کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

روانشناسی ترور: ترور مظهر عجز در برابر اقتدار فکری (به مناسبت سالروز ترور فیزیکی رهبر کاریزماتیک ملت کورد، دکتر عبدالرحمان قاسملو)

13:32 - 11 مرداد 1405

آسو ساعدی

شلیک به اندیشه

اسلحه‌ها شلیک نمی‌کنند مگر آنکه پیش از آن، مغزها قفل شده باشند. در سیزدهم ژوئیه ۱۹۸۹، در طبقه سومِ یک آپارتمان مسکونی در محله دوبلینگِ وین، پشت میزی که قرار بود میز گفت‌وگو باشد، نه صحنه‌ی جنایت، صدای گلوله‌ها طنین‌انداز نشد؛ بلکه آنچه فروریخت، منطق سیستم ترور در برابر اقتدار فکری یک رهبر بود. آن‌ها به بهانه‌ی مذاکره، با پوششی از دیپلماسی آمده بودند، در حالی که تصمیم به حذف را در کیف‌های خود حمل می‌کردند.

ترور، برخلاف ظاهر خونین، عضلانی و زمختش، پیش از آنکه یک اقدام نظامی یا امنیتی باشد، «فریادی روان‌شناختی از سر عجز» است. جریانی که ماشه را می‌چکاند، در واقع حکم ورشکستگی فکری و اخلاقی خود را امضا می‌کند. آن‌ها در وین، نه به یک شخص، بلکه به «امکان گفت‌وگو» شلیک کردند، چرا که در معادله‌ی روانی، حریفی به نام «دکتر عبدالرحمان قاسملو» سنگین‌تر از آن بود که با واژه مهار شود؛ پس باروت، آخرین پناهگاه عاجزانی شد که در برابر شکوه اندیشه، کم آوردند.

تاریخ ترورهای سیاسی همواره روایتی یک‌طرفه از سوی فاتحان موقت نظامی بوده است؛ روایتی که در آن، حذف فیزیکی به معنای پیروزی تعبیر می‌شود. اما ورق زدن این صفحات با عینک روان‌شناسی سیاسی، حقیقتی وارونه را آشکار می‌سازد: ضارب، در لحظه‌ی چکاندن ماشه، در ضعیف‌ترین و مضطرب‌ترین وضعیت روحی ـ روانی خود قرار دارد. او شلیک می‌کند، چون توانایی تحمل «دیگریِ قدرتمند» را ندارد. در این چارچوب، سالروز ترور دکتر قاسملو دیگر تنها یک یادبود تقویمی برای سوگواری نیست، بلکه به آزمایشگاهی زنده برای کالبدشکافی روانیِ ساختارهایی بدل می‌شود که بر اثر انسداد فکری، به جنونِ خشونت‌بار پناه می‌برند.

کالبدشکافی روانی ترور: عجز در نقاب قدرت

در روان‌شناسی فردی، خشونت عریان و ناگهانی معمولاً زمانی رخ می‌دهد که فرد در برابر استدلال، منطق یا حضور کاریزماتیک طرف مقابل دچار خفگی ذهنی می‌شود. همین مکانیسم دفاعی، در سطحی کلان‌تر، در روان‌شناسی سیاسی و ساختارهای تمامیت‌خواه بازتولید می‌شود. وقتی یک جریان حاکم با رهبری مواجه می‌شود که واجد «اقتدار فکری»، مشروعیت مردمی و دیسیپلین مدرن است، دچار نوعی «عقدهٔ حقارت ایدئولوژیک» می‌شود.

این حقارت را می‌توان معادل سیاسی همان چیزی دانست که در ادبیات روانکاوی از آن با عنوان «آسیب خودشیفتگی مهلک» یاد می‌شود؛ لحظه‌ای که خودانگاره‌ی متورم یک نظام در برابر واقعیتی بیرونی به چالش کشیده می‌شود و نظام، به‌جای بازبینی خود، به نابودی منبع آن چالش روی می‌آورد.

اقتدار فکری، سلاحی است که زره ندارد و نمی‌توان آن را با پدافند هوایی یا لشکرهای زرهی متوقف کرد. این اقتدار از جنس نفوذ کلام، توانایی صورت‌بندی مطالبات ملت خود و قدرت متقاعدسازی است. ساختار سرکوبگر که تمام هویت خود را بر پایه‌ی انحصار حقیقت و اعمال زور بنا کرده، در مواجهه با این اقتدار فکری احساس ناامنی مفرط می‌کند. از منظر روان‌شناختی، سیستم ترورکننده دچار «توهم کنترل» است؛ او گمان می‌کند با از میان برداشتن منبع تولید این اقتدار، منبع هراس خود را نابود می‌سازد.

