
شیوا مرادیان
در فلسفه سیاسی و نظریه دولت، «مشروعیت» (Legitimacy) جوهره بنیادین بقا و استمرار هر ساختار حکمرانی بهشمار میرود. این مشروعیت همواره از دو آبشخور متضاد سرچشمه میگیرد: یا بر پایه «مشروعیت ایجابی» و انعقاد یک قرارداد اجتماعی راستین میان شهروندان و قدرت قوام مییابد که در آن خدمترسانی، عدالت و کرامت انسانی ملاک عمل است؛ یا آنکه بقای خود را بهگونهای کاملاً تصنعی و بر مدار «مشروعیت سلبی» با جعل و بازتولید مداوم یک «دشمن خارجی یا داخلی» توجیه میکند. هنگامی که یک نظام سیاسی الگوی دوم را برمیگزیند، مفهوم «دشمن» دیگر صرفاً بیانگر یک رقیب گذرای سیاسی نیست، بلکه به موتور محرکه اصلی دستگاه حکمرانی و فلسفه وجودی نظامهای توتالیتر و ایدئولوژیک بدل میشود.
شعار دینی «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (هر چه در توان دارید از نیرو آماده سازید)، آنگاه که به شعار و نماد رسمی یک نهاد نظامی و امنیتی چون سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران بدل میگردد، صرفاً متضمن یک وظیفه فنیِ نظامی نیست؛ بلکه دکترین فکریِ مدونی برای تقدیس «وضعیت استثنایی و جنگ دائمی» پدید میآورد. اگرچه بر اساس حقوق بینالملل، صیانت از امنیت ملی حق هر واحد سیاسی است، اما هنگامی که «دشمنتراشی» به تنها معماری تفکر استراتژیک و یگانه دستاویز توجیه سرکوب تبدیل شود، گفتمان حاکمیت از پاسداری از حاکمیت ملی به جنبشی ستیزهجو تغییر ماهیت میدهد؛ جنبشی که در غیاب بحران و تنش مداوم، اساساً توان زیست ندارد.
جمهوری اسلامی ایران طی بیش از چهار دهه گذشته، معادله حکمرانی خود را بر سه ضلع استراتژیک و پرمخاطره استوار ساخته است: توسعه برنامه موشکی و پهپادی، غنیسازی شتابان اورانیوم تا آستانه دستیابی به سلاح هستهای (سطح ۶۰ درصد و فراتر از آن)، و ایجاد شبکهای گسترده از گروههای شبهنظامی نیابتی در سراسر خاورمیانه. تهران در چارچوب این درهمتنیدگی ایدئولوژیک کوشیده است عمق استراتژیک خود را در ورای مرزها بگستراند تا بحرانهای عمیق و ساختاری داخل کشور را در پس آن پنهان سازد.
با این حال، بهای گزاف این نظامیگری لجامگسیخته، فروپاشی پایههای اقتصادی، تورم ویرانگر، بیکاری فراگیر، فقر گسترده طبقات گوناگون و اضمحلال بنیادین آزادیهای مدنی بوده است. پیامد انکارناپذیر این سیاست، گسست جبرانناپذیر پیوند اعتماد میان جامعه و حاکمیت و زوال تمامعیار مشروعیت سیاسی است. هنگامی که یک ساختار حاکم در تأمین ابتداییترین الزامات زیستی و توسعه انسانی ناکام میماند، ناگزیر به حربه هراسافکنی و ایجاد پردهدود ناشی از «جنگ فرسایشی و دشمن موهوم» پناه میبرد تا هرگونه صدای انتقاد و مطالبهگری را با برچسبهای «جاسوسی و خیانت» خاموش سازد.
