی کرد:
اول؛ گذار از انفعال به سوژگی خردورزانه: حزب دموکرات توانست جامعه را از وضعیت محض، یعنی زیستن در تاریخ نگاشتهشده توسط دیگری خارج کند و به سطح خودآگاهی برای خود ارتقا دهد. در این نقطه، رنج انباشتهشده و خشمهای پراکنده به یک پروژه عقلانی، ساختارمند و ملتساز تبدیل شد.
دوم؛ واسازی حاکمیت مرکزگرا و نفی تعلیق: با ارائه یک الگوی مدنی، متکثر و نهادینهشده، ساختار استبدادی مرکز که حاشیه را در یک وضعیت تعلیق دائمی (حقوقی، تاریخی و سیاسی) نگه داشته بود، فرو ریخت. حاکمیت از یک امر آسمانی، سرکوبگر و انحصاری، به یک امر ملموس، پاسخگو و برخاسته از اراده عمومی بازتعریف شد.
سوم؛ تثبیت هستیشناسی مقاومت: در مواجهه با استراتژی انکار و محو وجودی، مقاومت از یک تاکتیک نظامی یا ابزار مبارزاتی صرف، به شیوه زیستن و تنها راه اعاده کرامت انسانی، بازآفرینی هویت پویا و تحقق حق تعیین سرنوشت ارتقا یافت.
تداوم این گسست تاریخی در زمان حال و افقهای آینده، بیش از هر چیز نیازمند پاسداری از همین خرد انتقادی و سوژگی فعال است. پیام بنیادین ۲۵ مرداد برای امروز این است که مواجهه با پروژههای نوساختهی انکار و سلطه، تنها از طریق تکیه بر خودآگاهی ساختاریافته و عقلانیت بومی امکانپذیر است. تا زمانی که این آگاهی بنیادین به حق، نفی تعلیق و مقاومت به عنوان اساس کرامت انسانی در شریانهای اندیشه و کنش جمعی جاری باشد، هیچ دستگاه سرکوب یا گفتمان سلطهگری قادر نخواهد بود این حقیقت تاریخی را به حاشیهی بیصدای تاریخ بازگرداند. مقاومت در این افق فلسفی، نه صرفا پایداری در برابر سرکوب، بلکه والاترین فرم تحقق آزادی، تثبیت نهایی حق انسان بر سرنوشت خویش و منشور جاودانه عقلانیت سیاسی در کوردستان است.
1) G. W. F. Hegel: *Phänomenologie des Geistes*, Akademie-Verlag, Berlin، 2006.
2) Giorgio Agamben: *Ausnahmezustand، Homo sacer II.1*، Aus dem Italienischen von Ulrich Müller-Schöll، Suhrkamp Verlag، 2004.
3) Martin Heidegger: *«Sein und Zeit»: Ein einführender Kommentar*، UTB، Stuttgart، 2014.