اما حقیقت روان‌شناختی ترور این است: اسلحه، پناهگاه فرد کم‌سواد و عاجزی است که چاره‌ای جز حذف صورت‌مسئله ندارد. ترور، اعترافی صریح، نمادین و خونینِ ترورکننده به ناتوانی از رقابت در میدان استدلال و پشت میز مذاکره است؛ اعترافی که برخلاف تصور آمران آن، در تاریخ ثبت و تکرار می‌شود؛ نه یک‌بار، بلکه هر بار که سیستم دوباره در برابر اندیشه‌ای برتر به بن‌بست می‌رسد.

دکتر قاسملو؛ نماد اقتدار فکری و هراس حریف

چرا دکتر عبدالرحمان قاسملو هدفی حیاتی برای اتاق‌های فکر ترور بود؟ پاسخ را نباید تنها در موقعیت سیاسی او به‌عنوان دبیرکل یک حزب جست‌وجو کرد، بلکه باید آن را در ساختار روانی، شخصیتی و آکادمیک او یافت. قاسملو استثنایی در جغرافیای مبارزات خاورمیانه بود؛ مردی مسلط بر چندین زبان زنده‌ی دنیا، دارای دکترای اقتصاد از پراگ، استاد دانشگاه در پاریس و دیپلماتی که ادبیات بین‌الملل و قواعد بازی دموکراتیک را بهتر از حاکمان تهران می‌شناخت.

او در سالنی که آکادمی و سیاست را کنار هم قرار می‌داد، همان‌قدر روان سخن می‌گفت که در دل کوهستان‌های کوردستان با پیشمرگ‌هایش می‌نشست. ترکیب کم‌نظیرِ روشنفکری جهان‌وطن و رهبری چریکی، او را به شخصیتی تبدیل کرده بود که در هیچ‌یک از قالب‌های ازپیش‌ساخته‌ی حریف نمی‌گنجید.

حریف از «قاسملوی زنده و سخنور» وحشت داشت، زیرا او تصویر کلیشه‌ای و دست‌ساز حاکمیت از یک مبارز کوهستان را بازتعریف کرده بود. او مبارزه را از سطح یک برخورد کور نظامی به گفتمانی حقوقی، متمدنانه و بین‌المللی ارتقا داد. از دیدگاه روان‌شناسی سیاسی، بزرگ‌ترین تهدید قاسملو برای جمهوری اسلامی، توانایی او در اقناع و متقاعدسازی بود. او می‌توانست مسئله‌ی کوردستان و دموکراسی‌خواهی در ایران را با زبانی آکادمیک و متین به گوش جهان برساند. حریفی که خود فاقد مشروعیت کاریزماتیک و توانایی گفت‌وگوی برابر بود، در حضور او احساس حقارت فکری می‌کرد. کشاندن او به پای میز مذاکره در وین و سپس گشودن آتش به‌سوی او، محصول همین هراس روانی عمیق بود؛ هراس از مردی که حتی در بن‌بست‌های سیاسی، با لبخند و منطق دیپلماتیکِ خود، توازن قوا را به سود اندیشه تغییر می‌داد.

از وین تا میکونوس: تکرار یک الگو

آنچه فاجعه‌ی وین را از یک حادثه‌ی منفرد به یک سیاست تبدیل می‌کند، تکرار همان الگو تنها سه سال بعد است. در سپتامبر ۱۹۹۲، در رستوران میکونوس در برلین، جانشین دکتر قاسملو، دکتر صادق شرفکندی، به همراه چند تن از یارانش، به همان شیوه هدف قرار گرفت. این تکرار، دیگر نمی‌تواند صرفاً به‌عنوان یک رخداد تصادفی یا واکنشی لحظه‌ای تلقی شود؛ این یک الگوست، نه یک حادثه.

سیستمی که یک‌بار در برابر اقتدار فکری یک رهبر کم آورده و به گلوله پناه برده است، وقتی با جانشین او ـ که باز هم حامل همان زبان گفت‌وگو و همان مشروعیت بود ـ روبه‌رو می‌شود، بار دیگر همان راه‌حل عاجزانه را تکرار می‌کند. میکونوس ثابت کرد که وین یک استثنا نبود؛ وین، سرآغاز رویه‌ای نهادینه‌شده در سیاست خارجی و امنیتی نظام بود.

هر دو ترور، از منظر روانی، از یک ریشه‌ی مشترک آب می‌خورند: نظامی که هر بار با نسخه‌ای تازه از همان «دیگریِ توانمند» مواجه می‌شود، به‌جای رقابت در میدان اندیشه، بار دیگر همان اعتراف خونین را تکرار می‌کند.