چنانچه از منظری تحلیلی به آینده این معادله ازهمگسیخته بنگریم—بهویژه پس از رخدادهای ۷ اکتبر، ورود به فاز رویارویی مستقیم نظامی و فروپاشی معادله بازدارندگی (Deterrence) جمهوری اسلامی—درمییابیم که حاکمیت تهران به بنبستی تاریخی رسیده است؛ بنبستی که از دو مسیر عمده رقم میخورد:
۱. شکست نظامی و فلجشدن شریانهای قدرت:
ضربات سهمگین و متمرکز نظامی ایالات متحده، اسرائیل و متحدانشان بر پایگاههای استراتژیک، مراکز فرماندهی و ارکان نظامی رژیم و بازوان نیابتیاش، بر پوشالی بودن هیمنه ادعایی حاکمیت مهر تأیید زد. این حملات مستقیم، نهتنها دامنه نفوذ منطقهای تهران را درهم شکست، بلکه سامانه فرماندهی و ساختار امنیتی رژیم را در داخل نیز زمینگیر و مبهوت کرد.
۲. فوران خشم انباشته جامعه و فروپاشی درونزا (The Domestic Implosion):
ضربات خارجی تنها حکم کاتالیزور و شتاببخشِ روند فروپاشی را دارند؛ حال آنکه سرچشمه اصلی این دگرگونی از ژرفای جامعه راندهشده، به حاشیه رفته و خشمگین ایران میجوشد. ساختاری که سرمایه اجتماعی آن بهشدت تضعیف شده و زمام امور را صرفاً با تیغ سرکوب و ارعاب در دست دارد، در بزنگاه عقبنشینی نظامی درمییابد که جبهه داخلی نهتنها تکیهگاه آن نخواهد بود، بلکه این موقعیت را فرصتی تاریخی برای برچیدن بساط استبداد تلقی میکند.
از زاویه دید جنبش حقطلبانه ملت کورد و سایر ملل تحت ستم در جغرافیای ایران، پرسش بنیادین تنها چگونگی فروریختن دژ استبداد نیست، بلکه چگونگی مدیریت، انسجام و جهتدهی به معادلات دوران پس از فروپاشی است. تجربه دولتهای توتالیتر بهروشنی گواهی میدهد که سقوط مستبد، چنانچه با یک پروژه دموکراتیک پیشینی و منسجم پیوند نخورد، میتواند بستر را برای بازتولید اشکال نوینی از تمرکزگرایی و تمامیتخواهی هموار سازد.
از این رو، برای مواجهه شایسته با پیامدهای این رویارویی و دگرگونیهای پیشرو، پایبندی به سه مؤلفه راهبردی ضرورتی انکارناپذیر است:
۱. تشکیل یک جبهه متحد ملی میان نیروهای انقلابی و دموکرات کوردستان، و ایجاد ائتلاف استراتژیک با سایر ملل تحت ستم در ایران.
۲. هوشیاری عمیق تاریخی برای ممانعت از بازتولید فاشیسم مرکزگرا در زیر هر نقاب و عنوان نوین.
۳. تدوین نقشهراهی منسجم در ابعاد سیاسی، حقوقی و دیپلماتیک برای دوران گذار، در راستای تثبیت حق تعیین سرنوشت و پیریزی ساختاری فدرال و دموکراتیک.
نتیجهگیری
تجربه تاریخی و تحولات سیاسی همواره نشان دادهاند که هیچ حاکمیتی قادر نیست بر پایههای دروغ، قهر و «دشمنسازی مدام»، امنیت و ثباتی پایدار برای خویش فراهم کند. جمهوری اسلامی ایران امروز در نامشروعترین و شکنندهترین برهه تاریخی خود به سر میبرد؛ چراکه در منطق حکمرانی خود، انسان، عدالت و آزادی را پیشپای سوداهای ایدئولوژیک قربانی کرده است.
در چشمانداز محتوم این جغرافیا، پیروزی راستین و تاریخی تنها از آنِ ملتها و نیروهای پیشرویی خواهد بود که با تحلیلی علمی از معادلات بینالمللی و با اتکا به برنامهای شفاف و دموکراتیک، رهبری و هدایت دوران پسادیکتاتوری را بر عهده گیرند.