دادگاه میکونوس در برلین، سال‌ها بعد، در حکمی که رسانه‌های جهان آن را به‌طور گسترده بازتاب دادند، مسئولیت این ترورها را تا بالاترین سطوح تصمیم‌گیری در تهران منتسب کرد؛ حکمی که خود، گواهی رسمی بر همان عجز ساختاری بود که این نوشتار از آن سخن می‌گوید.

پارادوکس ترور: جاودانگی سوژه و زوال ضارب

یکی از شگفت‌انگیزترین خطاهای شناختی در سیستم‌های تمامیت‌خواه، ناتوانی در درک تمایز میان «شخص» و «اندیشه» است. روان‌شناسی جمعی نشان می‌دهد که ترور، پدیده‌ای موسوم به «جاودانگی سوژه» (The Immortalization of the Subject) را ایجاد می‌کند. وقتی تفکری با خون مهر می‌شود، از دایره‌ی یک نظریه‌ی سیاسی معمولی خارج می‌شود و به یک مکتب، یک نماد روانی و یک هویت جمعی تبدیل می‌گردد.

این همان مکانیزمی است که در روان‌کاوی سیاسی، «تحقیر ساختاری» را از یک تجربه‌ی شخصی به یک حافظه‌ی جمعی بدل می‌کند؛ نسلی که شاهد این تحقیر بوده، آن را به سوختی برای مقاومت آینده تبدیل می‌کند، نه به عاملی برای تسلیم.

سیستم ترور تصور می‌کرد که با حذف فیزیکی دکتر قاسملو در وین، پرونده‌ی مطالبات دموکراتیک و حق‌طلبانه‌ی ملت کورد را برای همیشه در خاک اتریش دفن می‌کند. اما پارادوکس، دقیقاً در همین‌جا شکل گرفت: ضاربان و آمران، با شلیک به او، خود را محکوم به زوال روان‌شناختی و تاریخی کردند.

امروز، نام عاملان آن ترور در تاریک‌خانه‌های دستگاه‌های امنیتی و در انزوای اخلاقی خاک می‌خورد؛ آن‌ها به ارواحی سرگردان و بدنام در حافظه‌ی تاریخ تبدیل شده‌اند که جهان با کراهت به آن‌ها می‌نگرد. در مقابل، قاسملو به یک «الگوی زنده» بدل شد. نگاه او به پیوند ناگسستنی دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کوردستان، امروز به مانیفستی برای نسل‌های جدید تبدیل شده است. ترور، جسم او را گرفت، اما تفکر او را از گزند فراموشی، فرسودگی و انزوا مصون داشت و به آن خصلتی خودتکثیرشونده بخشید.

نتیجه‌گیری: میراث تفکر برتر

تحلیل روان‌شناسی ترور دکتر قاسملو در سالروز این واقعه، ما را به یک بازخوانی استراتژیک برای امروز رهنمون می‌سازد. فاجعه‌ی وین به ما می‌آموزد که تقابل اصلی در جغرافیای سیاسی ما، تقابل میان جناح‌های چپ و راست یا احزاب مختلف نیست؛ بلکه تقابلی ریشه‌ای میان «فرهنگ اسلحه» و «فرهنگ اندیشه» است. میکونوس نیز به ما یادآوری می‌کند که این تقابل، یک رخداد لحظه‌ای نبود، بلکه سیاستی مستمر بود که تنها با فشار افکار عمومی جهانی و دستگاه قضایی مستقل، برای نخستین‌بار به‌طور رسمی برملا شد.

میراث واقعی دکتر قاسملو، زنده نگه داشتن این باور است که تفکر برتر، در نهایت از باروت عبور خواهد کرد. بزرگداشت او، صرفاً مرثیه‌سرایی برای یک فقدان بزرگ نیست، بلکه برافراشتن پرچم اقتدار فکری در برابر نظامی است که هنوز هم، پس از دهه‌ها، بزرگ‌ترین هراس روانی‌اش اندیشه‌ورزی، تکثرگرایی و آزادی است.

پاسخ به ترور، فرورفتن در چاه ناامیدی یا بازتولید خشونت کور حریف نیست؛ بلکه پناه بردن به همان سلاحی است که قاسملو به خاطرش جان باخت: عقلانیت مدرن، دیپلماسی شجاعانه و پایبندی به اصول انسانی.

تاریخ نشان داده است که گلوله‌ها شاید بتوانند قلب یک انسان متفکر را بشکافند، اما هرگز قادر نیستند اندیشه‌ای برتر را از میان بردارند. قاسملو زنده است، زیرا منطق او هنوز زنده است و ترور شکست خورده است، زیرا نتوانست ما را وادار به سکوت کند.